خانه

 

خان

 

 

«از يونانيان روزگار من، 

از همه كمتر سزاوار آن بود كه بر او رفت.»

توسيديدThucydides

در مرگ نيكياسNikias

 سپهسالار آتنی كه به دست دشمنان

و به نامردی از پای در آمد.

 

 

به چشم مردم ايران در شانزدهم ديماه 1357 زاده شد. پيش از آن تاريخ دامنهٌ شهرتش هيچگاه از دايره ای محدود فراتر نرفت. هنگامی كه شاهنشاه عزم جلای وطن كرد در صدارت را به روی او گشود اما سنگی از پيش پايش بر نداشت.

دوستان او را از قبول مسؤليت در دورانی پر آشوب منع كردند ولی او می پنداشت كه در دورانی خطير بايد خطر كرد. اطرافيان از نافرجامی بر حذرش داشتند اما او می دانست كه حكم نانوشتهٌ تاريخ را كسی نخوانده است. آشنايان هشدار دادند كه حاصل اين جنگ شكست است ليكن او بر اين باور بود كه تنها كارزار از پيش باخته مصاف  نا داده است.

همرزمان قديم، كه آرمان های ديرين را به دست فراموشی سپرده بودند، و حريفان نو، كه بر اعتقادات كهنه پا می فشردند، بر دشمنی اش كمر بستند و هر آنچه را كه می توانستند از وی دريغ  داشتند و غير ناسزا نگفتند و جز ناروا نكردند و تنهای تنهايش گذاشتند.

اما او مرد عمل، مرد خطر، مرد ميدان بود. نه از نام بيم به دل راه داد نه بر جان. نه از تنهايي هراسيد نه از دشمن. نه از تنگنای عرصه باك داشت نه از پهناوری جهل هماورد.

در نبردی كه آغاز كرد درفشی بر كف داشت كه تار و پودش از سرافرازی بود. در مبارزه ای كه پيش گرفت نگران پيروزی خود نماند خواستار فرو پاشيدن فرو مايگان شد. از قلهٌ اصول والايي كه عزيز می داشت فرود نيامد. به پستی ددان حاكم بر وطنش گرچه سر داد ولی گردن ننهاد.

بسياری كه در آن دوران تب آلود به او پشت كردند و به ياری ملايان شتافتند سپس غريو فسوسا و دريغا برداشتند در ماتم انقلابی كه منحرف شده بود. او بود تنها و هوشيار در آن دوران واويلا كه ندای باز داشتن انقلاب را سر داد تا مگر كشور را از سقوط برهاند. در هياهوی تحليل رفتن افراد در گروه های انقلابی، كه فقط خبر از بی مقداری آدمی در جامعهٌ اسلامی می داد، يگانه نويد از او بود كه از ارجمندی انسان می گفت و پايداری در  نبردی كه شكوفايي فرد را ممكن می ساخت.

اگر دست تنها در نجات ايران كاری نتوانست، دست كم در بخشيدن آبرو به آزادگانی كه چون رمه در پی گرگ چوپان نما نرفتند يگانه ماند.

در آخرين رويارويي با دشمنان كينه توز سرنوشتی جز سرنوشت ديگر آزاد انديشان در مقابل تاريك فكران نداشت: مصاف دست با تيغ - هر دو برهنه.

زندگينامهٌ وی در شانزده مرداد ماه 1369 به نقطهٌ پايان رسيد. در آن تاريخ شهرت اش جهانگير بود و حاصل هستی اش، كه نويد پيروزی نهايي و درفش سرافرازی انسان بود، برای ايرانيان آزاده به ميراث ماند.

 

روزی كه خان را به خاك سپرديم، جز رفتگان همه آمده بودند و آنهايي كه نيامده بودند هم از جمله رفتگان به شمار می آمدند.

زنده بود كه من دو بار به عزايش نشستم - يكبار در تهران وقتی كه گويندهٌ «صدا و سيمای انقلاب» به دروغ خبر خودكشی او را داد و بار دوم در پاريس زمانی كه از سوء قصد آدمكشان جمهوری اسلامی خبر شدم ولی از ناكامی قداره بندان بی اطلاع بودم.

اشك آن دو بار چون باران باريده بود و اين بار بر جای چشمهٌ چشم كورهٌ آهنگری می دميد.

از خانهٌ من تا گورستان «من پارناس»  راهی نبود. حركاتم بی اراده بود و به خوابگردان می مانست. فكرم گاه چون مرداب راكد بود و گاه چون سيماب در تكاپو - در آن واحد به هزار سو می دويد و بعد لحظه ها به تصوير سه قاتل خان، كه چون سه لختهٌ خون  سه گل آتش  سه داغ تفته بر ذهنم نقش بود، ثابت می ماند.

 

«اگه يكيشون رو ببينم ...»

«ای وای منم به جان مامان الان می خواستم بگم ...»

در داخل محوطهٌ قبرستان جمعی در بارهٌ رسولان جمهوری اسلامی حرف می زدند. هر يك بر خورد احتمالی اش را با يكی از قاتلين مجسم می كرد و واكنش خيالی اش را ارائه می داد.

تبعيد مجموعه ای است از اميدهای بر باد رفته، تاسيدن های مداوم، دردهای بی درمان - و فقط كينه، در لحظاتی كه امكان بروز می يابد، ديگر احساس ها را گنگ جلوه می دهد و تا زمانی كه می پايد مسكن نا آرامی هاست. و هيچ چيز بيش از ظلمی كه بر يك تبعيدی رفته است كينهٌ ديگر تبعيديان را شعله ور نمی سازد.

 

«بايد فوری پليسو خبر كرد.»

«من كه معطل نمی كنم - اول چنان می كوبم تو فرقش كه مخش بياد تو دهنش، بعد پليس - نميشه كه...»

«بعله - درسته. منم طاقت ندارم وايسم تا كمك برسه. يخه شو می چسبم مادر قحبه رو...»

«اگه چاقو كشيد چی؟ مرتيكه قاتل حرفيه.»

«ای وای! منم به جان مامان می خواستم بگم ممكنه چاقو ماقويي...»

 

تا جايي كه ميسر بود از زری فاصله گرفتم و خودم را در كنار سليمان و بابك به خواهر چسباندم كه از غم قوز كرده بود و از هميشه زودشكن تر به نظر می رسيد.

سليمان، به اميد يافتن نشانی كه دال بر دروغ بودن مجدد خبر باشد يا نافرجام ماندن توطئه، صورت من و بابك را می كاويد و هر چه در اين دو چهره می ديد پريشان ترش می كرد.

چشمم تار بود، گويي از ورای پرده ای از غبار خاك رس به آيندگان و شوندگان نگاه می كرد.

غلامعلی خان نزديك دروازهٌ ورودی قبرستان ايستاده بود و از همه تسليت می گرفت و به همه تسلی می داد.

دكتر بزمی در ميان جمع در حال آمد و شد بود و رو به جمعی در نزديكی من گفت، «اين ديگه چه بساطيه؟ اگه اين پسرهٌ گه - قابيلو ميگم - بخواد امروز دهن وا كنه من كه از حالا بگم كه می زنم تو دهنش.» و تهديد را خطاب به گروه های ديگر هم در حين رفت و آمد تكرار كرد و از همه تأئيد گرفت و قاطعانه تر از همه از سليمان كه گفت، «اگه قابيل جيكش در بياد حسابی ميندازم رو پاش، حسابی.»

گفتگوها را هم گاه پوشيده در مه نجوای مداوم می شنيدم:

«يه وقتی يكی اومد تو سازمان ما - اسم خوبی داشت - چی بود؟ چيت زری، ميت زری، يه همچه چيزی. همون كه رو بازوش جای كارد قصابا بودآ.»

«نكنه اونو ميگی كه آقای پيراسته می شناخت. يعنی گفتش اين قديما شاگردم بود، صاحب كمربند سياهه، اما چند ساله نمدونم سرش كجا بنده.»

«نه، نه، اونو نميگم. اين چيت زری يا هر چی، اونی بود كه ما فكر می كرديم اصلاً ترس سرش نميشه. اما يه روز از جلو بازداشتگاه موقت رد می شديم يه هو زد به كله اش كارشو نكرده گذاش رفت. قرار بود بره پره فكتور [Prefecture] واسهٌ كارت اقامتش آ، نصفه گذاش رفت.»

«ها فهميدم كيو ميگی. اونو ميگی كه بعد تروريست از آب در اومد. با يكی ديگه با ماشين از آلمان اومده بود، افتاد گير پليس فرانسه.»

«ها همون - لابد اونم ملاها فرستاده بودن برا خان.»

«لابد ديگه. آقای پيراسته ام راجع به كاراته بازه به ماها گفت حواسمون جمع باشه. گفتش مواظب باشين اين وقتی من نيستم پيش خان نره. پرسيديم واسه چی آقا؟ گفتش بعضی آدما واسهٌ كشتن اسلحه لازم ندارن، تنشون سلاحه. آقا پيراسته يه چيزايي سرش می شد.»

«اين نامردا كه اسلحه ام داشتن. اون جلب سگ مصبو بگو كه راه و چاهم تو خونهٌ خان بلد بود. نچ نچ نچ

«من كه ميگم كلك نيرومندم همون نامرد كنده.»

 

خانمی از طرف رئيس جمهور فرانسه به تسليت ايرانيان آمده بود. احتمالاً به پيروی از تصاويری كه برپردهٌ تلويزيون ها از مناظر تهران ديده بود چارقدی زفت وار بر سر بسته بود كه با ديدن آراستگی و پيراستگی زنان حاضر با شتاب و شرم در كيف دستی اش پنهان كرد.

فريبرز گفت، «بكی! فقط مونده بود يه الله اكبرم بندازه

سليمان اضافه كرد: «اين خانمه انگار گروه خون ما دستش نيس

 

همهٌ صورت ها و صداها رانمی شناختم و فقط بخشی از حرف های اطرافيان را می فهميدم:

«يعنی ممكنه دولت فرانسه با آخوندا گاو بندی كرده باشه؟»

«برای چی؟»

«برای گروگانا. خانو داده اونا رو پس بگيره. وگرنه چرا دو روز تق قضيه در نيومد؟ با اون همه پليس و محافظ چطو نتونستن قاتلا رو گير بندازن؟...»

«چمدونم والله. يعنی تا اين حد پستی؟...»

«تو اين دنيا همه چی ممكنه. تازه اگه قاتلا رو بگيرن خيال ميكنی چی بشه؟ يه چند صباحی می فرستنشون زندون، تا آخوندا تروريست روانه كنن و دو تا بمب كار بذارن ولشون ميكنن برن. مثه اون مرتيكه انيس نقاش ديگه. مگه همين نشد؟ خب بفرما...»

 

تابوت های خان و منشی جوان - كه در خدمت خان جان داده بود - به امانت در خاك بود. در كنار آرامگاه موقت قاری دراز قدی ايستاده بود و وقتی صدا را به خواندن فاتحه بلند كرد جمعيت از او دور شد. قاری اگر دعايي گفت از آن پس به صدای آهسته بود.

هاشم يك دست كنار قبر و نزديك قاری نبود. چند بار از جلو ما گذشت و هر بار خطاب به همه كس و هيچ كس گفت، «خو مو بی پدر شدُم - آخ آخ! بی پدر آخ و به اميد يافتن سر پرستی جديد به دامن باز ماندهٌ نيرومند چسبيد.

از خانوادهٌ نيرومند فقط يك وارث حاضر بود و تمام اطوارش نشانگر اين كه به طلبكاری ارث پدر آمده است.

صدای اعتراض بزمی از نزديكی مشار و منوچهری بلند بود: «خان صد دفه تو شورا گفت، جلو همه گفت، كه ميخواد بسوزونش و خاكسترشم  روی كوهای بختياری بريزن...»

منوچهری، كه با حركت مرغ وار سر «رنساژ» شده اش به دنبال اشعاری مناسب فقدان روز می گشت، حرف بزمی را بريد و خواند: «آن كه دائم هوس سوختن ما می كرد...»

بزمی با كلافگی گفت، «بابا يه دقه دست  وردار منوچهری.» و رو به مشار ادامه داد: «اون كارو كه نكردين هيچ حالا اذون ام ميگين؟»

در چشمان مشار آب بی اختيار می گشت و غم از دست دادن دوست تمام حواسش را پر كرده بود و فقط از سر ادب معمولش پرسيد، «از كدوم آقا جان؟»

بزمی با جست و خيزهای هميشگی تكرار كرد: «اذون ديگه! اذون

منوچهری شعری با «رفتنی» كه «آمدنی» در پی داشته باشد نيافته بود و همچنان «چو رفتی رفتی» در چهره اش درج بود، مع هذا به حال دكلمه از نو شروع كرد: «اذان ...»

مشار باز با بی حواسی گفت، «از كدام؟...»

منوچهری در پی دور خيزی كه كرده بود ادامه داد: «مؤذن بانگ بی هنگام برداشت ...»

مشار غمزده و شرمنده گفت، «بعله، ببخشيد، تازه متوجه شدم، مقصود فاتحه است، بله، ولی بنده بی تقصيرم. شمام اجازه بديد كه ...»

بزمی گفت، «نه اين بساط نشد. بايد به اين غلامعلی بگم...»

درد فراق مشار سنگين تر از آن بود كه بتواند بيش از آن نقش مصلح را بازی كند و با لحنی كه از ملايمت ويژه اش به دور بود گفت، «خود دانيد آقا جان ، خود دانيد.» و باز سر به گريبان برد.

 

اميرپور خارج از اين جمع و در كنار غلامعلی خان بود. رو به دروازهٌ قبرستان و پشت به مشايعين خان داشت؛ هم صاحب عزا بود و هم از عزاداران دور.

شاهرودی به تنهٌ تنومند درختی تكيه زده بود. جسماً خسته به نظر می رسيد و چون هميشه صورتكی بر صورتش نشانده بود در خور موقعيت، كه نه به آن ايرادی وارد بود و نه از آن احساسی ساطع.

 

كريم شيره ای با موی سپيد و سبيل سياهش عصا را ستون بدن كرده بود و در بهت فرو رفته بود و بيش از هاشم يك دست پدر و نان آور می طلبيد.

 

پسر لطف آبادی، با خندهٌ بی معنايي كه عزا و عروسی نمی شناخت، جولان می داد و با فرانسه ای، كه در كوچه و بازار آموخته بود، خودش را به غير ايرانی ها از «دوستان خان» معرفی می كرد و سعی داشت در كانون دوربين مخبران ديده شود.

 

دامن بارانی «هوور»خس و خاشاك زمين را می روبيد و كله اش گاه از پس سنگ يا گياهی نمايان می شد. افسردگی صورتش تشديد شده بود و نگاه های دزدانه اش به اين و آن بيش ازپيش او را به سگی بی صاحب شبيه می كرد.

 

يكی از نمايندگان پارلمان فرانسه آنجا بود و به خبرنگاری می گفت، «من فقط به دليل ارادت شخصی به تشييع خان آمده ام - نه از طرف گروهی يا حزبی.» و از سخنان سركار خانم، كه سراسر ناسزا به جمهوری  ملايان و بلايای اسلامی بود، به تحسين حرف می زد.

 

صحبت های سركار خانم و رميدن حاضرين از روضه خوان ديگر جايي برای اعتراض بيشتر بزمی به حضور قاری نگذاشت، با اين وجود بر سكو رفت و از روی تكه كاغذی چند كلامی در رثای خان خواند تا از قابيل آخرين امكان خود نمايي را بگيرد - و برای باز داشتن منوچهری از دكلمهٌ شعر نيز برای اولين بار (و احتمالاً آخرين) يك مصراع آشنا را، چون شعاری كه به نثری نا موزون پرداخته شده باشد، غلط قرائت كرد:

«هرگز نمی ميرد آنكه دلش زنده شد به عشق.»

 

ذوالفنون ژوليده تر و بی خيال تر از هميشه بر لبهٌ قبری نشسته بود و با منصور گپ می زد و گاه «ها؟ و «نه هايش در هوا گره می خورد.

منصور هم، چون رفيع نيا، آمده بود كه بگويد خان خنجر خورده را بخشوده است و هر دو منتظر بودند قدر بزرگواريشان را ببينند.

عيال منصور هم حاضر بود، و چنانكه در همه جا از خطاهای گذشته اظهار ندامت می كرد، باز با ندامت به مشايعت خان آمده بود.

 

قابيل در ميان جمع ايستاده بود. پاها را گشاد گذاشته بود تا وزن ماتحت سنگينش را تاب بياورد و در غيبت نيرومند - كه خود قبل از خان فدا شده بود - می گشت و همدستی نمی يافت. ولی از نظر سوق الجيشی نقطه ای را انتخاب كرده بود كه به روزنامه نگاران رياستش را بنمايد.

 

دستهٌ هپول ماخ تحليل رفته بود: علی البدل ظاهراً آن روز در مرخصی به سر می برد و مالكی در تمارض. شايد هم آنجا بودند با بقيه اعضا ولی پراكنده در جمع - و چون محل برای اثبات برتری زبانی بر زبان ديگر يا بحث های «ديالكتيكی» به زبانی مخلوط از فارسی و تركی و فرانسه مناسب نبود ديده نمی شدند.

 

تجدد با نوك بينی تيزش ور می رفت و صدارتی، كه در كنارش بود، بيشتر با منخرين گشوده اش به «عرض كنم خدمتتون» او گوش داشت تا با گوش های كوچكش.

 

در جمع به دنبال طاهره گشتم. نياز به آرامش و متانتش داشتم كه هر كجا بود بر همه سايه می گسترد. اما طاهره نبود، در سفر بود، می دانستم. او را بعد از مراسم به خاك سپاری تاجی فقط يكبار ديده بودم - در نيويورك - كه با مهر هميشگی به فرودگاه «لاگوارديا» [Laguardia] برای استقبال و بدرقه ام آمده بود، به تالار سخنرانی و محل اقامتم برده و آورده بود، پذيرای و مهربانی كرده بود و همه را با نرمی و وقاری كه گويي هيچ نكرده است.

 

از گروه جوانان، آنهايي كه در پاريس مانده بودند، همه حضور داشتند - جز آن سه الدنگ كه به نمايندگی گروه به شورا راه يافته بودند. يكی در سفارت آب توبه به سر ريخته بود، دومی به خان بد گفته بود و از خشم ديگر جوانان حذر می كرد، سومی معلوم نبود كجا گم و گور شده است.

 

زری پروانه وار از پهلوی يك دسته می گذشت و در حاشيه دستهٌ ديگر می نشست و مانند هميشه غافل بود كه ديگران چون پشه ای مزاحم از گروهی به گروهی پاسش می دهند.

صدای كشدارش باز از نزديك برخاست: «وای! وای! بچه ها - من پاريس نبودم. ممكن بود خبر نشم. خب شماها چرا فوری به من زنگ نزدين؟ من كه بايد قبل از همه خبر می شدم.»

روی سخنش با فريبرز و خسرو بود.

خسرو گفت، «چيو خبر بديم؟ همه خبرو از تلويزيون گرفتن ديگه.»

زری به اعتراض گفت، «آخه من كه اينجا نبودم.»

فريبرز گفت، «خبر كه همه جای دنيا پخش شد. حتی تو اون ده كوره ای كه ...» حرفش را درز گرفت و تقريباً به پرخاش اضافه كرد: «هر كی ميخواس خبرو دست اول بگيره باس به سفارت جمهوری اسلامی رجوع می كرد يا به اون سه تا ...» باز ته حرفش را خورد.

زری پرخاش فريبرز را نشنيده گرفت و با حركات پر ناز سر و دستش حالی كرد كه چون تلويزيون انجام وظيفه كرده است گناهان «بچه ها» را نديده می گيرد و به جای گله از بی خبری به ارائهٌ خبرهايي كه داشت پرداخت:

«&