خانه

ناك اوت

 

 

شنبهٌ موعود فرا رسيد. تعداد جوان ها حتی بيش از آن بود كه انتظارش می رفت. هوا در آن روز گرم بود و شرجی، و طاق باز بودن پنجرهٌ آپارتمان كج راج كاپور، فقط موجب می شد كه حرارت و رطوبت به داخل هم نفوذ كند.

اول بهرام داستان برخورد با خمينی چی ها را برای تازه واردينی كه هفتهٌ گذشته شاهد اصل ماجرا نبودند تعريف كرد؛ و بعد خسرو طرحی را كه برای گوشمال دشمنان ريخته شده بود توضيح داد. نه تعريف كامل بود، نه توضيح روشن.

وارتوش، كه متوجه شد بعضی از حاضرين اشتياق لازم را به اين انتقامجویی از خود نشان نمی دهند، با عصبانيت گفت، «به قول بابك اينا نه ميذارن ما اونجا زندگی كنيم نه اينجا نفس بكشيم. بايد روشونو كم كرد ديگه. بابك خودت بگو، درست بگو نقشهٌ امروز چيه ديگه!»

بابك طبق معمولش، مثل پير مردهای مجرب جا افتاده، نقشه را به جزئيات شرح داد. سليمان اين بار هم سرا پا گوش بود، و وقتی بعد از تمام شدن توضيحات، دست ها را طوری جلوش گرفت كه انگار وزنه ای واقعی را حمل می كند، و گفت، «خلاصه امروز حسابی ميندازيم رو پاشون»، روشن بود كه مو به موی طرح را بر خاطر نشانده است.

لاله، كم و بيش در تأئيد گفتهٌ سليمان گفت، «هر چی زودترم راه بيفتيم بهتره. اينجا آدم از گرما هلاك ميشه.»

چند عددی پنجه بوكس و باتون و لولهٌ گاز اشك آور و چراغ قوه جمع شده بود، و مقدار بيشتری ماژيك و رنگ و قلم مو.

فريبرز آلات ضرب و جرح را در كيسه ای پلاستيكی ريخت و به آنهایی تعارف كرد كه بزن بهادرتر بودند. به ممد پا پهن، با آنكه در تمام مدت دستش دراز بود، سلاحی نرسيد. لب های كت و كلفت و دهان بی در و پيكرش را به علامت اعتراض به تناوب به سمت بينی و چانه بالا و پائين برد و بالأخره گفت، «اين كه نشد! پس من چی؟»

سليمان نگران به دست و پای ملخی ممد پاپهن چشم دوخت و وارتوش گفت، «همه كه قرار نيست چوب و چماق داشته باشن. مگه ما داريم؟»

محمد دوباره سرگرم كار پر درد سر جمع و جور كردن لب و لوچه شد كه جوابی بدهد؛ و راج كاپور، بی اعتنا به حرف های دور و برش، در حال گشتن در چمدانی بود مملو از شال گردن و كشباف و جوراب های زمستانه، كه روی تختش گذاشته بود و هر آن خطر آن می رفت كه رو به سرازيری اطاق سرنگون شود.

درست در لحظه ای كه راج كاپور كلاه چرمی ضخيمی را از زير ديگر پوشش های گرم بيرون كشيد و فاتحانه آن را در هوای سنگين تكان داد، ممد پا پهن گفت، «آخه شما زنا كه اهل بزن و بخور نيستين.»

و از جمع دخترها و يك صدا جواب گرفت: «مگه تو هستی؟!»

محمد، اين بار، به جای جا به جا كردن چك و چانه - مثل كسی كه بخواهد لزگی برقصد - ناگهان روی دو پا چمباتمبه زد و دست كرد و از توی جيب بغلش يك تيغ ريش تراشی كوچك و دو لبه ای را در آورد كه لای يك تكه زرورق پيچيده شده بود.

دست راست راج كاپور با كلاه چرمی در هوا ثابت ماند. ديگران هم منتظر ماندند كه ممد پا پهن برای عملش زير نويسی بدهد.

شيب اطاق مانع از آن بود كه محمد مدتی طولانی روی پنجه های پا چندك بزند، بنا بر اين دست آزادش را ستون بدن كرد - كه می توانست يكی ديگر از «فيگور»های رقص لزگی باشد - و به كله هایی كه دور تا دورش حلقه زده بود، نگاهی انداخت و رو به وارتوش گفت، «من نيستم؟! من تيغم بلدم بكشم!»

سليمان نگران گفت، «دستو نبری بابا!»

و بابك، در ميان خندهٌ همگانی، ادوات نوشتن را ميان كسانی تقسيم كرد كه شعور سياسی بيشتر داشتند؛ و سطل های چسب و دسته ای از همان آفيش های «خواستنی» خمينی را به چهار دختر و دو پسری سپرد كه طبق نقشه قرار بود نقش «طعمه» را بازی كنند.

 

طرح چنان به جزئيات و مو به مو اجرا شد كه گویی حزب اللهی ها هم نقششان را از پيش از بر كرده اند: تا «طعمه»ها مشغول چسباندن آفيش ها شدند، طبق پيش بينی، سه ماشين «پژو» در حاشيه خيابان ايستاد و محافظين بيضهٌ اسلام و خمينی را بر پياده رو تخليه كرد.

پهلوان گوش شكسته قبل از ديگران از اتوموبيل پائين آمد و از آغاز به حال شاخ زدن جلو رفت و يكی از سطل های چسب را نشانه گرفت و با لگد وارونه اش كرد، و نوچه ای كه در سايه پهلوان حركت می كرد، نزديكترين آفيش را از ديوار كند. اما پيش از آنكه سر فحش و كتك باز شود، بقيه افراد گروه جوانان، كه در نقاط سوق الجيشی كمين كرده بودند، حزب الهی ها را دوره كردند.

بهرام از آنكه آفيش را كنده بود، پرسيد، «اين چه گهی بود خوردی؟!»

حزب اللهی، كه هنوز تصوير بد هيبت خمينی در دستش بود، نگاهی به گروه مهاجمين انداخت و آفيش را كنار ديوار سُر داد و از زور پيسی گفت، «حالا چرا فحش ميدی؟ خب ما می زنيم شوما ميكنين. شوما ميزنين ما می كنيم!»

هاشم يك دست گفت، «حالا برا مُو دُمُكرات شدی؟ ميه مُو با تو شوخی دارُم؟» و محكم با باتون توی فرق حزب اللهی كوبيد. صدای شرق ضربه و خونی كه فواره زد، ديگر سربازان اسلامی را، مثل گلهٌ گورخران، آمادهٌ فرار كرد ولی مفّری نبود.

لاله ، كه هميشه مايل بود در حضور شاهدان متعدد احساسات انسان دوستی و حيوان پروری اش را به معرض نمايش بگذارد، قلم مو را كنار گذاشت و با زحمت از جيب اش يك عدد دستمال كاغذی در آورد و رو به همه گفت، «اينو بدين بهش خونشو پاك كنه.» و چون كسی گوشش بدهكار نبود با نوميدی اضافه كرد: «من خواستم كمك كنم ها - يادتون باشه.»

خسرو جلو پهلوان گوش شكسته را، قبل از آنكه فرصت رم كردن داشته باشد، گرفت و لولهٌ گاز اشك آور را توی صورتش خالی كرد. صدای ضجهٌ پهلوان و فريادهای بی امان يكی ديگر از سربازان اسلام، كه در اطاقك شيشه ای تلفن عمومی ميدان شارل ميشل سنگر گرفته بود و توی گوشی «آی پليس! آی پليس!» می كرد، قاطی شد.

چشم پسر لطف آبادی به پاچه ای بود كه به ميان پای سليمان حواله شده بود و با لبخند بی معنای معمولش پرسيد، «زد به تخم؟»

سليمان، كه جا خالی داده بود و داشت با كله می رفت توی صورت لگد پران، جواب داد، «خورد به تير دروازه!»

پسر لطف آبادی، كه گویی از اين صحنه الهام گرفته است، دوان دوان به طرف حزب الهی زرد چرده ای رفت، كه در برخورد قبلی مايل بود بهرام گه بخورد، و به سبك كاراته بازان به هوا پريد و دو تخت كفش را روی بيضه های طرف كوبيد. بعد هم بی آنكه به نتيجهٌ حمله اش توجهی كند، با سرعت به طرف هتل «نيكو» [Nikko] دويد، كه با روكار قرمزش چون دهانهٌ زخمی بر پوستهٌ خاكستری برج های سيمانی محل به چشم می خورد.

بابك و يكی از خمينی چی ها با هم دست به يقه بودند و دور هم می چرخيدند. گاه آن اين را از زمين بلند می كرد و گاه اين آن را، و به نظر می آمد كه به آهنگ والسی كه تند و كند می شود ناشيانه می رقصند.

راج كاپور كلاه چرمی را، كه آسترش پوست بود و دو زبانهٌ پهن از دو طرفش آويزان ، چون زفتی روی كله اش كشيده بود و چراغ قوه ای را بی آنكه روشن كرده باشد، به اطراف تكان می داد و با چشم های خمار دنبال حزب اللهی بی صاحب می گشت. بهرام، كه سرنوشت آفيش كن را به كلی به كف با كفايت هاشم يك دست سپرده بود و او هم نفس كش می طلبيد، از راج كاپور پرسيد، «اين چيه تو اين هوای گرم سرت كردی؟»

راج كاپور، كه ابروهای پر پشتش هم زير كلاه پنهان بود، زبانه ها را بر دو طرف صورت بيشتر خواباند و تلگرافی جواب داد، «برا گوشام! گوشام تو دعوا كنده نشه!»

صدای يكی از حزب اللهی ها بلند بود كه می گفت، «ببين، با من طرف نشوها! من دست كم جای بيستا نيش چاقو رو تنمه!»

و صدای احمد اصوانی شنيده شد كه جواب داد، «اگه زَرَنگ بودی كه جاقو نيمی خوردی عنی سگ!»

حزب اللهی ديگری، كه هيكلش به درشتی سر دسته اش بود، زنجيری از جيبش بيرون كشيد ولی وقتی ديد «ای جفَه» با پنجه بوكس دارد به طرفش می رود طوری زنجير را دور انگشتش گرداند كه گویی به قصد پياده روی و سوت زدن به خيابان آمده است.

فحش سبيل بود و چون نقل و نبات شب عروسی در هوا پخش. دشنام های چارواداری پهلوان خمينی اين بار به ريش و ناموس خودش و نوچه هايش حواله می شد.

ديوارهای دور و اطراف صحنهٌ زد و خورد از شعارهای «مرگ بر خمينی» و آفيش «خواستنی» سياه بود و كتك كاری و فحش باران تا سر رسيدن ماشين های پليس «سه. ار. اس.» C. R. S.، كه گيرنده هايش بالأخره فريادهای تلفنی و نامفهوم حزب اللهی را دريافت كرده بود، ادامه داشت.

به محض پياده شدن پليس ها، هر كسی از گوشه ای متواری شد. فقط چند نفر از لشكريان خمينی، كه چنان خورده بودند كه پا و نای فرار نداشتند، به چنگ پليس افتادند - از جمله پهلوان گوش شكسته، كه گاز اشك آور چشم و چارش را گرفته بود، و نوچه ای كه بعد از ضربهٌ در حال فرار پسر لطف آبادی، دست به ميان پا نقش زمين بود و به آسمان خيره نگاه می كرد.

بيشتر جوانان به طرف آپارتمان راج كاپور هجوم بردند. حدود دوازده نفرشان سوار آسانسوری شدند كه بيش از چهار نفر ظرفيت نداشت و در نتيجه به انگشت های بی شماری كه بر دگمهٌ طبقهٌ سه مُرس می زد، با قار و قوری پر خشم جواب می داد و از جا نمی جنبيد. هيچ يك از بچه ها به فكر استفاده از آسانسور دوم ساختمان، كه بی سرنشين در طبقهٌ هم كف ايستاده بود، نيفتاد. آنهایی كه از حركت آسانسور نوميد شدند و از بقيه كم حوصله تر بودند،پله ها را دو به دو و چهار به چهار بالا رفتند، و بالأخره همه در آپارتمان جمع آمدند و غنايمی را كه به چنگ آورده بودند روكردند: يك چاقوی ضامن دار،يك زنجير و دو بلك جك.

ضايعات گروه جوانان در ضرب ديدن مچ پای سليمان و غيب شدن پسر لطف آبادی خلاصه می شد. پای سليمان بر اثر لگد زياده محكمی كه به آبگاه يكی از لشكريان فراری زده بود آسيب ديده بود؛ و بعد كاشف به عمل آمد كه پسر لطف آبادی پس از تك يورش ناگهانيش، بقيه زمان دعوا را در آبريزگاه هتل «نيكو» بست نشسته بوده است و به شنيدن صدای آژير ماشين های «سه. ار. اس.» به پدرش، كه حدود صد متری هتل منزل داشت، تلفن كرده است كه برای بردنش به آنجا برود.

موفقيت اين كار «كماندویی» به درجه ای بود كه چند نفری را وسوسه كرد به دروغ مدعی شوند كه در ماجرا شركت داشته اند. به هر حال شرح ماوقع به روزنامهٌ اطلاعات جمهوری اسلامی هم رسيد: در دو ستون كامل مدح و ستايش «حزب اللهی های غيور» و وصف و تفصيل «رذالت های ضد انقلاب» منعكس بود - به علاوهٌ اسامی دانشجويانی كه ارز تحصيليشان به اين مناسبت قطع شد و گذرنامه هاشان ضبط.

 

كل حادثه دو نتيجهٌ بلافاصله داشت: يكی آنكه همبستگی كم نظيری بين جوانان به وجود آورد كه پايه سازمان آينده شان شد؛ و ديگر اينكه پای حزب اللهی جماعت را از محوطهٌ برج های كرانهٌ «سن» بريد. اولی به مناسبت دخالت ريش سفيدان سياستمدار دولت مستعجل شد، و دومی به بركت شجاعت امت اسلامی عمر دراز يافت.

 

بازگشت