روز
ملاقات
حومه
های چسبيده به
شاهراه
كمربندی
پاريس چندان
به هم شبيه
نيست، مگر
آن هايي كه سال ها
به دست شهرداری
كمونيست اداره
شده است و
بناهای عبوس و
تيره رنگ سبك
استالينی
آن ها مشابه
است و هر كدام
ميدانی
خيابانی
بيمارستانی
ورزشگاهی با
نام هايي چون
تورز [Thorez] و
گاگارين و
آلنده و لنين
دارد.
مالاكف
يكی از اين
حومه ها بود.
اسمش
، كه يادگار
روسيه تزاری
بود، طی
سال ها ثابت
مانده بود ولی
اسامی بلشويكی
كوچه پس
كوچه هايش بر
حسب عاق
كردن های
متوالی «حزب
مادر» از يك
«رفيق» به «رفيق»
ديگر پاس داده
شده بود تا
بالأخره به
هنرمندی
معروف به
«پيشرو» و «خلقی»
و به دور از
قهرهای
«مادرانه»
تفويض شده بود
-
مثل اميل زولا
و ويكتور هوگو
و روژه دو ليل[Rouget de L'Isle].
شكل
و شمايل كلی
محله هم با بی
آبرو شدن حزب
كمونيست آب و
رنگی تازه
يافته بود:
روكار سمنتی و
خاكستری
مدرسهٌ محل به
رنگ های تند
تابلويي از
فرنان لژه [Fernand Léger]
مزين شده بود
و ميدان نو
سازی شدهٌ جلو
شهرداری به
حوض و فواره ای.
و اين تغييرات
تازه اول عشق
بود و قبل از
اعادهٌ نام
سنت پطرز بورگ
به لنينگراد.
اولين
باری كه من به
تئاتر «71»
محلهٌ مالاكف
رفتم چند ماهی
پس از رسيدنم
به پاريس بود -
زمانی كه
كاملاً روشن
شده بود كه
سفر يك ماههٌ
من به اروپا
ديگر تاريخ
دقيق بازگشتی
ندارد. خبر
شدم كه تالار
اصلی اين
تماشاخانه را
جمعی
ايرانی برای
يك شب در
اختيار دارد و
برنامه ای در
آنجا اجرا می كند
و از همهٌ
هموطنان برای
شركت در آن
محل دعوت كرده
است.
خودم
را سر وقت به
محل رساندم كه
خبری از ايران
بگيرم.
جلو
در اصلی متوجه
شدم كه ميزبان
گروه «پيكار»
است و ميهمان
بايد پولی برای
ورود به مجلس
بپردازد.
فروشندهٌ
بليط ها پسر استاد
شرمگين از آب
در آمد كه در
سنين پيری از
«كمسومول» بازی های
دوران جوانی
شرمنده بود ولی
آشكارا از عقل
و فضل به
تجربه
اندوخته ارثی
به پسر نداده
بود؛ و در
داخل تالار
دختری مأمور
فروش كوكاكولا
بود كه مادرش
قبل از انقلاب
خود را به آب و
آتش می زد تا
در برگزاری
جشن هنر شيراز
دستی داشته
باشد و بعد از
انقلاب چارقد
بر سر و اشك در
چشم اين و آن
را می ديد تا
در «تعزيه
خوانی» ارسالی
جمهوری اسلامی
به فستيوال
«آوينيون» [Avignon]
برای خودش
جايي دست و پا
كند.
هنوز
محل كم سر
نشين بود و بر
هر صندلی خالی
تالار صفحهٌ
كاغذی در
انتظار مشتری.
ورقه را
برداشتم با
اين تصور كه
جزئيات برنامهٌ
شب در آن درج
شده است، اما
بر كاغذ متن
فارسی و تايپ
شدهٌ
«انترناسيونال»
بود كه قسمت:
Ni Dieu, Ni César,Ni
Tribun
آن
به:
نه
شه، نه بت، نه
آسمان
ترجمه
شده بود، كه
يا ذات
سانسورچی چپ
گرايان را
نشان می داد
يا نمايندهٌ
اين بود كه
سواد فرانسهٌ
«پيكار» هم در
سطح شعور سياسی
اين گروه است - و از
سالن خارج
شدم.
در
آن زمان محلهٌ
مالاكف در دست
تعمير بود و
برای ورود و
خروج از تئاتر
«71» می بايست
از لا به لای
چوب بست های
متعددی، كه
برای بنای
شهرداری و
بازار سر
پوشيدهٌ
ميدان بر پا
شده بود، گذشت.
از
جلو ديواری كه
«لژه» پرنده اش
را بر متنی
سرخ نشانده
بود گذشتم و
از خيابان های
پير لاروس و ژان
ژُرِس [Jaurès] و
به قهوه خانه
ای كه در آن با
مسافر قرار
داشتم رسيدم.
هوا
گرم بود و
درها و پنجره
های قهوه خانه
همگی طاق باز.
در ميدان آجر
فرش چند
پسربچه با توپی
لاستيكی
فوتبال بازی می كردند
و دهنهٌ بازار
سر پوشيده را
دروازه شان
كرده بودند.
دختر خرد سالی
آوازی كودكانه
می خواند و
طناب بازان به
دور حوض می گشت.
بر نيمكت
كنارهٌ ميدان
زن و مردی به
گفتگو نشسته
بودند، كه
شايد دخترك
فرزندشان بود
يا يكی از
پسرها.
قهوه
خانه خلوت بود
و سكوت محله
را فقط جوانكی
با موتور پر
صدايش بر هم می زد،
كه محض
شيرينكاری،
چون بوزينه ای
كه در سيرك ها
بر ترك می نشانند،
روی زين
چمباتمه زده
بود و در
خيابان باريك
حد فاصل كافه
و ميدان جولان
می داد. حلقه ای
كه به گوشش
كرده بود
شباهتش را به
انتر سيرك تشديد
می كرد و
دريچه ای كه
از لولهٌ
اگزوز بر
داشته بود غژ
غژ گوش خراش
موتورش را.
وقتی مسافر
رسيد جوان هم
برای نمايش به
محل ديگری رفت
و آرامش باز
به اين بخش
حومه باز گشت.
مسافر
مردی بود شصت
و چند ساله با
قامتی متوسط و
صورتی كه به
ياد نمی ماند.
مبادی آداب
بود و سر و وضعی
آراسته و
صدايي آرام و
يكنواخت داشت.
بسياری از
جملاتی كه در
صحبت به كار می گرفت
كتابی بود:
«تشريك مساعی
كردند» ... «موعدش
را مقرر
بفرماييد» ...
«سكنی گزيد» ...
«روابط
فيمابين حسنه
است» ... مثل كسی
كه كمتر حرف
زده باشد و
بيشتر خوانده
باشد، شايد نه
چندان داستان
و ديوان ولی بی
ترديد
روزنامه و
نشريه فراوان.
وقتی جمله ای
می ساخت كه
منظورش را دقيق
می رساند
تكرارش می كرد،
گاه چند بار - گاهی
هم تكرار از
اين رو بود كه
در صورت من می ديد
كه تعجب كرده
ام يا يكه
خورده ام.
پنج
يا ده دقيقهٌ
آغاز گفتگو به
تعارفات گذشت.
او از سر ادب
حال مرا پرسيد
و من با داشتن
سابقهٌ
كسالتش جويای
سلامتش شدم.
گفت،
«ناراحتی قلبی
اين روزا در
ايران رايج
ترين بيماريه -
رايج ترين.
جوانای سی سی
و پنج ساله
سكته ميكنن و
از بين ميرن،
بنده كه
»
مكثی كرد و
بعد ادامه داد:
«ديدار دكتر
فلان ميسر
نشد.»
گفتم،
«ای بابا -
چطو؟ منشی كه
بهتون وقت
داده بود ...»
گفت،
«بله، به
الطاف شما.
اما خدمتتون
گفته بودم كه
ايشون مشكل
مريض جديد می پذيره.
يعنی از وقتی
كه برادرش رو
ترور كردن - بله
برادرش رو
ترور كردن.»
«در
ايرون؟»
«نخير
-
اگه ايرون بود
كه اعدام
ميكردن. اونجا
كه دستشون
بازه، كاملاً
باز. هر كی رو
بخوان اعدام
ميكنن، ديگه
ترور چرا؟
ميگن منافق
بود يا قاچاقچی
بود. نخير،
خارج -
همين دور و
اطراف شما.» و
نگاهی به داخل
قهوه خانهٌ كم
و بيش خالی
انداخت و
ميدان و حوض و
فواره را از
نظر گذراند و
اضافه كرد:
«مزدوراشون و
تروريست
هاشون رو همه
جا ميفرستن.
بعضی اوقات
مخالف های
صاحب نام رو
نشون ميكنن،
بعضی اوقاتم نه،
يكی از
مخالفين رو
ميزنن فقط برای
اينكه نسق
گرفته باشن.»
تعداد
ايرانی هايي
كه به دست آدم
كشان حرفه ای
در كشورهای
مختلف به قتل
رسيده بود كم
نبود:
محمد علی
طباطبايي را
در نيويورك
كشتند، شهريار
شفيق را در
پاريس، دو
افسر ارشد را
در تركيه، يك
امير ارتش و
برادرش را در
فرانسه، كاظم
رجوی را در
ژنو،
عبدالرحمن
قاسملو را در
وين ... فهرست در
آن زمان هم از
اين بسيار
درازتر بود و
پس از آن هر
روز طويل تر و
عريض تر هم شد.
رژيم جمهوری
اسلامی در
ترورهای
ناموفق هم
موفق بود:
ماجرای انيس
نقاش و وحيد
گرجی به گوش
همه رسيده بود.
چند
بار از تهران
به ما خبر
داده بودند كه
رژيم عده ای
را با مأموريت
كشتن چند نفری
از مخالفين
روانه كرده
است. گاهی
اسامی آنهايي
كه قرار بود
ترور شوند به
دست مان می رسيد.
يكبار هم خويش
يكی از دوستان
نام و نشان
رهبر يكی از
گروه های
تروريستی
ارسالی رژيم
را در قالب
شعری شير
فهممان كرده
بود:
برقعی
داری به صورت
همچو هاله گرد
ماه
هاله
بايد تا كه در
آغوش
گيرد
ماه را
از
نخستين لفظ
شاعر ميتوان
او را شناخت
چون
خرد
سنگ محك شد مردم
آگاه را
فعاليت های
شبكهٌ
تروريستی ملايان
از طرق ديگر
هم به گوشمان
می رسيد. نشريه
«كانار آنشنه» [Canard Enchainé]
مقالهٌ مفصلی
منتشر كرده
بود و اسامی
ده تن از
مأمورين
معدوم كردن
ايرانيان
مقيم خارج را،
به سر كردگی
يكی از سفرای
جمهوری اسلامی
و كمك های
ذيقيمت يكی از
سر كنسولان آن
رژيم، فاش
ساخته بود.
منشی فرانسوی
سفارت اسلامی
در پاريس، درهمان
اوايل كه هنوز
مجاهدين دست
اندر دست آخوندها
كار می كردند،
با وحشت به يكی
دو نفر از ما
خبر داده بود
كه بنای
سفارتخانه در
خيابان
«ای يه نا» [Ave. D'Ièna]
و ساختمان
مركز فرهنگی
در كوچهٌ «ژان
بار» [Rue Jean Bart] به
مخزن باروت
تبديل شده است
-- و
بسياری خبرهای
ديگر از منابعی
ديگر.
در
همهٌ
فهرست هايي
كه به دست ما
رسيده بود اسم
خان در رأس
قرار داشت و
در بسياری نام
ديگر همفكران
هم درج بود.
در
گروه سياسی
ما، بعضی اين
خطر را آگانه
پذيرفته
بودند ولی
بسياری اين
اخبار را
چندان جدی نمی گرفتند.
به هر حال
آگاه يا ناآگاه،
برای مقابله
با تروريسم
سلاحی
نداشتند.
شجاعت فردی هر
قدر بی خلل،
زبان هر
اندازه تيز،
قلم به هر
ميزان برا،
جوشنی نيست كه
تيغ آخته و
گلولهٌ سربی
را سپری باشد.
دلم
می خواست از
ماجرای سوء
قصدی كه به
جان خان شد
برای مسافر
بگويم، از
احساسی كه بعد
از رسيدن به
محل داشتم، از
ديدن توده ای
بی شكل كه
هنوز زير پوششی
در پای پله ها
جا داشت، از
ديدن طاس های
لغزنده ای كه
بر خورد
فشنگ ها بر
ديوار راهرو
رسم كرده بود،
از ديدن در
آپارتمان كه
يك پارچه
تراشه و سوراخ
بود.
خبر
را سليمان
آورد -
روزی كه جلسه
داشتيم. تا
وارد شد بابك
گفت، «دير آمدی
سليمان نگران!»
سليمان هميشه
اولين نفری
بود كه در
جلسه حاضر می شد.
صورت هايي
كه با لبخند
به طرف سليمان
بر گشته بود
به خندهٌ كامل
گشوده نشد ،
چون آشكارا نه
دير آمدن
سليمان دليلی
عادی داشت نه
اضطرابش به
نگرانی
مداومش شبيه
بود. خبر را
داد -
كند و بريده
بريده، از
نتيجهٌ سوء
قصد بی اطلاع
بود، خبر را
با افعال شرطی
و به صورت «خبر
فوق العاده»
از راديويي
شنيده بود.
دست
جمع به طرف
خانهٌ خان به
راه افتاديم - هيچ
كس اين تصميم
را اعلام نكرد
و هيچ كس جز آن كاری
به نظرش
نرسيد.
اگر
در راه حرفی
زده ايم حتی
يك كلمه اش در
ذهنم نمانده
است، آنچه در
خاطرم زنده
است احساسی
است كه بعد از
اطمينان به
زنده بودن خان
داشتم كه هيچ
اسمی نداشت و
هيچ صفتی وصفش
نمی كرد: فقط
شادی نبود،
فقط راحت خيال
نبود، فقط شكر
و سپاس نبود -
احساس نا آشنای
بی نامی بود
كه همهٌ اين
عناصر را به
هم جوش می داد.
و احساس ديگری،
مجزا و جدا از
احساس اصلی: شرم.
شرم از اينكه
دو نفر
بيگناه
و بيگانه با
مسائل ما در
اين ميان كشته
شده اند و من به
آنها كمتر فكر
می كنم.
همه
و دست جمع به
دفتر «راسپای»
رفتيم. رفت و
آمد و هيجان
در آنجا زياد
بود و تلفن ها پياپی
زنگ می زد و
خبر داشت به
طور كامل از
رسانه ها پخش
می شد.
زری
هم آنجا بود
صورت چركتابش
آن روز به زردی
می زد. تا ما
را ديد دستش
را با ادای
سيلی و با نرمی
نوازشی بر
گونه گذاشت و
گفت، «وای وای!
بچه ها، شما
كجايين از همه
جا بی خبر؟
ريختن تو
خونهٌ خان! هيچ
فكر نكردين به
من اينجا چی
ميگذره؟»
و
وقتی فهميد ما
تا منزل خان
رفته ايم به
حالت قهر و با
صدای تنبل
كشدارش اضافه
كرد:
«وا! چه
لوس!
خب منو چرا
نبردين؟ من كه
بايد قبل از
شماها می رفتم.
وای وای! به
جان مامان وقتی
من چشمم افتاد
به ...»
و
شروع به بسط
ماجرايي كرد
كه شرحش را از
تلويزيون
شنيده بود و
انگار نه
انگار كه
شنوندگانش آن
را از نزديك
ديده اند. وقتی
پای «جان
مامان» برای
بار دوم پيش
آمد من و بابك
و سليمان از
جمع و از دفتر
خارج شديم.
دلم
می خواست
همهٌ اينها را
برای مسافر
بگويم. ولی
مسافر آمده
بود كه بگويد
نه بشنود: از
اوضاع ايران
گفت، از خودش،
و از روزهای
ملاقات با
فرزند زندانی
اش.