خانه

 

هيئت وزرا و جمع ديپلمات ها

 

 

 

از ميان هيئت وزرا امير پور، بر خلاف شاهرودی، از طرف همهٌ دسته بندی ها پذيرفته بود. نه كسی سر رقابت با او را داشت، نه احساس خطری از طرفش می كرد. همه می دانستند كه در تبعيد جای اميرپور مشخص است، و اگر خان روزی عمر دوبارهٌ سياسی داشته باشد، مقام او محفوظ. به علاوه همه اين را هم می دانستند كه اميرپور در هر دوحال به دريافت حقوق ماهانهٌ آبرومندانه و حفظ شئونات عاليه قانع است، كه اولی از كيسهٌ خليفه پرداخت می شود و دومی هم خرجی بر نمی دارد.

خود اميرپور پايه اين پذيرش را با نوع ارتباطی كه با هر باند برقرار كرده بود مستحكم می كرد: جايش در هيئت وزرا بود، بر جمع ديپلمات ها رياست داشت، با كنفدراسيونی های گروه نيرومند می لاسيد، با مالكی سردستهٌ «هپول ماخ» كنار آمده بود و ديگران را آدم به شمار نمی آورد.

در اين قبول عام البته خان نقش عمده ای داشت، چون هميشه از اميرپور با سلام و صلوات ياد می كرد، و در مواقعی كه خود تمايلی به صحبت نداشت، ادارهٌ جلسه را به دست او می سپرد، با اينكه نيرومند، به بركت آراء ابواب جمعی، به معاونت شورا انتخاب شده بود.

اميرپور با ذكر حوادث جهانی سخن را آغاز می كرد، كه اسمش را «تفسير سياسی» می گذاشت، ولی در حقيقت آنچه می گفت تكرار اخباری بود كه همهٌ آنهايي كه زبانی می دانستند، از راديوهای خبری فرانسويان و انگليسی زبانان شنيده بودند؛ و اين اخبار هرچه بود اميرپور را از نظر سياست خود ما به دو نتيجه می رساند كه الزاماً هم مربوط به اتفاقات روز نبود - شايد اصولاً مقصود از «تفسير سياسی» اين بود كه مقدمه و مؤخره با هم نخواند. يكی از اين نتايج جلب محبت «همسايه شمالی» بود، و ديگری اظهار لطف به «فلسطينی»ها.

در بارهٌ اين دو محور اصلی «سياست خارجی»، اميرپور حتی اجازه نمی داد كسی ترديدی به دل راه دهد، و اگر سؤالی در اين زمينه از او می شد كه بوی شك در صحت اعمال اين سياست را می داد، جوابی با تحقير و تفرعن دريافت می كرد. به علاوه در تمام مدتی كه سؤال كننده حرف می زد، اميرپور يا چشمش را به سقف می دوخت يا به ميز. اگر چشم به بالا داشت با انگشت ها، بی صدا ولی بی تاب، ضرب می گرفت؛ و اگر نگاهش به ميز بود با قلم و كاغذی بی صبرانه ور می رفت تا كم حوصلگی خودش و نامربوط بودن پرسش را كاملاً نمايش دهد.

سؤال ها و جواب ها از اين قبيل بود:

«تصور نميفرمايين كه مردم از فلسطينی ها، به دليل كمك اونا به خمينی و انقلاب چندان دل خوشی ...؟»

«نخير، نخير - اين طورام نيست.»

يا مثلاً:

«ببخشين جناب اميرپور، به قرارداد 1921 اشاره فرمودين. حتماً جهل بنده اس - ولی اين همون قراردادی نيست كه به روس ها اجازه ميده ...؟»

«چون جاهلين وظيفهٌ منه كه روشنتون كنم. اشتباه ميكنين.»

يا نمونهٌ ديگر:

«در شرايط حاضر، نزديكی با فلسطينی ها، كه وضعشون از مام خرابتره چه نفعی ميتونه ...؟»

«هزار و يك نفع.»

و بالأخره:

«آخه خيانت حزب توده كه ثابت شده اس. من درست شنيدم كه گفتين ميشه با اون حزب هم ... ؟»

«درست شنيدين.»

اين نوع سؤالات را فقط تك روهای عضو شورا از او می كردند نه افراد دسته ها و گروه ها. وقتی سؤال كمی طولانی بود و تؤام با توضيح، بی حوصلگی اميرپور به كمال می رسيد: چشم نه فقط گاه به سقف خيره می ماند و گاه به ميز، بلكه مكرر تير نگاه عاقلی را اندر سفيه به سمت سخنگو نشانه می رفت،؛ و دست نه فقط گاه به ضرب بی صدا مشغول می شد و گاه به ور رفتن با كاغذ و قلم، بلكه حركات تند و عصبيش مرتب به پرسشگر دستور سكوت می داد و لحن جواب طبعاً تحقير بيشتری به همراه داشت. فقط پوست كلفت ها و پر روترها در اين شرايط می توانستند پرسش را به انجام برسانند.

فيس و افادهٌ اميرپور شايد كم و بيش قابل فهم بود، ولی آنچه كمتر مفهوم می افتاد اصرارش به خاكی جلوه دادن خودش بود. اين كار را در حقيقت با ارائهٌ همان خط مشی سياسی كذا، يعنی دوستی با «سوسياليسم» به جای «امپرياليسم» و نزديكی با «اعراب در به در» در عوض «اسرائيل مستقر»، شروع می كرد كه می دانست از پشتيبانی كامل كنفدراسيونی ها برخوردار می شود. از آنجا كه ذائقه اش ودكا را به ويسكی ترجيح می داد و زبان روسيش بر معلومات انگليسش سر بود، از طرف چپ روان ورشكسته لقب درويشی گرفته بود و از جانب جوانان سازمان اسمش به «ميرنف» تبديل شده بود. در مورد تيزبينی سياسی ميرنف عاقلان دانند و اما همه بايد بدانند كه قيمت «اسميرنف» در فرانسه كمتر از «جانی واكر» نيست و به كار بردن اصطلاحاتی چون «پرسترويكا» و «گلاسنوست» از گند دماغی نمی كاهد.

فقط ميرنف نبود كه اصرار داشت هوای چپی ها را داشته باشد، همهٌ دست راستی ها اين ضعف را از خود نشان می دادند. من از ملكی آمده ام كه «محافظه كارانش»، «مليونش»، «سنت گرايانش»، «نمادهای قدرتش» و «مخالفين رژيمش» همه مايلند چپ نمايي كنند. شاه فقيد می خواست انقلابی باشد و در بيشتر كابينه هايش چند توده ای قديم را در صف وزرا قرار می داد. طرفداران شاه، به سبك آن مرحوم، بعد از انقلاب و در غربت با رشوه های لفظی و پولی در پی جلب چپی ها بودند، شاگردان مكتب مصدق تاب آن را نداشتند كه بشنوند خود آن بزرگ مرد محافظه كاری تمام عيار بود، و حتی مرتجعين مذهبی روال كار و پايه استدلالشان را بر ايدئولوژی های كمونيستی می گذاشتند.

نه حقيقتاً فقط ميرنف نبود.

 

من ميرنف را در گذشته نديده بودم، فقط از همكاران قديمش شنيده بودم كه در محافل عمومی با زن ها طرف صحبت نمی شود - ظاهراً به ملاحظهٌ همسرش كه در يكی از مهمانی های سفارتی خانمی را، كه از شوهر دلبری می كرد، به باد كتك گرفته بود. در زمانی كه من ميرنف را شناختم، خطر اينكه كسی بخواهد از او دل ببرد، كاملاً برطرف شده بود، اما عقل سليم نگهداشتن جانب احتياط را حكم می كرد؛ بنابراين سعادت زيارت خانم ميرنف هرگز دست نداد و فيض حضور آقای ميرنف فقط در جلسات رسمی و از دورترين فاصله درك شد.

جناب ميرنف به دليل سوابق طولانيش در وزارت امور خارجه، پای چند نفر از ديپلمات های گذشته را نيز به شورا باز كرده بود.

به كار بردن صفت «بی بو و بی خاصيت» برای ديپلمات های ايرانی حشو قبيح است، اما در مورد ياران شورا نشين ميرنف، چون تجدد و صدارتی و كريم شيره ای، اين حشو لازم است هر قدرهم قبيح باشد.

 

تجدد به خواجگان می مانست: هم صورتش و هم صدايش، به همين دليل بچه ها او را آغا محمد خان تجدد می خواندند. تيك ادايي و كلامی هر دو را داشت. دائم می گفت، «عرض كنم خدمتتون» و مرتب نوك دماغ تيزش را با نوك دو انگشت می ماليد. دوران سفارتش با زمانی مصادف شده بود كه دانشجويان برای اعتراض به رژيم شاهنشاهی گاه به گاه به سفارتخانه ها می ريختند تا تمثال های قد و نيم قد ملوكانه را، كه زينت بخش تمام اطاق ها بود، پائين بكشند و پاره كنند و به جايش آفيش های ضد رژيم را بر ديوارها بچسبانند.

ايرج، خويش شوخ من، شاهد يكی از اين يورش ها در حضور تجدد بود، و با صورت جدی و طنز خاص خودش تعريف می كرد:

«من، به نظرم، رفته بودم سفارت پاسپورتمو تمديد كنم. دانشجوها ريختن تو. آقای سفير، كه تا اون موقع فقط نوك دماغشو می ماليد، ناگهان دماغه رو چسبيد و ديگه ول نكرد. من نگران بودم نكنه جونش در بره - نپرسين از كجا - نه والله خنده نداره، از اين اتفاقا می افته. ولی جونه در نرفت كه هيچ، آقای سفير خيليم سر دماغ - سر دماغ؟! سر دماغش كه تو مشتش بود! اِ، يه دقيقه نخندين من فكرمو متمركز كنم. نميذارين كه. خب، همون سر دماغ - از جاش پا شد و به يكی از اون جوونا، كه داشت بالا پائين می جست، گفت: <عرض كنم خدمتتون آقا جان، ما اينجا نردبون نداريم جانم. اين صندليا، عرض كنم خدمتتون، در اختيارتونه.> و يكی ازصندليای نميدونم استيل كدوم لويي فرانسوی رو برد گذاشت كنار ديوار.»

ايرج موقع وصف داستان، نه فقط نوك بينی پهنش را فشار می داد، صدايش را هم عين صدای تجدد كرده بود - و چون خنده های ما بند نمی آمد، با اخم نگاهمان كرد كه به بقيه مطلب گوش بدهيم.

«بعد، كه خيال سفير از اين بابت راحت شد، همون قدر تر و فرز رفت طرف ميزش - اونم مال يه لويي ديگه بود - و از تو كشوش يه قوطی پونز در آورد، ريخت تو بشقاب سوْری [Sèvre] كه خاكهٌ بيسكوييت هنوز روش بود؛ بعدش پونزا رو دو دستی به جوونا تعارف كرد: <عرض كنم خدمتتون، بفرمائيد!> چون پونزا رنگ و وارنگ بود، من فكر كردم ممكنه دانشجوا اونا رو جای اسمارت بينز [Smart Beans] بگيرن و مشت مشت همه رو بخورن!»

وقتی خندهٌ ما آرامتر شد، ايرج همانقدر جدی اضافه كرد: «من شاهد يه حادثهٌ تاريخی بودم، نه والله جدی ميگم - يه نفر سوار كول لويي چندم، مشغول پاره كردن عكس پادشاه ايرون، با كمك سفير شاهنشاهی و پونزای سفارتی تو بشقاب سوْر ... چه سفير همراهی بود! خودش بعد گفت: »عرض كنم خدمتتون، ديپلماسی! بايد با جوونا، عرض كنم خدمت خدمتتون، ديپلمات بود! »

ايرج اين ماجرا را، در توقف چند روزه ای كه سر راه رفتن به عربستان سعودی داشت، برايمان نقل كرد.

 

صدارتی شباهتی به اسب آبی داشت - شايد به خاطر منخرين گشاد و نمايانش؛ شايد هم به دليل ضخامت يكپارچهٌ اندامش، كوتاهی دست و پا و كوچكی گوش هايش. هرگز به سفارت كشورهای اروپايي نرسيده بود، از ممالك خاور ميانه ای هم كه در مأموريت ديده بود چيز دندانگيری دستگيرش نشده بود. دليل حضور صدارتی در شورا و وجودش در دستگاه سياسی روشن نبود، جز آنكه نهضت روز به روز به كشتی نوح شبيه تر می شد و لازم بود كه از همهٌ حيوانات نمونه ای در خود داشته باشد.

 

كريم شيره ای به هيچ سفارتی گسيل نشده بود، فقط به مأموريت های كوتاهی در درجات پائين تر به اينجا و آنجا رفته بود و بقيه زمان خدمت را در وزارت خارجه پلكيده بود و با يكی دو نشريه همكاری «فكاهی» كرده بود.

وقتی در تهران بوديم، انيس، رفيق من و همكار كريم، او را «فاسق فريبا» می خواند و غير از آن هم منصب ديگری برايش نمی شناخت. در دوران بلبشوی ايران، اول انيس از انقلابی شدن او برايم گفته بود، بعد از خوابی كه فريبا برای وزير شدن فاسق ديده بود و بالأخره از تصفيه شدن كريم شيره ای از وزارتخانه و در نتيجه بی ثمر ماندن انقلابيگری فاسق و تعبير نشدن خواب فريبا.

من و انيس، فريبا را بيش از كريم شيره ای می ديديم. كريم عادت نداشت كسی را به خانه اش دعوت كند، انيس هم كه هميشه مسكنش سيار بود. بنابراين به قول خودش، «فاسق» را يا در خانهٌ فريبا می ديد يا همراه فريبا در منزل من. شنيده بودم - اين را هم از انيس - كه كريم شيره ای ناخن خشك است و وابستهٌ پول.

 

در پاريس او را اولين بار پيش امير ديدم - وقتی امير هنوز در فرانسه بود و به كانادا كوچ نكرده بود. مثل هميشه شق و رق از در وارد شد با موهايي يكدست سفيد و سبيلی هنوز سياه و ظاهری كه او را در مجموع از تجدد و صدارتی برای عضويت در وزارت خارجه موجه تر می نمود. با صدايي كمی تو دماغی، كه در آن مختصر عشوهٌ زنانه ای درج بود و قر گردن ملايمی هم همراهيش می كرد، رو به همه گفت، «به به! به به! سلامی چو بوی خوش آشنايي.»

شعر در ميان تبعيديان ايرانی جای خالی بسياری چيزها را پر می كند: گاه در محافل به جای تخمه و پسته مصرف می شود، گاه در بحث ها به عنوان جواب دندان شكن می آيد، گاه در جلسات بر مسند استدلال می نشيند. تنها كسی كه با شعر و شعرخوانی ميانه ای نداشت، دكتر بزمی بود، و يكبار كه در جلسه ای گرفتار سركار خانم و منوچهری و كريم شيره ای و غلامعلی خان شده بود و از همه طرف بيت و مصراع بر سرش می باريد، با عصبانيت گفت، «يعنی چی آقايون؟ اين چه بساطيه؟ اين دفعه اگه كسی جواب منو به شعر بده، منم به جای سؤال براش بشكن می زنم!»

اين خيلي بعد از شبی بود كه كريم شيره ای را در منزل امير ديدم.

 

آن شب هم به قصد مشاعره جمع نشده بوديم. من مدت كوتاهی بود از تهران رسيده بودم و می خواستم امير را هر چه بيشتر قبل از سفر ببينم، و كريم شيره ای آمده بود - در طول مهمانی معلوم شد - تا از حاضرين بخواهد كاری برايش دست و پا كنند تا او پاريس بماند و از جيب نخورد.

تنها فرد شاغل محفل آن شب، پزشكی بود كه مطب و درآمدی داشت. امير قرار بود راهی كانادا شود، من قصد داشتم به ايران برگردم، بقيه هم در انتخاب محل دو دل بودند.

 در آن زمان هنوز زخم همه از ضربهٌ ملاها ناسور بود و داغشان پر سوز. صحبت ها در اطراف ايندهٌ ايران و فجايع آخوندان و كارهايي كه بايد كرد يا نكرد، دور می زد. همه، حتی زن فرانسوی و پسر نو جوان پزشك مدعو هم، در اين گفتگو با حرارت شركت داشتند - همه جز كريم شيره ای كه كل حواسش به شخص طبيب بود كه می توانست برايش كاری جور كند و به همين دليل تمام قصه های پا منقلی و شيرينكاری های محفليش خطاب به او و به خاطر او اجرا شد.

وقتی وارد نهضت شد، بچه ها اسمش را كريم شيره ای گذاشتند، نه فقط به دليل تو دماغی بودن صدا، يا اهل دم و دود بودن، يا تكرار همان قصه های پا منقلی، بلكه بيش از همهٌ اينها به مناسبت دلقك بازی ها و دلبری هايي كه برای خان و از خان می كرد.

كريم شيره ای از دو بابت با منوچهری رقابت داشت: يكی در مورد شعر خوانی به تناسب يا بی تناسب، و ديگری از بابت تمجيد كردن از خان به جا و نابه جا. اگر در شعر پرانی اين دو كم و بيش سر به سر می شدند، در منقبت گويي شيره ای يك سر و گردن از منوچهری بلندتر می ايستاد.

در زمان هايي كه خان ديگر نمی خواست انتقاد بشنود يا اخبار ناگوار بگيرد و در پی آن می افتاد كه بيشتر سرش گرم باشد تا دلش مشغول، كريم شيره ای ارجش در ارگ بالا می رفت.

 

بازگشت