خانه

 

 

ورود به پاريس

 

 

هر سخن و حرفی در بارهٌ ايران، حتی وقتی حرف و سخن مرا با آن سامان و مردمان بيگانه می كرد، هزار و يك ياد آشنا را در نظرم مجسم می ساخت و ساعت ها به فكرم وا می داشت.

 

آدمی در عالم خيال و در لحظات تنهايي با خاطراتش زندگی دوباره می كند. روزهای خاليش را با رؤياها و كابوس های گذشته می انبارد. نسيمی، شميمی، نغمه ای، لرزش برگی، موج آبی، كلمهٌ درشتی، حركت دستی، آهنگ صدايي، مهر نگاهی، رنگ پيراهنی، طعم غذايي كافی است كه كاروان افكار را به راه اندازد - تنها كاروانی كه وارونه می راند، پس می رود و به پيش نظر ندارد، از تجربه های سفرهای مكرر نمی آموزد تا از خطرهای راه بپرهيزد، هر بار به همان پرتگاه ها در می افتد، هميشه از همان قله ها عبور می كند، همواره با همان مسافران ره می سپرد، رفيقان اين قافله چون دزدانش ثابتند.

به رغم ثبات و يگانگی مشكل می توان اين راه و چاه بارها پيموده را به ديگران نمود. «جيمز جويس»ی [James Joyce] می خواهد كه سيلان ذهن را مسيلی بخشد، «مارسل پروست»ی  [Marcel Proust]می بايد تا پی روزگار رفته را در مسيری بگيرد.

خاطرات مرا هم به چالش می خواند تا طغيانش را در بستری روان سازم اما چشم من نگران شتك هايي است كه به بيراهه و كوره راه می انجامد.

 

به يادم آمد كه در شب 16 خرداد فكرها چون سيلابی جاری شد: از لحظه ای كه ...

از لحظه ای كه صدای زنگ تلفن بند آمد و بابك، خسته از هيجان صحبت های نيمه تمام روز، به خواب رفت. من بيدار ماندم تا با آن سال ها خلوت كنم.

خلوت ميسر نبود. حوادث اين دوران بر شب و بر سكوت شب شبيخون زده بود - مثل تصاويری در فانوس خيال گردان بی حد و مرز و سوار بر هم، رنگارنگ و بی شكل از هر طرف می باريد؛ مثل حرف های سكسكه وار من و بابك در طول روز نه آغاز داشت و نه انجام؛ مثل سينه ريز گسيخته ای كه ديگر نخی دانه های پراكنده اش را به هم نمی پيوست؛ مثل شوخی غضنفر تاجی فقط پاره پاره بر ذهنم می نشست.

هجوم خاطرات چنان پر هوی و های بود كه به نظرم رسيد بابك بيدار خواهد شد و اعتراض همسايگان بلند. بی اختيار گفتم: «سيس

كلمه، چون آبی كه بر آتش بريزند، جنجال را خاموش كرد و پژواكش، چون جزجز چوب حرارت ديده ای كه رطوبت را می مكد، در هوا پيچيد و چهره ها و اتفاقات درهمی كه ذهنم را انباشته بود پشت پردهٌ بخاری كه از كنده بر می خاست محو شد.

يك لحظه همه چيز آرام بود.

به روز سفرم فكر كردم.

 

هر تازه واردی، ابتدا از طريق شامه اش با پاريس ارتباط بر قرار می كند. بوی ويژهٌ اين شهر، كه آميخته ای است از بوی هوای آلودهٌ قطارهای زير زمينی و عطر شانل شمارهٌ 5 و تعفن استفراغ آخر شب مستان و شميم درختان سبز باران خورده به محض ورود بينی را می انبارد و تا چند روز اول سفر همراه مسافر است تا كم كم عادت شود و خرده خرده فراموش.

از اين بو، كه نه خوش است و نه ناخوش، فقط خاص است و خاص پاريس، در آخرين سفرم از ايران بيش از هر سفر ديگر آگاه بودم. شايد چون اولين نشانهٌ دور شدنم بود از فضای آشوب زدهٌ ملكم . اما درست تا پيش از آنكه هرم پاريس به پيشبازم بيايد تمام احساس خشم و عجزی كه از آغاز انقلاب تا دقايق قبل از پرواز داشتم همراهم بود.

زمان در هواپيما يا در بهت گذشت و يا در جدل های خيالی. در اين دنيای تخيل گاه جزيي از عالم واقع وجود داشت، اما در كنج آرام اطاقكی كه در فضا روان بود و از دسترس دنيای بيرون در امان، پهلوان حماسه ها من بودم، دلاور افسانه ها من، فاتح كارزارها من. گاه با لشكری از زنان طرف می شدم كه همه شبيه «خواهر» زشت روی مقنعه به سری بودند كه در مهرآباد از من بازرسی بدنی كرد. گاه با گله ای از مردان مقابله می كردم كه همه چون آن مرد ريز نقش كف به لب آورده به قلوه سنگ و بطری شكسته مجهز بودند و آمادهٌ حمله. پندار بلند پروازی می كرد و من يك تنه قهرمان ماجراهايي می شدم كه از آغاز تا انجامش پرداختهٌ ذهن تب آلودم بود - تا ليوان آب ميوه ای كه مهماندار به دستم می داد و يا خش خش روزنامهٌ همسفری كه در كنارم نشسته بود، مرا به واقعيات باز می گرداند و به بهتم می برد.

مأمور گمرك فرانسه فرودگاه «اورلی»  با اشارهٌ چشم و ابرو مهر باطله ای را، كه به كارتنك عنكبوتی می مانست و بر اطراف «دولت شاهنشاهی ايران» و علامت شير و خورشيد تار تنيده بود، به همكارش نشان داد و ورق به ورق گذرنامه ام را با موشكافی نگاه كرد. بر صفحه ای كه عكس و مشخصات من آمده بود بيش از ديگر صفحات درنگ كرد و بالأخره مثل كسی كه با آدم سنگين گوش و كم خردی طرف است با صدايي بلند پرسيد، «ايرانی؟»

گفتم، «كاملاً ايرانی.»

بعد برای آنكه نشان بدهد كه در جريان حوادث جهانی قرار دارد ادامه داد: «كُمينی - ها؟»

و قبل از آنكه بتوانم واكنشی نشان بدهم، چشمش به شغلم افتاد و، با لبخندی كه در تحكيم آن جهان بينی قبلی بود، اضافه كرد: «او لالا! نويسنده! اين روزا مطلب برای نوشتن كم نيست و راضی از عرضهٌ معلومات و شوخی  متناسبش، مهر لازم را بر يكی از صفحات زد و گذرنامه ام را پس داد.

اين نوع رفتار، كه گاه در آن طنزی بود و گاه تفاهمی، به آغاز ماجرا مربوط می شد كه هنوز پاسپورت ايرانی حكم ورقهٌ قرنطينهٌ جذاميان يا برگ آماده به خدمت آدم كشان را نداشت. هنوز در آن زمان می شد در بارهٌ ايرانی بودن شوخی كرد و از خمينی به خنده حرف زد. از آن پس و در طول آن سال ها هر بار كه دست به سفری زدم، بعد از ارائهٌ گذرنامه ام، تحقير و ترديد را در نگاه و سكوت مأموران تمام گمرگ ها ديدم و حس كردم، و هيچ برگه و سندی نداشتم كه بتواند تشخص ايرانی بودن مرا به آنان عرضه كند.

 

من از روز و ساعت ورودم كسی را خبر نكرده بودم، چون تا آخرين لحظه هم به يقين نمی دانستم سرنوشتم چه خواهد بود و آيا بالأخره راهی خواهم شد يا نه. بنابراين مسافت ميان فرودگاه و خانهٌ خواهر را تنها بودم، پا به پای بوی پاريس و دست به گريبان فكر. ولی اين بار فكرها در اطراف كارهايي كه بايستی می كردم دور می زد، كسانی را كه بايستی می ديدم، خبرهايي را كه بايستی  می دادم و جواب هايي را كه بايستی می گرفتم. آگاه بودم كه وقت نهايتی دارد و شوق به ديدارها و گفتارها بی انتهاست. كوشش در گنجاندن پهناوری اشتياق در تنگنای زمان ذهنم را به بند بازی وا داشته بود. يك رشته اسم و صورت و حرف به سرعت در سرم جان می گرفت و با همان شتاب جا را به اسامی و چهره ها و سخن هايي ديگر می داد. سعی داشتم نظمی به افكارم بدهم و تصميم بگيرم كه بعد از افراد خانواده چه كسانی را بايد زودتر ببينم، به هر كدم چه اخباری را بدهم و از هر يك چه اطلاعاتی كسب كنم.

فقط يك چيز همراهم بود كه دور از چشم مفتشان و جاسوسان مهرآباد از مرز رد كرده بودم - چون پول و جواهر نبود از چنگ و دندان كميته چيان نر و ماده در امان مانده بود - يك قطعه عكس بود كه نظر هيچ كس را جلب نكرده بود.

دوستی كرد چند روز پيش از راه افتادنم اين عكس را به من رسانده بود با اين تقاضا كه من آن را به روزنامه نگاران فرانسوی برسانم، من هم پذيرفته بودم - فقط اين چند جمله بين ما رد و بدل شده بود:

«برات اسباب شر نشه؟»

«نه بابا، چه شری

«مع هذا خوب فكراتو بكن. چون به خاطر يه عكس نميارزه كه ...»

«ديگه فكر لازم نداره. بمب كه همرام نيست، عكسه

در آن زمان هم می دانستم كه گاه با يك عكس كارهايي می توان كرد كه با ده ها بمب نمی توان.

 

باران توهين و نكبت، در فرودگاه و به هنگام سفر، موضوع عكس را از ذهنم شسته بود. فراموشم شده بود كه سندی را كه نمی بايست در كيف دارم. در فاصلهٌ ميان «اورلی» و خيابان «وژيرار»  و در حين جستجوی نشانی دوستان و آشنايان ساكن پاريس دوباره عكس به يادم آمد، چون در لا به لای صفحات كتابچهٌ تلفنم خانه كرده بود.

اين عكس در كردستان و از يك تيرباران گروهی گرفته شده بود و چند مرد جوان را نشان می داد كه هنوز كام از هستی نگرفته در انتظار نيستی به خط ايستاده بودند. يكی از آنها نو جوانی را بر دوش داشت كه، از طريق دوستم می دانستم،  برادرش بود و از پا و قبل از اعدام تير خورده بود.

بعدها اين عكس به همت جمعی در بسياری از نشريات معتبر جهان منعكس شد و چندی را چون من منقلب ساخت و يكی از گوياترين نمادهای ظلم بی حساب ملايان گرديد.

 

نمی دانستم اگر جواسيس مهرآباد به اين تصوير دقيق شده بودند چه می شد - ولی از اين فاصلهٌ بعيد تجسم زشت ترين واكنش های آنها هم واهمه ای ايجاد نمی كرد و فقط مرا «والتر ميتی» وار [Walter Mitty] دو باره به دنيای قهرمانی ها، كه در حين پرواز آغاز شده بود، باز می گرداند. اما اين بار احساس دوگانه و متضادی كه در بارهٌ طول سفرم داشتم - احساس اينكه هم اين سفر بی پايان است و هم در چشم بر هم زدنی عمرش سر خواهد آمد - پر و بال تخيلات را قيچی می كرد و مرا ناچار به طرف اسامی و نشانی و نمرات تلفن و برنامه ريزيم سوق می داد.

 

پائيز زيباترين فصل پاريس است - لا اقل همه چنين می گويند - اما برای من اين شهر بی فصل است. خط روشنی ميان خزان و تابستان، و بهار و زمستانش نيست. يكی زود از راه می رسد و ديگری ديری نمی پايد؛ به آفتابش اميدی نيست و از بارانش گزيری.

من اگر از فصل آگاه بودم برای اين بود كه هنوز هوای تهران را با خود داشتم، وگر نه آسمان پاريس همان آسمان سربی و ابری و آشنای هميشگی بود. هوا بار باران داشت و اگر در طول روز خورشيد خودی نشان داده بود در زمان ورود من ديگر غروب كرده بود.

در هر حال در شاهراه ميان فرودگاه و شهر هيچ كس چشم بر آسمان ندارد و از درختان بلوط، كه قرار است پائيز پاريس را زيباترين  فصلش سازد، نشانی نيست. فقط وقتی خطوط متراكم ماشين های جورا جور و رنگارنگ ديگر پيش نمی رود گاه چشم بر تابلوی اعلانی درنگی كوتاه می كند و به اين اميد كه حركت از سر گرفته شود باز بی تاب به چراغ های ترمز اتومبيل های جلو دوخته می شود.

تاسه، هر قدر طولانی، بالأخره به سر می رسد و اين شاهراه در نهايت به شهری می انجامد كه گرچه ازآن پريان نيست ولی در خور آنان است. شهری كه در وصف زيباييش می توان كتاب ها نوشت؛ شهری كه از هر محله اش می توان ساعت ها حرف زد - از «سن»  و آژيانه های اطرافش، از «كارتيه لاتن» و دانشجويان ازليش، از محلهٌ «من مارتر» [Monmartre] و داد و ستد شامگاهانش، از منطقهٌ «له هال» [Les Halles] و بيداری تار بامانش. شهری كه هر كوی و برزنش در خود نشانی از لذت های گذشته دارد و از هر در و ديوارش آواهای عاشقانه می تراود. شهری كه صومعه و عشرتكده اش يكسان به آن اعتبار می بخشد. شهری كه هر محله اش رنگی حجمی نوری آب و هوايي ديگرگون دارد. شهری پر تضاد، پر تاب و تب، پر عيش و آغوش، پر ترانه و فرياد؛ شهر توانگران و ولگردان، شهر تاك و شراب، شهر خواب و خوراك، شهر غريب نواز و غريب گز. شهری كه بر محلهٌ خود فروشانش نام قديسی است و بزرگترين دانشگاهش را مجسمهٌ سنگی «شهريار تجاهل» پاس می دارد.

 

تا به مقصد برسم تقدم و تأخر ديدارها كم و بيش روشن شده بود و صورتی از كارها: سر فصل توضيحاتی كه بايد می دادم، راهنمايي هايي كه بايد می جستم، رد دوستانی را كه بايد می گرفتم، پيام هايي كه بايد می رساندم، خريدهايي كه بايد می كردم، بسته هايي كه بايد به پست می دادم.

در فهرست طولانی نام افراد اسامی دوستان فرانسوی هم جا داشت - كسانی كه به همدلی و ياريشان اميد بسته بودم - از جمله نام برنار.

 برنار از فرانسويانی بود كه در گذشته بارها به ايران آمده بود و گاه در خانهٌ من منزل كرده بود. با هم شام و ناهار خورده بوديم ، به هم گل و كتاب داده بوديم. با كسان من در تهران نشسته بود و برخاسته بود و چنانكه مكرر می گفت نزديكان او هم در پاريس مشتاق ديدار و آشنايي بامن بودند. از ايران به مهر سخن می گفت، به زيبايي های كوير علاقه نشان می داد، از مهمانوازی های ايرانيان تمجيد می كرد.

راجع به خانوادهٌ برنار اطلاعات چندانی نداشتم جز اينكه از فرانسويان ساكن شمال افريقا بودند كه پس از استقلال الجزاير به فرانسه بازگشتند و در كار كسب بودند - احتمالاً عطر فروشی. خود برنار اقتصاد دان بود و هوشمند با مدارك و مدارجی از بهترين مدارس پاريس. درزمان ديدارها در تهران هرگز به سياست نمی پرداخت و چون از فرانسويان اين كار بعيد بود من تصور می كردم از اين روست كه فضای ايران را مناسب مباحث سياسی نمی داند. بعدها در بارهٌ او دانستم كه نسبت به ديگر هموطنانش دير به سياست روی آورده است ولی با حساب و كتاب: در واقع بيشتر به دبير كل حزب سوسياليست پيوسته بود تا به خود حزب.

در هر حال حتی قبل از شروع به كار سياسی و در سال های آشنايي ما هر سال بر شهرت برنار در ملك خودش افزوده شده بود: چند كتاب نوشته بود در رشتهٌ تخصصی اش و چندين و چند خارج از رشتهٌ تخصصی اش كه همه به همت دوستان تلويزيونی نقد و معرفی شده بود و نام برنار را بر سر زبان ها انداخته بود. همه جا از او با عنوانJeune loup»» [گرگ جوان] ياد می شد.

من گمان می كردم كه برنار با امكانات و ارتباطاتی كه دارد بيش از ديگر دوستان فرانسويم می تواند در كارها كمك من باشد و اخبار صحيح را، راجع به ايران، به گوش ارباب جرايد برساند.

در همان اوان حزب سوسياليست فرانسه، پس از سال ها تاسيدن، هم اكثريت پارلمانی را در مجلس به دست آورد و هم دبير كل آن به رياست جمهوری برگزيده شد و برنار، دوست ديرينهٌ من، به مقام مشار و مشيری رئيس جمهور نائل گرديد.

اما دسترسی به برنار كار آسانی نبود - اين را همان هفته های اول ورود دريافتم: به دو پيامی كه تلفنی برايش گذاشتم جوابی نداد. می دانستم سرش شلوغ است و احتمال می دادم در پاريس نباشد. به هر حال در انبوه كارهايي كه داشتم و ازدحام كسانی كه بايست می ديدم بيش از اين فرصت تفكر در بارهٌ برنار را پيدا نكردم. ديرتر، وقتی كه سفری كه قرار بود يكماهه باشد چند ساله شد و باز از او خبری نرسيد، سراغی نگرفت، حالی نپرسيد دستگيرم شد كه ايرانی بی خانه و بی خاويار ديگر كمترين جذبه ای برای برنار ندارد.

در طی آن سال هايي كه هر روزش چون سالی دراز بود و مجموعه اش چون روزی زود گذر، فقط يك پيغام از برنار گرفتم، آن هم از طريق آشنايي مشترك - گفته بود: «اسباب تأسفه، ولی راستش من با ماجراهای ايران احساس ارتباط نمی كنم. اونقدر داره اتفاقات مهم تو دنيا ميفته - تو همين اروپا بيخ گوش خودمون - كه آدم بايد خيلی ماجرا جو باشه كه به اون سر دنيا فكر كنه. من بايد در فكر رو به راه كردن اقتصاد اروپای شرقی باشم.»

و در همين راه قدم گذاشت.

 

به برنار ديگر فكر نمی كردم. گاه او را بر صفحهٌ تلويزيون در حال مصاحبه می ديدم و گاه در نشريات در باره اش مطالبی می خواندم. در اين مواقع به ياد «بورديه» [Bourdier]، شخصيت نمايشنامهٌ پادشاه اثر «فلر» [Flers] و «كاوايه» [Caillavet] می افتادم:

بورديه در آغاز اين كمدی خودش را مردی وصف می كند «برخاسته از ميان تودهٌ مردم «، و چون به پول و پله ای رسيده است و در پی آنكه به جاه و مقامی نيز دست يابد، منشی اش برای كامل كردن تصوير اضافه می كند: «برخاسته تا ديگر با تودهٌ مردم ننشيند

زمانی كه خبر شدم «گرگ جوان» موش شده است و پير، و ستارهٌ اقبالش رو به افول است، باز يكی ديگر از گفتگوهای بورديه و منشی اش به ذهنم آمد:

بورديه با فيس و افاده طليعهٌ ترقی اجتماعيش را چنين بازگو می كند:

«لغت نامهٌ لاروس صبح امروز از من تقاضا كرد كه شرح حالم را برای نشر بفرستم تا آن را در جايي بسيار مناسب و چشم گير چاپ كند.»

و منشی اش می گويد:

«بی شك ... نام بورديه در جای مناسب و چشم گيری خواهد آمد -

 در ميان Bourdonnement [طنطنه] و Bourde [خبط و خطا]!»

طنطنهٌ شهرت برنار به همهمهٌ خطاهايش منجر شده بود: هم به دزدی ادبی متهم  بود و هم به حيف و ميل مالی. اما خبر را كه خواندم گويي دربارهٌ كسی است كه هرگز نشناخته ام. نام برنار در واژگان ذهن من از مجموعهٌ لغات حذف شده بود.

اسم ديگر فرانسويان هم يك يك از فهرست اسامی كمك رسانان پاك شد و در همان ماه های نخست: در آغاز از «ميشل» و آقای «سُگن» بريدم كه به رغم قدمت خانوادگی و ادعای ارادت ديرينه شوق چندانی به ادامهٌ معاشرت با دوستی در به در را از خود نشان ندادند؛ بعد از دكتر «بينو» كناره گرفتم، كه توسط «اميلی» شناخته بودم كه مرا به بهانهٌ ياری دادن به مهمانی های هموطنان با نفوذش می برد، ولی زود روشنم شد كه دعوت ها علتی جز افزودن آب و رنگی شرقی به فضای خلص فرانسوی ندارد و خود دكتر احتمالاً منظوری سوای لاسيدن  - و هر دو وجه زود ملولم كرد؛ سپس نوبت اميلی شد كه خود در محيطی راهبه وار بار آمده بود و در پی تبليغ من سر خورده و سر شكسته بر آمد و هرگز نتوانست درك كند كه گرويدن به مذهبی جديد معامله ای است پاياپای و لازمه اش داشتن اولی است برای تعويض با دومی؛ و بالأخره «ژان ماری» كه در زمان تنگدستی قاليچه ای ازمن خريد و در دو سه ديدار بعد آنقدر از عاقلانه بودن معامله و برازنده بودن طرح و نقش قاليچه اظهار ترديد كرد كه صد بار گفتم كاش آن پول به مصرف تسويه قروض نرسيده بود و همراه قاليچه تقديم می شد.

به هر تقدير در ميان آنان نه كسی درمانی برای دردم داشت و نه حتی سرشت اين درد رافهميد. و به اين نتيجه رسيدم كه از بخت بد من فرانسويانی را شناخته ام كه فقط دوستان گلستانند نه ياران گلخن.

 

وقتی بالأخره با طپش قلب زنگ در خانهٌ خواهر را زدم و باعطش ديدار او را در آغوش گرفتم، سه نامه  به من داد كه در غيبتم رسيده بود و خواهر به اين اميد كه من روزی از راه برسم آنها را روانهٌ تهران نكرده بود.

هر سه نامه از امريكا بود و يكی از «مايكل».

 

بازگشت