مسافری
از ايران
به
مسافران ديگری
كه در اين
سال ها
گذارشان به
اين ديار
افتاده بود
فكر كردم:
كمترشان به بی
تابی من
برای درك
مسائل و تعقيب
حوادث عنايتی
می كردند؛
بيشترشان از
سؤال های پی
در پی و بی
امان من
آشكارا ملول می شدند؛
همه شان می خواستند
به نحوی نشان
دهند كه آنها
هر روزه با
اين مصائب دست
به گريبانند و
حوصلهٌ طرح
مشكلات را با
كسانی كه
«چراغشان در
آن خانه نمی سوزد»
ندارند.
عده ای بی ميلی
به ادامهٌ بحث
را با اشاراتی
چون:
«اونايي كه از
دور دستی بر
آتش دارن» يا
«آسونه آدم
كنار گود
وايسه و بگه
لنگش كن»
نمايان می ساختند؛
و بعضی برای
ختم مذاكرات و
اثبات اينكه
آنها می دانند
و من نمی دانم
تئوری يا
سناريويي هم
تحويل می دادند.
آنچه
هميشه ثابت
بود چارچوب
اين تئوری يا
سناريو بود: چند
دستگی ميان
سردمداران و
يك دسته در
ميان آنها
مشهور به
«ميانه روی» - و
آنچه هميشه
متغير بود: سر
دسته و افراد
دستهٌ «ميانه
رو». اوايل اين
نسبت به
بازرگان و
گروهش داده
شد، و به
تدريج به منتظری
و دار و دسته
اش؛ مدتی صحبت
از «حجتيه» و
اعضايش بود،
بعد از خامنه
ای و
اطرافيانش - تا
بالأخره اين
شهرت به
رفسنجانی و
اهل بيتش رسيد
و به ريش نداری
«پدر خوانده»
چسبيد.
اينها
كم و بيش
انعكاس
تحليل هايي
بود دست پخت
مفسران سياسی
و خبرنگاران
اروپايي و
امريكايي كه
همه شنيده
بوديم وقسمتی
از اين
تفسيرها را به
حساب ناواردی
غربيان به
ماهيت جمهوری
اسلامی
گذاشته بوديم
و بخشی از اين
تعبيرها را به
حساب منافع آنی
مرز و بومشان
منظور كرده
بوديم. به
علاوه، از آنجا
كه فرنگيان
اسم هايي از
قبيل خمينی و
خوينی و خامنه
ای را مشابه
هم تلفظ
می كردند،
عادت داشتيم
كه آنها ديگر
اسامی غير
فرنگی را هم
قاطی و پاطی
عرضه كنند.
اما وقتی
هموطنان صاحب
وطن هم بدل
همين نسخه را
برای هموطنان
بی وطن می پيچيدند
قضيه بغرنج می شد
و سؤال انگيز.
«آخه
مقصود از ميان
رو چيه؟»
برای
يكی:
«طرف
اعتقاد داره
بايد از انزوای
سياسی در اومد!»
برای
ديگری:
«اين
بابا تجارت
خارجی رو
ميخواد آزاد
كنه!»
برای
سومی:
«با
تندروها حسابی
شاخ تو شاخه!»
برای
آخری:
«طلبه
ها رو واداشته
انگليسی ياد
بگيرن!»
و
برای من هيچ
كدام اينها
تعريف «ميانه
روی» نبود: نه
نيت دوستی با
«شياطين بزرگ
و كوچك»، نه از
سر گرفتن فروش
نفت و خريد
اسلحه، نه
خواندن «اسنشل» يك و دو.
مگر
وقتی فرامين
خداوندی قهار
را چون الواحی
سنگی از آسمان
تا زمين
كشانده اند و
قوانين مدنی
دست باف آدمی
را، كه طی
هزاره ها از
پيشرفت به سوی
تمدن تار و
پود يافته
است، در زير
وزن و غبار چهارده
قرنه اش
مدفون
ساخته اند می توان
از سنگينی سنگ
كاست؟ گرد را
گرفت؟ مگر در
مذهبی كه
تازيانه زدن
پر مهرترين
تنبيه اش است
و سنگسار كردن
بيشترين
تشريفات
نمايشی را
دارد می توان
ميان بری به
تعادل زد؟
تازيانه را از
ابريشم ساخت؟
سنگ را از
موم؟ مگر كسی
را كه مدعی
است هم در اين
دنيا بر ما
حاكم است و هم
در آن دنيا می توان
«ميانه رو»
خواند؟ در
قدرت تام
ميانه ای هست؟
در بی نهايت
نهايتی؟
اين
سؤال ها
حوصلهٌ بيشتر
مسافرين را سر
می برد -
آشكارا چند
صباحی پی
معامله ای،
مأموريتی،
تفريحی آمده
بودند و نمی خواستند،
قصد سفر هر چه
بو، از فلسفه
بافی خدشه ای
ببيند.
بسياری
می آمدند و می رفتند
و مرا نمی ديدند.
از ميان جمع
دوره های
پنجشنبه احمد
چند بار به
پاريس آمد،
ابوالحسن دو
بار و سيد
يكبار. احمد
هرگز سراغی از
من نگرفت؛
ابوالحسن به
هومان گفت،
«حالا چه لزومی
داره بدونه من
اينجا بودم؟»؛
سيد می خواست
مرا ببيند و
كورس، كه در
جمع دورهٌ ما
نبود، قصد
داشت منصرفش
كند و موفق
نشد -
و چقدر شاد
شدم كه ديدمش.
مصطفی را هرگز
نديدم، چون به
هيچ سفری
نيامد.
از
دوستان ديگر:
مريم تا
اسپانيا آمد و
ويزای فرانسه
را نداشت؛ نزی
به لندن رفت و
حسرت ديدارش
در پاريس بر
دلم ماند؛
انيس از تهران
تكان نخورد و
مرا به كلی از
خودش بی خبر
گذاشت -
مثل علی، كه
يا تهران بود
يا چمخاله، و
سفری كه پس از
ازدواج به
اروپا كرد، به
تبعيدگاه من
نيانجاميد.
از
ديگران:
مهين و مهدی
آمدند با نيم
كيلو پسته و
يك خروار
توقع. آقا كمال
سمسار پيدايش
شد همراه
معجزاتی
عتيقه فروش،
پر از كينه به
آخوندها و دست
از مسلمانی
شسته، و توپ
معجزاتی از هر
دو بابت از او
پرتر. و
آشنايان و
آشنايان دوستان
و دوستان
آشنايان می آمدند
و می رفتند.
از
ميان آيندگان
و روندگان فقط
آقا كمال و
معجزاتی
نبودند كه به
اسلام و
مسلمانی بد می گفتند: يكی
ديگر از
موضوع هايي
كه اكثر مسافران
مكرر می كردند
رو گردانی
همگانی از دين
و مذهب بود.
اما
«صدر اعظم كوكی»
نظرش جز اين
بود. ادعا
داشت در دوران
جوانی خود نيت
داشته طلبه
شود، و در هر
فرصتی اعلام می كرد
كه مردم جملگی
مؤمنان و
معتقدان پر و
پا قرصند و
شايعهٌ بی دينی
آنها نشر
اكاذيب است و
بی اساس.
سركار
خانم می گفت،
«طلبه بشه؟! چه
مزخرفا! غير
از شيخ
الرئيس، كه
شازده بود و
واعظ شد، اصلاً
بين اعيان
اشراف چنين
چيزی رسم
نبوده. فقط
خانواده های
بی بضاعت پسرا
رو می فرستادن
تو مساجد يه
مقرری بگيرن.
خودشو ميزنه
به گدا بازی! از
بس خسيسه!
نخودو از تو
گهش در مياره
آرد ميكنه باز
ميخوره! اين
حرفا رو ميزنه
چون نقشه داره
ده پر در آمد آبا
اجدادی رو از
ملاها پس
بگيره!»
هر
چه بود جناب
صدر اعظم يك
لحظه از تظاهر
به دينداری
غافل نمی ماند
و قلم را يك آن
از مكاتبه با
آيات عظام زمين
نمی گذاشت و
از جمله
افتخاراتش
اين بود كه در
دوران صدارت
عظما اول قدمش
اخراج خدا پسندانهٌ
آواز خوانان و
رقاصان از
كشور بوده است،
بنابراين هيچ
كس بر مسلمانی
او شكی ندارد.
سركار
خانم می گفت،
«آره اروای
عمه اش!
همهٌ گرفتاری
مملكت در
دورهٌ نخست
وزيری اين
بابا مطربا
بودن!
من صدر اعظم
به اين بی
لياقتی
به داستانام
نشنيدم! همه
كارش كلك بود - اون
از دزد
بگيريش، كه
چند تا آدم
حسابی
كاردون رو
انداخت
زندون؛ اون از
اقتصاد
دونيش، كه هر
كاسبكاری كه
چرتكه
انداختن بلد
بود از اون
بودجه رو بهتر
جور می كرد؛
حالام آخر عمری
برای من زاهد
و عابد شده
حيام نميكنه! چرا
با اين همه
غيرت مسلمونی
يه عمر جلو زن
پتياره اشو
نگرفته؟»
برای
من گفته های
مسافرين قابل
قبول تر از
حرف های «صدر
اعظم كوكی»
بود -
با همهٌ
بلايايي كه بر
سر مردم
باريده بود، بيزاريشان
از مذهب با
عقل سليم می خواند.
ولی چون غالب
مسافرها از
جمله كسانی
بودند كه
اسلام آوردن
يكشبه شان در
دوران انقلاب
باعث حيرت بود
گاه اين شك
برايم پيش می آمد
كه شايد تصور
آنها از
لامذهبی
همگانی فقط
تعميم احساس
شخصی شان بر
ديگران است.
تا
مسافری رسيد
كه من نمی
شناختم.
در
حقيقت سر و
كارش با بابك
بود، نه با من.
روزی كه به
پاريس آمد و تلفن
كرد بابك به
سفری چند روزه
رفته بود. خبر
را كه گرفت يك
لحظه سكوت كرد
و بعد با
استيصال گفت،
«ببخشيد،
خواهش كردن از
كسی كه آدمو
نميشناسه بی
ادبيه، اما من
مجبورم خواهشی
از شما بكنم -
چاره ای
ندارم.»
گفتم،
«بفرماييد.» و
چندان ذوق و
شوقی در
تعارفم نبود،
خصوصاً كه از
مقولهٌ تقاضا
هم بی خبر
بودم.
گفت،
«من بيمارم،
از ايرون
اومدم و بايد
دكتر فلان،
متخصص قلب، رو
ببينم. اما
تلفن كه می كنم
يه منشی
فرانسوی جواب
ميده كه حرفای
منو طبعاً نمی فهمه.»
بعد با شرمندگی
اضافه كرد: «من
فرانسه نمی دونم،
انگليسی
مختصرمم به
كار منشی نمی خوره
و حاضر هم
نميشه به خود
آقای دكتر بگه
با من صحبت
كنه.» مكث
كوتاهی كرد و
بعد ادامه داد:
«ممكنه...؟
ممكنه شما
تلفن كنين و
برای من يه
وقتی از دكتر
بگيرين؟» و
پيش از آنكه
من جوابی بدهم
توضيح داد: «اين
آقای دكتر هر
مريضی رو نمی بينه
- به
دلايلی. اگه اين
مرحمتو در حق
من می كنين،
بفرمايين كه
آقايان دكتر
ميم و دكتر سين
معرف منند.»
بر
آوردن اين
تقاضا كاری
ساده بود و از
نظر من خاتمهٌ
داستان.
اما
مسافر حدود دو
هفتهٌ بعد
تلفن ديگری
كرد:
اين بار به
قصد تشكر از
خدمتی ناچيز
كه او با
كلماتی
مبالغه آميز
خود را مديونش
می دانست. چند
بار تكرار كرد: «وقتی
كسی كار يكی
رو راه
ميندازه كه
اصلاً
نميدونه كيه،
چه كاره اس، چی
ميخواد خيلی
انسانه، عملش
خيلی قيمت
داره، خيلی
ارج داره. من
اين دين اخلاقی
رو به شما هيچ
وقت نميتونم
ادا كنم.»
تعارفات
مسافر واقعاً
غلو آميز بود
ولی ابداً غير
صميمانه نبود.
به نظرم آمد
مدت هاست كسی
به او مهری يا
لطفی به
رايگان نكرده
است، حتی لطفی
در حد نشان
دادن راهی يا
مهری در حد
جواب سلام
دوستانه ای.
به همين دليل
وقتی پيشنهاد
كرد با هم
قهوه ای
بخوريم، تا او
حضوری هم
بتواند اظهار
امتنان كند،
فوراً
پذيرفتم.
قرار
گذاشتن با
هموطنانی كه
پاريس را كم می شناسند
هميشه كار پر
درد سری است.
بيشترشان اسم
يكی دو محل يا
هتل يا
ايستگاه مترو
را ياد گرفته
اند و تصورشان
اين است كه
همهٌ راه ها
به آن محله ها
و هتل ها و
متروها ختم يا
از آن محله ها
و هتل ها و
متروها آغاز می شود.
بنابراين، به
جای آنكه نشانی
خود را بدهند
و بقيه كار را
بر عهدهٌ
تبعيدی ساكن
بگذارند - كه
محتمل است با
شهر آشناتر
باشد -
اول می پرسند،
«شما از كجا
راه ميفتين؟»
اسم
خيابان شما را
هرگز نشنيده
اند. سؤال بعدی
غالباً اين
است:
«نه، نه،
مقصودم اينه
كه كدوم متقو؟!»
خط
مترو و
ايستگاه متروی
شما هم
برايشان نا
آشناست. ناچار
آن چند اسم آشنا
را، با اصرار
به تلفظ «دال» و
«ها» و ديگر
حروف غير
ملفوظ و به
كار نگرفتن
مخرج «را» به
رختان می كشند
شايد از ره
گمگشتگی
رهاتان كنند:
«نزديك متقوی
تِه قو كادِه
قو نيست؟»
وقتی
اين تق تق مرس
را در ذهن به
زبان اصلی برمی گردانيد
و با اطمينان
می گوييد كه
فاصله با متروی
تروكادرو [Trocadéro]
زياد است، باز
به راهنمايي
ادامه می دهند: «شما
بولواقد په قی
فقيك رو
بلدين؟
بولواقد
هوپيتال؟»
شما
احتمالاً هم
بولوار پری
فريك [Boulvard Peripherique] را
می شناسيد،
كه به مجموعهٌ
بولوارهايي
اطلاق می شود
كه دايره ای
به دور پاريس
و
دروازه هايش
می زند، و هم
بولوار دو
لوپيتال [Boulvard de
L'Hôpital] را، كه
جزيي از اين
كمربند بزرگ
نيست. اما اين اظهار
اطلاع هم
طبعاً رهی به
دهی نمی برد.
در
اين مرحله
معمولاً
راهنمايان،
كه از نادانی
شما و اطلاعات
بی ثمرتان
خسته شده اند،
نياز دارند كه
نفسی تازه
كنند و فكری
تازه تا
ببينند معما
را چگونه می توان
حل كرد. اين
تنفس كوتاه
تنها فرصت
شماست كه از
آنها با شتاب
تمام بخواهيد:
«لطفاً شما
آدرستونو به
من بديد، من
سعی می كنم
پيداش كنم.»
جواب
غالباً از اين
مقوله است: «ما
اينجا درست
كنار بی قوی
پستيم. كنج
كوچه مونم يه
مونو پيقيكس
هست. خيلی سر
راسته.»
چون
باجهٌ پست [Bureau de Poste]
در همهٌ
محله ها هست و
در بيشتر
خيابان ها هم شعبه
ای از
مغازه های
زنجيره ای
«منو پری» [Monoprix]
يافت می شود،
بايد تقاضا
كنيد تا
شمارهٌ خانه و
اسم كوچه را
به شما بدهند
و به حمام جنبی
و عطاری روبه
رو هم كاری
نداشته باشند.
اگر اقبال
يارتان باشد
ممكن است در
اينجا نشانی
را، البته به
همان زبان
مرس، دريافت
كنيد.
قرار
گذاشتن با
هموطنانی كه
پاريس را
اصلاً نمی شناسند،
بر خلاف، كار
بسيار سهلی
است.
مسافر
پاريس را نمی شناخت.
فقط می دانست
در حومهٌ جنوب
غربی پاريس
منزل دارد، در
خانهٌ يكی از
خويشان غايبش.
پرسيدم،
«مقصود از
حومهٌ جنوب
غربی پاريس
وانوْ [Vanves]
است يا مالاكف
[Malakoff]
يا مُن روژ [Montrouge]؟»
گفت،
«نخير، همون
دومی -
مالاكف.»
در
تنها قهوه
خانه ای كه
مسافر می شناخت
و در ميدان
شهرداری
مالاكف واقع
بود، به هم
وعدهٌ ديدار
داديم.