خانه

 

سفارت و كبری

 

 

من نه سفارتی داشتم كه به آن رجوع كنم، نه وطنی كه به آن باز گردم. تبعيدگاهم، كه در گذشته ها دورازه هايش به روی مهاجرين باز بود، سلاطين و هنرمندان و دولت ها را از همهٌ ملت ها بر خاكش پذيرفته بود، در دورهٌ من ملال از ميزبانی را بروز می داد و از ديدن چهره های جديد و شنيدن لهجه های غريب خسته بود.

شايد تازه واردی من به جرگهٌ تبعيديان و خام دستيم در منصب تبعيدی (منصب؟ مقام؟ موقعيت؟ نامش هر چه كه بود) مرا نسبت به واكنش فرانسويان حساس تر می كرد. شايد توقعم از دنيای آزاد بيش از ظرفيت آن دنيا بود. شايد فقط خودخواهی من ايران و گرفتاری هايش را در كانون ديد جهان می ديد.

 

تنها باری كه به سفارتخانهٌ ايران رفتم، وقتی بود كه سفر يك ماهه ام به چندين ماه كشيده بود ولی هنوز مسئلهٌ اقامت و يا بازگشتم روشن نبود. هنوز گذرنامهٌ دولت شاهنشاهی ايران را داشتم، گر چه بر تمام اين كلمات مُهری سياه خورده بود، شبيه به حشره ای ناشناخته - چون شكل هایی كه با تا كردن كاغذ بر لكهٌ جوهر در دوران كودكی می ساختيم. هنوز دستور نرسيده بود كه عكس زنان بايد كفن پوش و چادر بر سر گرفته شود. هنوز دو منشی فرانسوی سفارت، كه سال ها بود در آن محل به خدمت مشغول بودند، «تصفيه» نشده بودند.

يكی از آن دو به اشارهٌ دست مرا، كه در ميان شلوغی و بی نظمی نامأنوس محل سر در گم مانده بودم، به طرف گيشهٌ خود خواند و قبل از آنكه من بتوانم از نادانی و بی ادبی «دیپلمات»های جمهوری اسلامی اظهار حيرت يا خشم كنم، گفت، «من بايد شما رو ببينم. امروز برای چه كاری اومدين؟»

گفتم، «تمديد گذرنامه.»

چند ورق كاغذ چاپی به من داد: «اينا رو پر كنين. پاسپورت رو با عكس و اين اوراق برگردونيد به خود من. به كس ديگری رجوع نكنين.»

به طرف نيمكتی كه در ميان اطاق بود رفتم و در كنار خانمی كه آرايش رو و مويش آخرين مد پاريس بود و پالتوی بنفش خوش رنگ و خوش برشی بر تن داشت، نشستم كه فرم های چاپی را كامل كنم.

زن آراستهٌ همسايه من داشت به مردی ،كه احتمالاً شوهرش بود، با عصبانيت می گفت، «اِ چرا كوتا بيام؟ مرتيكه تعمد داره. اگه يه دفعهٌ ديگه ... »

شوهر حرف را با «هيس» قطع كرد و گفت، «من اگه ميگم كوتا بيا واسهٌ اينه كه كارمونو بكنه بريم. الان شيش ساعته معطليم. اگه داد و بيداد بكنی، بدتر لج ميكنه. حالا شايدم واقعاً اشتباه كرده.»

زن با حرص بيشتر گفت، «آره جون خودش! پاسپورت دستشه با عكس - چطو اشتباه ميكنه؟! ميگم مخصوصاً ميكنه.»

شوهر با اشارهٌ آرنج زن را ساكت كرد. در همان لحظه مردی با چشم هایی كه سفيديش چند برابر سياهی آن بود و پاها را لخ لخ بر زمين می كشيد، رو به روی ما ايستاد و به حالت سؤال گفت، «قمشه ای، كبرا؟»

زن مثل ترقه از روی نيمكت پريد: «ببين آقا، اين دفعهٌ سومته. خوب منو نگا كن. ببين اصلاً بهم مياد اسمم كبرا باشه؟ يعنی چی؟!»

مرد سينه را سپر كرد و به صورت زن خيره شد و گفت، «من به ناموس مردم نيگا نمی كنم. ثانيندش خيلی دلت بخواد اسمت كبرا باشه.»

شوهر، كه پا به پای زن بلند شده بود، خود را بين مرد و همسرش حائل كرد و با لحنی صلح طلبانه گفت، «مسئله اين نيست آقا. خانم من كبرا قمشه ای نيست - شما اشتباه كردين. از اين اشتباهات پيش مياد. حالا اگه پاسپورت خانم من حاضره ... »

مرد چشم سفيد، شوهر را عقب زد و بيشتر به طرف «ناموس مردم» ماهرخ رفت و گفت، «رد شو ببينم. اين چرا دلش نميخواد كبرا باشه؟»

زن، كه خود را آمادهٌ سر شاخ شدن كرده بود، بی آنكه جا خالی كند، گفت، «خوبه آقا مال خودت. اسم دخترتو بذار.»

مرد حدقهٌ چشم ها را بازتر كرد و گفت، «من سه تا خواهر دارم كبرا!»

زن بی اختيار خنديد و پرسيد، «هرسه؟!»

شوهر با عجله وارد صحبت شد: «خدا زيادشون كنه آقا! حالا لطفاً اگه پاسپورت خانم و رو نوشت وكالتنامه حاضره ... »

من می خواستم داستان را تا آخر بشنوم، ولی چشمم به منشی فرانسوی افتاد كه حركات سر و چشمش حكم به شتاب در كار می داد. از پشت خانمی كه كبری نبود و مردی كه سه كبری خواهر داشت، رد شدم و به طرف جايگاه منشی رفتم.

به محض اينكه در گوش رس قرار گرفتم گفت، «شما بريد به قهوه خانهٌ ... « لحظه ای در ذهنش گشت، بعد پرسيد، «اين دور و اطراف قهوه خونه ای می شناسين؟»

«خيلی نزديك نه - اما يه قهوه خونه هست كنج خيابان پير پرميه دو سربی [Pierre Premier de Serbie] و... »

با سر تأئيد كرد: «كه سيگار فروشی هم هست. همونجا خوبه. اونجا منتظر من باشين.»

در تمام مدتی كه حرف می زد صورتش به طرف من بود ولی چشم ها چهار گوشهٌ اطاق را می پاييد. من منتظر توضيح بيشتری بودم. به جای توضيح فقط با تأكيد اضافه كرد: «خواهش می كنم.»

جای درنگ نبود. تمام ورقه ها را جلو دهنهٌ باجه گذاشتم و از سفارت، كه بوی اصطبل گرفته بود و سر و صدايش ياد آور بازار مسگرها بود، بيرون رفتم.

آشنایی من با خانم منشی در حد سلام و عليكی متمدنانه بود به وقت مراجعات به سفارت و ديگر هيچ. تصوری از كاری كه می توانست با من داشته باشد نداشتم و به هر حال در دقايق انتظار فكرم متوجه ريشوهایی بود كه در سفارت ديده بودم در لباس های كثيف نيمه نظامی و شبه نظامی، بعضی بی كفش و بعضی با كفش های پاشنه خوابيده و سر و روی نشسته كه كپه كپه اينجا و آنجا پلاس بودند يا در حال آمد و شد و به عربده حرف می زدند و مراجعين را با تشر بازجویی می كردند.

منشی به محض رسيدن و قبل از آنكه كامل بر صندلی بنشيندگفت، «خانم، سفارت ديگه سفارت نيست، مخزن باروته!»

گفتم، «ديدم. اينا كين؟»

گفت، «نه، خانم، نه - نديدين. نمی دونين راجع به چی حرف می زنم. همه توی سفارت مسلحن: مجاهد، حزب الله، فلسطينی - همه، سوای سلاحهایی كه اونجا انبار كردن. چند نفرشون زناشونم آوردن اونجا خيمه زدن. دو سه تا از زنا فرانسوين، ولی همه با چادر و همه مسلح!»

كلمات حزب الله، مجاهد، چادر به لغتنامهٌ اين خانم فرانسوی راه يافته بود. رژيم اسلامی كه كمر به صدور انقلابش بسته بود، در وارد كردن چند كلمه به واژگان فرانسويان موفق شده بود - يكی از آنها «آيت الله» بود كه در همه جا مترادف با كلمهٌ «بيدادگر» به كار می رفت.

خانم منشی صدا را پايين آورد و ادامه داد: «چند روزه صندوق صندوق اسلحه به محل ميارن. از حرفاشون فهميدم كه تازه بيشترين مقدار اسلحه به دفتر فرهنگی منتقل شده.»

با وحشت گفتم، «به دولت فرانسه خبر دادين؟ بايد به مقامات رسمی ...»

حرفم را بريد: «خواهش می كنم خانم! خواهش می كنم! من اصلاً نمی خوام با اينا در بيفتم. هيچ جور، به هيچ شكل. امروز به خودم اجازه دادم وقت شما رو بگيرم، چون در اين مدت هيچ صورت آشنایی در سفارت نديده بودم - و بايد اين حرفا رو به كسی می زدم. همكارم خانم ام، يادتونه؟»

«خيلی خوب.»

«از ديروز سر كار نيومده. تلفنی به من گفت من كارمند سفارتم نه اسير جنگی! رفتار اينا غير قابل تحمله. منم از هفتهٌ ديگه نخواهم آمد. فقط می خواستم به شما بگم خانم كه احتياط كنين! اينا خطرناكن! منو ببخشين - آدم كشن خانم!»

«ميدونم، ميدونم.»

«دارن يه ليست سياه درست می كنن - فقط خدا می دونه به چه منظور.» دست راستش را، گویی برای پراندن مگسی سمج، چندين بار در هوا تكان داد و سرش را هم آهنگ با دست جنباند، اما در مجموع از خيال ديدن حيوانی درنده دندان سفيد كرده بود، نه از ملال حشره ای مزاحم.

صدا را به نجوا پايين آورد و گفت، «به هر كس دستتون ميرسه بگين ...»

گفتم، «من سعی می كنم با چند تا خبرنگار تماس ... «

باز با عجله حرفم را بريد و صدا بی اختيار بلند شد: «نه! نه! روزنامه نگار نه!» و دوباره زير گوشی گفت، «می فهمن من گفتم. از اينا همه كار بر مياد. متوجه نيستين! مقصودم اينه كه به دوستان و آشنايان بگين - اما نه از طرف من - كه مواظب باشن.»

گفتم، «بسيار خوب متوجه شدم.» و برای آنكه خطر را ناچيزتر از آنچه او تصور كرده بود نشان بدهم، اضافه كردم: «اينا فوقش پاسپورتای ما رو ازمون می گيرن ديگه.»

با نوميدی سرش را تكان داد و گفت، «خيلی بيش از اينا. اين سفارتخانه لونهٌ زنبوره.» و بعد از كيف دستيش گذرنامهٌ غريبی را در آورد و روی ميز گذاشت كه رويش نوشته شده بود: دولت جمهوری اسلامی ايران.

«اين پاسپورت شما. قبلی قابل تمديد نبود، بايد تجديد می شد.»

تشكر كردم و با اكراه گذرنامه را ورق زدم: تا يكسال معتبر بود و صاحبش هنوز زنی بی چادر و محل سكونتش ايران.

 

به هومان گفتم، «اصلاً فكر نمی كردم ويزای امريكا رو بهم بدن.»

هومان گفت، «چرا بابا. با دعوتنامهٌ هاورارد [Harvard] معلوم بود ميدن.»

يكی از دو شاه دندان فك بالایی هومان مدتی بود لق شده بود و نحوهٌ حرف زدن و آهنگ صدايش را به كلی عوض كرده بود.

گفتم، «مرد حسابی چرا دندونساز نميری؟ آدم نگات كه می كنه دل غشه می گيره. دندونت به يه باريكه لثه وصله. شكل كارتونای تكس ايوری [Tex Avery] شدی!»

انگشت ها را به علامت بی پولی به هم ماليد و با خنده ای كه دل غشه را شديدتر می كرد، گفت، «فعلاً ميسر نيست.»

خاتون شكايت كرد: «از صبحم كه پا ميشه همه اش حرف يه تيكه استيك می زنه!»

هومان گفت، «خب آره . خيلی وقته نخوردم.» بعد با دهن آب افتاده، كه لقی دندان را بيشتر نمايش می داد، اضافه كرد: «يه تيكه استيك خونی ... «

خاتون با دلخوری رو به من گفت، «وا! می بينی تو رو خدا؟ فايده نداره!»

هومان، كه مطلقاً مايل به ادامهٌ اين بحث نبود، پرسيد، «خب حالا تو چرا فكر می كردی ويزا بهت ندن؟»

گفتم، «هيچ كدوم از كاغذ ماغذام درست نيست. پاسپورتم كه قلابيه ... »

خاتون گفت، «اصلاً آدم خجالت می كشه پاسپورت ايرونيشو رو كنه. سابق چه اعتباری داشت ما حاليمون نبود والله.»

«مال من همون گه سگه، منتها گه سگ مصنوعی! واقعاً قلابيه.»

خاتون فقط گفت، «وا؟»

هومان پرسيد، «يعنی چی قلابيه؟ بده ببينم.»

گفتم، «همرام نيست. آخه من بعد از سال اولی كه اينجا گذرنامه گرفتم، ديگه برای تمديد نرفتم. اونا البته منو جزو امت اسلام نمی دونن، منم صد البته اونا رو سفير و نمايندهٌ ايران نمی دونم. خلاصه اش اين سفارتو به رسميت نمی شناسم!»

هومان گفت، «سفارت نميری چون حاضر نيستی با چادر عكس بگيری.»

«اون كه به جای خود - معلومه كه حاضر نيستم. ولی قبل از چادر بازی قول داده بودم به اون سفارتخوانهٌ نكبت قدم نذارم.»

«به كی؟»

«به خواهر.»

خواهر اين قول را بعد از آنكه به جوانی ايرانی در داخل ساختمان سفارت جمهوری اسلامی تير زدند، از من گرفته بود - روزی كه مسجل شد من به ايران آخوند زده بر نخواهم گشت.

خاتون پرسيد، «پاسپورت خواهرو كه اينا ضبط كردن ، نه؟»

«اوو، آره - خيلی وقته.»

هومان گفت، «خب حالا داستان ويزا رو بگو. چرا فكر می كردی بهت ندن؟»

گفتم، «به همون دليل كه سفارت انگليس بهم نداد. اونجام برای سخنرانی دعوت رسمی داشتم.»

 

در كنسولگری انگليس بعد از تحمل ترشرویی ها و لهجهٌ «كاكنی» [Cockney] مردكی كه شماره می داد و به يمن كارهای رژيم اسلامی ايرانی ها را جزو قازورات هم به حساب نمی آورد و انتظاری كه به نظر بی پايان می رسيد، آقایی شبيه «الك گينس» [Alec Guiness] مرا با انگشت اشاره صدا كرد و از اطاقی كه ديگر متقاضيان رواديد در آن دقيقه شماری می كردند به دفتری برد و پشت ميز تحريرش نشست. گذرنامه ام را، كه فقط به ويزایی برای ايتاليا با حق عبوری از سوئيس مزين بود، باز كرد و ستامپ «سفارت بريتانيا در پاريس» را بر صفحه ای زد و بعد از نيم نگاهی به طرف من، به بررسی صفحات اول پاسپورت مشغول شد.

اين بار كامل نگاهم كرد و گفت، «ما با پاسپورت شما مشكل كوچكی داريم.»

پرسيدم، «چه مشكلی؟»

تاريخ صدور گذرنامه و خاتمهٌ اعتبار را با انگشت نشانم داد.

گفتم، «اينكه مشكلی نبايد ايجاد كنه. خيلی روشنه كه من تو تاريخا دست برده ام.»

با ذوق و صدای بلند گفت، «اعتراف كرد! اعتراف كرد!»

دو نفر - يك زن و يك مرد - با هم از دفتر ديگر، كه درش به محل كار «الك گينس» باز می شد، وارد اطاق شدند. مرد، اول به انگليسی پرسيد، «انگليسی بلديد؟» و بلافاصله به فرانسه سؤال كرد، «فرانسه حرف می زنيد؟» و وقتی ديد كسی جوابش را نداد به گوش دادن به سؤال و جواب آن خانم و من ايستاد.

من ابتدا رو به «الك گينس» گفتم، «اعتراف؟! آدم فقط به گناه يا جرمی اعتراف ميكنه - من مرتكب هيچ كدوم نشدم. اين كارو هم به پيشنهاد پليس فرانسه كردم.»

زن ابروها را بالا برد و با ترديد توأم با تمسخر پرسيد، «واقعاً؟ پس از پليس فرانسه گواهی بيارين.»

بر خلاف مردك بد خلق اطاق انتظار، زن لهجهٌ انگليسی تحصيل كرده داشت.

گفتم، «پليس فرانسه ميدونه كه آدمی مثل من در واقع سفارتی نداره و برای اينكه بر مشكلات اقامت من اضافه نشه، لطف كرده اين راه حل رو نشونم داده، ولی به طور مسلم گواهی براش صادر نميكنه.»

زن با همان لحن تمسخر آميز گفت، «چه بد! در اين صورت بايد بهتون اطلاع بديم كه از نظر ما اين گذرنامه برای سفر معتبر نيست.»

من از جا بلند شدم و پاسپورتم را، كه هنوز در دست «الك گينس» بود،تقريباً قاپيدم و به زن گفتم، «قانوناً حق با شماست. ولی تروريست های جمهوری اسلامی وقتی به مملكت شما ميرن، بيش از يك گذرنامه دارن و همهٌ گذرنامه ها هم برای سفر معتبره.» و از كنسولگری بيرون رفتم.

 

داستان را برای خاتون و هومان تعريف كردم. خاتون با خنده پرسيد، «حالا راسی راسی پليس فرانسه راهو نشونت داد؟»

گفتم، «آره، معلومه - وگر نه من به عقلم نمی رسيد ميشه چنين كاری كرد. پليس فرانسه ام، فكر نكن از روی دلسوزی بشر دوستانه، بيشتر برای اينكه از خودش سلب مسؤليت كنه اين راهو جلوم گذاشت. من كه به هر حال نه دنبال تابعيتم نه پناهندگی گرفتم ... »

هومان حرفم را بريد: «راستی چرا تقاضای پناهندگی نمی كنی؟ به تو كه بايد فوراً بدن.»

«ميدن، اما تضمين ميگيرن كه آدم فعاليت سياسی نكنه.»

«اون جمله ای كه پائين برگ تقاضاست؟ اونو ميگی تضمين؟»

با سر اشاره كردم كه همان را می گويم.

«نه - اونكه فقط فرماليته است. به علاوه اگه درست يادم باشه نوشته فعاليت سياسی مغاير مصالح كشور فرانسه نبايد داشت.»

گفتم، «درست يادته - جمله كم و بيش همينه، ولی اولاً اگه دولت فرانسه از در دوستی جون جونی با جمهوری اسلامی در بياد - كه هر آن ممكنه در بياد - ميتونه همين دو تا مقاله و سه تا سخنرانی منم خلاف مصالحش تعبير كنه. ثانيا در جملهٌ كذا اومده، به شرفم قسم می خورم - اگه آمده بود به كتاب مقدس، آدم می تونست تقيه كنه و امضا رو بندازه. اما شرف تقيه مقيه سرش نميشه!»

خاتون خنديد و هومان گفت، «ميدونم باز دعوا راه ميندازی، اما من معتقدم فعاليت سياسی به هيچ درد نمی خوره.»

گفتم، «ببين هومان چفت كن لطفاً! تو خودت همت نداری برای مملكتت كاری كنی لا اقل بقيه رو دعوت به بی غيرتی نكن! ... »

«نه جانم! من كه ميدونستم تو فقط دعوا مرافعه ميكنی، به حرف آدمم گوش نميدی. خودت ببين در اين مدت چقد سر خورده شدی ... »

«مسائلو قاطی نكن - سر خوردگی من ... »

«دِ بذار حرفمو بزنم ... »

گفتم، «حرصمو در نيار. وگر نه ميرم يه بيفتك كلفت ميارم جلوت كباب می كنم و ب