سمين
سمين
را از قديم به
اسم می شناختم
و از طريق
نوشته هايش.
كتاب های او
را وقتی كودك
دبستانی بودم
خوانده بودم و
جز يكی دو
داستان
كوتاهش را
بعدها مرور
دوباره نكردم،
چون خاطره ای
بر ذهنم
نگذاشته بود
كه جاذبه ای
داشته باشد.
اينقدر به
يادم مانده
بود كه آثارش
نمونهٌ
درخشانی است
از ادبيات
«متعهد» و
«مسئول» و
«توده ای» كه
نظايرش را، هم
از قلم
نويسندگان
وطنی می خوانديم
و هم از خامهٌ
نويسندگان
جهان وطنی - چون
«بر می گرديم
گل نسرين
بچينيم» و
«رنگين كمان» و
«چگونه فولاد
آبديده شد» و ...
كه فضای آكنده
از شعار و
لبريز از
پيامش مرا
هنوز به نوجوانی
نرسيده ، ملول
كرده بود.
اين
را هم می دانستم
كه سمين پس از
فرار چشم گير
زعمای حزب
توده از زندان
- يا
شايد در آغاز
قلع و قمع
پيروان اين
حزب در ايران،
رفته بود و در
يكی از كشورهای
اروپای شرقی
مسكن گزيده
بود و ظاهراً
به مكتب قديم
وفادار بود - و
ديگر هيچ.
تا
روزی كه
يادداشتی از
او به دستم
رسيد، حاوی
چند سؤال در
بارهٌ خودم و
كارهايم، كه
باب مكاتبه را
ميان ما گشود - در
اولين سفری،
كه پس از اين
نامه نگاری ها،
به فرانسه كرد
سمين را از
نزديك ديدم و
همچنين در چند
سفر بعدی اش.
كوتاه
بود و تو پر، بی
آنكه چاق
باشد. صورتش
همانی بود كه
درعكس های او
در كودكی ديده
بودم. از
اينكه اينقدر
جوان مانده
است متعجب شدم
و دست مريزاد
گفتم. با ذوقی
بچگانه و
شيرين گفت،
«راز جوانی من
در اينه كه هر
روز صبح يك
دوش آب سرد می گيرم!
تابستون و
زمستون!»
از
آن ديدار
نخستين همين
جمله در خاطرم
مانده است و
اينكه شرمگين
و قابيل دوم
هم در جمع حضور
داشتند و
وظيفهٌ ضبط و
ربط و افزودن
طرفه هم به
اين گروه بر
گردن من افتاد
كه نتيجه اش بر
خورد با رفيع
نيا بود و به
تنهايي كافی
كه شبم را
خراب كند - ولی
هذيان های
جنون زدهٌ
قابيل دوم و
شعر خوانی های
بی پايان طرفه
هم شد قوز
بالای قوز.
ديگر
حرف ها و
حاضرين و
حوادث آن شب
چون پژواك هايي
كم نوا و
اشباحی بی
صورت و
خواب هايي
فراموش شده در
ذهنم مانده
است -
چون شوخی تاجی
بی سرانجام.
روابط
با سمين به
دليل بعد
مسافت در حد
نامه نگاری
گاه به گاه
باقی ماند، تا
زمان نوشتن
مقاله ای در
بارهٌ «1984»
اثر جورج
ارول».
مدتی
مديد پس از آن
از او خبری
نرسيد و من در
آغاز نمی دانستم
چرا مرا به
خاطر نوشتن آن
مطلب غضب كرده
است.
مقاله
را من برای
درج در نشريه
گروه
سياسيمان
تهيه كرده
بودم كه
اداره اش را
به كريم
شيره ای محول
كرده بودند و
تحت نظارت
عاليه غلامعلی
خان در دفتر
راديو تنظيم می شد.
قصد من از
نوشتن آن
مقاله نشان
دادن وجوه تشابه
ميان دنيای
سياهی بود كه
«ارول» در
كتابش رسم
كرده بود و
جهان تباهی كه
آخوندها در
ايران پی ريزی
كرده بودند.
دنيای
ارول دنيايي
است تك حزبی
با رژيمی خود
كامه و رهبری
خدا گونه كه
بر همه چيز
ناظر است و
ظهور كرده است
تا «عدل و داد»
را در عالم
بگستراند. اين
سرزمين چهار
وزارتخانه
دارد با
نام های
«حقيقت» و «صلح» و
«نعمت» و «عشق».
وزارت حقيقت
مشغول جعل
اخبار است؛
وزارت صلح آتش
افروز جنگ؛
وزارت نعمت
مسئول تمام
كمبودهای
روزمره؛ و
وزارت عشق
مأمور شكنجهٌ
همهٌ عشاق.
در
دنيای سياه
ارول سه شعار
ورد زبان ها و
زينت ديوارهاست: جنگ
صلح است. آزادی
بندگی است.
جهل قدرت است.
-مگر
خمينی نگفت: «جنگ
بركت می آورد»
و «آزادی
فحشاست»؟ مگر
جهل را گسترش
نداد تا از
گردهٌ مردم
سواری بگيرد؟
در
دنيای دردناك
ارول «وحدت
كلمه» به صورت
«يك فكر! يك
شعار!»
به مردم تعليم
داده می شود.
بر آن خاك اگر
«شهيد پروری»
رسم نيست «مرگ
پرستی» آئين
است. رهبر اگر
«امام» نيست
«نيمه خدا»ست.
در آنجا صحبت
از «فكر
دوگانه» است
كه هيچ معنايي
جز قوانين
ناسخ و منسوخ
ملايي ندارد.
آن بوم مرز
كشوری نمی شناسد،
چنانكه اسلام
خمينی هم نمی شناسد.
در
سرزمين
ترسناك ارول
نماز روزانه
هر روز به
صورت ورزش
اجباری و شركت
در مراسم «دو
دقيقه نفرت»
گزارده می شود.
در آنجا هم
تفريح عمدهٌ
مردم تماشای
به دار آويخته
شدن «منافقين»
است. در آن
جهان نيز عشق
زن و مرد چيز
كثيفی است؛ هر
نوع زيبايي
مشكوك است؛
زنان سرخاب و
سفيداب نمی كنند
و آنان كه «مبارز»ترند
به جای سر
كردن چادر
كمربند «عفت» می بندند.
در آنجا هم به
كودكان درس
جاسوسی و خبر
چينی می دهند.
عوام
الناس در دنيای
ارول لقب
«مستضعف»
ندارند، اما
چون آنان در
«عفو مشروط» به
سر می برند -
زندانيانی
هستند كه به
دليل اطاعت
محض به قيد
التزام آزاد
شده اند و با
اولين تخلف
دوباره به
زندان باز می گردند.
«پاكسازی»
و سر به نيست
كردن آدم ها
در دنيای ارول
همانقدر رايج
است كه در
رژيم ملايي.
در
دنيای
وارونه ای كه
ارول مجسم
كرده است و
خمينی ساخته
است ناگزير
بايد وارونه
زيست. در
سرزمين تخيلی
ارول ادارهٌ
بايگانی
خبرهای
دروغين امروز
را جايگزين
اخبار دروغين
ديروز می كند.
در
چاپخانه ها
كتاب چاپ نمی شود،
سوزانده می شود.
به جای شاعر و
نويسنده
ماشين برای
سرودن نظم و
نثر برنامه
ريزی شده است.
در اين جهان
واژگون به جای
آنكه آينده ای
بنا شود،
تاريخ كهن
نابود و
گذشته ای
جديد اختراع می شود.
ارول
جايي در اين
اثر می گويد:
«نظرات رهبر
بر كسانی كه
قادر به فهم
آنها نبودند
از همه نافذتر
بود. به اين
گروه می شد
واقعیت های
آشكارا قلب
شده را به
عنوان واقعیت
مطلق
قبولاند، چون
اينان هرگز به
درستی سنگينی
بار مسئولیتی
را كه بر شانه
شان بود در نمی يافتند
و از مصالح
عمومی نا آگاه
تر از آن
بودند كه درك
كنند چه پيش
آمده است.»
-مگر
در ايران جز
اين شد؟
در
شرايط كنونی،
مقايسهٌ اثر
ارول با وضع
ايران بی
اراده پيش می آيد.
حتی آدمی
وسوسه می شود
كه بگويد قبای
جمهوری اسلامی
را از روی
الگوی «1984»
بريده اند - اما
برای چنين
ادعايي
ناگزير می بايست
تهمت
كتابخوانی بر
ملايان زد و
اين تهمت نا
رواست.
ارول
در زمان خلق
اين اثر بی شك
به ايران نمی
انديشيد، حتی
در
دهشتناكترين
كابوس هايش
نيز به حوادثی
كه بر سرزمين
من گذشت بر
نخورده بود.
آنچه باعث
نگارش اين
كتاب شد وحشت
ارول از گسترش
تام گرايي دول
سوسياليستی
بود و خطری كه
از جانب اين
نوع نظام سياسی
دنيای آزاد را
تهديد می كرد.
سياه
بينی ارول در
اين اثر، درد
و وحشت را در
رگ و پی می نشاند.
در جهان ارولی
انقلاب موفق
شده است كه
تيرگی و جهل
را بر همه جا
بگستراند،
چون بر خلاف
ديكتاتوری های
تاريخی به اين
اكتفا نمی كند
كه بگويد: «تو
چنين نخواهی
كرد» يا «تو
چنين خواهی
كرد» -
بلكه می گويد: «تو
چنينی». يعنی
آدميان را به
شكل و قواره ای
كه می خواهد می سازد.
و شايد در اين
اثر پر درد و
ياس آميز، همين
روش وحشتزا
نويد مرهم و
بارقهٌ اميدی
همراه داشته
باشد -
چرا كه
خواننده بی
اختيار فرياد
بر می آوردكه:
چنين فاجعه ای
ممكن نيست،
چنانكه «آخرين
انسان» دنيای
مخلوق ارول هم
چنين می گويد.
«آخرين
انسان» در اين
كتاب ناموفق
است چون تنهاست،
اما فقط در
افسانه ها
«انسان» منزوی
و بی همدل می ماند
و كاری نمی تواند.
در واقعیت
زندگی می بايست
از «انسان ها»
سخن گفت، كه
گرچه در اقلیت
اند ولی در
اقلیتی «يك
نفره» نيستند.
در واقعیت
زندگی بسياری
از كسان را می توان
شكست و از نو
ساخت ولی همه
را نمی توان.
مبالغه های
هوشيارانهٌ
ارول هشداری
است به
جهانيان،
دعوتی است از
همهٌ انسان ها
به اتحاد تا
به ياری
يكديگر سياهی
را بشكافند و
به نور راه
يابند.
نمی دانستم
كدام از اين
حرف ها بر
سمين گران آمده
بود.
تا
پس از ماه ها،
تماسی تلفنی
با من گرفت و
مؤاخذه كرد كه
چرا نشريات ما
مدتی است به
دستش نرسيده
است. صدا غير
دوستانه بود.
قول
دادم ترتيب
ارسال مجلات
را بدهم و
دليل خشكی لحن
و سكوت طولانی
اش را هم جويا
شدم.
گفت،
«من هيچ
انتظار
نداشتم شما
مدافع امريكا باشين
و به شوروی
حمله كنين!
مقايسهٌ
امپرياليسم
جهانخوار با
دنيای
سوسياليستی ...
«
و زمانی كه به
نظر من بيش از
توان طولانی
بود -
با همان زبان
چوبين كه ارول
«نو سخن» اش می خواند
- از
قهر
امپرياليسم و
مهر
سوسياليسم دم
زد و من
بالأخره
دستگيرم شد كه
از كل مقاله
اشارهٌ من به
كشورهای تام
گرا به رگ
كمسومولی
سمين بر خورده
بود و مغضوبم
كرده بود -
شايد هم در
همان زمان
مقدمات رفت و
آمد به ايران
را می چيد و
مطلب را از
جميع جهات نمی پسنديد
- نمی
دانم. به هر
حال مكاتبهٌ
ما از آن پس
قطع شد.
تا
سال ها بعد كه
يادداشت
كوتاهی در
بارهٌ سلمان
رشدی بين ما
رد و بدل شد و
بس.
در
جواب من كه
تقاضا كرده
بودم با ما
همصدا شود و
از حقوق اين
نويسنده دفاع
كند، نوشت: از
دادن امضاء
«معذور» است،
زيرا «تجربهٌ»
سال های دراز
زندگی به او
حكم می كند كه
اسمش را كنار
نام «هر كسی»
نگذارد.
از
آن جواب به
اين نتيجه
رسيدم كه از
نظر سمين دفاع
از آزادی بيان
حق گروه خاصی
است نه «هركسی»،
تازه آن گروه
خاص را هم او
بايد بپسندد،
نه هر «ناكسی».
استدلال
به نظرم
آخوندوار آمد
و مرا به
دوران انقلاب
باز گرداند و
روز تظاهرات
زنان و گفتگوی
با مريم:
از
مريم پرسيدم،
«به نظر تو ما
جاسوس
امريكاييم يا
جنده؟»
مريم
گفت، «خدا
مرگم بده! اين
حرف ها چيه می زنی؟»
گفتم،
«تلويزيون رسمی
دولت موقت
الان گفت ... يا
كلفت امپرياليسم
يا فاحشهٌ
درباری ... و من
تو فكرم كه
كدوم باشم
بهتره.»
مريم
گفت، «اين
وحشيا ميخوان
با اين جور
توهينا دهن
همهٌ ما رو
ببندن. خب آدم
دلش نميخواد
دائم بهش بگن
بد كاره -
بالأخره از
ميدون در
ميره.»
گفتم،
«من اصلاً
برام مهم نيست
اينا اسممو چی
بذارن -
معلوم الحال،
بد كاره، روسپی
- هر
گهی دلشون
ميخواد
بخورن، بخورن.
اما يه چيز
ديگه برام خيلی
مهمه:
ميخوام بدونم
چرا اين نكبتا
خيال ميكنن
فاحشه ها حق
ندارن خودشون
لباسشون رو
انتخاب كنن.»
برای
لحظه ای پس از
خواندن جواب
سمين از ذهنم
گذشت از او بپرسم
در بارهٌ ديگر
آزادی ها چه
فكر می كند؟
مثلاً آزادی
انتخاب پوشش؟
حاضر است از
آن با همه و
برای همه دفاع
كند يا دفاع
از اين آزادی
را هم حق گروهی
خاص می داند؟ - با
اين استدلال
كه اگر فواحش
در صف مدافعين
باشند از
نجابت زن او
كاسته می شود.
ولی زود منصرف
شدم، چون در
واقع ديگر هيچ
زبان مشتركی
با اين مرد
نداشتم - با
مردی كه
تجربهٌ هشتاد
و چند سال
عمرش حكم می كرد
كه حتی دفاع
از آزادی های
ابتدايي اگر و
مگر بر می دارد،
درانحصار
اوست و اعوان
و انصارش.
با
طرفه خيلی قبل
از سمين و حتی
پيش از شرمگين
آشنا شدم - و
فقط آشنا
ماندم.
اولين
بار او را در
كافهٌ نادری
ديدم -
در حقيقت در
ابتدای
داستان خودش
را نديدم،
دستخطش را
ديدم و خودش
را بعد، از
راه دور.
دوران دانشجويي
من بود و
گذران
تابستان در
وطن.
كافهٌ
نادری با حوض
و فواره اش و
پيست رقص و
اركستر كوچكش و
بستنی های
رنگ و وارنگش
و نان خامه ای
ريز و درشتش و
ليوان های چای
و ليمو و
فنجان های
شير و قهوه اش
و ماهیتابه های
چدنی و جلز و
ولز
بيفتك هايش
از پاتوق های
هنرمندان نسل
قبل از من بود
و از
رستوران ها و
كافه های
كميابی كه
بدون باختن
جلا و صفا شكل
و شمايل قديم
را حفظ كرده
بود. حتی
پيشخدمت های
ارمنی آن، كه
با محل پير
شده بودند - و
مثل محل خوب
پير شده بودند
-
تقريباً ثابت
بودند و
چهره های
آشنا داشتند و
رفت و آمدهايي
بی صدا كه
محفل دوستان
را گرد هر ميز
بی رياتر و
خودمانی تر می كرد.
من
آن شب ميهمان
«شاعر خلق ها»
بودم و شاعر
ديگری كه در
آن زمان نو
پرداز بود و
بعدها غزلسرا
شد. اين دو برای
خير مقدم گويي
به تازه از ره
رسيده ای به
توافق
ناگفته ای
رسيده بودند:
رقابت دائمی
را كنار
بگذارند و به
رفاقت
يكشبه ای رضا
دهند و در
خنكای باغچهٌ
كافه نادری گل
بگويند و گل
بشنوند و غريب
نوازی كنند.
در
اين حال و هوای
دوستانه بود
كه يكی از
پيشخدمت ها،
بی آنكه توضيحی
بدهد يا
مقدمه ای
بچيند، كاغذ
تا شده ای را
همراه ليوان
كافه گلاسهٌ
من روی ميز
گذاشت. شاعر
خلق ها با
تبسم و اخمی
توأم، كه برای
همهٌ ما آشنا
بود، ورقه را،
كه تصور كرده
بود صورتحساب
است، قاپيد و
رو به گارسونی،
كه پشتش به ما
بود و عازم
ميزی ديگر،
گفت،
«هامازاسب،
رفيق، چرا
تبعيض؟»
هامازاسب
آهسته به طرف
ما، كه لبخند
زنان نگاهش می كرديم،
برگشت و با بی
حركتی مطلق
اعضاء صورتش
نشان داد كه
اصلاً متوجه
مفهوم اعتراض
نشده است.
شاعر
خلق ها با
تأكيد به طرف
من اشاره كرد
و ميان خرده
خنده های ما
تكرار كرد:
«گفتم چرا
تبعيض؟»
هامازاسب،
بی آنكه سر را
تكان دهد،
نگاهی به قسمت
ميز من انداخت
و گفت، «تبعيض
چيه؟ ما از
اون نداريم
آقا. اين كافه
گلاسه اس.»
ما
به قاه قاه
خنده افتاديم
و شاعر خلق ها
هم اخم را
شديدتر كرد و
هم خنده را
رها و ورق
كاغذ را توی هوا
تكان داد و
گفت، «چرا
صورتحسابو
برای اين بانو
آوردی؟ اين
رسم كجاس ...؟»
هامازاسب
اين بار با
حركات
مقتصدانهٌ سر
و صورت كم
حوصلگی اش را
نشان داد و
حرف شاعر
خلق ها را
بريد و گفت،
«چرا امشب شما
همه اش عوضی
ميگی آقا.
صورتحساب
چيه؟ اين
كاغذه، اون
آقا داده برای
اين خانم.» و با
اشارهٌ ابرو
جای «اون آقا»
را، كه طرف
ديگر حوض و
فواره بود،
روشن كرد و با
نگاه «اين
خانم» را، كه
من بودم،
مشخص.
سرهای
ما همه به آن
سمت حوض
برگشت. من
آشنايي در
آنجا نديدم و
دو شاعر
ميزبان
همزمان گفتند،
«اِ -
طرفه!»
و بلافاصله
برای زودتر
خواندن
يادداشت،
دوستانه دست
به يقه شدند.
بعد
از خواندن برای
يك آن سبيل های
استالينی هر
دو مختصری
آويزان شد.
من
پرسيدم،
«طرفهٌ شاعر؟
من اصلاً نمی شناسمش.»
شاعر
خلق ها نامه
را به طرفم سر
داد و گفت، «چيزی
از دست ندادی
بانو.»
نو
پرداز قديم و
غزلسرای اخير
شارب سبيلش را
مكيد و زير لبی
گفت، «روش
زياده. زنش
امشب داره تو
بيمارستان ميزاد.»
شاعران
سر ميز من هر
دو عزب بودند
و هر دو از طرفه
مشهورتر.
يادداشت
را نگاه كردم:
دعوتی بود به
آن سمت حوض با
جملات
«لامارتين»ی
كه با
اشاره های سر
و دست «چاپلين»ی
رد شد.
بعدها
طرفه را گاه می ديدم
-
اينجا و آنجا،
در جمع
آشنايان - يكی
دوباری هم
رشْن به
خانه ام آمد
البته همراه
دوستان. از
طرف من طبعاً
هرگز اشاره ای
به آن نيمه
ديدار اول
نرفت. نگران
بودم كه مبادا
او عنوانش
كند، اما
رفتار او هم
چنان بود كه
گويي نه خانی
بوده است و نه
خربزه ای. وقتی
او را بهتر
شناختم
دانستم كه جا
برای نگرانی
نبوده است:
اصولاً
حافظهٌ ظريف
طرفه هيچ
حادثه ای را
كه بر وفق
مراد نبود بر
نمی تافت - يا
آن را حذف می كرد
يا تصحيح - كه
داستان جدايي
دارد.
شرمگين
و سمين و طرفه
هر يك به سبك و
روال خويش با
خان رابطه ای
داشت:
شرمگين گاه
مطالبی «فرهنگی»
در نشريات
«سياسی» گروه
خان می نوشت و
مزدش را
دريافت می كرد؛
سمين هر بار
كه پايش به
پاريس می رسيد
برای ديدار و
گفتگويي با آن
«ابرمرد» و
«تنها اميد
نجات ايران»
التماس دعا
داشت؛ طرفه
وفادار به سنت
و ذاتش، بی
آنكه
كوچكترين
وظيفه ای برای
خود قائل
باشد، برای
همه چيز و همه
كار از خان
متوقع و
طلبكار بود.
از
اين سه پس از
مرگ خان
كمترين واكنشی
در هيچ كجا
نديدم. در
مراسم سوگواری
او شركت
نداشتند -
شايد چون در
پاريس نبودند.
در مجالس
يادبودی كه در
شهر يا ملك
تبعيد آنها
برگزار شد هم
آفتابی نشدند -
احتمالاً از
اين رو كه
صاحب مجلسان
را از كسان نمی دانستند.
حتی به خطی يا
كلامی هم نامی
از خان نبردند
- با
اينكه هر سه
مدعی صاحب قلمی
و سخنوری
بودند.