جملات
قصار سركار
خانم
برای
خبر گرفتن از
ايرانيان
لازم نبود آدمی
فال گوش
بايستد - كافی
بود تك پایی
به دست بوس
سركار خانم
شرفياب شود تا
تمام اخبار و
روايات و
احاديث و
شايعات را دشت
كند.
سركار
خانم بانویی
بود كوتاه
قامت، اما يكی
از
دوستدارانش
او را به «برج
ايفل» تشبيه می كرد،
و يكی از
مريدانش هر
رشيدی را با
بلند بالایی
سركار خانم می ديد
- و
در اين هر دو
گفته نطفه ای
از واقعیت
وجود داشت: گر
چه از نظر
ارتفاع تشبيه
سركار خانم به
برج ايفل
مقايسهٌ فيل
بود با فنجان،
ولی از نظر
جلب زائرين
اين دو سر به
سر بودند؛ و
گر چه دادن
نسبت بلند
قامتی به
سركار خانم
فقط از خطای
باصره ناشی می شد،
آنجا كه پای
رشادت به ميان
می آمد،
سركار خانم از
دلاوران بود.
اصولاً
خلق و خوی اش
ابعاد بزرگ می طلبيد: در زمان
آرامش چون كوهی
برف پوش و
مهتاب زده بود
و به هنگام
خشم چون آتش
فشانی جوشان و
دُژآباد. به
ذات طبيعت می مانست
كه در فصلی پر
از شكوفه های
لطيف بادام می شد
كه در هاله ای
از ابر ارغوانی
به گل می نشست
و در فصلی
ديگر با خود
گردباد و
كولاكی
دهشتناك
همراه داشت كه
برگ و گلبرگ
را تنوره كشان
با خود می برد.
سركار
خانم از بسياری
جهات به يك
بطر شراب
«رمانه كونتی» [Romanée-Conti]
شبيه بود، با
قدمت و اصالتی
هزاره كه دُردی
چون روبنده ای
حرير به شميم
پر آزرمش جلوه
می داد و
آنگاه كه
اسباب مستوری
را بر می انداخت
عريانيش بر مثال
برق شمشير هوا
را می بريد.
شرابی كه
مناسب سر مستی
بود نه مستی؛
جرعه ای كفایت
می كرد و جام
جامش خماری در
پی داشت. شرابی
كه دوای درد
معدهٌ
ملوكانهٌ لویی
چهاردهم بود
كه با حفظ
منزلت به تملك
پا برهنگان در
آمده بود.
سركار
خانم به تعداد
سر سپردگان
صاحب لقب بود: بعضی
او را قرة
العين دوم می خواندند
و گروهی
«دولورِس
ايباروری» [Dolores Ibaruri]
ايرانش می دانستند.
گر چه شعر نمی گفت،
ولی شعر شناس
بود؛ گر چه
چون
«پاسيوناريا» [Passionara]
درويشانه می زيست،
ولی رفتار
شهوارش را از
اجداد
شهزاده اش به
ارث برده بود
كه «دولورس»
تيره بخت در
خواب هم نمی ديد.
سركار
خانم البته
حلال زاده
بود، از اين
رو به روال
حضرت والا
دائيش بدی و
نيكی آدميان
را بر حسب
نياز و ارادت
ايشان به خويش
می سنجيد. محك
در مرحلهٌ
نخست عرض ادب
و بندگی
بندگان بود كه
می بايست به
ميزان لازم به
شرفعرض برسد - چه
ريز و چه
درشت، چه وضيع
و چه شريف از
اين آزمايش
بايد سرافراز
بيرون می آمد - وگر
نه ديگر
شگردها، بند
بازی ها،
دانش آوری ها
آب در هاون
كوبيدن بود.
اگر
از يكی از
كسان سركار
خانم در حضور
ايشان تمجيدی
به عمل می آمد،
دو سوم آن به
حساب سجايای
سركار خانم
واريز می گرديد
و يك سوم باقی
مانده بين
بقيه خويشان
بالمناصفه
تقسيم می شد؛
و اگر تكذيبی
در كار بود، بی
كم و كاست به
تكذيب شده می رسيد
و بر سهيم
نبودن سركار
خانم مؤكداً
پافشاری به
عمل می آمد.
سركار
خانم آمد و شد
فراوان،
ارتباط
گسترده، خدمتگزاران
بسيار و
مريدان بی شمار
داشت. برای
چندی مرشد و
قطب و مراد
بود، و برای
چندی ديگر يار
و همراه و گره
گشا. در ميان
مريدان و در
بين
دوستدارانش
همه قسم آدمی
يافت می شد: از
صدر اعظم
ممالك محروسه
گرفته تا پاره
دوز دوره گرد
شهر.
خود
سركار خانم
مدعی بود كه
آدم منصفی
است، ولی اين
بندهٌ شرمنده
معتقد است كه
اين حرف از
انصاف به دور
است:
اگر سركار
خانم به كسی
نظر عنایتی می فرمود
او را تا
بارگاه الهی می رساند،
ولی وای از آن
روز كه مهر از
كسی بر می گرفت
- تا
مغضوب را به
غريژنگ نمی اندود
از پا نمی نشست.
گاه آن را كه
به عرش رسانده
بود در لجن می كشيد
و گاه آن را كه
به خاك
مالانده بود
بر آسمان می نشاند.
هم
مردم داری می دانست
و هم مردم
آزاری می توانست.
در بارهٌ هر
آن كس كه می شناخت
و نمی شناخت
نظری داشت و
اين نظر بسته
به فصل جاری
گاه به مهر
بود و گاه به
كين و گاه در
آن واحد آلوده
به مهر و كين.
سركار خانم
شمعی بود كه
به لطف نور می بخشيد
و به قهر می سوزاند
و اطرافيانش
چون پروانگان
طالب هر دو
بودند.
توصيف
سركار خانم در
چند سطر و چند
بند و چند نامه
نمی گنجد و
اين مختصر هم
جسارتی است به
ساحت اش - ولی
هر چه هست،
آدمی از بازگو
كردن بعضی
جملات قصار
سركار خانم
ناچار است و
البته از
عاقبتش
بيمناك.
ولی
چه باك؟ من
نزد سركار
خانم سياه
نامه تر از آن بودم
كه با خطایی
كمتر اميد
سپيد بختی
داشته باشم.
گناهان من همه
از نظر سركار
خانم نابخشودنی
بود:
بی كفایتيم در
خبر گيری و
خبر گزاری،
ارادتم به
«ريمون ارون» و
پرهيزم از «ژان
پل سارتر»، بی
اعتقاديم به
توطئهٌ جهانی
در بركشيدن
خمينی و بر پا
نگهداشتن
جمهوری اسلامی
هر كدام به
تنهایی جرمی
بود كه در
ديوان داد
سركار خانم
اميد فرجامی
به آن نبود - بنا
بر اين در
مورد اين زبان
دارزی هم هر
چه بادا باد!
اينقدر
هست كه نظرات
سركار خانم در
بارهٌ
آشنايان و
بيگانگان به
رنگينی خود
گوينده بود: هم
حاوی خبر بود
و هم شايعه،
هم توصيف داشت
و هم تنقيد -
خلاصه هم فال
بود و هم
تماشا.
در
بارهٌ امير
لشكری كه نمی شناخت
- ولی
همه می دانستيم
كه ارتش را دو
دستی و بر سينی
نقره تقديم
خمينی كرده
است -
سركار خانم می گفت،
«اين مردكهٌ بی
چشم و رو تازگی
كتابم نوشته.
خيلی خوش گازه
دم بادم
وايميسته!
والله اگه
افسری در
مملكتی كه
حساب و كتاب
داشت يه همچی
خيانتی كرده
بود بايد خود
كشی می كرد،
ولی اين بی
حيا به جای
خود كشی
خاطرات می نويسه!
نازنين، به
قول عبيد: اون
درستی از دنيا
رخت بر بسته.»
در
مورد صدر اعظم
كوكی، كه خوب
می شناخت و از
اينكه برای
جلب محبت
آخوندها دائم
جا نماز آب می كشيد
خشمگين بود، می گفت،
«روش ميشه كه
چپ و راست به
همه ميگه وقتی
من نخست وزير
بودم مطربا رو
بيرون كردم؟
خب خاك كاهو
به سرت، اصلاً
اين چه كاری
بود كردی كه
حالا پزشم ميدی؟
بعد وسپس هم
اگه تو ناموس
پرست اسلامی
بودی، چرا يه
عمر دهنهٌ زن
سليطه تو ول
دادی؟ عزيز من:
«اين
جهان زن قحبه
بازار ست - گویی
نيست؟ هست
«اندر
آن زن قحبگی
كار ست - گویی
نيست؟ هست»
در
وصف
سردمداران
جمهوری اسلامی،
كه سركار خانم
چشم ديد
هيچكدام را
نداشت،
معمولاً با
اين بیت شروع
می كرد:
«هر
كه را ريش
نيست چيزی هست
«هر
كه را ريش هست
چيزی نيست»
و
بعد به بعضی
از آنها می پرداخت:
«اون
از اون
ديپلماتشون
تو لندن كه سر
گوسفند بخت
برگشته رو دم
حوض خونه اش
بريد -
يا وسط خيابون! آخه
فلان فلان
شده، تو قربونی
و نظر قربونیت
چيه؟ حيف و صد
حيف از اون
حيوون كه
پشگلش به صد
تا ديپلمات
مثل تو می ارزيد! مگه
لندن طويلهٌ
ابويه كه تو
توش بزرگ شدی؟
يارب مباد
آنكه گدا
معتبر شود. يا
اون يكی
نماينده شون
تو سازمان
ملل. پست فطرت
چشم و دل گشنه
بارونی می دزده!
خواری و خفت
اين كارا برای
ماست ديگه
جانم -
چی بگم؟ يارب
اين نو دولتان
را بر خر
خودشان نشان.
به هر حال ما
رو از شرشون
خلاص كن.»
در
بارهٌ نشريه
ايرانيان، كه
بيشتر ياران
به دستش می رساندند،
می گفت، «يعنی
چه؟ به كدوم
مجوز اين
روزنامه
خريدشو
وظيفهٌ ملی هر
ايرونی اعلام
می كنه؟ گوش
بريدن با
شانتاژ! اين
ورق پاره چه
گلی به سر
ايرونيا زده
كه از اين
غلطا می كنه؟»
و گوشهٌ نشريه
را چون بال
مگس مرده ای می گرفت
و می تكاند و
ادامه می داد:
«اسمشو گذاشتن
مبارزه! گاهی
يه آخوندو
گنده ميكنن كه
ميانه رو اِ،
گاهی يكی ديگه
رو مثه رودهٌ
سگ توش باد
ميكنن كه
آزاديخواهه.
از من بشنوين
ملای معتدل تو
قبرستونه -
والسلام. اونم
كه از
پيشگويياشون: تا
جنگ بود دايم
دم از پيروزی
ايران بر عراق
ميزدن، از روز
اولشم هر روز
گفتن بساط
رژيم خمينی
همين دو سه
ماه آينده
ورچيده ميشه.»
بعد لاشهٌ مگس
را روی ميز
رها می كرد و می گفت،
«لا به لای اين
ترهات يه
مصاحبه میذارن
با آشجاع،
بقيه اشم
نامه های
خوانندگان - و چه
عرض كنم از
اون نامه ها! چون
خيلی تحفه اس
تازگيا همين
نامه ها رو میذارن
تو كادر به
عنوان مقاله!
اينا خيال
ميكنن مردم
مغز خر خوردن!»
راجع
به اولين رئيس
جمهور خمينی می گفت،
«حالا به كارای
ديگه اش كار
ندارم، اما اِ
اِ اِ اين خرس
بابا آدم يه
باره هر چی
آرتيكل تو
زبون فرانسه
بوده خورده
روشم يه قلپ
آب! پر
رو پر رو هم
فرانسه بلغور
ميكنه!
كسی نيست بهش
بگه عمو همون
فارسی كج و
كوله اتو حرف
بزن، بذار يه
زبون بسته ای
ترجمه كنه. كسی
كه با كون گهی
دم از طهارت
نميزنه. آن را
كه خانه نئين
است، بازی نه
اين است.» به
مراودهٌ
گذشته اش با
اولين رئيس
جمهور اشاره می كرد: «بعد
از غذا چند تا
باد گلو تحويل
می داد، كارش
بود. يه روز
بهش گفتم: آقا
اين عمل بسيار
زشته. گفت:
خير، آروغ قبض
رسيد غذاست.
آخه آدم وقتی
اطعام مساكين
ميكنه كه رسيد
نميخواد،
آخوند زاده!»
در
بارهٌ اصغر،
كه هيچ وقت
نديده بود،
خطاب به من با
عتاب می گفت،
«از اين رفيق
تو كه بخاری
بلند نميشه.
بعضيام بر اين
عقيده ان كه
بخاراتی ازش
ساطعه منتها
اتمی و روان
به طرف جمهوری
اسلامی.» و به
ديدن رگ های
بر آمدهٌ گردن
من، كه برای
اين اتهام سند
و مدرك می طلبيد،
قضاوت نهایی
را به ملت
ايران و تاريخ
حواله می داد
و باز از من
مؤاخذه می كرد: «تو چی
می گفتی كه
باهوشه، ذهنش
مثل شطرنج
بازا كار
ميكنه، ممكنه
قلعه بره ولی
مات بشو نيست؟
به جان همه
تون كه يا
قلعه رفته و
همونجا جا خوش
كرده يا مات
شده و
همونطورم مات
مونده!»
و در مقابل
اعتراض: كه
آخر نديده و
نشناخته
قضاوت حق
نيست، شانه ها
را مختصری
بالا می انداخت
و می گفت، «كی
حوصله داره
بشناسه جانم؟
كی ميخواد
ببينه عزيزم؟
ملك الموتم از
لقايش به.»
اسم
كورس را هم
فقط از من
شنيده بود:
«هفتهٌ ديگه
ايرونيا يه
كنسرت راه
انداختن -
ميگن كورس هم
ميخونه. ما
بالأخره
نفهميديم اين
آقا مطربه يا
فيلسوف!
تكليف خودشو
با ما روشن
كنه!»
در
احوالات
جوشكار، كه
جزء ابواب جمعی
خودش بود،
سركار خانم می گفت،
«جنون كه شاخ و
دم نداره - اين
پسره پاك زده
به سرش. اولاً
تنهایی می نشينه
خونه اش
اعلاميه صادر
ميكنه، بعد و
سپس هم آمده
ميگه فلان
خانم گلوش پيش
من گيره. خواستم
بگم آخه بندهٌ
خدا، به پای
اون زن كه
آنقدر
فتاده اند كه
تو صيد لاغری - بعد
ديدم حالا دل
اين طفلك فلك
زده رو چرا
بشكنم. دروغی
كه حالی دلت
خوش كن
به از
راستی كت مشوش
كند. گفتم: پس
تو بيا كرم كن
و گوشهٌ ابرویی
به دلداده
نشون بده. گفت: نه
اخلاقش بده! دم
عيدی ام می گفت
جيبشو تو مترو
زدن. دلم براش
آتيش گرفت. عقيدهٌ
خودش اين بود
كه كار كار
عرباست. گفتم: آخه
جوشكار جان،
يه حرفی بزن
كه به عقل
بگنجه. ترو كه
كسی به جای
توريست سوئدی
نمی گيره
جانم، با اون
هيكل دو مثقالیت
و رنگ
چركمرده ات.
گفت:
نه، سوئدی نه،
اما آلمانی و
اطريشی چرا -
حتماً فكر
كردن اطريشيم! آدم
چی بگه، دل
براش ميسوزه،
ولی جنونه
ديگه، جنون كه
شاخ و دم
نداره.»
سركار
خانم پای تلفن
به غلامعلی
خان:
«به به آقا، چه
عجب حالی از
ما پرسيدين؟
بندهٌ حلقه به
گوش ار ننوازی
برود
لطف كن
لطف كه بيگانه
شود حلقه به
گوش. ما ديگه
از نواختن شما
داشتيم نا
اميد می شديم.»
و خارج تلفن: «اين
غلامعلی خان
هيچ زنی رو جدی
نمی گيره.
معتقده كه زن
زشت عمودی تو
آشپزخونه، زن
خوشگل افقی تو
رختخواب!»
و
اگر به سركار
خانم ايراد
گرفته می شد
كه پس خوش و بش
آنچنانی زنی
متشخص با اين
مرد هرزه درای
چه تناسب
دارد، به
لبخند می گفت،
«من كه به ريشش
می خندم،
لازم بشه يه
كار ديگم می كنم!»
در
بارهٌ سيف
اعتقاد راسخ
داشت كه: «اين پسره
جاسوس سيا س.
ببين ديگه
چقدر شور بود
كه اون هومان
گيج و گولم
حاليش شد.»
چنانچه به
سركار خانم
يادآوری می شد
كه خود ايشان
معرف و مبلغ
سيف بوده است
خشم می گرفت
كه: «من
كی گفتم باهش
بشينين و
پاشين؟ از
همون اولم
گفتم زيادی
زرنگه و به
نظر مشكوك
مياد.»
و
چون چنين
نگفته بود، به
او تذكر داده
می شد. بعد از
شنيدن تذكار
شانه ها را
بالا می انداخت
و می گفت،
«اصرار داريد
كه نگفتم،
بسيار خوب - بشر
جايزالخطاست.»
شرح
سانحهٌ چاخان
را اول بار از
سركار خانم شنيديم: «چند
روز پيشا
افتاده تو چاه
خلا. اين روزا
تو محله اش
دارن فاضلاب
شهرو لاروبی
ميكنن، آمده
بره خريد، در
فاضلاب باز
بوده، راست
افتاده وسط
نجاست. جاش ام
همونجا بود
خودش خوب پيدا
كرده بود.
عجبم از اونایی
مياد كه درش
آوردن!»
سركار
خانم نسبت به
تيمسار سيد
نظر مساعد نداشت: «اين
درازگوش ادعا
كرده كه می خواستن
مسمومش كنن. پرسيدن
چطوری؟ گفته: آدم
مرموز و مشكوكی
آمد به ديدنم،
برام يه جعبه
باقلوا آورد - من
باقلوا رو با
چایی دوست
دارم. يكی كه
خوردم حالم به
هم خورد. خب
كارد بخوره به
اون شكمت سيد!
اولاً تو كه
به آورنده
ظنين بودی گه
خوردی هل و
پوكش رو گرفتی،
بعد و سپس هم
گه خوردی دلگی
كردی!
پاشو گذاشته
جای پای امام
هشتم كه جون
داد و انگورو
خورد!»
شكايات
سركار خانم از
زری شكلات كشی
متعدد بود: «اِ
حوصله ام از
اين دختره سر
آمده. دائم به
زمين می ماله
به خدا می ناله! يه
لنگه پا پا
شده همراه بر
و بچه ها رفته
آلمان برای
جشن مشروطیت.
آخه سخنوری
خانم،
سياستمداری؟
از اونجا
دوستان تلفن
كردن ميگن: تو
دستگاه خان
تراوستی [Travesti]
هم بودو ما
خبر نداشتيم؟»
وحكاياتش
از رفيع نيا:
«خداوند گل
اين موجودو از
بی شرمی
ساخته. من
چنين چشم سفيد
دندون گردی
نديدم. هر جا
ميشينه با
وقاحت به خان
اهانت می كنه - اهانت های
زشت،
اهانت های
ركيك. از
اونور يكی از
قوم و خويشاشو
می فرسته - از
در پشتی -
خدمت خان كه
ازش جيره
مواجب بگيره.
خلاصه خانم كه
شما باشی، به
قول سعدی
شيراز اين
مردك مخنثی
است كه سخن در
وصف او ترك
ادب است خاصه
در حضرت بزرگان.»
و
چنانكه به
زبان شيخ اجل برای
ادامهٌ
داستان اصرار
می شد كه: «به
طريق اهمال از
آن درگذشتن هم
نشايد» دنباله
را می گرفت:
«البته حيف
عمر كه آدم
صرف حرف زدن
از اين موجود
بی وجود بكنه.
ولی راويان
روایت كردن كه
اخيراً اين
شخص يه گربهٌ
اصيل ايرونی
خريده. آخه
مزلف تو چیت
اصيله كه
گربه ات باشه؟
می گفتن سگش
به از خودشه -
حالا ديگه
جانم، كار به
گربه كشيده!
بيچاره زنش چه
دل خونی داره.
بعله آقا زير
سرشم بلنده!»
سركار
خانم با لی لی
پوت ها چندان
ميانه ای
نداشت. در
خانهٌ خودش و
خطاب به لی لی
پوت نرينه: «اين
چند دوزه بازی
كردنا يعنی چی؟
من كله ام جبههٌ
دمكراته و
اشكمم جبههٌ
مليه و حوالی
ماتحتم جبههٌ
آخونديه؟ اين
حركات معنيش
چيه؟» بعد از
پيوستن «لی لی
پوتين» به
مجاهدين ، با
آنها رو به رو
هم نمی شد:
«همون جوشكار
با همهٌ
كودنيش نيست؟
شعورش از اين
زن و شوهر
بيشتره. با
همهٌ بی اندامی،
يه هوام از
اونا جسته تره
-
بهشون گفته:
خمينی گه، اما
من فضله شم با
مسعود رجوی
عوض نمی كنم. آی
جانمی، خوشم
آمد.»
از لی
لی پوت ها
معمولاً حرف
به منصور و
عيال می رسيد:
«صحبت مجاهدا
شد، اون منصور
چی ميگه اين
وسط؟ پسرهٌ بی
اخلاق اولش كه
علناً با اين
تروريستا می لاسيد،
دستشم اونا به
يه كاری بند
كردن. حالا كه
گند كار در
اومده، پيش
فرنگيا طوری
تظاهر می كنه
كه يعنی خرش
از كره گی دم
نداشت.
پنهانيم
روابط حسنه رو
با اون دارو دسته
حفظ كرده.
عيالش بدتر از
خودش. امان از
اون عيال!
امان از اون
عيال!
خبر نداری كه
اخيراً آب
زروْ خورده،
سَدره پوشيده،
خُشتی بسته،
زرتشتی شده.
نه به اون
لامذهبيش، نه
به اون اسلام
آوردنش، نه به
اين زرتشتی
گريش!
ای بابا چی
بگم برات؟ همه
چی برای اينا
لعبته و اينا
لعبت باز - حتی
آئين نياكان.
بگذريم.»
از
لطف آبادی نقل
می كرد: «می
پرسه:
در جامعهٌ كاپیتاليستی
مس پروداكشن [Mass Production]
ميشه؟!
پس كجا ميشه
مرد ناحسابی؟! بعد
فهميدم اشكال
كارش كجاس.
رفته تو
ديكسيونر
نگاه كرده،
اين كم سواد،
ديده Mass
يعنی توده،
بعد و سپس هم
توده رو با
توده ای
اشتباه كرده و
به اين نتيجه
رسيده كه
جامعهٌ كاپیتاليستی
كه با جنس
توده ای
مغايرت داره! پس
لابد نميشه!»
سركار
خانم از
غلط های فاحشی
كه در راديوی
فارسی زبان می شنيد
هم سخت
برآشفته بود:
«حالا بی شعوری
سياسی سرشونو
بخوره، اينا
فارسی رو تو
كدوم خراب
شده ای ياد
گرفتن آخه؟
خداش بيامرزه
جمال زاده رو -
فارسی شكر است
اِش در مورد
اين راديو چيا
مصداق داره ...
اِ ، جمال
زاده كه هنوز
نمرده كه. مثل
اينكه اول كار
آخوندا يه
اظهار
لحيه ام كرد.
خب جانم ديگه
چه توقعی؟ آدم
صد ساله كه
عقل به سر
نداره.»
در
پايان
مكالمهٌ تلفنی
و طولانی با
اميرپور: «خب
به خدا می سپارمتون.
اميدوارم
سفرتون به خير
باشه. گرچه جای
خالی دوستان
ديدن نتوان - دلم
در تاب رفتن
سينه در جوش.» و
بعد از گذاشتن
گوشی:
«دوار سر
گرفتم والله.
برو جانم برو.
هم چند روزی
تو خارج پاريس
هوا تازه كن،
هم بذار ما
اينجا بی تو
نفسی بكشيم.
مرد شريفيه.
من بهش ارادت
دارم.»
هر
وقت خيرانديش
را در عين عافیت
می ديد: «اين
روباه يه شوهر
خواهری داره،
كه شنيدم اين
روزا اين طرفا
پيداش شده و
مكار قصد داره
دستشو تو
دستگاه خان
بند كنه. آخه
كور و كچل كم
بود، بايد
وارد كنيم! به
ارواح خاك
شازجان اگه
بذارم!»
و هر گاه
خيرانديش را
بيمار احوال می يافت: «مرد
دانشمنديه.
هيچ دخلی به
اون مالكی و
اون بيوك آقا
نداره. آدم
سليميه،
افتاده اس. يه
مشت پوست ازش
مونده و
استخون -
طفلك.»
نسبت
به قابيل ها
يكسان از خود
ناشكيبایی
بروز می داد: «اون
قابيل دوم كه:
مسلمان نشنود
كافر نبيند.
قابيل اول كه
چی بگم - آدم
حيرون می مونه.
بدن اون
نازنين مرد كه: صدف
سينهٌ حافظ
بود آرامگهش،
هنوز گرم بود
كه پريد وسط و
گفت:
من قرار بود
تو شورا بشم
جانشين
نيرومند. تو كدوم
شورا پسر؟
همون شورایی
كه اون قاتل
پست رذل بی
همه چيزم عضوش
بود؟ تف بر
اين روزگار،
تف!
اگه ولش كنی
كم كم مدعی
ميشه اصلاً
خود خانِ!
غافل از اينكه
اون جايگاه جای
هر بی سر و پایی
نيست. بر در
ميكده رندان
قلندر باشند،
جانم!»
در
بارهٌ كريم
شيره ای،
سركار خانم
معتقد بود كه: «آدم
يكه پرست و
يكه خواهيه،
ولی يكه هميشه
اون كسی كه
كيسهٌ پول به
كمرشه.»
پيش
می آمد كه گذر
گستاخی به جمع
سر سپردگان
بيفتد و از
سركار خانم علت
محشور بودنش
را با كل
مجانين جويا
شود. اگر اين
گذر به فصل
بادهای
طوفنده بر می خورد،
سركار خانم با
خشم می فرمود: «اين
فضوليا به شما
نيامده.» و اگر
اين گذر مصادف
با شكفتن
شكوفه های
بادام بود،
سركار خانم با
خنده می گفت،
«چه ميدونم.
يقيناً از
جنون در من
نشانی است!»
اين
نشان در بعضی
از ادبا و
فضلا هم ديده
می شد كه به
اشكال مختلف
جلوه می كرد.