ايرانيان
ناشناس
در
واقع نمی
شناختمش. فقط
عكسی از او
ديده بودم در
كنار چند نفر
ديگر كه با دوربينی
ارزان بها
گرفته شده بود
و در اطاقی
كوچك و شلوغ.
زشتی چهره اش
مهر و نوازش
مادرانه می طلبيد،
چون به بی شكلی
نوزادی نارس می مانست.
حتی در آن عكس
دسته جمعی تار
و تكان خورده
هم پيدا بود
كه بدنش
ورزيده و قوی
است.
تمام
اطلاعاتم در
بارهٌ او همين
بود و اينكه داوطلبانه
از طرف گروه
سياسی ما به
ايران رفته
بود -
به قصد فعالیت
- و
به دست
آخوندها
افتاده بود،
با سرنوشتی
دردناك.
می خواستم
بيشتر در
باره اش
بدانم -
ولی هيچ كس
چيزی از او نمی دانست،
يا حاضر نبود
با من در ميان
بگذارد. به هر
حال از همه هم
امكان سؤال
نبود.
از
نيرومند
توضيح خواستم.
به محض آنكه
اسم جوان را
بردم پوست دو
تيغه اش بر
افروخته شد و
چشم هايش
تمام قاب عينك
را پر كرد و با
شتاب گفت،
«اين قضيه تاپ
سيكرت [Top Secret]
اِس، حرفشا
نيمی شِد زد.
تيمسار گفتِس
هُپ هُپ!» و دو
بار دستش را
بر دهان زد.
گفتم،
«من به تيمسار
كاری ندارم.
شما همه جا می شينين
می گين كه ما
هزار تا حوزهٌ
مخفی تو ايرون
داريم -
وقتی اين جوون
بی گناه رو از
اينجا روونه می كردين،
مگه با بقيه
در تماس
نذاشتينش؟
هيچ كس نبود
بهش پناه بده؟
قايمش كنه؟»
نيرومند
سراسيمه گفت،
«دِ هميناس كه
نيمی شِد
مطرح كرد.» بعد
صدا را ارغنده
كرد:
«ها داريم!
هزار تا!
شايدم بيشتر!»
صدای
من هم بی
اختيار بلند
شد: «ای
آقا!
اين پرت و
پلاها رو به
من نگين ديگه - تو
كَت من كه نمی ره.
اگه مشاور شما
برای كارای
داخل
ذوالفنونه
تكليف كار
روشنه.»
نيرومند
مذبوحانه
خنده ای كرد و
گفت،
«ذوالفنون
بِچِهٌ خوبی
اِس -
فقط يه هوا
حواس پرت اِس... »
گفتم،
«من برای اين
حرفا نيامدم
اينجا -
ميگن اون
جوانو شكنجه
كرده ان، شل و
پت كنج زندان
داره می پوسه.
راسته؟»
نيرومند
باز بی تاب شد
و با هاف و پاف
هميشگی از پشت
ميز بلند شد و
گفت، «نه ، نيمی شد
حرفشو زد. به
ما مربوط اِس
اُ شاخهٌ نظامی.»
من
كيفم را
برداشتم كه
راه بيفتم.
نيرومند با لبخندی
بره وار و
ملايمتی نا
بهنگام
پرسيد، «قانع
شدی؟ تو كه
مسائل حالیت
اِس.»
وقتی
در انتظار
رسيدن بابك
بودم، به
سرنوشت «نوزاد
نارس» فكر می كردم
و به برادر هم
مسلك
ديگرمان، كه
از او هم
مدت ها بود كه
خبری نبود و
احتمال داشت
به عاقبتی
نظير عاقبت
«نوزاد» دچار
شده باشد و به
تمام كسان
نديده و
نشناخته ای
كه در قيام
تيرماه شركت
داشتند و به
جوخه های
اعدام سپرده
شدند.
اين
ناشناسان
هميشه با من
بودند -
آن شب بيش از
هميشه، چون
بابك هم
داوطلب رفتن به
ايران شده
بود.
ذهن
من پريشان بود
و جز بد فرجامی
تصويری بر نمی تافت.
غريزه
كه سد دلاوری
آدمی نيست،
چگونه است كه
وقتی آشنایی
دليری می كند،
زنگ خطر را به
صدا در می آورد؟
خرد كه نقشی
در شجاعت فردی
ندارد، چرا در
بی باكی دوست
بر صحنه جلوه
می فروشد؟
انسانی كه خود
به رغم تدبير
بی گدار به آب
می زند، از چه
رو تمام
تدابير را به
كار می گيرد
كه عزيزی جز
آن كند؟
با
اينكه در درون
من غريزه نهيب
می زد، خرد
ندا می داد،
تدبير بانگ بر
می داشت نمی خواستم
ارادهٌ بابك
را در رفتن
سست كنم، نمی خواستم
ترديدهايم را
به او سرایت
دهم، نمی خواستم
...
بابك
رسيد. گویی
برای اولين
بار بود كه
جوانی اش را می ديدم،
چون هميشه
رفتاری
پيرانه داشت.
آن شب حرف زدن تك
زبانی اش
برايم
نشانه ای از
كودكی بود - با
اينكه در
گذشته آن را
مغاير وقارش
وانمود می كردم
و سر به سرش می گذاشتم.
پوستش آن شب
بيش از اقتضای
سنش شاداب می نمود
و گونه هايش
دخترانه گل
انداخته بود - با
اينكه صورتش
دو روزی بود
تيغ نديده بود
و سايه ريش
برازنده اش
نبود.
گفتم،
«ريشتو چرا
نزدی پسر؟
صاحب محاسن شدی؟
ميخوای در
لباس مبدل حزب
اللهی ظاهر بشی؟!»
لب
را به خنده
باز كرد.
گفتم،
«وقتی می خندی
عين گربهٌ
چشاير ميشی.
قصهٌ آليس در
سرزمين عجايب
رو خوندی؟ اگه
نخوندی بايد
بخونی.»
خنده اش
گسترده تر شد
و صورتش گربه
وارتر.
باز
می خواستم
حرف بزنم،
آسمان و
ريسمان
ببافم، چرند و
پرند بگويم،
از هر دری
صحبت كنم جز
از سفرش كه
سوای «مسؤلين»
فقط من از آن
با خبر بودم.
ديدار آن شب به
قصد خداحافظی
بود. می خواستم
شب را دراز
كنم و هر خط
صورت بابك را
به خاطر
بسپارم:
عازم سفری بود
كه من در آن
بازگشتی نمی ديدم.
بابك
گفت، «ريشو
گذاشتم بلند
شه كه تو
تهرون كمتر به
چشم بخورم.»
كوشش
داشتم -
با نيرویی كه
از ظرفیتم
خارج بود - تا
مسائل را به
طنز و شوخی
برگزار كنم.
گفتم، «به هر
حال حرف ژنرال
پتون [Patton]
يادت باشه: كسی
كه برای كشورش
بميره البته قهرمانه،
ولی قهرمانتر
كسی كه براش
بجنگه و زنده
بمونه.
بنابراين
بالا غيرتاً بی
كله خری ... »
بابك
باز خنديد و
گفت، «آره -
فعلاً كه همهٌ
اين حرفا
منتفيه.»
آنچنان
در دل و سرم
آشوب بود كه
از حرف بابك
جز آهنگی منفی
چيزی بر ذهنم
ننشست. كلمهٌ
«منتفی» به
گوشم شوم بود.
«منتفی؟
چی منتفيه؟»
بابك
گفت، «كار اين
نيرومند
اصلاٌ حساب و
كتاب نداره
بابا. داستان
فريبرزو كه می دونی؟»
با بی
حواسی گفتم،
«نه.» فقط
داستان پاره
پاره و دردناك
«نوزاد» در سرم
بود.
گفت،
«اِ -
خليلی عجيبه! خبر
نداری كه اونم
رفت و برگشت؟»
نهيب
و ندا و بانگ
يك لحظه افت
كرد و مشتاق
شنيدن گفتم،
«نه، خبر
نداشتم. رفت و
برگشت؟ صحيح و
سلامت؟
داستان چی
بود؟»
اگر
در احوالاتی
ديگر بودم می گفتم: «تو
هم نبايد خبر
داشته باشی.
شماها چقد دهن
لقين!
مگه حالیتون
نيست كه اين
جور كارا دهن
قرص ميخواد؟»
بابك
گفت، «رفت
پاكستان. از
اونجا قرار شد
چند بلوچ
پاكستانی از
مرز ردش كنن -
البته به طور
قاچاق -
و ببرنش به
طرف بلوچستان
خودمون. طبق
طرح نيرومند
فريبرزم بايد
لباس بلوچی می پوشيد.
خيلی جالبه،
واقعاً جالبه -
فريبرز با اون
رنگ و رخسار
باز و سبيل
حنایی در نقش
بلوچ آفتاب
سوختهٌ سبيل سياه!»
تجربهٌ
داخل و خارج
شدن فريبرز
برايم جالب بود
و برای شنيدن
آن بخش از
ماجرا شتاب
داشتم. فقط
گفتم، «خيلی
مضحكه. خب؟
بعدش؟»
بابك،
بی خبر از
ناشكيبایی
من، گفت،
«فريبرزو مجسم
كن:
دستار به سرش،
يكدونه از اون
تنبونای گشاد
ايلخانی هم به
پاش، عينك
آفتابی دوره طلایی
هم به چشمش - آخه
اون كه بی
عينك آفتابی
جایی نميره،
چشمای زردش
تاب نور
نداره. خلاصه
يه مخلوطی از
پیتر سلرز در
پارتی و بهروز
وثوقی تو فيلم
بلوچ!»
خنده
را زود تحويل
دادم كه بابك
به اصل ماجرا بپردازد.
«خود
فريبرز می گفت: تا
رسيديم جلو
خان بلوچ، بهم
گفت -
ای چه قيافه ای؟
چرا بند
شلوارتو فكل
كردی؟ -
خود اونا كه
ديدی، بند
درازو ول می كنن
روی شلوار، ولی
فريبرز اونو
مثل روبان
دخترا گل كرده
بود روی كمرش.
فريبرزم به
جناب بلوچ
گفته:
آخه اين بند
سه متره، چطوری
آويزون ولش
كنم؟ می گيره
زير پام می خورم
زمين!»
تجسم
منظره
حقيقتاً خنده
دار بود و در
شرايطی ديگر
حتماً بيشتر
به آن می خنديدم.
«خب؟
اونوقت؟»
بابك
گفت، «فريبرز
می گفت تو شهر
كویته -
لا اقل در محل
اقامت فريبرز -
تنهٌ يه درخت
توالتشون
بوده. بايد از
يه نردبون می رفتن
بالا، لای شاخ
و برگ ... »
گفتم،
«اِ -
بابك!
اينا رو بذار
بعد.»
بابك
عادت داشت كه
من از پرداختن
او به جزئيات
خرده بگيرم.
باز گربه وار
خنديد و ساكت
ماند.
من
با بی صبری
پرسيدم، «چطوری
رفته تو و
اومده بيرون؟»
بابك
گفت، «اصلاً
نرفته تو. از
همون جا
برگشته. ديده
قضيه خيلی
مسخره اس.
ظاهراً
بلوچ های
راهنما هم نابلد
بودن و هم در
خود پاكستان
تحت تعقيب.»
باز
تمام نداها و
نواها در درون
من برخاست و سيگار
كشيدنم تندتر
شد.
بابك
گفت، «قضيه من
از مال
فريبرزم
مسخره تره. اين
نيرومند بازی
در آورده.
عجيبه ها! قول
داده بود
امروز راجع به
همهٌ كارایی
كه بايد در
داخل بشه با
هم حرف بزنيم
و كارو فيصله
بديم كه من
آخر هفته راه بيفتم.
رفتم پيشش،
اول گفت كه يه
مترجم مطمئن برای
زبان عربی می خواد.
گفتم تو تهرون
فراوون پيدا می شه.
بعد مقداری در
منقبت
ذوالفنون بی
شعور گفت و
اون قابيل
ابله -
انگار يكی
شرلوك هلمزه و
اون يكی دكتر
واتسون! و
بالأخره رسيد
به اينكه چند
نفر مورد
اعتماد پيدا كرده
كه ميرن و
ميان -
مخصوصاً از
يكيشون خيلی
مطمئن بود چون
اين آقا
ايلياتيه. من
بهش گفتم كه
با قابيل و
ذوالفنون كه
اصلاً كاری
ندارم، چون هر
دو امتحانشون
رو دادن و
بارها ثابت
كردن كه بی
بضاعتن و چشمم
هم از اشرار ايلياتی
آب نمی خوره -
حالا برنامهٌ
سفر من چيه؟
يه طرح نشونم
داد كه همه چی
بود جز طرح.»
پرسيدم،
«همراته؟»
بابك
گفت، «نه بابا - يه
ورقه كاغذ بود
روش نوشته
بودن: 1.
آشنایی، 2.
شناسایی، 3.
چراغ زدن، 4.
معرفی، 5.
تشكيل حوزه!
گفتم آقا
اينكه نشد كه - من
كه قرار نيست
برم اونجا
مونوپولی بازی
كنم!
هر هر زد زير
خنده و گفت
اصلاً تيمسار
گفته بايد
كسانی رو
دنبال اين كار
فرستاد كه
اينجا به درد
كاری نخورن - و
ظاهراً بنده
اينجا به درد
می خورم.
واقعاً عصبانی
شدم -
پرسيدم: به
درد چی؟ گفت: سعی
كن تو سفارت
رخنه كنی!
لابد در نقش ماتاهاری!»
خنده
و گريه به هم
آميخته بود.
گفتم، «پس سفر
به هم خورد؟»
بابك
با دقت نگاهم
كرد و بی
اختيار نيم
خيز به طرفم
آمد و گفت، «اِ -
گريه می كنی؟
خيلی عجيبه!
جالبه -
چرا گريه می كنی؟»
و سرم را روی
شانه اش
گذاشت.
و آن
شب پايان
سال های خالی
از عشق من بود.
عشق
گل خود رویی
است كه خاك و
آب و بادش را
خود انتخاب می كند.
گاه در شبی
بارانی می رويد،
گاه در روزی
آفتابی - و
هميشه از
دانه ای
نافرمان كه به
دست بادی سركش
سفر كرده است.
گياهی است كه
اگر در گِل ما
سبز شود گُل
اش می ناميم و
اگر در خاك
همسايه،
گزنه اش می خوانيم.
چه گل چه علف،
عطرش و رنگش
وحشی است.
برای
اولين و آخرين
بار ثمرهٌ جهل
ذوالفنون و
بخل قابيل و
غفلت نيرومند
شيرين بود بی
آنكه تلخی
خاطرهٌ نوزاد
نو رس را
بزدايد. بی
شكلی نوزاد
برای من نمادی
بود از تمام بی
نامانی كه بی
ادعا جنگيدند
و بی صدا جان
سپردند. داغی
كه اين بی
نشانان بر دل
من
نشانده اند
مشعلی است كه
در ياد همهٌ
سربازان
گمنام
جاودانه می سوزد.