خانه

 

حمله

 

 

 

روايات در مورد اينكه آقا مهدی، معروف به مهتر نسيم، چگونه رييس دفتر شد مختلف بود. بعد از آنكه تق دزدی كلانش در آمد، همه مسئوليت ورود او را به نهضت به گردن ديگران انداختند. خان می گفت، «بنده كه ايشون رو نمی شناختم، سركار خانم معرفيش كردن.»

سركار خانم مدعی بود، «من كی گفتم اين پسره رو رييس دفتر كنن؟ زبر و زرنگ به نظر می آمد، گفتم ميشه ازش استفاده كرد.»

غلامعلی خان اصرار داشت، «همه اش زير سر اين نيرومنده. اگه ولش كنن هر چی دغله جمع ميكنه.»

نيرومند حرف های غلامعلی خان را زير سبيلی در می كرد. به علاوه چون هنوز هم زير بار شرمندگی شركتش با «ال كاپون» های ايران بود و هم خجلتزدهٌ پول هنگفتی كه در اول انقلاب به خمينی باج داده بود، در حضور خان حرف های خان را تصديق می كرد و در خدمت سركار خانم، به سركار خانم حق می داد.

لطف آبادی، كه ته دل به آقا مهدی ايوالله می گفت و بزخو كرده بود كه جانشين او شود، همه را مقصر جلوه می داد، منتهی به صراحت حرفی نمی زد. هر جا گوش مفتی پيدا می كرد وزی می زد - آن هم به صورت سؤال و با لهجهٌ تركی: «خان نَمی دانست؟ سركار خانم تضمينش نكَردَه بود؟ گولامعلی خان گُمان نداشت؟ آقای نيرومند به بنچاق ها نَمی رسيد؟»

ديگران هم حرف هايي می زدند و گناهكارانی را نشان می دادند - هر كس به تناسب موقعيت، صميميت، توقعش. آنهايي كه دلسوزتر بودند، بيش از همه كينهٌ خود مهتر نسيم را به دل گرفتند و از واكنش نشان ندادن خان دلگير شدند.

 

من آقا مهدی را، در همان اوايل ورود و دوران تب و تابم برای ديدار مخالفين، در خانهٌ سيف ديدم. قامت كوتاهی داشت و برای جبران آن كفش پاشنه بلند پا می كرد و برای پنهان كردن پاشنه، شلوار دراز پاچه گشاد می پوشيد، ولی در صورتش اثری از نانجيبی نبود.

وقتی ماجرای ناوچهٌ «تبرزين» پيش آمد، مهتر نسيم مدتی بود كه به رياست دفتر خان رسيده بود و من مدت ها بود كه اميد از سيف بريده بودم.

 

سيف از امريكا می آمد و ظاهراً از ياران قديم قطب زاده و چمران بود. در گذشته سفارت شاهنشاهی پاسپورتش را توقيف كرده بود و از اين گذر گذرنامه ای معتبر به عالم سياست و سياستزدگان به دستش داده بود. او هم با تكيه به همين پشتوانه در پی آشنايي با روشنفكران وطنی دور از وطن بود و می گفت می خواهد فعاليتی فرهنگی - سياسی راه بيندازد.

حربه ای كه سيف در مقابل من به كار برد شرح و تفصيل حديث نفسی بود سراسر حادثه و ماجرا و مرگ و مير كه دلم را ريش و خودم را خلع سلاح كرد.

بعد از معرفی شدن به هومان و اصغر و كورس، پيشنهاد داد كه با هم جلساتی هفتگی در خانه اش داشته باشيم.

جمع مدعوين به ما خلاصه نشد و هر بار يكی دو چهرهٌ تازه به بقيه مهمانان پيوست و جای خالی هر غايبی با حضور چند نفر جديد پر شد. حال و هوای محفل از آنچه قرار بود باشد كم كم دور افتاد تا بالأخره به كلی چيزی ديگر شد.

اصغر سيف را ديد اما به اين جلسات نيامد؛ هومان دو سه باری آمد و بعد عذر و بهانه آورد؛ كورس مشتری پر و پا قرصش شد؛ و من در آخرين جلسهٌ حضور با آقا مهدی آشنا شدم.

 

ربودن ناوچهٌ «تبرزين» و قهرمانی های مربوط به آن در دسته های سياسی جوش و خروشی انداخته بود و فكر رفتن و جنگيدن و گرفتن را، كه با كشی افت می كرد و به فشی خيز می گرفت، اوجی تازه داده بود. اين واقعه آقا مهدی را به هوس شيرينكاری های نمايشی انداخت و در ضمن بهانه ای به دستش داد كه بر گروه جوانان نظارتی داشته باشد.

آقا مهدی اصولاً به كارهای نمايشی علاقمند بود. يك چشمه اش را من شاهد بودم كه زمانی پس از ماجرای سربازگيری بر صحنه آمد. اين چشمه مصادف با دورانی بود كه جوان های نهضت هفته ای يكی دوبار مزهٌ پنجه بكس چريك ها و مشت و لگد مجاهدين و چوب چماق حزب اللهی ها را در تجمعات مختلف و كوچه پس كوچه های پاريس و دالان های مترو می چشيدند و البته، تا آنجايي هم كه زورشان می رسيد، جواب های را به هوی می دادند. دندهٌ مو برداشته، چشم سياه شده، سر شكسته در آن روزها كم نداشتيم.

يكی از همان روزها، مهتر نسيم هم با آثار جراحات رؤيت شد وبلافاصله خبر در تمام دفاتر پيچيد كه به آقا مهدی هم حمله شده است. خبر طبعاً قبل از خود مهتر نسيم رسيد، ولی سر و كلهٌ سند زنده هم تا غروب آن روز در دفترها آفتابی شد.

من در آن موقع برای راديوی مخفی كار می كردم و وقتی آقا مهدی به دفتر ما وارد شد ديدم كه زخم ها همانهايي است كه من روز گذشته ديده بودم جز آنكه خراش های روی گردن زير پانسمانی، كه از اطرافش قرمزی مركوركرم بيرون زده بود، پنهان شده است و سرخی روی گونه به كبودی می زند و هاله ای زرد رنگ پيدا كرده است. تنها تفاوت اين بود كه پای راست آقا مهدی می لنگيد و من روز پيش متوجه اين نكته نشده بودم.

اصرار همكاران راديويی به دانستن جزئيات داستان ثمری نداد. آقا مهدی با تواضعی كه همدردی همهٌ حاضرين را برانگيخ ت با يك جملهٌ «ای بابا - چيز مهمی نبود، برای همه پيش مياد» سر و ته ماجرا را هم آورد و به من هم نگاهی كرد كه تفاهم می طلبيد و معنايش اين بود كه: تو می دانی همهٌ حرف ها را نمی شود زد - دون شأن ماست.

من كاملاً موقعيت را درك می كردم و به هر حال از اينكه روز قبل سر بزنگاه كتك كاری او و زنش رسيده بودم احساس گناه داشتم. قرار را با من از پيش گذاشته بود، كتك كاری بدون وقت قبلی سر گرفته بود.

سرم را به علامت اينكه متوجه حساس بودن موضوع هستم پائين انداختم. مهتر نسيم با خيال راحت به دفتر بعدی رفت و خاطر مرا هم از بابت آسيب پا آسوده كرد، چون وقتی می رفت پای چپش لنگ می زد.

 

متن نمايشنامه ای كه با الهام از «تبرزين» تهيه شده بود، در چند جمله خلاصه می شد: جوان ها را بايد به صورت يك گروه تعليم ديدهٌ نظامی و آمادهٌ جانبازی برای كشور به خبرنگاران عرضه كرد و مدعی داشتن قوا شد. خان نمايشنامه را پسنديد و جواز اجرا را صادر كرد.

دو مسئله بايد به كف با كفايت آقا مهدی مهتر نسيم حل می شد: يكی مسئلهٌ محل، دوم مسئلهٌ تداركات. جا دردسر زيادی ايجاد نكرد. عموی يكی از جوانان، كه ساليان پيش در فرانسه مجاور شده بود، خانه ای در 200 كيلو متری پاريس داشت، در ميان بيشه ای وسيع و انبوه. با اينكه در ابتدا، صحنه بر تپه ای پر فراز و نشيب ترسيم شده بود، در نهايت به جنگلی پر درخت رضايت داده شد. به هر حال يرای اعمال چريكی و تعليمات جنگی، نيستان كم از ماهور نبود.

برای تهيه وسائل چند روزی فرصت لازم بود، ولی آقا مهدی بلافاصله دو نفر داوطلب خريد را روانهٌ كهنه فروشی های محلهٌ «له هال» [Les Halles] كرد.

 

در طول اين سال ها، تجربه بارها به من نشان داده است كه در كارهای دسته جمعی سياسی، «داوطلبان» معمولاً آدم هايي هستند معتقد به هدف ولی خام دست، جز «داوطلبان رسيدگی به امور مالی»، كه اين هر دو صفت را دارند منتهی با مختصری اختلاف - اعتقادشان فقط به پول است و گرفتاری دستشان خامی نيست، كجی است.

انگشتان يكی از داوطلبين خريد جنگ افزار هم چسبكی داشت و بعدها معلوم شد، اما آقا مهدی به احتمال قوی در همان زمان هم كبوتر را از باز می شناخت و با هم جنس پرواز می كرد. به هر حال بودجهٌ اصلی در اختيار او بود و بخلش نه به آن درجه كه نخواهد خرده ريز و پس مانده ای هم به ديگران برسد.

 

يونيفرم های ارتش فرانسه معمولاً بی آستر است و حتی در عالم نوی شل و ول و بيقواره - دست دومش كه جای خود دارد. مباشران هم در انتخاب مفلوك ترين نيمدارفروشی «له هال» و مندرس ترين اجناس آن دكان سنگ تمام گذاشتند: هيچ دو دست لباسی شكل واحد نداشت؛ تعداد كت ها و شلوارها با هم نمی خواند؛ حتی بعضی كفش ها لنگه به لنگه بود. از وسائل جنگی طبعاً خبری نبود - جز تعدادی تبر كوچك، كه تيغه اش كند بود، و مقداری بيل با دستهٌ فلزی تاشو، كه زنگ زده بود.

فقط يكی از خريداران، با خاصه خرجی، يك چاقوی غلافدار هم برای خودش تهيه كرده بود كه وقتی تقسيم وسائل تمام شد آن را رو كرد و در حسرت بقيه به كمر بست. ولی عمر غرور مالك اين سلاح سرد چندان به درازا نكشيد، چون وقتی همه به تحسين و معاينهٌ اين تنها ابزار كارزار جمع بودند، مأمور خريد آن را با افتخار و احتياط از غلاف بيرون كشيد و برای ضرب شست نشان دادن تنهٌ درختی را نشانه گرفت و چاقو را به طرف هدف پرتاب كرد. ولی تيغه حريف تنه نشد و جا در جا و همراه افادهٌ صاحب آن شكست.

جنگ واقعی در زمان تقسيم وسائل و پيش از ضايعهٌ چاقو در گرفت. سر هر شلوار، هر بند پوتين، هر پتويي چند نفر به زد و خورد مشغول شدند؛ و وقتی همه از نفس افتادند، يكی دو كت بی شلوار داشت، يكی كفش هايش چهار نمره به پايش لق می زد و يكی از غنائم فقط سه تبر گيرش آمده بود. بالأخره اشتياق به جنگجوی تمام عيار شدن تعادلی ايجاد كرد. شلوار اضافی را با كت اضافی تاخت زدند و سهم هر كس را از بيل و پتو دادند و پوتين ها را هم تنگ يا گشاد به پا كردند.

 

آقا مهدی مهتر نسيم با هر كاری كه انجام می داد چند مقصود را برآورده می ساخت و با هر تيری كه از كمان رها می كرد چند هدف را می زد. سركار خانم در باره اش اشتباه نكرده بود: آقا مهدی حقيقتاً زبر و زرنگ بود. در زمان رياست دفتر خيال يك كاسه كردن بودجهٌ همهٌ دفاتر را - طبعاً تحت نظارت خودش - در سر می پخت و از اين رو در هيچ فعاليتی سر نخ مراكز مختلف را به طور كامل زمين نمی گذاشت و هيچ كدام از دفترها را به كلی فراموش نمی كرد.

 

تعداد جنگاوران به چهل رسيد، كه طبق سناريوی مهتر نسيم بيشترشان جوانان سازمان بودند، چند نفری از مراكز راديو و دفتر «راسپای»، عده ای هم متفرقه - كه جزو آشنايان و دوستان به حساب می آمدند - در ميان گروه بر خورده بودند.

يكی از اين آشنايان، فرزند چهار ساله اش را هم با خود آورده بود و يكی ديگر از افراد متفرقه، كه تحت تأثير هوای بيرون شهر و گياهان بيشه و با ديدن لباس های تنگ و ترش و دراز و كوتاه مبارزين به هيجان آمده بود، بيش از مسئولين امر نفرات را به شكيبايي در مورد كمبودها و دلاوری در صورت بروز خطر تشويق می كرد. متأسفانه در همان ساعات اول، اين متفرقه را حشره ای گزيد و موجب ورم تمام بدن و خارش شديد و ضجه های دردناكی شد كه ناگزير شبانه به شهرش رساندند و ديگر هم خبری از او نرسيد. ولی می توان با وجدان آسوده اولين مصدوم جنگی قلمدادش كرد.

چادرها همه دو نفره بود سوای يكی كه حدود 12 نفر را درخود جا می داد و قرار بود مركز ستاد باشد، اما چون محل خواب كم آمد، اركان حرب را هم نفرات تسخير كردند - تازه دو نفر از جوانان، كه همراه ديگران و با اتوبوس به محل نيامده بودند، بی چادر ماندند و ناچار شب را در ماشينشان خوابيدند.

سه افسر از بخش نظامی ،و با تأئيد آقا مهدی رييس دفتر، برای دادن تعليمات انتخاب شده بودند: يك سرهنگ و دو سرگرد - طبعاً همه تحت فرماندهی افسر عاليرتبه بودند.

 

بخش نظامی از جمله اسرار سر به مهر نهضت به شمار می آمد و به همين دليل به اندازهٌ قسمت مالی كنجكاوی می طلبيد و شايعه بر می داشت. فقط آنهايي كه سری به پائين و پايي به راه و اميد بازگشتی در دل داشتند، اولی را قدرتمند می دانستند و دومی را سالم تصور می كردند. آقا مهدی به عنوان رييس دفتر، در بخش نظامی هم انگشتی داشت.

 

به محض آنكه اردوگاه بر پا شد، دكلی را هم كه در واقع چوب صاف درازی بود و ضخامت چندانی نداشت، در زمين فرو كردند تا درفش ايران را در ميدان مشق به اهتزاز در آورند ويكی از گويندگان راديوی مخفی مأمور خواندن نيايش به هنگام پائين و بالا بردن پرچم شد.

بار اول كه پرچم بالا رفت، باد پارچه را لوله كرد و دكل انحنا برداشت و نيايش خوان، كه از همه به آن نزديكتر بود، برای آنكه مانع افتادنش شود، انتهای چوب را با دو دست چسبيد. منظره بيشتر به تابلوی صياد تازه كاری شبيه بود كه ماهی ناشناخته ای را به قلاب انداخته است و برای بيرون كشيدنش از آب در تكاپوست، تا به سحرگاه آماده باش رزم. مع هذا جناب سرهنگ با ديدن درفش شروع به گريه كرد و دو سرگرد با سلام نظامی چشم به بيرق سه رنگ ايران دوختند و تا نيايشگر ماهيگير گفتارش را در حين تقلا با صيد تمام نكرد، از حال احترام در نيامدند. در آن لحظه احساس وطن پرستی در دل همه موج می زد، حتی در دل مأموران خريد. آقا مهدی در اين مراسم شركت نداشت، قرار بود روز بعد به سركشی بيايد.

افسران سربازان را به سه رسته تقسيم كردند. رستهٌ اول فوراً نام «عقاب» بر خود گذاشت و دو رستهٌ ديگر، به چشم و هم چشمی، پی عناوين جنگی تر رفت: دومی «اژدرافكن» شد و آخری «پيل كوب». اما اسامی مسخره ای كه هر رسته به رسته های ديگر داد پايدارتر ماند: «عقاب» «قلاغ» شد، «اژدرافكن» «كلوخ اندار» و «پيل كوب» «گوشت كوب» و تعليمات آغاز شد.

 

 

بازگشت