يخچال
و گاو صندوق
مسافری
كه انتظارش را
داشتم، چهار
روز بعد از
مرگ خمينی
رسيد. من روز
قبل مراسم
تشيع جنازهٌ
خمينی را از
كانال های
مختلف
تلويزيون
ديده بودم و
هنوز از نكبت
آن دل آشوبه
داشتم.
پرسيدم،
«اين جمعیت
باز از كجا
جوشيده بود؟
همه مغز خر
خوردن يا از
مرده اشم میترسن؟»
گفت،
«همچی جمعیتی
نبود. يه مشت
عمله اكرهٌ
خودشون، يه
مشت مستضعف
شهرستونی، يه
مشتم از همونایی
كه مغز خر
خوردن. ديگه
كسی نبود.»
«اينجا
كه گفتن چند
ميليون در
مراسم شركت
داشتن.»
«گه
خوردن!
شعورم خوب
چيزيه. فقط
بذار يه حساب
سر دستی برات
بكنم. از مصلا
تا بهشت زهرا
حدود سی
كيلومتره،
عرض خيابونم،
اگه خيلی گل و
گشاد حساب
كنيم، هيجده
متره ـ خيلی
گل و گشاد ... »
ذهن
من در مسير
ديگری به راه
افتاد:
مصلا كجاست؟
تهران امروز
چه شكلی دارد؟
در آن شهر بی
زن، بی رنگ، بی
روح همهٌ
جاده ها به
بهشت زهرا ختم
می شود؟ - و
چند لحظه از
محاسبه غافل
ماندم.
«...
خلاصه اش حد
اكثر چار صد
پونصد هزار
نفر ... »
«مگه
كمه؟»
«گفتم
اين گنجايش كل
مسيره -
اگه پر پر بشه
و جمعیت كيپ
كيپ باشه - كه
نه پر بود و نه
كيپ. به هر حال
از ميليون خبری
نبود. ميليون
كدومه؟ ای
بابا، ميليون
اون شب رفت
شمال!»
با ذوق
پرسيدم، «راست
ميگی؟»
در
واقع سؤالم
حكم تأئيد را
داشت. آدم وقتی
خودش شاهد عينی
قضايا نيست،
حرف هایی را
كه دوست دارد
بشنود، زود
باور می كند.
«جون
تو. اصلاً تا
خبر مرگ خمينی
پخش شد، سيل
جماعت بود كه
به طرف دريا
راه افتاد.
مردم رفتن
اونجا كه يه
عرق سيری بخورن
و مرگ فرخنده
رو جشن بگيرن.
تعداد كسانی
كه برای تفريح
رفتن ماه عسل
قابل مقايسه
با اونایی كه
به خاطر آش و
آبگوشت رفتن
عزا نبود.»
«آش
و آبگوشت؟»
با بی
حوصلگی از پرت
بودن من از
مرحله ، گفت،
«آره ديگه - به
همهٌ اونایی
كه بار زده
بودن و از اين
جا و اون جا آورده
بودن وعدهٌ
چند شب چلوی
چرب داده
بودن. احمد
آقا كه لابد
از جيب ملت غيور
تا چله اش پلو
خورش تخس
ميكنه!»
به
دنبال فكری كه
مرا لحظه ای
به تهران
برگردانده
بود، پرسيدم،
« شهر خيلی عوض
شده؟»
انتظار
جواب دقيق
نداشتم. همهٌ
مسافرانی كه
از ايران می آيند
فقط از دو چيز
با حرارت و به
جزئيات حرف می زنند:
گرانی سرسام
آور و بازار
ارز. از قيمت
تخم مرغ و كره
شروع می كنند
و به نواسانات
دلار ختم.
معمولاً سؤال
در زمينه های
ديگر به
نظرشان بی اهمیت
جلوه می كند،
حتی نا معقول
و اگر جوابی
بگيرد كلی
است.
«توپخونه
شده مركز پخش
سيگار. سيگار
بسته ای ... »
«از
ميدون فردوسی
تا اواسط نادری
پاتوق قاچاق
فروشای ارزه.
گل هم تپيدن
با بسته بسته
اسكناس. فرانك
فرانسه، مارك
آلمان، پوند
انگليس، ولی
از همه بيشتر
دلار امريكا.
اين روزا هر
دلار ... «
«
همه ناراضين.
همه همه. راه
ميرن و فحش
ميدن. رو درواسی
رو گذاشتن
كنار ... »
«مجاهدين
از آخوندام
منفورترن ... »
بعد
از اين حرف ها
كه همهٌ
مسافرين گذرا
به گوش
تبعيديان
ساكن می رسانند،
مسافر من به
موضوع مورد
توجه همگان برگشت:
«پارسال كه بر
می گشتم فقط
صد، صد و
پنجاه فرانكی
همرام بود. تو
فرودگاه يكی
از مأمورا ازم
پرسيد:
ارز خارجی چی
داری؟ با
سرافرازی
گفتم:
هيچی -
حدود صد فرانك
فرانسه. از
خانمی كه پشت
سر من بود
پرسيد. خانمه
گفت:
پنجاه و هفت
هزار دلار! سرم
سوت زد.
نميدونم چرا
فكر كردم بايد
يه طوری به
زنك حالی كنم
كه قضيه رو
ماست مالی
كنه، ولی
مأمور گمرك
منو با تحقير
هل داد جلو و
گفت:
آقا رد شو. و به
خانمه با
احترامات
فائقه گفت: شما
از اين ور طرف
تشريف بيارين!
خلاصه دلار
همه جا مشكل
گشاست و اين
روزا پول رسمی
جمهوری
اسلاميه - اگه
نميدونستی
بدون!»
اين
را می دانستم
و بيشتر در كش
و قوس آن بودم
كه تهران آشنا
را از ورای حرف ها
و توصيف ها و
اسم های نا
آشنایی كه می شنيدم
دوباره پيدا
كنم.
مسافر
هنوز سرگرم
صحبت بود:
...
راستی يه چيزی
برات بگم بخندی.»
برای
پنهان كردن
غمم از اينكه
ديگر قادر
نبودم شهری را
كه در آن بزرگ
شده ام مجسم
كنم، با خنده
گفتم، «اگه
داستان
آكواريوم
منتظريه نگو.
شنيدم.»
«نه،
نه -
اين از اون
شوخيایی نيست
كه مردم ساخته
باشن. برای
خودم پيش
اومد.»
«خب
پس بگو.»
«صبحی
كه خمينی مرد،
من يه تاكسی
گرفتم كه برم
دنبال كارام -
همين ته
موندهٌ كارای
سفرم. شوفر
تاكسی ازم
پرسيد:
باز چی شده
اين راديو
امروز همه اش
قرآن پخش ميكنه؟
گفتم:
ارتحال آقا! گفت: اِ ! به
اين زودی؟ ما
تازه می خواستيم
بريم ختنه
سورونش!»
غش
غش خنده ام
بلند شد. ولی
بيشتر به
كلمهٌ
«ارتحال» می خنديدم
تا «ختنه
سوران» خمينی.
«مردم
همهٌ اينا رو
دست ميندازن.
فحشایی كه از
صب تا شب به
اينا ميدن
بايد بشنوی.
گفتم كه، رودرواسی
رو بوسيدن و
كنار گذاشتن.»
گفتم،
«فايده اش
چيه؟ وقتی
خمينی می ميره
باز همه راه
ميفتن ميرن
تشييع ... »
حرفم
ر ا با خلق تنگی
بريد:
«بابا گفتم كه
تشييع جنازه
خبری نبود.
همون يه مشت
مستضعف معروف
بودن كه اين دفعه
از شهرستونا
آورده بودن - سفر
مجانی و مختصری
پول تو جيبی.
خيليشونو از
طرفای
بلوچستان
اونورا بار
زده بودن. يه
شبه قيمت ترياك
قاچاق در پایتخت
سقوط آزاد كرد!
همهٌ
عزاداران
محترم از آن
حوالی ترياك
خيز با خودشون
لول های فرد
اعلا بود كه
آورده بودن!»
از
لحن صدای
مسافر بی
اختيار نيشم
باز شد.
«خوداشون
خوب ميدونن
مردم از مرگ
خمينی چه ذوقی
كردن -
اين دو سه شبه
هر كی رو
گرفتن به
بهانهٌ اينكه
مشروب خورده
شلاقش زدن.
بيشتر از
ترسشون كه
مبادا كار ذوق
و شوق مردم
بالا بگيره.
اين آخرا شلاق
ملاق كم شده
بود، يعنی
كمتر شده بود.»
پرسيدم،
«ميگن ريش و
كفن خمينی رو
يه عده كندن و
بردن -
راسته؟»
«آره،
من خودم يكی
رو ديدم كه يه
مشت پشم و يه
تيكه كرباس
نشونم داد و
گفت:
مال آقاس، محض
تبرك!
دروغم نمی گفت.»
«محض
تبرك؟!»
من تصور می كردم
كندن ريش و
ريش كردن كفن
از بروزات
كينه است.
دوست
مسافر، درست
مثل اينكه
فكرم را
خوانده باشد،
گفت، «مرده و
زنده اش اگه
دست دشمنانشم
افتاده بود،
درست همين
كارا رو باهش
ميكردن - لت و
پارش ميكردن.
نميدونم چند
دفعه نعشش افتاد
زمين.»
«يكدفعه
اشو ما اينجا
ديديم.»
«نه
بابا چند دفعه
افتاد.» و بعد
با لبخند
اضافه كرد: «من
يه آشنایی
دارم كه كم و
بيش مذهبيه،
اما با خمينی
از همون اولش
خيلی بد بود.
خيليم لفظ قلم
حرف ميزنه.
اوايل كار می گفت: اين
مرد -
يعنی خمينی -
مسلمان نيست.
اگه كسی می پرسيد
چرا؟ جواب می داد:
مختون نيست
آقا!
ميگفتن: از
كجا ميدونين؟
می گفت: آن را
هم كسانی
هستند كه
بدانند!» بعد
به صدای بلند
خنديد و ادامه
داد:
«بعد از روز
كفن و دفن
خيليا میتونن
مدعی بشن از
جمله كسانی
هستند كه می دانند!»
تجسم
صحنه آنقدر
چندش آور بود
كه خنده راحت
از گلويم
بيرون نريخت.
«ناطق
نوری
عمامه اشو وا
كرد و برای
ستر عورت دور
خمينی پيچيد.
با هلی كوپتر
بردنش كه
دوباره غسلش
بدن -
اينقدر برای
چال كردنش هول
بودن كه هيچ
معلوم نيست
داده باشن.
تلقين كه
مسلمه گفته
نشد -
همه شاهد
بودن. بالأخره
هم گذاشتنش تو
يه قوطی آهنی - يه
چيزی مثل گاو
صندق ... «
«ارتحال»،
«ستر عورت»،
«غسل»، «مختون»،
«تلقين» - همه
كلماتی بود كه
در اين چند
سال وارد
واژگان مسافر
شده بود. خودش
آگاه بود؟ نمی دانستم.
سؤالی هم
نكردم كه بقيه
ماجرا را
بگويد.
«...
گلپايگانی رو
چند تا حزب
اللهی
ميخواستن
بكشن چون بالا
سر خمينی نُه
دفعه گفت:
عفوك!»
«عفوك؟!» يك
لغت ديگر هم
به لغتنامهٌ
جديد و
روزمره اضافه
شد.
«آره
-
آخه زبون بسه
معصوم معصوم
بود!
لازم نبود كسی
براش طلب
مغفرت كنه! اين
فيلمارم
اينجا نشون
دادن؟»
«نه
بابا -
اينجا فقط
خمينی رو زير
يه سرپوش
شيشه ای ...»
«به!
اينو برات
نگفتم. سر پوش
شيشه ای چيه؟
اختيار دارين.
يخچال بود! از
اون يخچالایی
كه پايين
پيشخون اغذيه
فروشياست. ميگی
نه؟ ماركشم
زاگرُس بود.
اول گذاشتنش
تو زاگرس و
زاگرسم گذاشتن
ته يه كاميون
قصابی. جون تو
والله. چون
يخچال گنده
بود تو ماشين
نعش كش جا نمی شد.
محشر خری بود.
امت كه جمع
شد، يكی از
تعزيه گردونا
هی مرتب تو
بلندگو می گفت: ای
مسلمونا كه به
آخرين ديدار
امامتون
آمدين. مواظب جيباتون
باشين!
برادران ـ
مواظب باشين!»
خندهٌ
من چنان پر
صدا بود كه
رشتهٌ كلام
مسافر يك لحظه
بريده شد.
«تعزيه
گردون اصلی
عين عزرائيل
بود -
مخصوصاً صداش.
می گفت: امروز
بين ملائك
زمينی و آسمانی
جنگه!
و هر دفعه از
فرشتهٌ مرگ
حرف زد، يه هلی
كوپتر نشست
زمين و سر و
كلهٌ يكی از
زعمای قوم از
توش و از لا به
لای گرد و خاكی
كه بلند شده
بود در اومد و
يه دالی كرد و
باز هلی كوپتر
بلند شد - با
گرد و خاك
بيشتر. اونوقت
عزرائيل می گفت: چی می بينم؟
دنياتيره و
تاره!
لحظهٌ بدبختی
رسيده!
دنيا آخر شده!
...
خلاصه اش
كنم، ده
دفعه ای هلی
كوپترها
اومدن و رفتن
و هيچ كسم از
هيچ كدومش پياده
نشد. تا آخر
كار چندتا هلی
كوپتر با هم
نشست. رفسنجانی
با ترس و لرز
از يكيش اومد
پايين. با قدم
دو خودشو به
گودال رسوند و
با وحشت اينور
و انورو نگا
كرد و با
كله اش به
عمله جات ندا
داد كارو تموم
كنن. خاك قبرو
مردم چپاول
كرده بودن،
فقط خشتا
مونده بود.
گاو صندقو
گذاشتن تو
چاله، خشتارم
ريختن روش و
قال قضيه رو
كندن.»
خمينی
گفته بود: «من
خون و جان
ناقابل خويش
را برای ادای
واجب حق و
فريضهٌ دفاع
از مسلمانان
آماده نموده ام
و در انتظار
فوز عظيم
شهادتم»! و
تمام كوشش اش
را كرد كه
شهيد نشود، در
پناه فوج های
نگهبان و
شيشه های ضد
گلوله. در
بستر مرد، در
مرز نود سالگی
و بعد از آنكه
«پاره های
جگر»ش تكه تكه
شدند و
«فرزندان معنوی»اش
دانه دانه
معدوم يا فراری.
جسدش به زير
دست و پا
افتاد، در
يخچال اغذيه فروشان
گذاشتندش، با
كاميون
قصابان حملش
كردند، به گاو
صندوقی نقل
مكانش دادند،
موی ريش و
پارچهٌ كفن و
خاك گورش را
به تاراج بردند.
هيچ صاحب نامی
در مراسم حضور
نداشت، هيچ
دولتی سفيری
روانه نكرد،
هيچ غمی در
فضا حس نمی شد - به
جای هوا، صدای
فلزی قاری بود
و جنون
مريدان.
بعد
از آنكه دوست
مسافر تركم
گفت ، به اين
همه فكر كردم
و به ده سال
گذشته -
پرده هایی از
«شهر فرنگ»،
رنگ ها و
شكل هایی در
«فانوس خيال
گردان».