خانه

 

جن زدگی

 

 

دنيا در اواخر سدهٌ بيستم فقط شاهد فرو پاشی ديوار برلن و بر چيده شدن امپراطوری شوروی نبود، ديگر رويدادهای جهانی نيز در  دو دههٌ پايان قرن ابعادی عظيم داشت.

پيشرفت صنعتی امكان تعمير ماهواره ها را از كرهٌ خاكی فراهم كرده بود و سفرهای چند روزه را به چند ساعت تقليل داده بود. دلمشغولی سياستمداران از مقولهٌ بر پا كردن اروپايي متحد بود و كوشش های اهل علم در جهت يافتن درمانی برای بيماری هايي چون سرطان و «سيدا».

تحولات سياسی بيشتر كشورها در مسير دستيابی به دمكراسی بيشتر بود. مردم سراسر گيتی انتخابات آزاد را در فيليپين تعقيب كردند و به سر رسيدن رژيم «آپارتايد» را در افريقای جنوبی شاهد بودند و تظاهرات چينيان را در ميدان «تين ان من» بر تلويزيون ها ديدند.

حتی فاجعه های اواخر قرن، نظير انفجار نيروگاه «چرنوبيل» و زلزلهٌ شهر مكزيكو، كه در تاريخ سابقه نداشت، دولتمردان و دانشمندان  را يكسان برای مهار كردن اتم و زمين لرزه به تكاپو واداشت.

در زمينه های اتفاقات سبك و جاری هم ابتكارات پايان قرن خالی از ابتكار نبود. بازی های «ويدئو»، پديدهٌ»مادونا»، ديسك های «ليزر»، وكالت»چی چولينا»،توسعهٌ «واك من»، خانگی شدن «كامپيوتر»، تردستی های «ديويد كاپر فيلد» هر كدام در جای خويش و به سهم خود تماشا داشت.

خلاصه اينكه دنيا برای قرن بيست و يكم حاضر يراق بود.

از ايران در اين ميان چه خبر؟ و چه اثر؟ هيچ.  نامش اگر برده می شدفقط در صدر ناقضين حقوق بشر بود و در رأس فهرست ممالك تروريست. بر مسند قانون بر آن خاك قصاص  نشسته بود كه ملك را به عهد بربريت باز گردانده بود؛ و به جای  كشفيات علمی جادو گری و رمالی در آن سرزمين  رواجی يافته بود كه دوران جاهليت در خواب هم نمی ديد.

 

پيش از سفرم داستان شيخ انزابی را از نزی شنيده بودم كه ملايي بود مسلول و در ماه های آغازين انقلاب خودش را صاحب كراماتی غيبی قلمداد می كرد و مريدانی هم گرد آورده بود كه اميد داشتند با لب زدن به آب نيم خوردهٌ او و دست يافتن به تكه ای از دستمال آلوده به خلط سينه اش گره از كارشان بگشايند.

خاتون هم در پاريس برايم حكايت كرده بود كه پزشكی در تهران پيدا شده است كه مطبش غلغله است و مبلغی گزاف برای معاينه از بيماران می گيرد و نسخه ای هم گاه می دهد اما درمان نهايي و شفای كامل را در خواندن فاتحه بر سر قبر خمينی می داند.

در اين ميان خبر ديگری هم از ايران رسيده بود، و آن اينكه زنی در شاهين شهر اصفهان مدعی است كه از تنور خانه اش نور يكی از ائمه ساطع است و تعداد دخيل بندان دم اجاقش چنان زياد می شود كه موجبات نگرانی و يحتمل حسادت  ملايان را فراهم می سازد. نتيجه اينكه بساط زن را بر هم می زنند - لابد با اين استدلال كه: از زمان نوح نبی معجزات در انحصار ما بوده است، مخصوصاً اگر تنوری در كار باشد، خواه از آن نور ببارد خواه در آن آب بجوشد.

ماجرای آخوند مسلول و داستان طبيب فاتحه خوان و روايت زن صاحب معجزه گرچه برآشفته ام كرده بود ولی گمان می كردم كه اين سه مواردی است استثنايي كه فقط برای گروهی خرافه پرست جاذبه ای دارد. تا از ره رسيده ای حكايتی طولانی را با اين جملات آغاز كرد:

«اصلاً اون مملكت شده بهشت رمالا! باورت نمياد ميدونم، ولی واقعيت اينه. مثلاً ميتونی مجسم كنی كه توی كوچه پس كوچه های خاك و خلی لاهيجان يه غيبگو پيدا شده باشه كه از سر تا سر گيلان و استان مازندران برن سراغش؟ و جلو خونه اش صفی ببندن كه آخرشو نشه ديد؟»

تصديق كردم كه چنين تصوری مشكل است.

گفت، «د همينه ديگه. هس. اين آدم تو لاهيجان دكون وا كرده دبش و دو نبش. حالا برات بگم - شنيدی كه تو تهرون يه بابايي ميگه ائمهٌ اطهار قدرت مافوق طبيعی در كالبدش دميده ان و قادره همه رو به نيروی سحر خواب كنه و هر درد و بلايي دارن ورچينه؟»

قاطعاً گفتم كه چنين چيزی نشنيده ام.

گفت، «پس لابد نميدونی كه اين بابا زمان پهلبد از كارمندای وزارت فرهنگ و هنر بود اما از بس زنا رو انگولك كرد بيرونش كردن - خيال می كنم پروندهٌ تجاوز مجاوزم داشته باشه.»

من فقط اظهار تعجب كردم.

«اينكه چيزی نيست! از اونجايي كه كار اين بابا گلی كرده كه بيا و تماشا، يه بابای ديگه تو قلهك رو دست اين يكی بلند شده ميگه طرف شاگرد مكتب منه.»

پرسيدم، «در تجاوز يا درمان؟»

گفت، «ادعاش درمونه، شايد تجاوز روش معالجه اش باشه - نميدونم. خلاصه قلهكی ام كار و بارش سكه اش، تازه از مشتريای متجاوزم چيزی كم نشده. اينا رو داشته باش تا از جن گير طالقون برات بگم. اين جناب جن گير هم اسم جنی رو كه تو بدن جن زده حلول كرده برات ميگه هم حكم تخليه رو واست رو ميكنه. البته اگه مبلغ تقديمی رو چرب تر كنی مدت اجاره نشينی جن رو كوتاه ترم ميكنه.»

با كلافگی گفتم، «تو از اين پرت و پلاها چطوری خبر ميشی؟ نكنه خودتم ميری سر كتاب وا ميكنی؟

گفت، «اولاً شهرت اين حضرات در ملك دارا و كشور داريوش عالم گيره، ثانيا من خبر دست اول دارم - چون رفيقی دارم كه دخترش سال هاست اسكيزو فر نی [Schizophrénie] داره و هر روز اين طفل معصوم رو خِر كشون ميبره پيش يكی از اينا - از اونجا كه قرصايي رو كه يه دكتر روانشناس برای آروم كردن دختره تجويز كرده بود، به توصيه غيبگو و جن گير، قطع كرده من با ماشين اين ور  اون ور می برمش، چون يكی بايد دست و پای دختره رو بگيره كه در و پنجره رو نشكنه يا خودشو از ماشين پرت نكنه.»

با طعنه پرسيدم، «تا به حال رفيقت چقدر سلفيده؟»

گفت، «خودش ميگه هيچ چی. ميگه اينا هيچ كدوم پول نميگيرن - فقط گاهی يه قطعه جواهری، يه تيكه زمينی، فوقش يه خونه ای

با نيش پرسيدم، «حالا اين دوستان منورالفكرو تو از كدوم سوراخ كشيدی بيرون؟

گفت، «وقتی ميگم باور نمی كنی برای همينه ديگه. عرضم به حضورت اين آقايي كه عرض شد دانشگاه ديده اس. از بعد از انقلاب به اين صراط مستقيم افتاده. ميگه اون اسكيزو فرنی يا شيزوفرنی يا فرنی های ديگه همه اش حرف مفته. دختر من از وقتی زن بابام يه جيگر سفيد گوسفند آورد گذاشت زير سبد بالای سرش به اين حال افتاد. همون زن بابای ذليل مرده مغز كلاغ به خورد بچه ام داده چيز خورش كرده.»

من از مرض پدر، كه به مراتب خطرناك تر از بيماری دختر به نظر  می رسيد، اظهار نگرانی كردم.

گفت، «حق داری، خطرناكه، واگيرم داره - چون خيليا در اين مدت گرفتارش شدن. شيك و پيك های تهرون افتادن به درويش بازی. از همه متجددترها همه ريسه ميشن ميرن تو خانقاه نعمت اللهی ها - ذكری ميگن و تنی می جنبونن و اشكی ميريزن و كفی به دهن ميارن كه بيا و تماشا كن.»

با عصبانيت گفتم، «اينجا ديگه لابد كرم شخصی جنبيده رفتی سير و سياحت! وگر نه از كجا ميدونی؟»

گفت، «اينم از دولت سر دوستان. يه شب ما رو كشيدن بردن اونجا گفتن داريم ميريم پيش تقی يا نقی. اول همه چشمم افتاد به يه رفيق ارمنی كه داشتم - ديدم اون نازنينم اينا كشوندن تو دور. همهٌ سيم كشی و  نور پردازی محل از اين پسر بود. بعدش يه آقايي وارد شد با يه لباس سبز دراز كه روش همه اش مليله دوزی و از اين چيزا بود. نمی دونم اين سبز قبا قطب بود يا نه، به هر حال قطبا كه كشكول می گردونن و با دريوزگی سلطنت می كنن. از سر پوشا و رو پوشای حاضرين نگم بهتره، خلاصه اش از بهترين بود. پشت سر سبز قبا يه رج دختر مقنعه به سر صف كشيده بود، پشت اونام يه فوج جوونای قد و نيم قد. آقاهه خوند بقيه ام كُر اومدن. بعد صدای دف بلند شد، آخرشم نور اطاق رو شاعرونه كردن گفتن حالا ذكر بگين. من واسهٌ اينكه تنه نخورم نشستم نوك صندلی كه دست راستی و دست چپی هر قدر ميخوان و تا جايي كه ميخوان سر و تن رو ول بدن. اينم از اين. حالا بشنو از بقيه داستان. اون پدر و دختر ...»

طاقتم ديگر داشت طاق می شد. پرسيدم، «مگه دنبالم داره؟»

گفت، «به! اين داستان هم سرياله هم سراسر زد و خورد. هر دفعه كه پدر دخترشو از پيش يكی از اين حضرات بر گردوند خونه حال دختر خرابتر شد و دست بشكنش قويتر. يعنی ديگه تقريباً تو اون خونه چيزی جون سالم به در نبرده بود. نصايح منم كه حكم ياسين رو داشت. هر چی گفتم، داداش اين دخترو ببر تو يه بيمارستان روانی بخوابون، فايده نكرد. تا يه روز آمد گفت: ميگن يه مرد نورانی هس تو هندوستان كه نفسش شفاس. هيچ كی از پيشش نا اميد بر نگشته. دارم دست دختر و زنمو می گيرم ببرم هندوستان.»

گفتم، «من ديگه حوصلهٌ شنيدن ندارم. اگه تو هم پا شدی رفتی سراغ جوكيای هند، اصلاً حرفی ام باهت ندارم.»

گفت، «نه بابا - من ديگه تا اونجا نرفتم. ولی پدر رو بعد از بر گشتن از سفر ديدم. اولاً دستگيرم شد كه نمايندهٌ كل اين جوكی - به قول تو - كه بابا صاحب ناميه، يكی از اون هفت خواهرانيه كه تو می شناسی.»

«اِ! كدومشون؟»

«همون كه موسيقار خونده.»

دوار سرم به اوج رسيده بود، به التماس گفتم، «بسه ديگه - خواهش می كنم ول كن.»

گفت، «اينو به عنوان خبر فرعی دادم. اصل هنوز مونده. پدره كه از هند اومد ما ديديم سرش شكسته و صورتشم از زخم ناسوره. گفتيم ای بابا - اين بابا صاحبم كه مثه اينكه كارا رو خرابتر كرد. گفت: نه ، از اين حرفا نزن! تو عقلت قد نميده كه بابا صاحبو بشناسی! بابا صاحب يه پارچه نوره! نور خالص! روح مطلق! بعدش عكسشو بهم نشون داد. باور كن اگه بابا صاحب بی خبر از اين در ميومد تو من قالب تهی می كردم: لب ها مثه دو تا نعلبكی گنده، دماغ به اندازهٌ يه كوفته تبريزی پر مايه، موها عين يه جنگل آبنوس سياه سيخ رو سرش. ميگی نه، بيا نيگا كن.» و عكس را به من داد. انصاف مبالغه ای در توصيف نبود.

بعد ادامه داد: «اِ - بخند ديگه. اينو نشونت دادم كه بخندی. اما بشنو از وصفی كه رفيق ما ازش كرد. اولاً گفته بودن اين بابا صاحب همهٌ زبونا رو ميفهمه، اما دوست ما مقر اومد كه فقط انگليسی می فهميد. ولی عوضش بابا صاحب يه بشكن زده، تو دستش شده پر پول داده به يكی؛ يه بشكن ديگه زده دو تا انگشتر رو كرده، كرده تو انگشت دو نفر ديگه. يكی از انگشترا تنگ بوده، يه فوت توش كرده گشاد شده، اون يكی نگينش كوچيك بوده، يه فوت ديگه، نگين شده - اين طور كه رفيقمون می گفت - يه سنگی قد كوه نور

گفتم، «دست از سرم وردار ديگه. از اين كارا كه هر شعبده بازی ميكنه، منتها خوشگلترشو - اسمشم فقط تر دستيه، تازه من حوصله شو ندارم. حالا بيام از چشم بندی به عنوان كرامات بشنوم؟! ولم كن، نميخوام بدونم بابا صاحب چند تا خرگوش از تو كلاش در آورد. دخترهٌ بدبخت اين وسط چی شد؟»

گفت، «ها! منم همينو پرسيدم. پدره گفت بابا صاحب گفته خوب ميشه. ازش پرسيدم: خودت چرا زخم و زيلی شدی؟ گفت: همش تقصير اين زنم شد. سوار طياره كه شديم بريم بمبئی هنوز هواپيما بلند نشده رفت مستراح. هر چی گفتم زن، حالا وقتش نيست يه خورده طاقت بيار، به خرجش نرفت. اون از اون ور رفت دست به آب اين دختر از اين ور حالش به هم خورد پريد سر من حالا نزن كه كی بزن! هيچ چی ديگه دو تايي افتاديم كف طياره به كتك كاری. زورش شده قد دو تا فيل. مهماندارام ما رو از طياره انداختن پائين - بيرون روی اسفالت فرودگاه، كه اينجا از اين كارا نميشه كرد. حالا زنمونم هنوز اون بالا تو خلاس - حاليش نيس سر ما چی اومده. خلاصه اونم بعد فرستادن ور دست ما دو تا. زبونم كه بلد نبوديم، خلاصه با هر درد سری بود حالی كرديم: داتر سيك! [Daughter sick!]. يه دكتر آوردن و بهش مسكن زدن و خوابش كردن تا ما دوباره تونستيم سوار شيم راه بيفتيم. اين جراحات از اونجاس. حال دخترمم من ميدونم كه خوب شده بود، اگه اين زن زبون نفهم اون شاش بی موقع رو ول نكرده بود.»

 

 

بازگشت