خانه

 

یک

 

عجله کنید! برای من دولت تشکیل دهید!

 

طی آن دو ماهی که دولت نظامی بر سر کار بود انقلاب همه گیر شد. رسانه­های خبری که می­توانست از آشوب در حین تدارک پرده بردارد زیر فشار دولت و تحت سانسور شدید قرار داشت. در این شرایط دو ماه هیچ روزنامه­ای در تهران منتشر نشد.

پادشاه، پس از نافرجام ماندن مأموریت صدیقی، برای اولین بار با من تماس گرفت. غروبی بود در کاخ نیاوران. در اینجا بار دیگر به صحنه­ای باز می­گردیم که این کتاب با آن آغاز شد. اولین جملات شاه چنین بود:

- شما را چه مدتی است ندیده­ام؟

جواب دادم:

- ٥٢ سال اعلیحضرت. این تاریخ باید قاعدتاً در خاطرتان باشد.

بله بدون شک در خاطرش بود:

تاریخ سقوط مصدق، یک ربع قرن پیش یا درست­تر بگویم دو ماه مانده به یک ربع قرن. ولی در زمانی چنین طولانی دو ماه چندان به حساب نمی­آید.

پادشاه به من گفت:

- شما جوان مانده­اید، در هر حال پیر نشده­اید.

من مراسم ادب را به جا آوردم و در کنار یک میز مستطیل بر دو صندلی روبروی هم نشستیم. گفتگو را شاه آغاز کرد:

- این پدیده­ٌ خمینی چه صیغه­ای است؟

منطقی بود که بخواهد بداند برداشت من از ظهور این عامل جدید در صحنهٌ سیاسی ایران چیست.

- بسیار ساده است اعلیحضرت. واکنش مردم است – یا لااقل یکی از واکنش­های متعدد آنهاست – در مقابل دولت­هایی که ما بارها از حضور اعلیحضرت تقاضا کرده بودیم از آنها پشتیبانی نفرمایند.

- یعنی چه؟

- بدون حمایت شما، هیچ کس این دولت­ها را تحمل نمی­کرد. قدرت معنوی اعلیحضرت در این مورد بسیار قابل ملاحظه بوده است، شما خود مسائل سیاسی را حل و فصل می­کردید و همین پشتوانهٌ دولت­ها می­شد.

پیامد این حرف سکوتی سنگین بود که من با این جمله شکستم:

- اعلیحضرت به من اجازه می­دهند مطلبی را عرض کنم؟ من اگر به زمستان زندگی نرسیده باشم بی­شک  پائیز عمر را آغاز کرده­ام. این تالاری که من در آن شرفیاب شده­ام حرف­های سراسر دروغ بسیار شنیده است. اعلیحضرت مایلند که من هم به روال گذشته رفتار کنم یا به من اجازه می­دهند که حقایق را، ولو تلخ، بیان کنم؟ اگر اعلیحضرت  تمایل به شنیدن حرف­های صادقانه ندارند من مرخص می­شوم. هر وقت احضارم بفرمائید در خدمت خواهم بود ولی همیشه به این منظور که افکارم را دربارهٌ آینده ایران صمیمانه بیان کنم.

پادشاه دستش را بلند کرد:

- خیر، حقایق را بگوئید!

گفتگوی ما هم مؤدبانه بود و هم نشان­های فراوان از صراحت داشت. شاه از من سئوال کرد:

- راجع به صدیقی چه فکر می­کنید؟

- صدیقی مردی است وطن­پرست، صاحب فکر و بسیار شریف. من در دولت مصدق با او همکاری داشتم – البته نه در همان رده. صدیقی استاد دانشگاه بوده است و به تقاضای خود حالا بازنشسته و در نتیجه آزاد است. اگر بتواند دولتی تشکیل دهد من حاضرم هر گونه کمکی که می­توانم به او بکنم.

به نظر می­آمد که اعلیحضرت پیشنهاد مرا با حسن قبول شنید، سپس از من پرسید:

- شما در تظاهراتی که این روزهای اخیر در خیابان­ها به راه افتاد، شرکت نکردید؟

- اعلیحضرت من نمی­توانم با جمعی که آرمان و مشی سیاسی­اش با آرمان و مشی سیاسی من منطبق نیست، بیامیزم و با آنها همصدا شوم. من به اصولی که برگزیده­ام پایبندم.

- پس چرا سنجابی رفته بود؟

- بهتر است اعلیحضرت از خود او این سئوال را بفرمایند. من از طرف او نمی­توانم جوابی بدهم فقط می­توانم بگویم خودم چرا در این تظاهرات شرکت نکردم.

تصور می­کنم که پادشاه به این نکته توجه داشت که من موضع خود را، علی­رغم فشارهایی که بر من وارد می­شد و علی­رغم حضور بسیاری از مردان سیاسی در آن راه­پیمایی، حفظ کرده بودم.

- من ترجیح دادم در خانه بمانم.

- کجا زندگی می­کنید؟

- زیاد از اینجا دور نیستم. حدود یک کیلومتری کاخ.

- وقتی به وجودتان نیاز بود، به شما اطلاع خواهم داد.

 

آیا هنوز می­شد گفت که دولت ازهاری تسلطی بر اوضاع دارد؟ بی­نظمی به تمام خیابان­ها سرایت کرده بود. ارتشبد بستری بود و پادشاه در مقابل فشار مردم کوچه و بازار خود را تنها می­دید. با این همه دفع­الوقت می­کرد. در انتظار چه بود؟ به ظن قوی برایش مشکل بود پس از آن که سال­ها ما را نالایق و مزاحم خوانده بود، حالا دست نیاز به سمت ما دراز کند و آشکارا بگوید «من به شما محتاجم.»

 

ده روز بعد اعلیحضرت مرا دوباره به حضور طلبید. این ملاقات کوتاه­تر از قبلی بود و حدود 20 دقیقه به طول انجامید. پادشاه به من گفت:

- وقت تنگ است. به من بگوئید آیا حاضرید دولتی تشکیل بدهید؟

این بار حقیقتاً او را نگران می­دیدم. ولی آیا می­توانستم فقط به منظور رفع این نگرانی ناگهانی، پاسخ مثبت بدهم؟ من هم در آن زمان نیاز به تعمق داشتم. اوضاع سیاسی از دو ماه پیش به این طرف دستخوش تحولات مهمی شده بود. من حمایت کلی جبهه ملی را از دست داده بودم. فشار عمومی از حد و مرز قابل تحمل گذشته بود. حوادثی بسیار کوچک­تر از این­ها می­تواند آدمی را ناتوان سازد و زیر بار خود خرد کند و دچار دوار سر نماید. برای شنا کردن بر خلاف جهت، باید بسیار بر خود مسلط بود و تمام شهامت ممکن را گرد آورد – آن هم چه جریانی! چه سیلابی! چه خروشی!

- من در خدمت اعلیحضرتم، ولی لازم است که مسئله را با دقت بیشتر بررسی کنم. از طرفی شرایطی که فضای موجود تحمیل کرده مطرح است و از طرف دیگر اعتقادات شخصی من دربارهٌ شیوهٌ حکومت. اگر قرار است از کار من نتیجه­ای حاصل شود این واقعیت­ها باید با هم آشتی­پذیر باشند. به علاوه باید در فکر پیدا کردن همکارانی باشم. در این دوران تعداد افراد شریفی که مورد احترام و اعتماد مردم باشند زیاد نیست. محتمل است ناگزیر شوم از کسانی که چندان شهرتی ندارند ولی لااقل آلوده به مسائل مشکوک نیستند، دعوت به همکاری کنم.

پادشاه تصدیق کرد بعد حرف مرا قطع نمود و گفت:

- بله متوجهم، ولی وقت تنگ است.

- از اعلیحضرت تقاضای ده روز فرصت دارم.

- زیاد است.

- تصور نمی­کنم از این سریع­تر ممکن باشد – در هر حال نهایت کوششم را می­کنم.

وقتی کاخ را ترک گفتم، احساس کردم که مسئولیتی بسیار سنگین را بر عهده گرفته­ام. خاطرم هست که به خود گفتم: «آه، اگر اوضاع آرام بود و چرخ­ها می­گردید کجا کسی از تو می­خواست که کابینه تشکیل دهی.» چون برده­ای که در جنگ­های رومی وظیفه داشت مداوماُ به فرمانده فاتح خود یادآوری کند: «فراموش مکن که تو بشری» صدائی در گوش من زمزمه می­کرد: «پادشاه به تو رجوع کرده است، چون کس دیگری را ندارد.»

در این صورت می­شد گفت:

- «اگر چنین است، برود و نخست­وزیر دیگری از هر جا که می­خواهد بیابد. درست است که عدهٌ قابل ملاحظه­ای را به محک تجربه زده است، ولی از آن قبیل هنوز هم کسانی هستند که می­توان یکی پس از دیگری در بوتهٌ آزمایش قرارشان داد.»

ولی حقیقت این است که مسئله دیگر مسئلهٌ شخص شاه نبود، حتی مسئلهٌ قانون اساسی هم نبود، مسئله مسئلهٌ ایران بود – موجودیت ایران، برتر و والاتر از همه چیز!

پس قضیه روشن بود: باید دست به کار می­شدم، تا کسی نتواند روزی در تاریخ بنویسد که پس از 25 سال سنگ حقوق و اصول را بر سینه زدن، در لحظهٌ حساس جواب من این بود که «دیگر کار از کار گذشته است!» طبیبی که بر بالین محتضری می­رود و می­داند که بیمار نفس­های واپسین را می­کشد، باز در نجات او می­کوشد، آخرین شرارهٌ امید را در او می­دمد.

در هر حال جواب من برای محمد رضا شاه جای تردید باقی نگذاشت. قبل از آن که به من اجازه مرخصی دهد گفت:

- حال ازهاری خوب نیست، اگر قصد سفر دارد به او گذرنامه بدهید.

- من که در این زمینه اختیاری ندارم!

- نخست­وزیری وجود ندارد. دیگران هم همه نظامی­اند. قبول می­کنید که دستورات را تلفنی صادر کنید؟ من هم از این طرف دستور لازم را می­دهم که پرونده­های فوری در اختیار شما گذاشته شود و مطالب با شما مورد شور قرار گیرد.

این شتابزدگی به یک معنا مرا در مقابل عمل انجام شده قرار می­داد. هنوز هم می­توانستم بپذیرم یا رد کنم.

جوابی میان این دو را انتخاب کردم:

- اگر در مورد مسئله­ای حاد، مورد مشاوره قرار بگیرم، البته نظرم را خواهم داد.

حدود یک ساعت یا حداکثر یک ساعت و نیم بود به خانه باز گشته بودم، که شاه تلفن کرد:

- کابینه­تان را چه روزی می­توانید معرفی کنید تا من آن روز را در تقویم کاریم در نظر بگیرم.

تقویم پادشاه در آن فصل بسیار خالی بود، نه سفیری به حضور می­رسید و نه ملاقاتی وجود داشت.

- اعلیحضرت من قبل از ده روز نمی­توانم تاریخی معین کنم. عملاً غیرممکن است.

- بسیار خوب. کی می­آئید که شرایطتان را برای تشکیل دولت توضیح دهید.

- فردا.

با شتاب هر چه تمام­تر ده نفری را دعوت کردم و از آنها خواستم که تمام پیشنهادات و قطعنامه­هائی که ظرف سال گذشته در تجمعات و میتینگ­ها مورد بحث قرار گرفته است برایم گرد آوردند. پس از بررسی آنها به این نتیجه رسیدم که از زمان نخست وزیری آموزگار تا آن روز از گروه چپی­های تندرو گرفته تا سلطنت­طلبان، همه در ٧ مورد با هم توافق دارند. 

روال ساده­ای را در پیش گرفتم: آن ٧ مورد را به عنوان برنامهٌ کوتاه مدت دولتم انتخاب کردم. به این ترتیب می­خواستم با وفاداری و امانت، ارادهٌ مردم را به اجرا در آورم. در واقع این٧ مورد به ٥ تقلیل می­یافت و دو نکته دیگر را که با طرز کار دولت ارتباط پیدا می­کرد، خود به آنها افزودم.

آنچه مردم می­خواستند این­ها بود: اول آزادی مطبوعات که با اعتقادات شخصی و عمیق خود من هم بسیار منطبق بود. دوم انحلال ساواک. سوم آزاد کردن زندانیان سیاسی. چهارم انتقال بنیاد پهلوی به دولت. پنجم حذف کمیسیون شاهنشاهی که چون دولتی در دولت در تمام امور مداخله می­کرد.

دو شرط شخصی خودم از این قرار بود: انتخاب تمام وزرا منحصر به من باشد. از اعلیحضرت بخواهم که اگر امکانش وجود داشته باشد بپذیرند و سفری به خارج بکنند.

دربارهٌ این نکتهٌ آخر باید توضیحی بدهم: حدود دو ماه، حتی یک ماه و نیم قبل از این تاریخ، من چنین تقاضائی از پادشاه نمی­کردم. اما تب چنان بالا رفته بود و فضا چنان پریشان بود که من دور شدن شاه را لازم می­دیدم. از طرف دیگر اصرار داشتم که برای ادارهٌ مملکت، طبق اصولی که همیشه به آنها پایبند بوده­ام، دست باز داشته باشم. حضور اعلیحضرت  بدون شک مانع از اجرای این اصول می­شد. اگر موفق می­شدم نظمی نسبی در مملکت برقرار کنم پادشاه بلافاصله با دسیسه­های متعارف آن را بر هم می­زد، با این یا آن وزیر کابینه می­ساخت تا نظارت خود را بر مجریان امور دوباره به دست آورد. باز «تفرقه می­انداخت تا حکومت کند.» گرفتاری ایران این بود و گرفتاری شخص اعلیحضرت هم همین بود.

از آنجا که مصممم جز حقیقت نگویم، اقرار می­کنم که من این تقاضا را از روی میل و رضای باطن از شاه نکردم. وفاداری من نسبت به پادشاه به کمال بود، نه به دلیل علایق شخصی، بلکه به دلیل اینکه با اصولی که به آنها معتقدم و با یکرنگی ذاتی من منطبق بود. ولی بیش از هر چیز از دسیسه­ها هراس داشتم و می­دانستم که در هر حال از مصدق قوی­تر نیستم و او تا لحظه­ سقوطش با آنها دست بگریبان بود.

من با پیشنهادات هفتگانه به کاخ نیاوران رفتم. اعلیحضرت سر سازش داشت. ٥ پیشنهاد اول بدون بحث و حتی بدون اظهار نظر، مورد قبول قرار گرفت. در مورد انتخاب وزرا پادشاه گفت:

- شما فهرست اسامی وزرا را بدهید تا نظرم را بدهم.

من سر خم کردم. فهرست را نشان دادم، ولی اگر اعلیحضرت می­خواست آدم ناموجهی را در کابینه به من تحمیل کند، نمی­پذیرفتم.

بالأخره مسئلهٌ عزیمت او مطرح شد.

پادشاه به من گفت:

- من در نظر دارم که سفری بکنم. ولی فعلاً نمی­توانم از جزئیات آن حرفی بزنم. این کار را ظرف دو یا سه روز آینده خواهم کرد.

سرعت پذیرفتن پیشنهاد خروج از کشور از طرف شاه مرا به این فکر انداخت که آمریکائی­ها نیز به او همین توصیه را کرده­اند.  زمانی را که برای دادن جواب نهایی معین کرد، احتمالاً در رابطه با گفتگوهایی بود که با آنها داشت. خود پادشاه در «پاسخ به تاریخ»  می­نویسد که آمریکائی­ها هم مایل به دور شدن او از کشور بودند، و در آخر همین کتاب تأکید می­کند: «من از آمریکائی­ها هیچ چیز را دریغ نکردم.»

دلایل آنان حتماً با دلایل من متفاوت بود، آنها نقشه­ای دیگر در سر داشتند، ولی نقطه­نظرهامان در این مورد با هم تلاقی می­کرد و من ایرادی به این اتفاق نظر نداشتم.

بازگشت