خانه

 

و اما در بارهٌ شام و ناهار

 

 

تنها لقمهٌ چرب و نرم كل دستگاه، سازمان جوانان بود كه در حقيقت ارتباطی با دفترها و دستك ها نداشت و كم و بيش خود جوش و پر نيرو و خروش تشكيل شد و عدهٌ قابل ملاحظه ای از دختران و پسران ايرانی را به خود جذب كرد كه هم می دانستند چه نمی خواهند - حكومت آخوندی را، و هم چه می خواهند - آزادی و دمكراسی را.

آنچه افراد اين گروه را به هم پيوند می زد، به غير از سلامت فكر و شجاعت جوانی، نفرتشان بود از ملايان و عشقشان به ايران. و برای پيروزی در نبرد، نفرت و عشق هر دو لازم است. در بسياری از بزرگترها، حتی در آنهایی كه اين هر دو احساس توأمان وجود داشت، هم نفرت و هم عشق جنبه ای فردی به خود می گرفت كه با جوانان بيگانه بود.

من در اين سال های دور از وطن، به تجربه آموخته ام كه گستردگی سرزمين هر آدمی به وسعت افق خواست های اوست: از آن برخی به مساحت قالی و قاليچه ای است، از آن بعضی به ابعاد خانه ای، از آن جمعی به ارتفاع مقامی. تنها وطن آنهایی كه خاطرشان رنگ تعلق به مال و منصب نگرفته است، از كرانه های رود ارس آغاز می شود و به كناره های خليج فارس می رسد، همهٌ كوه ها و دامنه ها، جلگه ها و دره ها، آب ها و كويرها را در بر می گيرد، با تمامی ساكنينش از ترك و بلوچ و كرد و تركمن و گيلك و فارس. و خاطر جوانان از رنگ تعلق آزاد بود.

 

سازمان تشكيل شد و فعاليت را شروع كرد و نام «ملی و مستقل» بر خود گذاشت. در تشكيلش هيچ كس جز جوانان دخالتی نداشت، فعاليتش موجب تحسين همه بود، ملی بودنش شك و بحث نمی طلبيد، اما استقلالش خاری شد در چشم همهٌ كسانی كه «آقا بارك الله» لازم داشتند - از جمله آقا مهدی و رفيع نيا و مالكی و نيرومند.

مهتر نسيم زودتر از همه جنبيد. به جان جوان ها افتاد كه به نهضت بپيوندند و تقاضای بودجه ای بكنند. در پيوستن به نهضت كمترين اكراهی وجود نداشت، چون به هر حال جوانان همه پيرو شعارهای خان بودند و با او و عقايدش توافق كامل داشتند، اما تقاضایی برای بودجه نداشتند. اطاق كوچكی در پشت ايستگاه «من پارناس» [Montparnasse] برای گرد همایی اجاره كرده بودند؛ تمام كار نشريه ای را كه در می آوردند داوطلبانه انجام می دادند؛ و مخارج كرايه محل جلسات سخنرانی را از طريق فروش بليط تأمين می كردند.

آقا مهدی گفت، «خب همون اجارهٌ اطاق و پول كاغذ مجله و حقوق ماشين نويس كه هست.»

بابك كه - بی آنكه خواسته باشد - نقش سخنگوی گروه را داشت، گفت «نه، حقوق ماشين نويس نداريم. وارتوش مقاله ها رو تایپ ميكنه مزدم نميخواد. مثل سليمان كه كار صفحه بندی و غيره رو ميكنه، يا اونایی كه مطلب ميدن. مخارج ديگم زياد نيست. حدود سه هزار فرانكه كه بين خودمون سر شكن می كنيم.»

«خب همون سه هزار فرانكم، سه هزار فرانكه. فعلاً همينو در بودجه مياريم تا بعد ...»

و هيچ كس ندانست مخارج سازمان جوانان در بودجهٌ كل آقا مهدی مهتر نسيم فعلاً يا بعداً چقدر منظور شد.

 

رفيع نيا، با تمايلات آقا بالا سری و رفتار پرخاشگرانه و بد دهنی ها و تهمت های ناروايش به اين و آن، خيلی زود توی ذوق جوانان زد، و به هر حال عمر اقامت خودش هم در نهضت فقط به اين قد داد كه قران های رايج ايرانش را، با نرخی بسيار مناسب، به فرانك رايج فرانسه تبديل كند و بعد با هارت و پورت در حضور عرب و عجم و نثار فحش و ناسزا به خان و نزديكان خان و ارائهٌ گردن كلفتی های باج گيران، ندای جمهوری خواهی سر دهد.

واسطهٌ تعويض پول رفيع نيا، لطف آبادی بود و دليل فحاشی تلفنی رفيع نيا به لطف آبادی هم تعويض پول. ظاهراً از رقمی به بالا لطف آبادی يكشاهی صناری نرخ را بالا برده بود و رفيع نيا تاب اين گران فروشی را نداشت. چنان از پشت تلفن عربده می كشيد كه همهٌ ما در دفتر «گرنل» شنيديم كه قصد دارد با مادر و خواهر لطف آبادی چه ها كند، و در چشم های گرد شده و دگمه ای لطف آبادی ديديم كه او بضاعت اين اعمال را در رفيع نيا نمی بيند و گاه به گاه و آهسته می گويد، «په! پی!» يا «چَرا داد می زنی؟» يا «عجب!»

در آن زمان هيچكدام ما از اين معامله خبر نداشتيم و منتظر بوديم كه لطف آبادی بعد از ختم مكالمه، توضيحی در بارهٌ وقاحت رفيع نيا بدهد. ولی لطف آبادی بعد از آنكه گوشی را گذاشت، رو به همهٌ جمع گفت، «من امروز دلم درد ميچرد، رفتم دو تا تخم جوشاندم ...» و بقيه قضايا.

رفيع نيا بعد از بريدن از نهضت هم دست از دلبری از جوانان بر نداشت. در واقع در آن زمان به آنها نياز بيشتری داشت، چون در جمع نيم دوجينی آن جمهوری خواهانی كه همه داعيه رياست جمهوری داشتند و مراد بودند، از تبعهٌ جمهوری و مريد خبری نبود. اما دريغ از اينكه بتواند حتی اعتماد يكی از جوانان را جلب كند.

 

مالكی، به طور طبيعی سازمان جوانان را ملك خودش می دانست. چون قبل از انشعاب از حزب توده، با تشكيلات جوانان آن حزب سر و كار داشت، و از آنجا كه ذهنش جز آن تربيت كمونيستی تربيت ديگری را درك نكرده بود، اين سازمان را هم می خواست به صورت آن تشكيلات در آورد: خودش در رأس و جوان ها، با رعايت «سانتراليسم دمكراتيك» به خط!

مقالاتی طولانی و بی سر و ته می نوشت در بارهٌ: «استقلال»، «واحد تام اجتماعی»، «اهميت بنه در كشاورزی»، «ملی چيست و ملی گرا كيست» و جملگی را به خورد جوانان می داد. تنها كسی كه نوشته های مالكی را می خواند بابك بود - چون هر نوشته ای را می خواند، چون عطشش به خواندن سيراب شدنی نبود، و بعد در بارهٌ بی اساس بودن حرف ها با مالكی به صحبت می نشست - چون اهل مباحثه بود، چون صبر ايوب داشت. در اين مذاكرات آنكه پخته و پير می نمود بابك جوان بود و آنكه خام و جوان، مالكی پير.

مالكی ، با صدای تيك تاكی آونگيش، می گفت، «مزدوری پست ترين منزلت آدميه.»

بابك، تك زبانی و جدی، جواب می داد، «نخير - پست ترين بردگيه.»

مالكی، كلهٌ شبيه ماركس-انگلس-سولژنيتسين اش را ميان دست ها می گرفت و اصرار می كرد: «ابداً - مزدوريه. چون مزدور خودش بايد اربابشم انتخاب كنه.»

بابك كوتاه نمی آمد: «درست به خاطر همين كه حق اين انتخاب رو داره، وضعش از برده بهتره.» و بعد ابروهای پاچه بزيش را در هم می كشيد و می گفت، «نكنه چون كلمهٌ مزدور بر سبيل فحش به كار ميره، امر به شما مشتبه شده؟ اگه اينطوره ما حمال و عمو رو هم به عنوان توهين به كار می بريم. با اين استدلال حمالی پست ترين شغل هاست و عمو پست ترين فرد خانواده!»

بابك معمولاً وقتی خودش هدف شوخی بود می خنديد و مالكی فرصت نمی داد جوان های ديگر به اين حرف بخندند و ادامه می داد: «من اصلاً دارم چيز ديگه ای ميگم - تو متوجه نيستی. مثلاً مسئلهٌ استقلال. من دارم ميگم اينا - خمينی چيا - مستقل نيستن.»

«يعنی چی؟»

«ها! يعنی اينكه اينا كه مجبوراً با همه معامله بكنن، مستقل نيستن!»

«معامله نكردن كه استقلال نمياره. اگه اينه، تنها كشور مستقل دنيا آلبانيه، با اون چند هزار تا چوپانش و مرزهایی كه به روی دنيا بسته! مفهوم استقلال كه اين نيست.»

مالكی يك نسخه از مقالهٌ «استقلال»اش را از لای كاغذها و روزنامه هايش در می آورد و می گفت، «اينو دُرُس بخون تا معنی استقلالو بفهمی.»

بابك مقاله را پس می داد و می گفت، «با دقتم خوندم و چيزی نفهميدم.»

مالكی «بنه و كشاورزی» را به طرف بابك دراز می كرد: «پس اينو بخون.»

«اينجا كه شما فقط ميخواين شهرو تبديل به ده كنين. اين چه كاريه؟ من پيشنهاد می كنم خودتون برين تو ده زندگی كنين و بذارين شهريا زندگی شهری بكنن!»

مالكی گاه با نام های مستعار هم مطالبی مشابه می نوشت، آنها را هم تایپ و تكثير می كرد و در بيشترشان هم اشاره ای به مقالات ديگرش بود - با اين عبارات: «راقم اين سطور در مطلبی تحت عنوان واحد تام اجتماعی يا ملی چيست و ملی گرا كيست هم چنين گفته است ...» و به اين ترتيب بند را آب می داد و نقش اسم تخلصی به آب می پكيد.

اين نوع استدلال ها طبعاً به كَت بچه ها نرفت و مالكی هم در آخر كار ناكام ماند.

 

نيرومند از راه ديگری وارد شد. شنيده بود كه جوانان در باشگاهی ورزشی عضو شده اند و با پرداخت حق عضويتی ماهانه 100 فرانك، از تمام امكانات آن مجتمع استفاده می كنند.

«آ صد فرانك برای خرجی اين بچ چا زيادِس. ما خودمون يه باشگاه دُرُس می كونيم آ بچ چا را می بريم اونجا تا هر جی ميخوان ورزش بكونند.»

وضع مالی نيرومند چون از مرفه مرفه تر بود، اين امر و نهی ها گاه اين اشتباه را پيش می آورد كه از جيب خودش خرج می كند نه از كيسهٌ خان. به هر حال پيوستن آقای پيراسته، وزرشكار نامی، هم در آن زمان به نهضت داشتن باشگاهی خصوصی را موجه جلوه داد.

طبقهٌ هم كف يكی از ساختمان های محلهٌ پانزدهم - كه در حقيقت محوطه ای وسيع بود كه با تيغه و پاراوان به اطاقك های متعدد تقسيم شده بود و ساكنين قبلی از آن استفادهٌ دفتری می كردند - به منظور تأسيس باشگاه اجاره شد. خراب كردن تيغه ها و ساختن رخت كن و دوش و كار گذاشتن كف مخصوص به منظور تمرين جودو و كاراته، خرج فراوانی برداشت و در نتيجه وسائل ورزشی در چند دَمبِل و دو دستگاه پرورش اندام و چهار بارفيكس و سه خرك خلاصه شد.

پيراسته آدمی بود كوتاه قد و ستبر كه هرگز سر و گردن را بدون چرخاندن كل بالاتنه از جا تكان نمی داد، و حتی در هوای زمستانی پيراهن آستين كوتاه می پوشيد تا عضلات پيچيدهٌ بازوانش بر هيچ كس پوشيده نماند، و اگر در راهروهای تنگ و ترش پاريسی به كسی بر می خورد راه عبور را آنقدر سد می كرد تا طرف چند «ماشاء الله» تحويل بدهد و گذرنامه بگيرد.

روز اولی كه جوانان در باشگاه جمع شدند، پيراسته تاريخچه ای از فن كاراته را برايشان توضيح داد: چگونه در ژاپن آغاز شد، و چرا احترام به صاحب كمربند قرمز جزو واجبات است، و برای چه اين ورزش فقط جسمانی نيست بلكه حكم تزكيه نفس را هم دارد، و از چه طريق به فلسفهٌ «زِن» [Zen] راه می برد.

از تمام توضيحات، بر خاطر سليمان فقط اين تصوير نقش بست كه معنای «زِن»، ساعت ها چهار زانو نشستن و به نقطه ای خيره شدن و بی حركت ماندن و ذهن را از همهٌ افكار خالی كردن است - كه كلاً با خلقياتش بسيار بسيار سازگار بود. بنابراين هنگامی كه استاد توصيف را به انتها رساند، سليمان بی اختيار گفت، «آقا پيراسته، حالا نميشه همو از زِن شروع كنيم؟»

آقای پيراسته تمام بالا تنه را به طرف سليمان گرداند و با اشارات چشم و ابرو و جنباندن عضلات كتف و بازو به او حالی كرد كه راه بردن به «زِن» به اين زودی ها ميسر نيست و سليمان را از هميشه نگرانتر كرد.

پسر لطف آبادی با نيش باز، كه تمام بلاهتش در آن درج بود، رو به سليمان گفت، «دكی! اينو باش! ميگه از زَن شروع كنيم!»

ديگر جوان ها به زَن شدن زِن خنديدند و سليمان گفت، «مهِه! نمك! شما با كيا ميشينی؟»

تعليمات در مورد كاراته هم دوام چندانی نكرد، چون زمانی كوتاه پس از افتتاح باشگاه، استاد عازم امريكا شد و شاگردان را بی سرپرست گذاشت.

ولی در همان روز اول، كه جوانان هنوز از عزم سفر آقای پيراسته در آينده ای نزديك بی خبر بودند، نيرومند به مبارك باد محل آمد - لطف آبادی هم همراهش بود. لطف آبادی بيشتر به زيارت پسرش آمده بود و احتمالاً به اين اميد كه بودجهٌ گرداندن باشگاه را از نيرومند دستلاف بگيرد.

نيرومند با صورت برّاق و عينك گرد و سبيل های دم عقربی اش پيروزمندانه جوان ها را نگاه كرد و برای ابراز نزديكی با آنها يكی از دمبل ها را برداشت و آن را با اداهایی بالا برد كه برازندهٌ وزنه برداران سيرك های دههٌ 20 و 30 بود. لطف آبادی هم به پيروی از نيرومند، دمبل كوچكتری را انتخاب كرد و با احتياط و هر دو دست بلندش كرد و آشكارا در فكر عاقبت بيضتين بود. احتمالاً جناب ابوی در گذشته به او اين پند را هم داده بود كه مواظب باشد نافش نيفتد. شايد هم اين نصيحت از جانب سركار والده به گوش او خوانده شده بود.

 

پس از پيراسته مدتی هم «هوور» مأمور تعليم دادن به جوانان شد. اسم واقعيش طبعاً «هوور» نبود، اما به خاطر بارانی بلندش كه هميشه از پشت زمين را جارو می كرد، بچه ها هوور صدايش می كردند.

«هوور» كوتاه قد بود و موهایی صاف و سبيلی پهن و كم پشت داشت. افسردگی دائم صورتش او را شبيه سگی بی صاحب می كرد، و از آنجا كه لغت نامه اش از پنجاه كلمه متجاوز نبود و به جوانان تعليمات چريكی عجيب و غريب می داد، مجموعه اش به «كارتن»های سينمایی می مانست.

از جمله درس های «هوور» يكی اين بود كه: «اگه يكی با هفت تير به شما حمله كرد، اينو بكنين تو لوله. اين آسيب ميبينه ولی چيز به شما نميخوره.»

مقصود از «اين» انگشت اشاره بود و از «چيز»، تير. امكان تجربهٌ اين كار قاطعاً نبود.

درس بعدی در باب حمله با سلاح سرد بود: «اگه يكی با چاقو به شما حمله كرد، لوله اش كنين.»

كسی معنای لوله كردن را نفهميد، و «هوور» چون كلمات ديگری برای توضيح در اختيار نداشت، آمادهٌ نمايش عملی شد. خسرو را به عنوان حريف از ميان بچه ها انتخاب كرد، كه صاحب عضله و ماهيچهٌ چندانی نبود، و يك قاشق چايخوری را،كه كنار فنجانی روی ميز بود، به او داد و پيشنهاد كرد: «تو با اين چاقو حمله كن!»

«هوور» برای نشان دادن منظورش از «لوله كردن»، به بدن خسرو پيچيد و برای لحظه ای گلوله ای كه از اين دو تشكيل شده بود روی زمين غلتيد و وقتی گلوله از حركت ماند، خسرو روی سينهٌ «هوور» سوار بود و قاشق چايخوری را روی حلقش گرفته بود.

سليمان بی لبخند گفت، «اِ آقا، دشمن شما رو لوله كرد كه!»

«هوور» به حال قهر به خسرو گفت، «برو! تو كه درس حمله نكردی!»

درس سوم ، و احتمالاً آخر، در مورد در گيری در «مترو» بود: «اگه يكی تو مترو به شما حمله كرد، كنار چيز وايسين و اينطوری كنين!» در اينجا ظاهراً «چيز» «كِه» [Quai] يا آژيانهٌ قطار بود، و «اينطوری» شبيه به اطوارهایی بود كه مردی با عشوه هایی زنانه و ناشيانه برای بلند كردن جوانی به كار می برد: چند بار چشمك زد و به تعداد چشمك هايش سرش را به عقب تكان داد. چون باز هيچ كس متوجه نشد كه اين اعمال چه فايده ای دارد، با اشكال توضيح داد: «اونوقت همدستا، رفقای خودتون، از تو مترو ميان كمك.»

بهرام پرسيد، «اگه كسی از بچه ها تو مترو نبود چی؟»

«هوور» جواب داد. «اونوقت بايد فرار كنين!»

بچه ها بعد از گرفتن اين درس های مفيد پراكنده شدند.

محل باشگاه پس از آن برای مدتی تبديل به چاپخانه شد، و وقتی ماشين چاپ خوابيد، دفتر راديو به آنجا منتقل شد و پس از اسباب كشی نهایی اين دفتر به: كوچهٌ «رن بلانش»[Rue de la Reine Blanche] زباله دانی نهضت شد.

اما افتتاحش به اسم سازمان جوانان صورت گرفت - سازمانی كه نطفه اش در زد و خوردهای خيابانی جوانان با حزب اللهی ها بسته شد.

 

بازگشت