تبريك
بی تسليت
حافظه
هر قدر گنجايش
داشته باشد،
باز برای ثبت
تمام حوادث
بايگانی تنگی
است. از بد و
خوب كردن،
گلچين كردن،
سرند كردن اتفاقات
ناگزير است.
تازه در نهایت
آنچه در خانه
و طاقچه و رف و
صندوقچه اش
جا می دهد
الزاماً
بهترين
مجموعه و
خوشبوترين دسته
گل و اساسی
ترين رسوبات
نيست. اين
خزانهٌ خواب و
خيال، اين
نگهبان نقش و
پيكر چرا خود
سرانه عمل می كند؟
چرا به ياد می سپرد،
چرا به فراموشی؟
چرا گاه در
هزارتوی
دالان هايش
خاطره ای بی
ارزش را چون
گوهری
گرانبها پاس می دهد؟
از چه رو يادی
عزيز را چون
خر مهره ای در
تاريكی زوايای
هزارلايش گم می كند؟
من
خسته تر از
آنم كه در پی
جستن جوابی
باشم، فقط به
حفره های
تاريك فراموشی
و كور سوهای
خاطرات رنگ
باخته و درخشش
يادگارهای حك
شده در
حافظه ام
آگاهم. می دانم
كه در انبوه
تيرگی ذهنم
حوادثی دفن
است كه حتی به
ياد ندارم كه
فراموششان
كرده ام. می كوشم
تا در پرتو
سوسوی
خاطره ها
كورمال زنگار
بگيرم و
پاورچين جلو بروم
تا مگر روشنتر
ببينم. تلألو
تند يادهای
ديگر بی
اختيار
خيره ام می كند
و به فكرم فرو
می برد.
به
بابك گفتم،
«ديشب خواب
ديدم خمينی
مرده.»
بابك
خنديد و گفت،
«بازم؟»
«آره،
بازم. خواب
ديدم هومان
داره خبرو بهم
ميده. نميدونم
چرا احساسم
اين بود كه
هومان تهرونه
و داره از اون
جا تلفن
ميكنه، ولی هی
می گفت: همين
الان فرانس
انفو[France Info]
خبر مرگ خمينی
رو داد!
تو عالم خواب
ميدونستم آدم
نمیتونه
تهرون باشه و
فرانس انفو
گوش بده، ولی
فقط بهش گفتم:
شوفر تاكسی
شدن اين حسنا
رو داره - آدم
كلهٌ سحر خبرای
خوشو ميگيره!
...
راستی يادم
باشه يه تلفن
به خاتون و
هومان بكنم،
خيلی وقته
نديدمشون.»
بابك
پرسيد، «حالا
صبح زود كی
بود تلفن
كرد؟»
«مگه
گوش ندادی؟
گفتم تو خواب ...»
«چرا
شنيدم، اما
تلفنم شد -
يادت نيست؟ اِ
!
مدتيم حرف زدی،
بعدش گرفتی
خوابيدی.
واقعاً يادت
نيست؟»
طوری
نگاهش كردم
انگار بابك هم
خواب نما شده
است.
ولی
بابك با اصرار
ادامه داد:
«تلفن بعد از
اونم باز
چندين بار زنگ
زد، اما خوابت
اينقدر سنگين
شده بود كه
دلم نيومد
جواب بدم و
بيدارت كنم. بعد
از تلفن سوم
يا چهارم سيمو
از پريز
كشيدم.» يك
لحظه با
كنجكاوی به
صورتم خيره شد
به اين اميد
كه تأئيدی در
چشمم ببيند يا
كلامی بشنود
كه دال بر
زنده شدن
خاطره باشد و
وقتی نوميد شد
باز تكرار كرد: «هيچ
يادت نيست؟
خيلی جالبه!
خوابت واقعاً
عميق بود.»
به
بيماری «بيداری»
دچار شده
بودم، از نوعی
كه دوره ای
اهالی دهكدهٌ
«ماكوندو»[Macondo]
را در «صد سال
تنهایی» مبتلا
كرده بود.
خواب اگر به
سراغم می آمد
بريده بريده
بود و پر از
تصاوير بختك
واری كه خسته
ترم می كرد. بی
خوابی، بی
آنكه عادت
شود، مزمن شده
بود. بدون
داروی خواب
آور هرگز سر
بر بالين نمی رفت
و هر خبر
تازه ای از
تهران دوا را - هر
قدر قوی - بی
اثر می كرد و
چشمان را
گريخته خواب
تر.
شب های
متوالی پس از
سنگسار اولين
زن كابوس
داشتم. كابوسی
كه با هر
سنگسار تكرار
شد. در پريشانی
خواب، هم
تماشاگر آن زن
بودم و هم
خود، آن زن بودم.
«من» يا «زن» در
گودالی بود تا
شانه در خاك
مدفون، و صورتی
داشت شبيه
فاطمه -
زرين تاج - ام
سلمه -
طاهره، چون
طرح خانم «ديو
لافوا»[Dieulafoy] از
چهرهٌ قرة
العين -
بی نهایت زيبا
و به غایت
معصوم. در
اطراف چاله
ازدحامی بود بی
روی و پر از
دست و سنگ. بی
چهرگی جمعیت
كابوس را
آشفته تر می ساخت: «من» - «زن»
می خواست
صورت را
ببيند، چهرهٌ
آنكه نخستين
سنگ را می زد - و
بلندتر از
غوغای سنگسار
كنندگان، صدایی
بی وقفه می خواند: من و
رسم و راه
قلندری، من و
رسم و راه
قلندری، من و ...
آن
صدا، آن چهره،
و آن ازدحام
پر صدا و بی
چهره در روشنای
روز هم مرا
رها نمی كرد.
تلفن
هنوز قطع بود.
در ضمن اينكه
دو شاخه را توی
پريز می كردم
سعی داشتم مرز
بين خواب و
بيداری را
مشخص كنم:
خواب ديدم،
ديشب خواب
ديدم كه هومان
دارد خبر را می دهد
و الان
بيدارم،
بيدارم و دارم
با بابك صحبت
می كنم ... و با بی
حواسی
پرسيدم، «من
تلفنی حرف
زدم؟ مطمئنی؟»
قبل
از اينكه بابك
بتواند جواب
بدهد، صدای
زنگ تلفن بلند
شد. باسی بود
از ایتاليا.
«بطری
شامپاينت
حاضره؟»
با
ترديد گفتم، «به
مناسبت مرگ
خمينی؟»
باسی
با هيجان گفت،
«معلومه ديگه.
من كه تا شب به
سلامتیت می خورم.»
از
صدايش پيدا
بود كه يا پيش
از تلفن هم دمی
به خمره زده
است و يا شادی
مرگ خمينی
سرمستش كرده
است.
گفتم،
«نوش!
تو كی خبرو
گرفتی؟»
«نزديكای
هفت صبح. تو چی؟»
«منم
خيال می كنم
همون وقتا.»
توی
صورت بابك از
آن خنده های
گربه واری بود
كه مرا به ياد
«آليس» و
«سرزمين
عجايب» می انداخت،
ولی هنوز در
نگاه بابك ته
ماندهٌ سئوالی
باقی بود.
«مرد
بابك!
خمينی
بالأخره مرد!
تلفن هومان تو
خواب نبود.»
چند
روز بود كه بوی
الرحمن خمينی
در هوا بود،
با اصغر حرفش
را زده بوديم.
اولين بار
نبود و شايد
هيچ كدام ما
هم باور نداشت
كه آخرين بار
باشد. مرگ او
را آنقدر همه
آرزو داشتيم و
چنان در هر
حرف و حركت در
پی نشانه های
آن می گشتيم
كه ديگر به
قضاوتمان
اعتمادی نبود.
هميشه با
اطمينان می گفتيم
كه بالأخره
مردنی است، ولی
ته دل می ترسيديم
كه مبادا
جاودانه
موميایی شده
باشد. اگر چند
روز از او خبری
نبود شايع می شد
كه:
«مرده،
نميخوان
صداشو در
بيارن.» اگر
شبح گون لحظه ای
در اخبار ظاهر
می شد، تصور
اين بود كه: «به
زور قرص و
آمپول سر پا
نگهش داشتن.
عين مردهٌ
متحرك شده.» اگر
تصويری با شب
كلاه و لبادهٌ
كفن وار از او
به چاپ می رسيد،
گمان می رفت
كه:
«چشماش ديگه
نور نداره.
مثه اينكه اين
دفعه ديگه
تمومه -
حتماً روزای
آخرشه.»
اما
هر بار كه اين
اميد در دل ها
جوانه می زد،
خمينی آتش
تازه ای می افروخت
و آن را سر
نزده می خشكاند.
آخرينش پس از
خاتمهٌ جنگ
ايران و عراق
بود. گفت «اگر
جام زهر سر
كشيده بودم،
بهتر از اين
بود كه جنگ مختومه
شود»، و مدتی
صدایی و ندایی
از او نبود.
اميد
باز جانی گرفت:
«هیتلرم
آخر كار خودشو
كشت!
غلط نكنم خمينی
شوكران رو
خورده!»
«اونكه
اون خورد شكر
بود نه
شوكران، ولی احتمالاً
از غصه دق
كرده!
از غصهٌ اينكه
ديگه اثری از
توپ و خمپاره
نيست.»
«من
كه ميگم مرده
صداشو در
نميارن.»
اين
بار هم جوانه
تتق نزده
پژمرد:
خمينی چون
اژدهای دستان
چنان هردودی
كشيد كه هرم
نفس آتشبارش
به جزاير بریتانيا
هم رسيد:
«بكشيدش!
...
به اطلاع
مسلمانان
غيور سراسر
جهان می رسانم
... بكشيد اين
كافر نا
مسلمان را!
...
از مسلمانان
غيور می خواهم
... خونش را
بريزيد!
...
بر هر مسلمانی
فرض است،
فريضه است بر
هر مسلمان ...
واجب است!
...
هر كه در اين
راه كشته شود
شهيد است
انشاءالله ...!»
خمينی
زنده بود و به
شكرانهٌ سر
سلامتی سر
سلمان رشدی را
از جهانيان می طلبيد.
از پايان جنگ
تلخكام بود، و
برای جبران
تلخی سرشكستگی،
جنگی بی پايان
را آغاز می كرد.
خود و خنجر را
در گذشته
آزموده بود و
اين بار هم در
پناه سنگر جهل
و مجهز به
سلاح تعصب خود
را يكه تاز
ميدان می خواست.
واكنش
ايرانيان در
اين مورد غريب
بود. بيشتر
آشنايان فقط
كنجكاو بودند
كه بدانند چه
كسی كتاب
«آيات شيطانی»
را خوانده
است، و اگر كسی
خوانده بود
چند سؤال گذرا
هم می كردند:
«ميگن
يكی از كتابای
قبلی رشدی به
فارسی ترجمه
شده -
راسته؟»
يا:
«اصلاً
خود كار ارزش
داره؟»
يا:
«واقعاً
به اسلام و
پيغمبر خيلی
بد و بيراه
گفته؟»
و
بعد ديگر
تمايلی به
ادامهٌ صحبت
نشان نمی دادند
-
بعضی شايد با
اين فكر كه
مبادا امام
قائم در پس در
يا خم كوچه
گريبانشان را
بچسبد و بعضی
احتمالاً با
اين تصور كه
اين هم يكی
ديگر از
شگردهای خمينی
است و به
اندازهٌ بقيه
اهمیت دارد يا
بی اهمیت است.
و سر گفتگو را
باز به طرف
خمينی كج می كردند
و به شوخی و با
تلخی می گفتند:
«لامصب
عمر نوح داره!»
«آره
والله -
ده ساله داره
تو هشتاد و
چند سال درجا
ميزنه!»
«توی
خانواده اش
كبر سن مزمنه!»
«و
مثه سيفيليس
ارثيه!
همهٌ افراد
خانواده
ميزنن تو گوش
صد!»
و
باز بلافاصله
در پی علائمی
می افتادند
كه مژدهٌ مرگ
خمينی را در
بر داشته
باشد.
در
هفتهٌ دوم
خرداد از روی
تصاويری كه از
او بر صفحهٌ
تلويزيون می ديديم
و اخباری كه
در باره اش از
لا به لای
روزنامه ها می خوانديم
باز زمزمه ها
بلند شد.
اصغر
گفت، «اين
دفعه جديه ها! تو
اخبار ديديش؟
فقط آدمی كه
داره نفسای
آخرو ميكشه
اونطوری تند و
تند غذا
ميخوره.»
می
گويند كسی كه
دم مرگ است،
چند لحظهٌ آخر
عمر را نور
افشانی می كند: چند
جملهٌ پی در پی
يا چند حركت
سريع، و بعد
چشم از جهان
بر می بندد. من
در حركات خمينی
نور افشانی
نديده بودم.
در بستر
بيمارستان
نشسته بود و آشش
را هورت می كشيد
و وقتی سير شد
يا خسته، دستی
را كه غذا به
دهانش می ريخت
پس زد -
مثل هميشه
عبوس و بی نور.
مع هذا حرف
اصغر را تصديق
كردم.
«اگه
حالا بميره
خوبه، چون هيچ
كی نيست
جانشينش بشه.»
«اگه
حالا بميره
رفسنجانيم به
اندازهٌ ماها
ذوق ميكنه، چون
اين روزا
گردنش زير تيغ
آقاست. به هر
حال اينكه ما
رو نيمه جون
كرده، بد نيست
يه چند روزيم
برای مردن دست
نگه داره تا
پتهٌ ميانه رو
بودن تموچين
كوسه كامل رو
آب بيفته،
بلكه اين
غربيای خر
بفهمن ميانه
رو نبوده در
اسلام!»
راستش
من هرگز فقط
به مرگ خمينی
قانع نبودم.
اين مرگ برای
آنكه رضایت
ايجاد كند،
بايد شرايطی می داشت.
من می خواستم
خمينی پيروزی
ما را ببيند و
بميرد، می خواستم
مرگش مرگ رژيم
مذهبيش هم
باشد، می خواستم
وقتی می ميرد
همدستانش را
هم با خود به
گور ببرد، می خواستم
... هزار و يك چيز
ديگر می خواستم.
با
اين حال، مرگش
سه ساعت خواب
راحت و
آرامبخش
برايم آورده
بود -
خوابی كه ده
سال حسرتش را
كشيده بودم،
خوابی كه
گذشتهٌ بلافاصله
را از ذهنم
پاك كرده بود.