ميليونرهای
واقعی
ميليونرهای
واقعی را من
در جنوب
فرانسه ديدم و
جای خاتون را
هم خالی
نكردم.
به
جنوب فرانسه
به شوق ديدار
ويكتوريا
رفتم. رد او را
پس از اعدام
محسن گم كرده
بودم، ولی
يادش را در
تمام مراحل
همراه داشتم.
تا روزی،
كاملاً بر حسب
تصادف و به كلی
غير منتظره،
سراغ او را در
«كان»
يافتم و بی
درنگ به سويش
پر كشيدم.
شاديم
از يافتن
دوبارهٌ
ويكتوريا در
كلام نمی گنجيد: يا
دستش را در
دست و سرم را
بر سينه اش می فشردم
يا با نگاه و
با لبخند
نوازشش می كردم.
تشخصش دست
نخورده از هجوم
مصادره و
سانسور و گمرك
ملايان از مرز
گذشته بود.
همچنان گردنش
افراشته بود و
لبش به تبسم
دوستی شكفته و
غمش آنچنان در
سينه پنهان كه
كمترين خطی از
آن بر چهره اش
پيدا نبود.
پيوند
من با
ويكتوريا - با
اينكه عمر
آشنائيمان
دراز نبود -
پيوند دوستی
حاصل يك عمر می نمود.
تمام مراحل
تعارفات و
تكلفات
ديدارهای
اوليه، در
دورانی كه از
هم جدا مانده
بوديم -
گویی با توافقی
دو جانبه - طی
شده بود و
صميمیتی ناب و
زلال در پی
گذاشته بود كه
ديگر از بُعد
مكان و گذر
زمان گزندی نمی ديد.
اين ره صد
ساله را من
فقط با
ويكتوريا يكشبه
پيموده ام.
تنها
حضور گوارای
او در جنوب
فرانسه تحمل
شب نشينی
ناگوار ديگر
هموطنان را
ممكن ساخت. در
حقيقت من به
اين مهمانی به
خاطر وجود او
رفتم و به
عنوان طفيلی.
ضيافت
در «نيس»
بود. شنيده
بودم كه بسياری
از باربستگان
زمان شاه فقيد
در آن شهر بار
سفر
گشوده اند و به
زندگی
مشغولند. با
اينكه من با
دولتياران
گذشته نا آشنا
بودم، نوع
كينهٌ ديگر
هموطنان را هم
نسبت به آنها
نمی فهميدم.
چون اين ابراز
خشم متوجه
خطاهایی كه
منجر به
استقرار
حكومت ملایی
شده بود، نبود
و فقط نظر به
مال و منال
داشت و در اين
زمينه بيش از
آنچه نمايشگر
پاكدستی و بی
نيازی خشم
گيرندگان
باشد نشان
دهندهٌ حسرت و
حسادتشان بود.
به گوش من در
طنين جملات پر
حرارتی چون:
«بعله همه دزد
بودند!
همه متمتع
شدند!»
زنگ حقارتی
بلند بود كه
آهنگ انتقاد
را می پوشاند.
آنچه من در
حركات عصبی سر
و دست و بالا و
پايين رفتن
لحن صدای
معترضين می خواندم
در واقع اين
بود كه:
«چرا من دزدی
نكرده ام . چرا
من متمتع
نشده ام.» شعار
گونه بودن اين
كلی بافی ها
هم ملولم می كرد،
خصوصاً كه اين
نوع اظهار
نظرها قبول عام
داشت و همه به
تصديق يا
تكرار آنها
راضی بودند.
پافشاری
من برای آنكه
ويكتوريا
بدون من به
مهمانی برود
ابداً از سر
قهر نبود و به
هر حال بی ثمر
ماند.
مع
هذا گفتم،
«باور كن
اصلاً حوصلهٌ
آشنایی های
تازه رو
ندارم.»
ويكتوريا
گفت، «خب منم
نمی رم. بدون
تو محاله برم.»
گفتم،
«آخه چرا؟»
گفت،
«مگه خيال می كنی
من حوصله
دارم؟ من جایی
نمی رم - اما
ايرونيای
اينجا همه قر
و قاطی تو هم
ميلولن، پشت
سر منم صفحه
گذاشتن كه افاده
می فروشم. ولی
نه والله به
جان تو. فكر می كنم
برم بگم چن
منه. امشبم
گفتم اگه تو
باشی -
وگر نه، نه.»
گفتم،
«آخه من كسی رو
نمی شناسم.»
ويكتوريا
گفت، «پاشو
بريم بابا.
منم بيشترشونو
نمی شناسم.
صاحب خونه هم
آدم خوبيه.»
صاحب
خانه مهندسی
بود ايرانی كه
همسری بلژيكی
داشت و
آپارتمانی
مجلل.
ميزبانان ما
را از سرسرای
آينه پوش و
تالار مرمرين
خانه
گذراندند و به
طرف ايوان
وسيعی بردند
كه ميزها و
صندلی ها تنگ
هم در آن چيده
شده بود و، به
هنگام غروب و
زمان ورود ما،
هنوز حرارت
روز را بر سنگ
كف و سيمان بدنه
و نرده های
مشبك آهنی حفظ
كرده بود.
هوا
تب دار و
سنگين بود و
دل كندن از
خنكای درون و
خطر كردن به
ميان دم پر نم
بيرون دشوار - ولی
صاحب خانه ها
چنين خواسته
بودند.
از
پشت شيشهٌ
پنجره ای كه
به ايوان باز
می شد نگاهی
از سر بی
اعتمادی به
محل پذيرایی
انداختم. تنها
مهمان ديگری
كه قبل از ما
رسيده بود در
كنار يكی از
ميزهای بالكن
مستقر شده
بود. صورت
گوشتالود،
بزك نارنجی،
چشم های سه
گوش و دهان از
گوش تا گوش
بازش او را
عين كدوی تنبلی
كرده بود كه
مسيحيان در
«ياد روز
اوليا» با دو
سوراخ مثلثی
ويك حفرهٌ
هلالی، دو چشم
و يك دهان بر
آن رسم می كنند
و درونش را
شمع آجين.
می
خواستم در
بارهٌ اين
«هالوئين» [Halloween]
خارج از فصل
از ويكتوريا
اطلاعاتی كسب
كنم، ولی كدوی
تنبل فرصت
نداد:
از پشت ميز پر
سر و صدا
برخاست و هيكلی
عظيم را
نمايان ساخت و
با ابراز
هيجاناتی جيغ
آلود گفت،
««قربونت برم
ويكتور جان» و
به ماچ و بوسه
پرداخت و پرسش
من در گلو
ماند.
ويكتوريا
كدوی تنبل را
معرفی كرد:
«خانم صديقه
خانم» و بعد از
من پرسيد،
«چيزی داشتی می گفتی؟
نشنيدم.»
گفتم،
«نه، چيز مهمی
نبود.»
در
واقع بعد از
مراسم معارفه
نيازی هم به
سؤال نبود - چون
خانوادهٌ
صديقه خانم را
می شناختم كه
از تبار صدر
اعظم كوكی
بود.
دست
صديقه خانم
را، كه از
آستين بلند
لباس ابريشمينش
به طرفم دراز
شده بود، تكان
دادم و زير
فشار گرما و
هيبت مهمان روی
نزديكترين
صندلی وا
رفتم.
صديقه
خانم با چشم های
سه گوش شلوار
كتانی و بلوز
نخی مرا
معاينه كرد و
بعد صورت از
آفتاب تفته و
از عرق براقش
را به طرف
ويكتوريا
گرداند و
پرسيد، «ايشون
كی باشن؟»
مهمانان
ديگر از راه
رسيدند و در
هياهوی ورود
آنها من
نفهميدم
ويكتور چگونه
حضور مرا در
آنجا توجيه
كرد.
دو
بانوی مو بوری
كه وارد شدند
چنان بی رنگ
بودند كه
آشكارا نه فقط
آن تابستان
بلكه در هيچ
فصلی از زندگی
خورشيد بر
پوستشان
نتابيده بود.
اين بی رنگی
به دو دليل
تشديد شده بود: اول
پوشش آنها كه
از كفش و كيف
تا دستكش و
پيراهنشان
اطلس سفيد
بود؛ و دوم
همجواری با دو
مرد تيره پوست
كه از سر تا
قدمشان
قهوه ای می زد.
به
نوبت دست پيه
مانند و دنبه
گون آن دو
خانم برای
لحظه ای در
دست من رها شد
و بر چيده شد و
سر آن دو آقا
در مقابل من
خم و راست.
وقتی
صديقه خانم با
همان جيغ هایی
كه به استقبال
ويكتوريا
رفته بود، به
پيشباز اين دو
جفت آمد و همراه
«قربونت
برم»ها اسم
آنها هم برده
شد، متوجه شدم
كه شهرت زيبایی
افسانه ای
خانم ها را،
كه خواهر
بودند، و ثروت
بيكران آقايان
را، كه برادر،
در ايران
شنيده بودم.
بانوان
از زيبندگی
دوران جوانی
جز سفيدی رو و
تيرگی
ريشه های مو
چيز ديگری با
خود نداشتند؛
و آقايان به
رغم ثروت
گذشته و حال
بيشتر به
مستخدمين بنگلادشی
شبيه بودند كه
تعدادشان در
سال های قبل
از انقلاب رو
به ازدياد
بود.
هنوز
خوش و بش
خواهرانی كه
همسر برادران
بودند با
صديقه خانم به
راه بود كه
بقيه مدعوين
هم تك تك و جفت
جفت رسيدند:
دو
خانم با
توضيحاتی در
بارهٌ غيبت
شوهرانشان با
هم وارد شدند.
يكی پيراهنی
گشاد در بر
داشت با
دكولته ای
عميق در پشت و
ماركی معروف
در جلو و دماغی
عمل كرده، كه
چون گل كاغذی
نوك تيز و بی
پره بود؛ و
دومی لباسی
پوشيده بود با
تمام الوان
تند و درخشان
طوطيان استوایی،
كه سفيدی
كبوترانهٌ
خواهران را
جبران می كرد.
در پی
اين دو، زوجی
از در آمد:
خانم با مویی
چون شبق سياه
و آقا با زلفی
چون پشمك
سفيد،كه آدمی
را بيش از
آنكه به تجسم
ابلق زمانه
وادارد به ياد
علامت تجاری
ويسكی«بلك اند
وایت» می انداخت.
و
پشت آنها، جفتی
ديگر:
كدبانو
لهجه ای
كرمانی داشت
با ناز و
كرشمه ای
شهرستانی؛ و
كدخدا لهجه ای
خراسانی
همراه با چشم
چرانی تهرانی.
و
بعد زنی لوس و
ليموس كه سر
تا پايش لثه و
منخرين بود و
اين همه گوشت
و استخوان
چنان نظر
بيننده را جذب
می كرد كه
فرصت نيم نگاهی
هم برای شوهر
لوس و ليموس
باقی نمی گذاشت.
و
بالأخره مردی
تك و زهوار در
رفته به جمع
پيوست كه گشادی
البسه اش او
را شبيه به
مترسكی می كرد
كه بر تنش كت و
شلواری گران
قيمت كرده
باشند.
وجه
شبه بين اين
افراد زياد
بود:
فقط بينی گل
كاغذی عمل
نشده بود،
همهٌ دماغ ها
به خود تيغ
جراح ديده
بود؛ فقط گيسوی
همسران
«برادران» رنگ
عوض نكرده
بود، زلف
ديگران هم زير
دست سلمانی
لون به لون
شده بود؛ فقط
صديقه خانم
لباسش از ابريشم
خالص نبود،
پوشش همگان از
ديبای پخته
بود؛ فقط كت و
شلوار مترسك
گرانبها نبود،
از آن ديگران
هم فاخر بود.
كمتر گوشی بی
گوشوار، كمتر
گردنی بی سينه
ريز، كمتر مچی
بی دستبند، و
كمتر انگشتی بی
انگشتری بود.
و آخرين وجه
اشتراك اين
جمع، بيگانگی
همهٌ آنها با
من بود و
رفتار هر يك - به
سبك و روال
خود -
تكرار سؤال بی
ابهام صديقه
خانم:
«ايشون كی
باشن؟»
«برادران»
در گوشی از
آقای ميزبان
جويا شدند و
او هم آنها را
به ويكتوريا
حواله داد.
«طوطك» يك لحظه
با گردن كج به
من چشم دوخت و
بعد گفت، «شادی»
- كه
نفهميدم نامش
است يا اظهار
لطفی رسمی.
«مترسك» اصلاً
مرا نديد و «گل
كاغذی» حتی
نگاهم نكرد.
«خانم كرمانی»
با كش دادن مچ
مچ و پچ پچ هایی
كه به جای
سلام و تعارف
با همه به كار
می برد، به
خود فرصت سبك
سنگين كردن
مرا داد و چون
به نتيجه ای
نرسيد به مچ
مچ و پچ پچ با
بقيه پرداخت.
«آقای خراسانی»
با چند سؤال
از سر فضولی و
هرزگی وارد
ميدان شد و به
دليل جواب های
خشك و كوتاه
من و نگاه های
خشمگين و دراز
خانم كرمانی
از گود به در
رفت. «لوس و
ليموس» به
زبان آلمانی - كه
به گوش من
آهنگ تركی
داشت -
شوهرش را - كه
پشت سنگر لثه
و منخرين مخفی
بود -
از بابت حضور
من مؤاخذه
كرد، ولی از
خود من چيزی
نپرسيد.
اين
واكنش ها به
محض ورود بود
و زود فروكش
كرد و وجود
غريبهٌ بی نام
به فراموشی
سپرده شد.
تمام
شب با
ويكتوريا از
راه دور گفتگو
داشتم كه با
اشارات سر و
چشم و لب و ابرو
بيان شد، و
يكبار با خانم
«ابلق» از
نزديك و برای
چند دقيقه، كه
او زبان بود و
من گوش.
گفتگوهای
سبك مهمانان
بيش از وزن
گوهرهای
گرانشان بر
بار شرجی هوا
می افزود.
صديقه
خانم لطيفه پی
لطيفه می گفت،
كه بعضی ركيك
بود و بعضی
قديمی
واحتمالاً
همه برای جمع
تكراری. معهذا
او می گفت و
ديگران طلب می كردند.
«جوك
ترياكيه رو
بگو صديق، ترو
خدا ... »
«نه،
صديق دزدی
بانك!
دزدی بانك با
تاكسی!
بچه ها گوش
كنين ... »
«مرضيه
بشو صديق جون.
من بميرم يه
دفه مرضيه بشو.»
صديقه
خانم مرضيه می شد،
همه غش می كردند؛
جوك های
ترياكی ها و
رشتی ها را
تعريف می كرد،
همه ريسه می رفتند؛
و لا به لای
آنها خود را
تك زبانی می كرد
و نقطهٌ اوج
لطيفه ای را،
كه برای جمع
از ديگر
داستان ها هم
آشناتر بود،
تكرار می كرد:
«حالا بذا رو
نوس نوست اسكی
كنم!»،
و همه بی قرار
می شدند.
بعد
از هر شوخی
صديقه خانم
مردها باز در
كپه های دو
نفره وسه نفره
با هم به نجوا
صحبت می كردند،
و زنها داد و
ستد حرفی را
از اين سر
مهتابی به آن
سر مهتابی از
سر می گرفتند.
صدای
گل كاغذی بلند
بود كه از
مهمانی های
گذشته اش می گفت: « ...
همهٌ آوازه خونا
ميومدن. هايده
و مهستی كه
اول همه ... پول
نمی دادما! اما
خب اسمش بود
كه پول نمی دم.
كادو می دادم:
فريزر، كولر،
كيف و كفش
لانون Lanvin... »
لوس
و ليموس آخرين
اخبار را به
اطلاع رساند:
«راستی هايده
چه شوهری كرده
-
عالی. گرين
كارتشم
گرفته.» فارسی اش
هم آهنگ تركی
داشت و هم
آلمانی.
يكی
از كبوتران
دنبه ای خبر
را تصحيح كرد: «نه
جونم،
پاسپورت
امريكایی
داره.»
لوس
و ليموس
دنباله را
گرفت:
«ديگه بهتر.
شوهره حدود سی
سالشه و چه
ويولونی
ميزنه!
چند وقت ديگه
قراره بياد
اينجا -
هايده رو
ميگم.»
طوطك
پرسيد،
«كنسرتم
ميده؟»
جواب
از كبوتر دوم
رسيد:
«فكر نكنم.
منزل چی چی
اينا وارد
ميشه، بايد از
اونا پرسيد.»
گل
كاغذی، به
دنبال شرح
وقايع مهم،
گفت، «مگه
مهستی بد شوهری
كرده؟ يه
ايمبل [immeuble]
كامل تو
كاليفرنيا
داره كه خدا
ميليون دلار ميارزه.»
لوس
و ليموس، كه
از ديگران پر
حرف تر بود،
صحبت را از
روایت اخبار
به خاطرات دور
بر گرداند.
شوهرش را، كه
پشت صندلی من
و در آستانهٌ
تالار با يكی
ديگر از
آقايان با صدایی
آهسته و خفه
در بارهٌ
نوسانات بورس
و بازار ارز و
صادرات شلوار
جين و واردات
ليموی عمانی
تبادل نظر می كرد،
نشان داد و
گفت، «ايشون
آلمان بود،
آمده بود
تهران كه عروسی
كنيم منم ببره
آلمان ... چه زود
گذشت -
الان سی و سه
ساله -
انگار ديروز
بود، نچ ...
خلاصه عروسی
ام كه ديگه
محشر:
عروسی پسر
فلان چی با
دختر چيزگر.
بعله ديگه هفت
شبان و هفت
روز!»
و لثه و
منخرين را با
خنده بيشتر
عرضه كرد. «شاه داماد
منو برد گردش.
از اميريه تا
سه راه امين
حضور دست به
گردن من راه
رفت و با صدای
محزون خوند:
بهار بود و تو
بودی و ... بعدش
هم بهار رفت و
تو رفتی و ... تا
بالأخره من
گفتم:
بله بله،
نفهميدم!
بهار بود و تو
رفتی و اينا
يعنی چی؟ مگه
حرفای
عاشقانه بلد
نيستی؟» و باز
خنده و فك و
حفره های بينی.
از
شنيدن
معاشقات بعدی
محروم ماندم،
چون خانم ابلق
در اينجا به
ميز جلو من
تكيه داد و از
من پرسيد،
«شما نيس
هستين يا
كان؟»
گفتم،
«هيچ كدوم -
پاريسم.»
گفت،
«اِ -
پاريس!»
و
بعد راحت تر
بر گوشهٌ ميز
من نشست و
ادامه داد: «من
گفتم شما رو
هيچ جا نديدم.
با كيا اينجا
آشنائين؟»
«با
هيچ كس، جز
ويكتوريا.»
خانم
ابلق نفسی از
روی رضایت
كشيد و گفت،
«مرده شور همه
شونو ببره. از
ده تا مهمونی
ما رو تو
يكدونه اش
خبر نميكنن.
صديقو همه جا ميگن،
چون دلقكی
ميكنه. پول
مول ديگه تو
بساطش نيست
اما،» سرش را پائين تر
آورد و آهسته
تر گفت،
«قمارای گنده
گنده،» و بعد
بقيه حاضرين
را با تكان
دست نشان داد
و اضافه كرد:
«اينای ديگه
رو می بينين؟
همه اونوقتا
دست به سينهٌ
ما بودن!
همه اش تعظيم
و تملق!
چون همونطور
كه گذر پوست
به دباغ خونه
است گذر اينام
به دفتر شوهر
من بود ديگه.
ولی حالا به
زور، از سر
سيری اگه به
آدم سالی ماهی
يه تلفن بزنن.
هفتهٌ ديگه يه
عروسی دارن،
اگه ما رو
گفتن!
حالا می بينيم.
وقتی كه شوهرم
...» بعد حرفش را
قطع كرد و
پرسيد، «شوهر منو
كه می شناسين؟»
«نخير
-
خدمتشون
ارادت ندارم.»
با خجلت جواب
منفی دادم،
چون سؤال با
اطمينان
گرفتن پاسخی
مثبت طرح شده
بود.
خانم
ابلق با
ناباوری
لحظه ای با
گوشوارهٌ
زمردی كه
درخشش سبز
تيره اش چشم
افعی را كور می كرد،
ور رفت و منصب
شوهرش را در
اطاق بازرگانی
ذكر كرد كه
اهمیتش از نظر
من مبهم ماند.
پرسيدم،
«پست مهمی
بود؟»
با
ترحم نگاهم كرد
و از روی ميز
بلند شد و
گفت، «آره
جونم -
خيلی مهم بود.»
و ديگر هم با
من هم كلام
نشد.
باز
صدای لوس و
ليموس بلند
بود كه اين
بار از بزن و
بكوب در
آپارتمان
نيس اش می گفت،
با آنكه زندگی
اصليش در
آلمان و ايران
بود:
«محشر
بود ... تا ساعت
سه صبح همسايه
پايين هی تلفن
زد كه سر و صدا
رو كم كنين - بهش
گفتيم برو
بمير!
تا ديگه
نزديكای چهار
با پيژامه آمد
بالا به
التماس و
گريه. گفتم: تا
چشمت كور - ما
مهمانی داريم! اما
ديگه مرتيكهٌ
پدر سوخته با
آمدنش بساطمونو
بهم زد ديگه.
تازه دو قورت
و نيمش ام باقی
بود. گفت: اگه
دفعهٌ بعد
مهمانی
داشتين از قبل
بگين من برم
هتل ... امسال
الحمدالله
ديگه نيستش - مثه
اينكه
آپارتمانشو
فروخته و رفته
جای ديگه.»
خانم
كرمانی در طول
شب به ادامهٌ
مچ مچ و پچ پچ و
نگاه زير چشمی
به من و چشم
غره به شوهر
قناعت كرد،
فقط هر گاه اسم
كسی به ميان
آمد با همان لهجهٌ
خوش گفت، «آخی - چه
آدم خوبيه
والله.»
خانم
و آقای ميزبان
را تقريباً
نديدم -
جز در زمانی
كه مهمانان را
برای صرف شام
به داخل خانه
دعوت كردند.
در
تالار نوار
خوانندگان
سرشناس ايرانی
به راه بود و
بر يك ميز
آلبالو پلو و
چلو خورش قيمه
بادمجان و
كوكوی سبزی و
دلمهٌ برگ مو
و سالاد كاهو
را چيده
بودندو بر ميز
ديگر بستنی و
توت فرنگی و
طالبی و
هندوانه را.
تا قبل از شام
آنقدر پستهٌ
خندان و بادام
هندی و ماست و
خيار و
كاناپه های
خاويار و گوشت
سرد دور
گردانده شده
بود كه من فكر
می كردم ديگر
كسی اشتهایی
به خوردن غذا
ندارد، ولی
اشتباه می كردم:
بيشترين
رابطهٌ اين
افراد با
مملكتشان از
طريق به به
گفتن به آن
غذاها بود و
چه چه شنيدن
از آن نوارها.
در تمام طول
شب حتی يكبار
اسم ايران بر
زبان كسی جاری
نشد -
فقط گاهی
اشاراتی از
قبيل:
«بهترين دوره
بود به خدا»،
يا «می ريم پس
می گيريم».
نه می دانستم
از چه دوره ای
حرف می زنند و
نه روشن بود
چه چيز را می خواهند
پس بگيرند. و
من در فكر
كسانی بودم
كه، بی آنكه
از «دزدی» و
«تمتع» مرفهان
برآشفته
باشند و بی
آنكه
گذشته ها را
بهترين
بدانند، با بی
تابی می خواستند
بازگردند و
آشكار بود كه
می خواهند
سرزمين آباء و
اجدادی خود را
پس بگيرند.
در
آن زمان هم،
مثل همهٌ
زمان ها، از
اين ايرانيان
ناشناس
فراوان بود.