خانه

 

هميشه خاتون

 

 

اين جدل با هومان جدلی قديمی بود - از روزی كه من به پاريس آمده بودم. خاتون در بحث های پر قيل و قال ما گاه كلانتری می كرد و گاه پا در ميانی. صحبت های من و خاتون هرگز رنگ دعوا به خود نمی گرفت، حتی وقتی كمترين اتحاد نظری با هم نداشتيم. در حرف های خاتون و هومان اگر تشری بود از جانب خاتون بود، و اعتراض های هومان كلی و متوجه همه.

به خاتون گفتم، «اگه ما اين بحثو شروع كنيم ... »

هومان با بی حواسی ميان حرف دويد و پرسيد، «كدوم بحثو؟»

من رو به خاتون ادامه دادم: «... كه بايد سياسی بود يا نبود، بايد فعاليتی داشت يا نداشت، هر دومون گرفتار پرگویی های هومان ميشيم. می دونی كه تازگيام شهوت كلام پيدا كرده.»

خاتون با همهٌ اعضاء صورتش سخن می گفت. تأئيد و نفی و تحبيب و تحقير فقط به زبان نبود، چشم و ابرو و دماغ و دهن هم حرف می زد، تصديق می كرد، خشم می گرفت، مخالفت می ورزيد، راضی می نمود.

با همهٌ اسباب صورت خنديد و گفت، «آره» و سر را به پشتيبانی بقيه اعضا چند بار تكان داد و اضافه كرد: «چه جورم! خيليم از صدای خودش خوشش مياد مثلاً!»

هومان گفت، «صدام عوض شده، نه؟ به خاطر دندونم.» بعد با لحنی نوميد ادامه داد: «تازه مگه شماها می ذارين من حرف بزنم!»

«شماها» من و خاتون و سه دختر آنها و حتی بسياری از غائبين را در بر می گرفت. دخترها بزرگ شده بودند: هر سه خانم، هر سه پر محبت، هر سه خوب درس خوانده، هر سه پاكی و صفای پدر و مادر را به ارث برده. من با آنها عالمی داشتم: نوعی تبانی شيرين و كودكانه و ناگفته - شبيه عالمی كه بين من و پسران نزی وجود داشت يا فرزندان مريم.

هومان از سكوتی كه پر بود از لبخندها و اشارات من و دخترها و خاتون، استفاده كرد و ادامه داد: «من ميگم كار بی ثمر نبايد كرد. حالا اسمشو بذارين بی غيرتی، ترسویی، هر چی كه دلتون می خواد. من برام مهم نيست - مگه خود تو، تو گروهی كه هستی، جز گرفتاری و عصبانيت و حرص خوردن و ...»

در اينجا روی سخن فقط با من بود.

با بی حوصلگی گفتم، «ببين هومان، شاخو بكش لطفاً! حرفامون داره تكراری ميشه و خسته كننده. برای بار هزارم ميگم گرفتاری من با اونائيه كه شعور و وجدان سياسی ندارن و ميدوندار سياست شدن - مثل قابيل، مثل نيرومند، مثل ذوالفنون ... »

«دِ خب همينه ديگه. كار سياست همينه. من يه بار درسمو گرفتم - در جوونی، يعنی بچگی - ديگه بسه. هميشه همينطور موجودات ... »

«نخير ابداً! بيخودی كليشه تحويل من نده! اولاً تعليمات سياسی دورهٌ جوونی تو از درس گرفتن تو حوزهٌ علميه چيزی كم نداشت آقا جون. اطاعت در چارچوب سانتراليسم دمكراتيك از عبوديت در مقابل قوانين الهی كمتر وحشتناك نيست با اجازه تون! من هميشه گفتم، هنوزم معتقدم كه فناتيسم سياسی هم عين تعصب مذهبی آدما رو بی رحم و غير انسان ميكنه. تو اين وسط قِسِر جستی. تونستی خودتو از شر اون تربيت اوليه ... »

خاتون گفت، «بی تربيتی اوليه - اگه از من بپرسی!»

هومان فك ها را كليد كرده بود تا شاه دندان را، كه چون منار جنبان نوسان داشت، از حركت باز دارد و من داشتم، به كمك خاتون، از اين فرصت استفاده می كردم.

با خنده به خاتون گفتم، «آره، آره، درست گفتی - همون بی تربيتی اوليه! اين شانس آورده از شرش خلاص شده - همه نمی تونن. نمونه اش اون مالكی طفلك. ميگه دشمن ماركسيم و كمونيسمه، اما بشين پای حرفاش - ذهنش از اون چارچوب قالبی يه سانتيمتر اين ور و اون ور نرفته. من اصلاَ دارم چيز ديگه ای به هومان ميگم - ميگم اونایی كه شعوری دارن و وجدانی دارن بايد وارد ميدون بشن وگر نه اونجا قرق اوباشه. حالا اين فقط بهانه مياره و كليشه تحويل ميده.»

هومان، به دليل موقعيت خطير دندان، فقط توانست بگويد، «نه، بهانه نيست، كليشه ام نيست. پَرِتو [Pareto] ميگه ... »

گفتم، «اِ - برو ولم كن! به نظرم تو هم مثه كورس خيال می كنی به زبان خارجی نميشه گه زيادی خورد! امير راجع به كورس اينو می گفت، بايد بگم تو رم به ليست اضافه كنه.»

هومان، به حالت نيمه اعتراض نيمه تعجب، گفت، «تو كه به حرفای پرتو اعتقاد داشتی - حالا اصلاَ بذار بگم چی می گفت، اونوقت ... «

ظاهراً دندان مختصری در گوشت لثه نشسته بود.

گفتم، «خب بگو بابا - كشتی ما رو.»

«ميگه: در هر سازمان سياسی سه گروه هست - يه اقليت كوچك صميمی و صادق و مؤمن، يه اقليت بزرگتر شارلاتان و در پی منافع شخصی، و يه اكثريت عمدهٌ دنباله رو. و معتقده كه هميشه بعد از رسيدن به قدرت، گروه دوم گروه اول رو می بلعه و حذف می كنه. اكثريتم كه حالش روشنه - دنباله رو می مونه.»

من تظاهر كردم كه از حرف های هومان ملولم و گفتم، «خيله خب آقا جون، من به پرتو ارادت دارم، معلوم شد تو هم داری - چرا حرفای ديگه اش يادت رفته؟ مثلاً پرتو ميگه: استدلالای سياسی برای اينكه مؤثر بيفته بايد اول تبديل به احساس بشه و من فقط می خوام بگم آدمایی مثل تو قادرن استدلال سياسی را در ديگران - در همون اكثريت دنباله رو - تبديل به احساس بكنن.»

خاتون با ترديد نگاهی به هومان كرد و گفت، «فكر نكنم از اين كارا ازش بر بياد!»

خندهٌ من و دخترها بلند شد.

هومان رو به من گفت، «نه جانم، نه - اون اقليت بزرگتر شارلاتان كه فقط ... »

گفتم، «قصد نداری از نقل قول خودت دست ور داری ها؟ باشه - قبول. فقط در نظر داشته باش كه اون گفتهٌ پرتو اولاً مربوط به زمان قدرت گرفتنه، به علاوه بر می گرده به رقابتای سياسی در شرايط عادی و هيچ ارتباطی با شرايط اضطراری نداره، با دوران سرگشتگی و در به دری و جنگ ... »

هومان پرسيد، «كدوم جنگ؟»

خاتون جواب داد، «جنگ با عراق، اوا !»

من گفتم، «نه بابا - مقصودم جنگ با عراق نيست.»

خاتون گفت، «حالا مثلاً.»

هومان سؤال را تكرار كرد: «كدوم جنگ؟»

«جنگ با ملاها آقاجان، جنگ با ملاها. مگه ما با اونا در حال جنگ نيستيم؟ يا لا اقل نبايد باشيم؟ ميگن دو ميليون ايرونی از مملكت اومده بيرون...»

هومان، چون هميشه با وسواسی دانشگاهی كه برای هر اظهار نظری سند و مدرك طلب می كرد، رشتهٌ سخن را بريد: «كی گفته دو ميليون؟»

گفتم، «اگه آمار دقيق ميخوای ندارم - نه. ولی در اين كه ... »

هومان، بی توجه به حرف های من و در پی فكری كه در ذهن داشت، ادامه داد: «آمار درست از هيچ چی هيچ كی نداره. مگه معلومه تو جنگ ... ؟»

اين بار خاتون پرسيد، «كدوم جنگ؟ همون با آخوندا؟ من كه بيشتر از هر چی نگران وضع جوونام - يعنی بچه مدرسه ايا. فقط شرعيات و تعليمات دينی و از اين چيزا به خوردشون ميدن - وا !»

و هومان در جواب خاتون گفت، «نه، مقصودم جنگ عراقه. اينجور كارا اتفاقاً به ضررشون تموم ميشه - مقصودم بچه هاست. نمونه اش لهستان. يعنی نمونهٌ بر عكس. دو سه نسل خواستن همه رو لامذهب بار بيارن، نيگا كن چی شده. اين جور كارا اگه با زور و جبر باشه نتيجه اش هميشه معكوسه.»

بعد در دنبالهٌ حرف قبليش، پرسيد، «چند نفر كشته شدن؟ چقدر آواره؟ چند هزار تا زخمی؟» و با دلخوری و ياسی كه نسبت به همگان داشت اضافه كرد: «هيچ كی هيچ چی نمی دونه. يعنی دقيق و درستشو نمی دونه.»

« خليه خب - حالا آمارو ول كن، برگرديم به تبعيديا ... »

هومان ظاهراً از نظر دندان خيالش موقتاً راحت بود، چون باز نگذاشت جمله را به آخر برسانم: «اصلاً به كی ميشه گفت تبعيدی؟ همه كه تبعيدی نيستن. اصلاً خود مهاجرت مسئلهٌ سر در گميه، پيچيده است - چون خيليا كه از روی عقيده و اصول نيامدن بيرون، از روی احتياج اين كارو كردن، مجبور شدن. تازه يه عده هم كه دائم ميان و ميرن - بعضياشون اينجا مقيمن، بعضيا اونجا. يك عده هم كه مشغول معامله و تجارتن - صادرات و واردات دارن، يك عده هم...»

خاتون با تأسف سرش را تكان داد و گفت، «خيلی بد جوری شده. اونایی كه موقت ميان اينجا اصلاً حاضر نيستن حرف بزنن - انگار اينجام می ترسن - وا! يا انگار اونجا هيچی نمی بينن، والله! از اونورم اونایی كه موندن ايرون با ماها دشمنن. اونایی كه اينجان با اونایی كه موندن بدن. خيلی بد جوری شده.»

به خاتون گفتم، «آره، افتضاحه. اين درست همون چيزيه كه آخوندا می خوان.» و به هومان اعتراض كردم: «من كی گفتم همهٌ اونایی كه ايرون رو ترك كردن برای اين بوده كه رژيم نسبت به ديگران بی تحمله، يا نسبت به ديگران ظلم ميكنه؟ من همچی حرفی نزدم - چون خوب می دونم تعداد اين جور آدما انگشت شماره - يعنی اونایی كه به اصولی پابندن خيلی كمن. اما آخه انصاف بابا! اگه ترك وطن فقط هم به دلايل شخصی باشه، باز قابل قبوله. اگه يه نفر بخواد جون خودشو يا حتی مالشو ... »

هومان قصد داشت باز ميان حرف بدود، اما من پيشدستی كردم و گفتم، «ببين اصلاً تو حساب تاجر و مهاجر و مسافر و سوا كن - خب؟ باز يه دسته تبعيدی می مونه ، نه؟ يا نه؟ تعداشونم قابل ملاحظه است، مگه نه؟»

هومان به هر دو سؤال جواب مثبت داد و بعد گفت، «آخه گرفتاری اينه كه اين عده هيچ نوع وحدتی با هم ندارن. تبعيديا يه گله ان مركب از موجودات تك تك كه موقعيت های غير مشابه براشون يه سرنوشت مشابه ايجاد كرده. در گذشته خيلی پيش اومده كه شرايط خاص اجتماعی يا اقتصادی يا سياسی امكان زندگی رو در يه مملكت از قشر خاصی از مردم سلب كرده، اما تو اين دوره و در مورد ما هيچ عامل واحدی، هيچ مخرج مشتركی بين جمعی كه كوچ كرده وجود نداره.»

با عصبانيت گفتم، «لا اقل همهٌ ما در نفرتمون نسبت به آخوندا و حكومت ملایی كه اتفاق نظر داريم آقا جان. اين نفرت، تو حسابای تو هيچ مخرج مشتركی به وجود نمياره؟ دس خوش بابا!»

هومان آشكارا حرف من مورد تأئيدش نبود، يا اگر بود تأئيدی مشروط بود، فقط گفت، «هيچ مهاجرتی در گذشته و از ممالك مختلف شبيه مال ما و اين دوره نبوده ... »

«بيخود مبالغه نكن - عين ما حتماً نه، ولی شبيه ما حتماً چرا. كافيه آدم به شعر و نثر قديم - حالا متون تاريخی هيچ - رجوع كنه تا ببينه چقدر وصف الحاله. بنابراين دردای ما قبلاً تجربه شده. يا همون تاريخ ارتجاع مذهبيون در كشورهای ديگه - مگه در اسپانيا كشيشا نمی خواستن مردمو به هر قيمت شده بيسواد نگه دارن؟ مسئلهٌ پيوريتن ها [Puritans] تو انگلستان، يا دورهٌ تفتيش عقايد - همه جای اروپا- چه ميدونم ساوُنارول [Savonarole] در ايتاليا، همون راسپوتين تو روسيه، حالا چرا راه دور بريم: زمان مشروطيت شيخ نوری تو ايرون... »

هومان موافق بود، ولی با نوميدی تكرار كرد: «اما حال ما و اين دوره ...»

با بی حوصلگی گفتم، «به هر حال آقا جان كسی دقيق نميدونه به ديگران و در زمان های مختلف چی گذشته - حتی حدس و گمانش هم ممكن نيست. اين رازيه كه هر كی تا زنده است با خودش حمل ميكنه بعد هم كه مرد با خودش به گور ميبره. چون نميشه بعضی از دردا رو به ديگران حالی كرد، يعنی به اونایی كه دردمند نيستن - غير ممكنه - يكی از اونا درد بی وطنيه. ولی مال همهٌ اونایی كه اين دردو كشيدن، اتفاقاً شبيه بهم ديگه اس. مسئلهٌ مهاجرت آلمانيا در دورهٌ فاشيستا من مطمئنم مشابه مال ما بوده.»

هومان با انصاف و تسليم تصديق كرد: «آره - درسته. مال اونا شبيه بوده. اما خب تهرون ...  »

خاتون گفت، «راستی شنيدين می گن جنوب تهرون خيلی شلوغه؟ خيلی چيزا می گن. مثلاً می گن تو چند تا مسجد يه دفعه چراغا خاموش شده و وقتی برق دوباره اومده همهٌ در و ديوارا پر از عكس مخالفای رژيم بوده. حالا نمی دونم راسته يا نه - بعضيا ميگن مال وليعهد، بعضيا ميگن مال خان ... «

هومان پرسيد، «كسی خودش شاهد بوده؟ اينا همه اش شايعه  اس، مدركی براش نيست. در اينكه مردم ناراضين حرفی نيست، برای همينم به اين نوع شايعات پر و بال می دن كه يه جور دلخوشی داشته باشن.» و بعد رو به من گفت، «اما اون نفرتی كه تو ازش حرف زدی كافی نيست.»

«من كی گفتم كافيه؟! اگه تو بذاری آدم تا آخر حرفش بره اونوقت مقصود روشن ميشه. من گفتم اون می تونه همون مخرج مشتركی باشه كه تو ميگی وجود نداره. من يكی حاضر نيستم قبول كنم وجود نداره، چون اگه بكنم بايد اقرار كنم كه خمينی - مرده يا زنده - برندهٌ مطلقه. و حرفی كه می خواستم بزنم اينه كه شرط لازم وجود داره و اگه آدمای معقول دست به كار بشن شرايط كافی رو هم می تونن ايجاد كنن. اون مقاله ای كه می خوای راجع به شاهنامه بنويسی ...»

هومان پرسيد، «اون مقاله چی؟»

گفتم، «فوق العاده است.»

هومان با تعجب و ذوق نگاهم كرد و اين بار حرفم را قطع نكرد كه ادامه بدهم.

«آره - واقعاً خيلی خوبه. بهترين كاريه كه تا به حال كردی.»

هومان نرم و مظلوم گفت، «قربانت. تو از اين تعريفا معمولاً از من نمی كنی.»

«چون تو معمولاً از اين كارا نمی كنی.»

خاتون، با چشم و ابرو و دماغ و دهن خنديد و بعد با همهٌ اعضاء صورت حالت اعتراض به خودش گرفت و گفت، «سر اون مقاله پدر منو در آورده. خطشو هيچ كی نمی تونه بخونه، من بايد همه رو رو نويس كنم - وا !»

هومان اعتراض خاتون را نشنيده گرفت و به من گفت، «من فقط از اين كارا ازم بر مياد. كارای ديگه ... » و خنده ای كرد كه دندان لقش را باز نا استوار جلوه داد.

گفتم، «چرا بر مياد. بايدم بكنی. مايه شم تنگ كردن ما تحت عنابيه! ور كشيدن پاشنهٌ گيوه آقا جان! يكی از كارایی كه ميشه كرد اينه كه بايد به دمكراسی های دنيا نشون داد كه كارای ملاها مغاير فرهنگ ماست - يعنی همون پيامی كه تو مقاله ات هست.»

هومان گفت، «دنيا فقط تو اين فكره كه جنگ سوم جهانی پيش نياد يا اقتصادش بچرخه. به علاوه وحشيگری اينا رو چون اصلاً نمی فهمه، ازش می ترسه.»

«نه بابا - مسئلهٌ ترس نيست. دنيا ميگه مردم ايران اين رژيم رو خودش خواسته، لابد لياقتش همينه، لابد هنوزم می خوادش وگر نه - من ميگم بايد حاليشون كرد كه سنگسار و دست و گوش بريدن برای مام وحشيگريه، با مام بيگانه است.»

هومان از جا بلند شد و بی هدف دو بار تا دم در اطاق رفت و برگشت و بالأخره گفت، «من كم كم بايد برم دنبال كاسبی. شركت يه تاكسی نو بهم داده، قسطا سنگين تره، بايد بيشتر كار كنم.»

 

هومان، بعد از سپری شدن فرصت مطالعاتی و چند سالی تدريس در مركز «السنهٌ شرقيه» به رانندگی مشغول شده بود. جايش را در آن مركز عيال منصور قاپيده بود كه نه نياز مالی هومان را داشت و نه دانش و صلاحيت او را؛ به همين دليل برای شرق شناسان دكاندار همكار بهتری به شمار می آمد. اما هومان نه هرگز از عيال منصور شكايتی داشت و نه به مستشرقين قدر ناشناس اعتراضی. رانندگی را با تشخص استادان پيشه كرده بود. كمترين خواری و خفتی در شغل جديدش نمی ديد. از گفتگوهایی كه با مشتريانش داشت با همان هيجانی حرف می زد كه از مباحثی كه در گذشته با شاگردانش مطرح كرده بود. اگر كسی انعامی چاق به او می داد، ذوق می كرد و ممنون می شد. در مورد ساعات كار هم استادانه كم حواس و بی نظم بود.

 

خاتون سری تكان داد وگفت، «چقدرم بيشتر كار می كنی! قرار بود شيش سر كار باشی، حالا نُهه!»

هومان پرسيد، «راستی ساعت چنده؟»

گفتم، «اِ - خاتون كه گفت - نزديك نُه. ديرت شده، پا شو برو.»

هومان گفت، «نه - برای سيگارم پرسيدم. آخه حالا مدتيه سر ساعت می كشم كه يه خورده كمترش كنم.» بعد دوباره بی هدف و بلاتكليف سر صندلی دورتر نشست و به من گفت، «تو هنوز ماجرای ويزای امريكاتو تعريف نكردی.»

 

انقلاب بر همهٌ ما تأثير گذاشته بود و هر كدام را به گونه ای دگرگون كرده بود - من را كم تحمل تر و بد قلق تر كرده بود؛ هومان را وراج تر و منفی باف تر. اما از بين ما سه، تغييرات خاتون از همه چشم گيرتر بود. كدبانو و مدير شده بود، خياط و نان آور، نديم و اندرز گو، قد و قدامه. تقريباً هر هفت روز هفته را يا كار می كرد يا كار آموزی. از روزی كه پست دانشگاهی هومان ديگر تمديد نشد، خاتون هم زن اندرون بود و هم مرد بيرون.

با اين حال از نظر صوری و جسمی گویی زمان بر او نگذشته بود: بدنش باريك و بی چربی، انگار دختری است جوان؛ شكمش مثل آهو چسبيده به پشت، گویی هرگز به آبستنی بر نيامده است؛ استخوان بنديش ظريف، چون نو بالغی كه هنوز كامل استخوان نتركانده است؛ دندان هاي