خانه

 

زبان ديگر به صلوات نمی چرخد

 

 

«اوين بود... اوايل فقط هر سه ماه يكبار اجازهٌ ملاقات داشتيم... هر دفعه فقط پنج دقيقه با تلفن و از پشت شيشه می تونستيم باهش حرف بزنيم ... برای اين پنج دقيقه صحبت اقلاً دوازده ساعت صرف می كرديم، سوای وقت رفت و آمد ... بله، سوای وقت رفت و آمد... هفتصد هشتصد ملاقاتی بوديم، فقط نه يا ده تا كابين... از صبح ساعت شيش جلوی محوطهٌ زندان جمع می شديم - توی دو تا صف: مردانه، زنانه... هوا سرد بود، حتی وقتی فصل رو به گرما می رفت... هر چی كاغذ و چوب و خار و خس در  دور و اطراف تل ها و تپه های نزديك بود جمع می كرديم و آتيش روشن می كرديم كه دست ها رمق داشته باشه گوشی تلفن رو نگه داره... تازه حوالی ساعت هشت سر و كلهٌ پاسدارها پيدا می شد... با چه نكبتی، چه قيافه هايي...»

در حالت صورت و لحن صدای مسافر احساسش منعكس نبود. فقط حركت سريع شستش، كه گاه انگشت اشاره اش را می خاراند و گاه دستهٌ فنجان قهوه را، اين تصور را قوت می بخشيد كه ياد آوری آن صحنه ها و آن قيافه ها برايش ناگوار است. من سرا پا گوش بودم.

«سر دسته شون آدمی بود كه صداش می كردن حاج كربلايي ... به محض اينكه می رسيد به همهٌ پاسدارا دستور می داد خشاب ها رو تو هوا خالی كنن كه از ما نسق گرفته باشن... بله نسق می گرفتن... نسق... از همه نسق می گيرن، همون اول كار... سر و صدای اين تيراندازی مثه سوهانی بود كه روی اعصاب بكشن... سوهان روح... بند دل رو پاره می كرد... ما عاجز اونجا می ايستاديم و نفسمان در نمی آمد... اونام همين رو می خواستن... چه فايده داشت اعتراض؟... يه روز دخترم از تو گوشی حاليم كرد - سخت بود چون به حرفای ما گوش می دادن - ولی حاليم كرد كه از گيسش می گيرن و از اين سلول به اون سلول می كشوننش... وقتی می برنش بازپرسی چشماشو می بندن و طناب گردنش می اندازن ... ميگن نجسه... اون روز بی اختيار شدم و دست به فحاشی گذاشتم... يه مرد درشت هيكلی، كه بعد فهميدم اهل اهوازه، از پشت جلوی دهنم رو گرفت... گفت: به بچت ظلم نكن، ممنوع الملاقات ميشه، يا زبونم لال اعدامش ميكنن - مگه اون دفعه نديدی؟... راست می گفت، ديده بودم... مادری، مثل زنم و من، مثل بقيه ملاقاتيا، آمده بود فرزندشو ببينه... حكمش رو بريده بودن ... شيش سال زندان... زن فريادش در آمد... می گفت: آخه چرا؟ بچهٌ من جرمش چيه؟ كاری نكرده كه شيش سال حبسش كنن. بعد هم مقاديری نفرين كرد و بد گفت ... دفعهٌ بعد كه به ملاقات آمد - ملاقاتا اونوقت ماهی يكبار شده بود - يه آيت الله زردنبوی كوتا قدی، با پای برهنه و دم پايي - ترك های پاشنهٌ پاش اينقدر زياد بود كه نمی شد شمرد - با چشم قی كرده و دهن نشسته بهش گفت: برو وصيت نامهٌ بچه تو تحويل بگير... زن بدبخت دستشو گذاشت روی قفسهٌ سينه اش و چند بار گفت: اِ! اِ! اِ! خب همون شيش سال خوبه... بعد پس افتاد... نميدونم غش كرد يا قلبش ايستاد... نذاشتن كسی بره نزديكش... ردمون كردن... من فقط از دور ديدم كه يه نفر يه شلنگ آبو روی سر و صورت زن گرفته... بعدش چند تا پاسدار بو گندو روی زمين كشيدن و بردنش... آيت اللهِ معاون دايرهٌ منكرات بود... يكبار قبلاً ديده بودمش ...قيافهٌ نحسش تو سرم بود... نميدونم اون روز زندان چی می كرد؟»

مسافر كلمات «نكبت» و «زردنبو» و «بو گندو» و «نحس» را به پرخاش يا توهين به كار نمی گرفت، صدا فقط گزارش می داد و وصف می كرد. بين جملات هميشه مكثی بود، كه چون حركت كوتاه و عصبی شست، برای بر هم نخوردن تعادل گفتار و رفتار به نظر لازم می رسيد. من تك آوای مسافر را حتی به سؤالی نمی بريدم.

«چيزای ديگم ديده بودم و شنيده بودم... جلوی همه به مادرا و خواهرای زندانيا می گفتن فاحشه، به لفظ ركيك، بی عفت كلام... می گفتن اگه بد كاره نبودين كه بچتون با امام در نمی افتاد... چيزايي می گفتن و كارايي می كردن كه آدم غيرت فراموشش بشه... انسانيت فراموشش بشه ... فقط شيش دانگ حواسش به اين باشه كه نبايد جيك بزنه...»

نگاهش  از روی صورت من گذشت و قهوه خانه  و ميدان را دور زد و باز به جای اول باز گشت. نه نگاهش احساسش  را لو می داد و نه صدای بی پست و بلندش. ولی در هر دو نهايتی  وجود داشت، گويي به نتيجه ای رسيده است كه از آن گزيری نبوده است: نه شكايت، نه تسليم، فقط عزمی جزم.

«شنيده ام وقتی يه دختر جوان رو ميكشن فرداش يه گردن كلفت به خانواده اش تلفن ميكنه و ميگه: من ديشب داماد شما بودم... بعد توضيح هم ميده كه در اسلام مكروهه كه دختر باكره به اون دنيا بره... يه روز هم يه پيرمرد دزفولی رو ديدم كه كنار ديوار چندك زده  و ريشش رو چنگ ميزنه... می گفت: ای خدا! آخه تو كجايي اگه هستی؟... نكنه تو رم خمينی زندانی كرده؟... بله، كجايي؟... نكنه؟... يه دفعه ام چشمم افتاد به خانم محترمی كه می شناختمش... از بستگان حاج حسين آقای ملك، حافظ قرآن، صاحب آب و ملك... بچه اش رو از چنگ اينا فرار داده بود خودش رو انداخته بودن زندان... بله، مادر به جای فرزند... شرح ما وقع رو شنيده بودم، اما تا اون روز خود اين زن محترم رو اونطوری خوار و خفيف شده نديده بودم... هر بار كه از ملاقات بر می گشتيم، يعنی ماهی يكبار، چشمای زنم دو كاسهٌ خون بود و بغض تو گلوش مثه يه غده بيرون زده بود... مخصوصاً اون باری كه قبول نكردن يه مشت آجيل مشكل گشای سر سفره رو محض تبركش به دخترمون برسونن... بهش گفته بودم از اينا چيزی نخواه، سر به خواهش جلو اينا خم نكن ... چه مشكل گشايي؟ كدوم تبركی؟... ولی مادره ديگه ... چه ميشه كرد؟... فقط اوين كه نيست... اونجا سر تا سرش زندانه... سر تا سرش... آزادی... آزادی... يه كلمه ای كه من ميگم شمام می شنوين... اما تا اينجا دارينش قدرشو بدونين ... نعمتيه كه بديل نداره... »

اين بار مكث مسافر طولانی تر از هميشه بود، مع هذا سؤال نمی طلبيد. فنجان های قهوه مان مدتها بود كه خالی مانده بود و زير سيگاری دير زمانی بود كه لبريز شده بود. مسافر ليوان آبش را لحظه ای بلند كرد و بی آنكه آن را بنوشد باز زمينش گذاشت. پسر بچه ها را، كه از بازی دست كشيده بودند و به طرف يكی از كوچه های طرف مقابل می رفتند، با چشم بدرقه كرد تا از ديد پنهان شدند و بعد به حرف ادامه داد:

«هر دفعه آدم پاش به دايرهٌ منكرات ميرسه صدای نالهٌ چند زن از پشت يه پردهٌ كثافت بلنده ... هر جا آدم ميره يه مشت 'جانباز' و 'خانوادهٌ شهدا' رو ميندازن جلو... در همه جا حق تقدم با ايناس ... جانبازی برای كی؟...شهيد در راه چی؟... نميدونم... ميدونم كه اينا رو "جانبازان" و "خانوادهٌ شهدا" رو - قطار ميكنن ميبرن تو ميتينگ ها و راهپيمايي ها... ميدونم كه هر كدومشون يه دفترچهٌ خوار و بار دارن... ميدونم كه تو هر ميتينگ يا راه پيمايي حضور و غياب ميكنن... اگه كسی نرفته باشه جيره مواجبش قطع ميشه...»

مسافر اين بار آب را جرعه جرعه سر كشيد و ليوان را از تنگ پر كرد.

«وقتی زلزله آمد، يكی از بستگان در رودبار كار می كرد... می گفت: همهٌ چادرايي كه برای زلزله زدگان آورده بودن يه جا برگردوندن مركز... حتی يكدونه اشم به يه بی خانمان ندادن - حتی يكدونه ... بسته های پتو و جعبه های دارو باز نشده بر می گشت و راست می رفت تو بازار سياه... چه فايده ای داره اعتراض؟... اين خويش ما اعتراض كرده بود، فوری منتقلش كردن به جای ديگه ... خودم شنيدم كه پدر دو تا شهيد - تازه اينا نور چشمی ها هستن - تو هلال احمر گريه می كرد و به زن معاون رئيس جمهور، كه رئيس هلال احمره، فحش می داد و می گفت: تنها بچه ای كه برام مونده رو به موته و اينجا دوا پيدا نميشه ... همه ميدونن كه تمام داروهای هلال احمر تو بازار سياه فروش ميره ... يه شيشه دوا 25 هزار تومن، يه جعبه آمپول 40 هزار تومن ... يه قوطی قرص 10 هزار تومن ... وزير بهداری ميگه: همينه كه هست، ما كه نمی تونيم جلوشو بگيريم ... همه جا مردم رو تلكه ميكنن، گوش ميبرن... همه جا سفرهٌ گدايي پهنه ... مدرسهٌ دولتی تقريباً پيدا نميشه... شهريه بقيه مدارس از 50 هزار تومن به بالاست... اسمش رو نميذارن شهريه - ميگن: اينجا رو خود كفا كنين!... بهش ميگن 'خود ياری'! خود ياری ... دولت نداره ملت بده ... اونوقت در كميسيون بين المجالس تصويب كردن كه يك و نيم در صد بودجهٌ نفت رو برای آب و جاروی مقبرهٌ خمينی خرج كنن... يك و نيم در صد بودجهٌ نفت رو... واسه آب و جارو!... به هيچ كسم حسابشو پس نميدن... با اين پول چند تا مدرسه ميشه ساخت؟... چقدر دوای مجانی ميشه پخش كرد؟... اين پولا تو جيب كيا ميره؟... چی بگم؟... يه وقتی می گفتم آخه اين چه جور مسلمونيه؟... تا فهميدم اسلام همينه... جوان كه بودم خيلی متدين بودم... خيلی متدين... می گفتم هر چی اسلام ميگه درسته... مذهب، فقط مذهب... و تنها مذهب بر حق اسلامه... يك پارچه تعصب بودم... بله جوان بودم، جاهل بودم، اگه نبودم كه در ده سالگی عضو ' فدائيان اسلام' نمی شدم...»

نمی دانم مسافر بر صورت من چه ديد كه كلمات را چند بار تكرار كرد: «فدائيان اسلام»، «فدائيان اسلام»... و هر بار سرش را، نمی دانم به تأئيد يا به تأسف، تكان داد. كلمات چون های يا هويي كه بين كوه و دره ای رها شود، پژواك وار از گلوی او بر می خاست و بر پردهٌ گوش من می نشست.

«روزی كه كسروی رو قرار بود بكشيم من يه پسر نو بالغ بودم... مأمورم كردن كه مواظب آمد و رفت راه پله های دادگستری باشم... جمعاً سيزده نفر بوديم... فتوای كشتن كسروی رو از آيت الله كاشانی گرفته بوديم ... منم حضور داشتم... فتوا رو به اين شكل صادر كرد - گفت: چند تا مسلمون آمدن از من ميپرسن ما نماز بخونيم يا نه! اين سؤال داره بی سوادا؟! خب البته كه بايد بخونين! مگه نميدونين كه خوندن نماز از اصول دينه؟!... امامی با برادرش رفت تو اطاق كسروی... تيراندازی هم درست بلد نبود... اما خب از چند متری كار آسون بود... آسون زدش... تو اين راه پله های داد گستری، كه هميشه پر از آژان بود، اون روز خبری و اثری ازشون نبود... جوان، نادان، همه رو به اين حساب گذاشتيم كه خواست خدا بوده... چه می دونستيم كه دست كيا تو كاره... اون مرد آزاده و فهميده رو زديم كشتيم... بله كشتيم... كشتيم... و حالا ديگه زبونم حتی نمی چرخه كه براش فاتحه ای بخونم، به قبرش صلواتی بفرستم... اين كارا، كار كسانيه كه اعتقادی دارن يا ادای اعتقاد در ميارن... من ديگه ندارم... به هيچ چی اعتقاد ندارم... اون مرد رو هم اگه به فاتحه و صلواتی آزرده نكنيم بهتره... بله بهتره...»

شست مسافر تند و پياپی انگشت اشاره را خاراند و بالأخره روی دستهٌ فنجان قهوه آرام گرفت. مستقيم به چشم های من نگاه كرد و گفت، «فردا ميخوام برم سر قبر صادق هدايت ... اونم از مردان آزاده بود ... اونم خوب فهميده بود كه اسلام با ما چه كرد ... زبونم نمی چرخه كه بگم خدا رحمتش كنه ... نه نمی چرخه ... ميرم سر قبرش، دو تا شاخهٌ گل ميذارم رو سنگش ... بله، گلی رو سنگش ... نشانی قبرستونو ميتونين به من لطف كنين؟ ... زبون كه به دعا نمی چرخه - ولی سرتون سلامت ...»

دلم می خواست همراه نشانی گورستان «پر لاشز» [Père Lachaise] آدرس صدر اعظم كوكی را هم به مسافر بدهم، ولی مثل آدم های برق زده مبهوت بودم - مات و متحير. از ميان هزار و يك حرفی كه داشتم، فقط گفتم، «خاطراتتون رو بنويسين. تاريخچهٌ فدائيان اسلام و تجربيات خودتون رو.»

گفت، «چی بگم؟ انشاءالله كه نميخوام بگم - اگه عمری باشه ...»

 

وقتی به خانه بر می گشتم نزديك غروب بود. تك گرما شكسته بود و هوای لطيف و زلالی جای دم سنگين روز را پر كرده بود. محلهٌ مالاكف زير نور پريدهٌ خورشيد رنگ هايي گرم و حجم هايي نرم به خود گرفته بود. مسافر حتماً آگاه نبود، ولی ندانسته مناسب ترين جا را برای شرح حديث نفس انتخاب كرده بود. سرنوشت محله را با مسير مسافر يكسان می ديدم: هر دو در نهايت مرتد، اولی از كمونيسم و دومی از اسلام.

 

بازگشت