سه
يار نديم...
انتصاب
ذوالفنون به
رياست گروه
جوانان، به
اصرار و با
اعمال نفوذ
نيرومند، حكم
تير خلاص
سازمان را
داشت. بچه ها،
«ها» و نه» و صدای
صد و سی رگه و
استدلال های
بی سر و ته و
طرح های
توطئه آميز و
بی عاقبت او
را تا آنجا
تحمل كردند كه
طاقتشان طاق
شد و بعد دانه
دانه و دسته
دسته پی كار و
زندگی را
گرفتند و به
گوشه ای از
چهار گوشهٌ
جهان پراكنده
شدند -
بی شك با اين
آرزو كه روزی
ايران، ايران
شود و آنها به
خدمتش
بشتابند.
شايد
گروه
بازماندگان
در پاريس قوام
و دوام بيشتری
پيدا می كرد
اگر ذوالفنون
با دستياری
قابيل و
پشتيبانی
نيرومند آن
انتخابات
قلابی را برای
وارد كردن آن
سه الدنگ به
شورا به راه
نمی انداخت.
اعضاء
شورا همه
منتخبين خود
خان بودند،
سوای
نمايندگان
سازمان
جوانان كه به
جای آنكه مثل
ديگران دعوت
به همكاری
شوند،
برايشان
انتخاباتی با
دوز و كلك در
نظر گرفته شد.
نيرومند
و شركا، اول
چند نفری از
پايه گذاران
سازمان را از
حق رأی دادن و
گرفتن محروم
كردند -
با اين بهانه
كه ديگر
سن شان اقتضای
«جوانی»
ندارد، و بعد
معيارهایی از
قبيل قدمت و
سابقهٌ كار و
فعاليت را برای
نامزدی به
نمايندگی
مردود
شناختند ، و
در آخر كار هم
به روال آشنا و
ناخجستهٌ
گذشته ها،
عمله جات
«جوان» را در كاميونی
بار زدند و در
روز انتخابات
به دفتر
سازمان بردند.
در نتيجه آن
سه دراز و
كوتاه و ميان
بالا، كه مايه
رشك اعلان
تجاری «بدو
بدو بريم
جنرال مد»
بودند، از
صندوق سر در آوردند
و دوان دوان
خود را به
شورا رساندند.
نه هرگز اين
سه در جلسات
به مسائل
جوانان پرداختند
-
شايد از اين
رو كه جوانی
را زود و
ارزان فروخته
بودند، نه
يكبار از دادن
رأی به
نيرومند و
همدستان سر
پيچيدند - بی
شك چون اين
شرط را برای
شورا نشينی
پذيرفته
بودند.
اصولاَ
حضور در شورا
چه مزيتی به
شمار می آمد و
بی برنامگی
قابيل و
ذوالفنون و
نيرومند چرا
نياز به
اكثريت آراء
داشت، از
مجهولاتی بود
كه من هرگز به
كشفش نائل
نشدم. اينقدر
می دانم كه از
اين تقلب،
ذوالفنون
مفتخر بود، قابيل
پيروزمند و
نيرومند
خوشنود. و
نتيجهٌ «حسابگری ها
و شگردهای
سياسی» از اين
دست به قيمت
جان آخری تمام
شد و بی آبرویی
آن دو ديگر و
فاجعهٌ خان.
به
هر حال
انتخابات آب
سردی بود كه
بر آتش گرم
سازمان ريخته
شد. شراره ای
كه از آن به
عمر جرقه ای
باقی ماند،
كلاسی بود كه
با تجمع آنهایی
كه از دادن رأی
محروم شده
بودند و
ديگرانی كه
سزاوار
نمايندگی
بودند و
انتخاب نشده
بودند، تشكيل
شد به منظور
آموختن انگليسی
و گرفتن درس
فارسی و تمرين
بحث سياسی -
هفته ای
يكبار روزهای
يكشنبه. اين
كلاس هم دوامی
نداشت، چون
درِ دفاتر
متعدد دانه
دانه بر روی
معلم و
شاگردان بسته
شد.
درِ
دفتر نيرومند
كه طبيعتاً از
آغاز بر روی
اين گروه بسته
بود.
در
دفتر «راسپای»
آغا محمد خان
تجدد با چند
«عرض كنم
خدمتتون»،
توضيح داد كه:
«يكشنبه ها
دفتر بسته ست
جانم.»
زری
صدا شوكولات
كشی، با
قميش هایی كه
حتی برازندهٌ
زنان زيبا هم
نبود، اضافه
كرد:
«وای وای!
اينقد بچه های
ما اينجا همهٌ
هفته رو كار
ميكنن كه
هيچكدوم نای
اينو ندارن كه
يكشنبه رم
بيان كشيك.»
سليمان،
كه كلاس های
هفتگی برايش
اهميت حياتی
پيدا كرده بود
و به علاوه هر
كسی را
شايستهٌ ورود
به آن نمی دانست،
گفت، «نخير،
درسته، بعله.
هيچ كس نگفت از
بچه های دفتر
كسی
يكشنبه ها
بياد كلاس.
اينا كه ريخت
كلاس ما نيستن! ما
خودمون
ميايم.»
آقای
تجدد گفت، «كی
درو باز كنه؟
عرض كنم
خدمتتون، عملی
نيست جانم.»
و زری،
با كرشمه هایی
كه هميشه خسرو
را به خنده ای
می انداخت كه
واگير داشت،
تأئيد كرد كه: «به
جان مامان
نميشه. اگه می شد
كه ...»
غلامعلی
خان، بعد از
آنكه چند جلسه
را در دفتر
راديو تحمل
كرد، روزی با
خس خس سينه گفت،
«اينجا كه
مكتب خونه
نيست شماها
جمع شين و الف
دو زبر اَن و
دو زير اِن و
دو پيش اُن
ياد بگيرين! سر و
صداتون كار ما
رو مختل
ميكنه.» هيجان
و خنده و خشم،
هميشه صدای
غلامعلی خان
را تبديل به
خس خس می كرد و
اين بار خس خس
خشمانه بود.
اينجا
هم سليمان به
دفاع از ناموس
كلاس پرداخت: «به!
ماشالا آقا،
دس شما درد
نكنه!
اِن و اون
چيه؟ اينجور
درسا كه مال
خدا اوّليه!» و با
سربلندی و
غرور اضافه
كرد:
«ما داريم تو
قسمت فارسی
سعدی ميخونيم
آقا.»
دشمنی
غلامعلی خان
با سعدی، شبيه
پدر كشتگی
توده ای ها
با شيخ اجل
بود، و هيچ
معلوم نبود
اين خصومت از
كجا آب می خورد،
چون خودش با
چپ روها وجه
شبهی نداشت،
به علاوه ادعای
شعر شناسی هم
داشت -
به هر حال
سليمان از اين
عداوت به كلی
بی خبر بود.
غلامعلی
خان با تحقير
تمام و خس خس
شديدتر سينه
گفت، «سعدی؟! اَه ! اون
مرتيكهٌ پدر
سوختهٌ بچه
باز!»
غلامعلی
خان وقتی غضب
می كرد، لبش
از هميشه
آويزان تر می نمود.
اصولاً در حال
معمول هم به
نظر می آمد كه
سر بر تن و
دهان بر صورت
و بازوها بر
بدن سنگينی می كند
و همراه ديگر
اعضاء در پی
اثبات قانون
«نيوتن» جذب
قوهٌ مغناطيسی
زمين شده است.
سليمان
خشم گرفتن
غلامعلی خان را
با تعجب و
نگرانی دنبال
كرد و بابك با
قيافه ای جدی
و واژگان
پيرمردانه اش
خطاب به
غلامعلی خان
گفت،
«اميدوارم سعدی
نسبت به
جنابعالی
اسائهٌ ادبی
نكرده باشه!» و
بعد هم بر
سبيل پند به
سليمان توصيه
كرد:
«دفعهٌ ديگه
به غلامعلی
خان مژده بده
كه قراره قاآنی
و منوچهری
بخونيم.»
آخرين
گذار كلاس به
دفتر مالكی
افتاد و دائر
بود تا روزی
كه به تصويب
اعضاء دستهٌ
«هپول ماخ» و
پيشقدمی لطف
آبادی و پسرش
و بدون كمترين
اخطار قبلی،
مالكی كليد و
كلون در را
عوض كرد و كل
كلاس را ويلان
و سر گردان
ميان خيابان
گذاشت. در
آنجا كار حتی
به صحبت حضوری
و توضيح شفاهی
هم نرسيد.
فريبرز
گفت، «شيطون
ميگه درو
بشكنيم بريم
تو!»
بهرام
گفت، «من
ميدونستم اين
پيرمرد خنگ و
خرفته، اما
فكر نمی كردم
بی شرفم باشه.»
خسرو
تصديق كرد: «عجب
رذليه!
تازه تظاهرم
ميكنه كه هوای
ما جوونا رو
داره!
ما رو باش كه
نشستيم و چند
خط از اون
تئوری گند
بُنه اشو
خونديم!
بابكُ بگو كه
همه اشو خوند!»
بابك،
كه منقلب
بودنش فقط از
صورت گل
انداخته و
پره های باز
بينی اش پيدا
بود، به
مؤاخذه از همه
پرسيد:
«مگه اين دكتر
بزمی چند ماه
پيش نگفت مالكی
چند هفتهٌ
ديگه بيشتر
عمر نميكنه؟»
خسرو،
كه عصبانيت به
صدايش هم
سرايت كرده
بود، جواب داد: «برو
بابا!
اين بزميم هيچ
چی سرش نميشه.
راجع به
خيرانديشم
همين وعده رو
داده بود كه
از همهٌ ما سر
و مر گنده تره! برو
بابا!»
فريبرز،
كه هنوز مايل
بود دری يا
پنجره ای را
بشكند، گفت،
«اون لطف آبادی
ديگه گه كيو
ميخوره؟! اين
دفعه اگه از
تخم مرغ پخته
حرف بزنه، همه
رو چنان يه جا
می كنم تو هر چی
نه بدترش كه
چشاش از اون
وقتيم كه تو
خزينه می شاشيد
گردتر شه.»
سليمان،
كه بيشتر ماتم
زده بود تا
خشمگين، گفت،
«اون لطف آبادی
كه گه زيادی
ميخوره. هيچ
كيم نيس بهش
بگه آخه كسی
كه نميتونه گه
بخوره، گه
خورده گه
ميخوره! حرصی
بود كه چرا ما
پسرشو تو كلاس
راه نداديم.
گروه خون پسره
دسش نيس!»
بهرام
با عصبانيت
ادای لبخند
ابلهانهٌ پسر
لطف آبادی را
در آورد و
شبيه او گشاد
گشاد راه رفت،
و همانطور كه
عادت پسر لطف
آبادی بود،
دستش را از
پشت به ميان
پاها آورد و
بيضه ها را در
شلوار جا به
جا كرد و بعد
گفت، «ما
نتونستيم به
اين پسرهٌ
خرفت ياد بديم
كه تخمش
جلوشه، درم
نميره و لازم
نكرده كه هر دفعه
غافلگيرش كنه! تو
كلاس چی می
خواست ياد
بگيره؟ حمالُ
برديمش
رستوران ژاپنی،
به جای اينكه
با حولهٌ
نمدار دشتشو
پاك كنه، صورت
و گردنشو شست! بی
شعور!»
خسرو
تصوير را كامل
كرد:
«بهش گفتيم: پس
يه باره زير
بغلتم ليف بزن
ديگه!»
به
قهوه خانهٌ
دفتر مالكی
رسيديم، در
كوچهٌ «فونداری»
[Fondary]،
كه پاتق لشوش
محله بود و
يكشنبه ها
باز، و جنجال
تيله بازانش
تصور هر گونه
گفتگوی آرامی
را در آن ناممكن
می ساخت. در
آنجا هم
فحش های آب
نكشيده ای
نثار صاحب
دفتر و همپالكی هايش
شد كه بر سرعت
چكاچك
تيله ها و
هياهوی
بازيگران «فلیپر»
[Flipper]
پيشی می گرفت.
تا وقتی كه در
بچه ها نفس
بود، مسابقه
هم ادامه
داشت. بخارها
كه سر رفت،
امكانات
ادامهٌ كلاس
مورد بررسی
قرار گرفت و
بالأخره اين
نتيجه به دست
آمد كه فاتحه اش
همان روز و
همان جا
خوانده شده
است.
ديگر
حرفی نمانده
بود بزنيم.
بچه ها با
خمودگی و خستگی
تك تك يا دو به
دو قهوه خانه
را ترك گفتند.
من و بابك و
سليمان
مانديم - از
ديد تعزيه
گردانان: سه
طفلان مسلم؛ و
به چشم حافظ
شناسان: سه
تنها رو، سه
سرگردان، سه بی
كس.