مادران و دختران

 

کتاب چهارم: حدیث نفس مهراولیا

مادران و دختران

 

کتاب چهارم

 

حدیث نفس مهراولیا

 

 

مهشید امیرشاهی

 

انتشارات فردوسی

Box 45095

1040 30 Stockholm

Sweden

TEL : +46 8 323080, FAX : +46 8 344660

www.ferdosi.com

info@ferdosi.com

 

 

مهشید امیرشاهی

مادران و دختران، کتاب چهارم: حدیث نفس مهراولیا

کلیۀ حقوق این کتاب اعم از نقل یا ترجمه یا اقتباس یا هر نوع بهره برداری رسانه ای (چاپی و تصویری و صوتی) منحصر است به مهشید امیرشاهی

 

چاپ اول 2009 استکهلم 1000 نسخه

شابک ISBN 978-91-977241-3-5

 

چاپخانه آرش

 

Copyright Mahshid Amirshahy


 

 

تقدیم به مهوش

مام کتایون دخت مولود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصـــــــــــل اول

 

 

 

 

 

از پنجرۀ آشپزخانه شاخه های لخت تک درخت ارغوان دیده می شد. مهراولیا پلوپز برقی را به راه انداخت و در حین نوازش شیپی گربۀ سربی رنگ خانه در بارۀ درخت فکر کرد:

حالا که زمستان است ولی بهار هم خیال نکن به گل بنشیند.

 

و به یاد اقاقیایی افتاد که به هنگام اجارۀ این بالا خانه در جای ارغوان کنونی استوار ایستاده بود و سال های سال خوشه خوشه گل می داد. خانه را محض آن درخت گرفت و احتمالاً به خاطر صاحبخانه که شباهتکی به پدرش سردار مفخم داشت پنجاه سال پیش.

پنجاه سال شد؟ عجب عمر می گذرد! یاد ایام جوانی جگرم خون می کرد/ خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد. کاش نسیان یکباره می آمد کم کم چرا؟ مرور خاطرات که این روزها هیچ جز حسرت و حرمان نیست.

 

زمان به اقتضای طبیعتش می گذشت گرچه احساس مهراولیا این بود که گذر زمان نه همیشه ضربی یکنواخت داشته است و نه هرگز آهنگی یکسان.

دوران کودکی کجا زمان برای گذشتن شتاب داشت؟ هر روزش سالی بود. من شتاب داشتم که زودتر بزرگ شوم. از ده سالگی به یازده و از یازده به دوازده سالگی مگر تمام می شد! همۀ عمر بود. یعنی می شود هجده ساله شد؟! اووو حالا کو!... جوانی هم گویا همه اش در بیست سالگی خلاصه شد. بیست سالگی چندین سال بود نه یک سال... بچه ها که یکی بعد دیگری آمدند دیگر سال نبود که می گذشت، بچه ها بودند که بزرگ می شدند روزی یک وجب! به روال رستم دستان!... از سی تا چهل هر سالش سال بود، هر ماهش حساب می شد، هر روزش رو به پیری داشت. چهل سالگی و پیری؟! فقط نادانی سی سالگی چنین حکم می کند! وگر نه چهل عین جوانی است. آخ که اگر برمی گشت! آخ! ز حسرت جوانی به تو باز ناید/ چرا ژاژ خایی، چرا گربه شانی؟ نخیر باز ناید، پس چرا ژاژ خایی! گذشت و دیگر هم بر نمی گردد. اما عجب گذشت! از پنجاه سالگی به این سو چون برق و باد! به یک چشم بر هم زدن! حالا نوه ها ماشاءالله هر کدام پا زمین سر آسمان! جز طفلک برزو، همه صاحب سر و سامان... ولی انگار همین دیروز بود که برای اجارۀ این خانه آمدم!

 

خانه پنج طبقه بود و متعلق به خانوادۀ "گُسلَن"، از زمینداران نرماندی: طبقۀ هم کف دو مغازه و طبقۀ آخر تک اطاق های زیر شیروانی و دیگر طبقات هر کدام شامل دو آپارتمان قرینه.