خانه

 

شورا

 

فقط حركات سر و دست منوچهری، كه من سال ها پيش از دور و در قهوه خانهٌ «تهران پالاس» شاهدش بودم، ديوانه وار نبود. از نزديك تمام كارها و حرف هايش نشانی از جنون داشت. او را ماهی يكبار در شورا می ديدم، گاه در مجالس ختم و بی گاه در جلسات سخنرانی.

دكتر بزمی در باره اش می گفت، «اين منوچهری يكدفه مثل گوز ناغافل از جاش می پره، يه ميل زورخونهٌ كلفتم برای حمله رو ميكنه، ميله رو بالا ميندازه، پائين ميندازه، چرب ميكنه، آدم ميگه ها الانه كه بكوبه تو فرق حريف، اما آخرش زرپی ميكندش تو كون خودش!»

در شورا منوچهری ته ميز و رو به روی خان می نشست و در تمام مدت مشغول صيقل دادن و احتمالاً چرب كردن چماق بود و منتظر فرصت. نوبت كه به او می رسيد، طبعاً چماق هم مورد استعمال پيدا می كرد، با همان سرنوشتی كه بزمی به زبان خودش وصف می كرد.

نحوهٌ حرف زدن منوچهری بيشتر آدم را به ياد مرشد يكی از زورخانه های نمايشی می انداخت تا ميل بازان آن، چون گفتارش معمولاً با يك رشته دعا به جان خان و آل خان شروع می شد و كار ثنا را به جايي می كشاند كه حتی ممدوح هم، كه از تصدق سر بادمجان دور قاب چينان، روز به روز اشتهايش برای شنيدن تملق صاف تر می شد، از شدت شيرينی تعريف ها ترش می كرد و با يك: «بسيارخوب، وارد مطلب اصلی بشيد» منوچهری را به مرحلهٌ بعدی سوق می داد. در اين مرحله ميل و چماق وارد گود می شد.

بزمی می گفت، «خب ديگه حالا خارش ابنه اش ميخوابه!»

 

منوچهری می نشست و ديگر تا آخر مجلس كاری نداشت، جز خيره شدن و كله را مرغ وار به چپ و راست گرداندن و يكی دو بيتی شعر بند تنبانی بر تكه كاغذی نوشتن و به دست اين و آن دادن.

هرگز روشن نبود كه منوچهری چرا حمله می كند و چه نتيجه ای می خواهد از اين كار بگيرد. تنها نكتهٌ آشكارا اين بود كه صحبت ها به جای آنكه به طرف شنونده نشانه برود، به سمت گوينده كمانه می كرد. آنهايي كه به حرف های منوچهری گوش می دادند، يا محض خنده بود يا از روی كنجكاوی كه شايد دستگيرشان شود اين ذهن تب آلود چگونه كار می كند و اين هذيان ها را چطور می بافد. اسباب خنده غالباً فراهم می شد، اما ارضای كنجكاوی گمان نكنم.

فقط يك نفر ديگر در جلسات به اندازهٌ منوچهری بی سر و ته حرف می زد: بالايي، كه از اعضاء سابق كنفدراسيون بود، و يك نفر در مداحی روی دست منوچهری بلند می شد: كريم شيره ای، كه از ديپلمات های معزول به شمار می آمد. بالايي قصه اش دراز نيست و شيره ای داستان جدايي دارد.

كسی، جز خان و منوچهری، در شورا جای مشخصی نداشت، ولی معمول بر اين بود كه افراد هر باند جزم و جفت كنار هم می نشستند تا نا محرمی وارد حريمشان نشود - مثل جانورانی كه با پيشابشان مرز و حصار منطقهٌ نفوذشان را معين می كنند.

باندها عبارت بودند از: هيئت وزرا، دستهٌ برومند، گروه ترك ها و جمع ديپلمات ها.

آن دو سه نفری كه در داخل هيچ كدام از اين دسته بندی ها جايي نداشتند،مثل نخود آش، درميان اين ديگ هفت جوش سرگردان بودند. معمولاً صندلی های خالی حد فاصل بين گروه ها به آنها می رسيد و تا آخر جلسه هم فقط از پشت نفرات دست راست و چپشان نصيب می بردند.

منوچهری در واقع با انتخاب صندلی ته ميز از «هيئت وزرا» دور افتاده بود و در سرحد «دستهٌ نيرومند» قرار گرفته بود. ولی اين قضيه نه اسباب نگرانی آن هيئت بود نه اين دسته - چون منوچهری رأی به حساب نمی آمد، حكم پايه ميز را داشت كه هر كجا بود اسباب مزاحمت بود.

بقيه اعضاء هيئت وزرا، به سبك شمس وزير و قمر وزير، در يمين و يسار خان بودند - با اين تفاوت كه ديگران همهٌ آنها را قمر وزير به شمار می آوردند. غلامعلی خان و اميرپور و دكتر بزمی و مشار و شاهرودی، دو نفره يا سه نفره در سمت راست يا چپ خان می نشستند. از وزرا همين عده بر جا مانده بود. صيفی همان اوايل از گردونه خارج شد، مدرس در اواسط راه مورد غضب قرارگرفت، فراش باشی با حفظ مزايا از نهضت كناره گيری كرد.

 

مشار با «آلبرتو سوردی» [Alberto Sordi] چون سيبی بود دو نيم شده، يا چون دو برادر توأمان، يا يكی همزاد ديگری - با اين فرق كه مشار نصفهٌ جدی آن هنرپيشهٌ كمدی بود و بازيگری نمی دانست. مردی بود با ادب و نزاكت، حساس و مهربان، كه بيشتر همش صرف نرنجاندن افراد و خواباندن جنجال و برقراری صلح و صفا می شد. نه ادعای سياستمداری داشت و نه كرم سياست بازی و بی ترديد از بد حادثه پايش به ميدان سياست كشانده شده بود: به دليل رفاقت قديم با خان معاونت نخست وزيری را در كابينهٌ او پذيرفته بود - بی آنكه جاه طلبی داشته باشد - و سپس بر حسب وظيفه در جلسات شورا و ديگر تجمعات در غربت شركت می كرد - بی آنكه راضی يا شاكی باشد.

در اين جلسات مشار نه مخالفتی می كرد، نه اظهار نظری؛ نه پيشنهادی می داد، نه رأی قيل و قال برانگيزی. مسؤليت هايي را كه به او محول می شد چون تعارفی می پذيرفت كه پايه و پيامدی ندارد - چون مبتلايي به بيماری قند كه نان خامه ای را فقط برای نگهداشتن حرمت دست ميزبان از قاب بر می دارد و بعد دست نخورده در گوشهٌ بشقاب می گذارد.

مشار از كسانی بود كه اگر انقلاب پيش نمی آمد، زندگی بی حادثه ای را در آرامش و رضايت طی می كرد، در رفاهی بدون تجمل و در جمع دوستانی بدون تكلف. اما از حوادثی كه بر سرش باريده بود، تلخی بروز نمی داد و برای دفع آنها هم كوششی نمی توانست.

 

شاهرودی در حقيقت در دولت مستعجل خان، كرسی وزارت نداشت، ولی در شورا در جمع وزرا جا داشت. در هر حال از وزيران، وزير مآب تر رفتار می كرد و صدارت از ديگران برازنده ترش بود. دستهٌ نيرومند و گروه ترك ها و باند ديپلمات ها، هيچ كدام با او ميانه ای نداشتند، چون همه خوب می دانستند كه در مكتب بند و بست شاگردش هم به شمار نمی ايند و در مقام زبان آوری به گرد پايش هم نمی رسند.

 

شهرت شاهرودی از طريق دوستانم، نزی و آقای مهندس، در ايران به گوشم رسيده بود. نزی از او با احترام ياد می كرد و آقای مهندس او را لايق می شناخت. شرح زندان رفتنش را، بعد از انقلاب، از اين دو رفيق شنيده بودم.

شاهرودی مردی بود درس خوانده، هوشمند، كاردان، سياستمدار، آدم شناس؛ ذهنی فعال و زنده داشت و مسائل را دقيق تجزيه و تحليل می كرد. شايد تنها عضو شورا بود كه بسيار كم حرف می زد، و وقتی چيزی می گفت می دانست چه بگويد، كی بگويد، چگونه بگويد، چرا بگويد. سياست قبايي بود كه به قامتش بريده شده بود، اما فرصت استفاده از اين ردا را كم پيدا كرده بود. در دورانی به وكالت رسيده بود كه مجلس در حد ادارهٌ ثبت اسناد با سياست درگير بود، و در زمانی به سناتوری مفتخر شده بود كه سنا چون خانهٌ سالمندان در آرامشی خوابزده به سر می برد. بنابراين شاهرودی در لباسی مبدل جاه طلبيش را ارضا كرده بود: به مقاطعه كاری روی آورده بود و به رياست كانون مهندسين رضايت داده بود.

وقتی من او را ديدم اين جامهٌ آخر چون پوستی قالب تنش شده بود. ديگر دولتمرد نبود، مقاطعه كاری بود كه همه چيز را به مزايده می گذاشت يا به مناقصه می گرفت. خصلت سياستمداری شاهرودی تنها در روابطش با آدم ها بروز می كرد. در هر قوم و قماش كسی را داشت: آشنايي، سر سپرده ای يا نيازمندی. تعادل ظريف رابطه اش را با دستجات رقيب با مهارت بند بازان حفظ می كرد؛ منتهی كار استادی را در اين بند بازی به جايي رسانده بود كه تنها تماشاگر آن خودش بود.

 

خان به شاهرودی محبت چندانی نشان نمی داد، ولی بی ترديد محتاج كاردانی و كارسازی او بود. شاهرودی هم ارادت شخصی به خان نداشت، اما بر حسب عرضه و تقاضا خدمت می داد و اجر می گرفت.

در يكی دو ساعت وقت ناهار جلسات شورا، گاه فرصتی دست می داد كه با شاهرودی چند كلمه ای صحبت كنم.

يكبار از او پرسيدم، «زندان كه رفتين، برای در اومدن رشوه هم دادين؟»

گفت، «نه!»

«هيچ؟»

«حتی يكشاهی!»

لحن چنان قاطع بود كه جا برای سؤال ديگری نمی گذاشت.

مدتی پيش از اين گفت و شنود، شاهرودی با من در قهوه خانهٌ «كرونا» [Corona] در حوالی پل «آلما» [Alma] قرار ديداری داشت و سر وعده نيامد. وقتی يكی دو هفته بعد او را ديدم، دست پيش گرفت و با همان قاطعيت «نه - حتی يكشاهی» حاضرين را مجاب كرد كه او كوتاهی نكرده است، بلكه من دچار اشتباه شده ام.

در استحكام لحن و كلام و استدلال شاهرودی محل كمترين ترديدی وجود نداشت، گاه فقط شك در اين بود كه حقيقت را می گويد يا نه.

 

در يكی از همان فرصت های ناهار، از او در بارهٌ وضع مجلس سؤال كردم. جوابش اين بود كه: «وقتی نوبت به من رسيد مجلس ديگه مجلس نبود.» و برای يك لحظه تأسفی در نگاه و لحنش دويد - شايد تأسف از اينكه آن دولتمردی كه می بايست نشده است - ولی بلافاصله حالت چشم و صدا را عوض كرد و حرف اسمال كيجا را به ميان كشيد.

«اسمال كيجا، رييس تبليغات انتخاباتی من بود. آدم غريبی بود، بزن بهادر رشت به حساب ميومد - قلچماق، قاچاقچی، چاقو كش، اما لوطی. لوطی و خوش قد و قواره. من دو دوره وكيل مجلس شده بودم. نوبت انتخابات مجلس بيستم رسيد. يه شب به من خبر دادن آكربلايي اومده شما رو ببينه.»

«آكربلايي؟»

«بيشتر رشتيا به اسمال كيجا ميگفتن آكربلايي. همين آكربلايي يا اسمال كيجا شبی پنجاه نفر بی بضاعتو غذا می داد.»

شاهرودی با تحسين ابروهايش را بالا برد و سرش را جنباند. بعد گيلاس شرابش را، همانطور كه خبرگان می شناس جامشان را بلند می كنند، از روی ميز برداشت و از آن جرعه ای سر كشيد: اول با چشم رنگ و زلالی آن را محك زد، با يك حركت كوتاه و سريع مچ شراب را در ليوان غلتاند و غلظتش را سنجيد و قبل از آنكه آن را به دهان ببرد، با بينی عطرش را نوشيد. از حركات ماهيچه های صورت شاهرودی می شد حدس زد كه می، گس است يا شيرين، گرد دهان را پر می كند يا بيضی، در گلو می سُرَد يا گره گره پائين می رود.

شاهرودی تنها كسی بود كه شراب مخصوص سفارش می داد و اميرپور تنها كسی كه با غذا ودكا می خورد. ديگران به همان دوستكامی هايي كه ايشيك باشی رستوران سر ميز گذاشته بود قناعت می كردند، چون بر خلاف شاهرودی می خوب را از بد تميز نمی دادند و مثل اميرپور مبتلا به ودكا نبودند.

دكتر بزمی، بی آنكه در خوردنی و نوشيدنی صاحب صلاحيت و نظری باشد، گاه سر پيشخدمت را - با ورجه وورجه بر صندلی و صدايي رسا - سر مسائلی جزئی مورد مؤاخذه قرار می داد تا موجب خجالت مشتريان، سر در گمی قهوه خانه چی و اظهار وجود خودش شود.

مالكی، رييس دستهٌ ترك ها، كه از طرف جوانان «هُپُول ماخ» خوانده می شد، در اطاق غذاخوری تاب نشستن نداشت و بعد از هر دو سه لقمه ای كه می گرفت بلند می شد و درحال جويدن يا نوشيدن، چند دقيقه ای در كنار كسانی كه حرفشان گل انداخته بود لنگر می انداخت تا اگر پايي دهد وارد صحبت شود.

 

وقتی شاهرودی سرگرم مزه مزه كردن شراب بود، اعتراضات بزمی به انجام رسيده بود و سايه مالكی بر سر ما افتاده بود. برای آنكه گفتگو هرز نرود، رو به شاهرودی گفتم، «از مجلس بيستم می گفتين.»

گفت، «بله. گفتن آكربلايي اومده. گفتم بياد تو. اومدو گفت چند تا اتوبوس، با عكسای تمام قد من به در و ديوار اتوبوسا، تو شهر راه انداخته. گفتم: اسمال كيجا، كار دست من نده برار. اينجور تبليغات فقط مال روساس. فقط عكس استالينو به اين قواره همه جا ميزنن. حالا برای من پرونده ميسازن كه فلانيم بلشويك شده. آكربلايي خنديد و با لهجهٌ غليظ رشتيش گفت: آی آقا جان، مگر خر باشند! همه می دانند كه شما را نوكر انگليسيد!»

من هنوز در حال خنده بودم كه شاهرودی اضافه كرد: «دورهٌ خمينی اسمال كيجا رو كشتن.»

 

بازگشت