٢
دولت
به عنوان آخرین
تیر ترکش
حالا،
بعد از گذشت
زمان، به نظرم
میرسد که وقتی
از سنجابی و
چند دوست و
دشمن قدیم
دعوت به عمل
آوردم که برای
مذاکره
دربارهٌ این
مسئله جمع شویم،
بیش از حد از
خود وسواس
اخلاقی نشان
دادم و اگر بتوان
گفت شرافت را
تا حد سادهلوحی
رعایت کردم.
به سنجابی
گفتم:
- چون شما
ده سال از من
مسنترید و من
هنوز فرصت
دارم حاضرم که
جای خود را به
شما واگذار
کنم.
میدانستم
که او مانع از
این شده است
که صدیقی با
پادشاه به
توافق برسد و
به هیچ قیمت
نمیخواهد که
کس دیگری در
تشکیل کابینه
موفق شود. معهذا مثل
همیشه با زبانی
چرب و نرم به
من جواب داد:
-
شاه نخواهد
رفت. ولی اگر
شما بتوانید
او را قانع کنید
که برود من با
اینکه شما
دولت را تشکیل
دهید موافقت
دارم.
این
موجود حیلهگر
کوشش داشت
تمام ورقهای
برنده را نزد
خود نگه دارد.
ولی متأسفانه
وقتی بازی به
آخر رسید، تکخالها روی
دستش باد کرد.
در
آن هنگام من
در حال شور و
مشورت برای
جمعآوری
١٢
همکار موجه
بودم. در حقیقت
نیاز به ٨١ نفر
بود، ولی
فهرست من به
١٢ ختم
میشد و برای این
کار دو دلیل
داشتم. اولاً
میخواستم
وزارت کشور را
خود بر عهده گیرم،
و از طرف دیگر
چون هنوز از
کنار آمدن با
بازرگان و
گروهش نومید
نبودم، صلاح
در این دیدم
که چند کرسی
وزارت را – به
خصوص
وزارتخانههائی
که نیاز به
کار فنی و
مهندسی داشت –
برای آنها نگه
دارم. این
وزارتخانهها
عبارت بودند
از: آبادانی و
مسکن، صنایع و
معادن، پست و
تلگراف. به این
ترتیب مجال
بود پس از
اقدامات اولیه
شخصیتهای جدیدی
را وارد دولت
کنم.
مهلتی
که مقرر شده
بود، به پایان
رسید و من با
فهرست آمادهام
به حضور شاه
رفتم. اولین
اسمی که نظر
او را گرفت
اسم وزیر دفاع
ارتشبد جم
بود.
جم
فارغالتحصیل سنسیر* Saint-Cyr بود، مردی
صاحب فرهنگ،
آشنا به چندین
زبان و اهل
کتاب. او درست
منطبق بر تصویری
بود که من برای
وزرایم در نظر
گرفته بودم.
به هیچ فسادی
آلوده نبود و
این شجاعت را
هم داشت که در
زمان فرماندهی
ستاد مشترک،
چند بار به
اعلیحضرت بگوید:
«خیر این طور نیست.»
در گذشته با
بعضی اقدامات
مخالفت کرده
بود و این
مخالفتها به
قیمت برکناریش
از کار تمام
شده بود. من
سوای تمام این
دلایل برای
دعوت او به
کابینهام،
دلایل دیگری
هم داشتم:
مطمئن بودم که
او برخلاف
سرهنگان یونانی
و یا آمریکای
جنوبی کودتاچی
نیست، از طرف
تمام ارتش و
حتی سران آن
با آغوش باز
پذیرفته میشود،
به علاوه میتواند
با کفایت و لیاقتی
که دارد کمکی
ذیقیمت برای
من باشد. جم در
دورهای همسر
خواهر شاه
بود. با خواهر
بزرگ پادشاه یعنی
والاحضرت شمس
ازدواج کرده
بود و پدرش در
دوران سلطنت
رضا شاه نخستوزیر
مملکت بود.
پادشاه
مرا با مختصری
بیاعتمادی
نگاه کرد و
گفت:
- جم
را شما از کجا
میشناسید؟
- اعلیحضرت
من او را چهل
سال پیش دیدهام
و از آن پس یک
بار دیگر در
سنوات اخیر در
ضیافتی به او
برخوردم. همین.
با او هیچ
تماس دیگری
نداشتهام. حتی
هنوز با او
تماس نگرفتهام
که بدانم آیا
این وزارت را
میپذیرد یا خیر.
-
اسباب
دردسرتان را
فراهم خواهد
کرد.
- چه
دردسری؟ یا این
مقام را میپذیرد
یا رد میکند.
اگر بپذیرد وزیری
خواهد بود چون
دیگر وزرا.
تصمیمات عمده
در هیئت دولت
گرفته خواهد
شد و اگر من با یکی
از آنها مخالف
باشم به مورد
اجرایش نخواهم
گذاشت. من
نقطه نظرم را
روشن میکنم،
کسی که از آن
ناراضی است
کابینه را ترک
میکند.
نام
فرمانده ستاد
مشترک، طبعاً
در فهرست من نبود.
ولی اهمیت و
حساسیت این
مقام به حدی
بود که پادشاه
مایل بود
بداند من آن
را به چه کسی
تفویض خواهم
کرد. قدر مسلم
این بود که این
مقام را خود
اشغال نمیکردم:
ازهاری در طول
نخستوزیریش
فرمانده ستاد
هم بود و
اسباب ریشخند
همه را فراهم
آورد.
- پس
جم فرمانده
ستاد را معین
خواهد کرد؟
من
با مؤدبانهترین
لحن از اعلیحضرت
خواستم که حل
این مسئله را
به خود من
واگذار کنند.
ولی در عین
حال، و به دلیل
حساسیتهای
موجود، نمیخواستم
شاه تصور کند:
«لابد میخواهند
علیه من اقدام
کنند!» به همین
دلیل اضافه
کردم:
- جم،
دو یا سه افسر
ارشد را پیشنهاد
خواهد کرد و
از میان آنها
من یکی را با
توافق خود اعلیحضرت
انتخاب میکنم.
نام
دومی که محمد
رضا شاه را به
تفکر واداشت،
نام وزیر امور
خارجه بود – یعنی
میرفندرسکی،
بهترین و
درخشانترین دیپلمات
ایرانی که من
ظرف این سی
سال شناختهام.
میرفندرسکی
علاوه بر
آشنائی و تسلطی
که بر سیاست
خارجی داشت،
چهار زبان میدانست.
در یکی از کابینههای
گذشته معاونت
وزارت امور
خارجه را بر
عهده داشت و
آخرین پستش
سفارت در مسکو
بود و شش سال
هم در این سمت
ماند.
او
هم با پادشاه
درگیریهایی پیدا
کرده بود. اعلیحضرت
ممکن بود فکر
کند که من قصد
دارم هیئت
دولت را
منحصراً از
افرادی تشکیل
دهم که تنها
وجه امتیازشان
این است که
روزی در مقابل
او ایستادگی
کردهاند.
تعداد کسانی
که این مشخصه
را داشتند در
هر حال زیاد
نبود و در آن
روزها این وجه
امتیاز میتوانست
محک بسیار خوبی
برای انتخاب
همکاران باشد
ولی از ذهن من
بسیار دور بود
که به این معیار
اکتفا کنم.
نظر من متوجه
صاحبان
استعداد بود
به این شرط که
هر کدام دارای
استقلال فکری
و شجاعت شخصی
هم باشند.
سابقهٌ
گرفتاریهای میرفندرسکی
به جنگ شش
روزه باز میگشت.
شوروی از شاه
اجازه خواسته
بود که هواپیماهایش
در راه رساندن
تجهیزات جنگی
به مصر از بخشی
از حریم هوایی
ایران بگذرد و
پادشاه هم پذیرفته
بود. سی هواپیما
از این مسیر
گذشته بود که
شاه از تصمیمش
عدول کرد:
- همینقدر
کافی است. اینها
مشغول جاسوسی
هستند!
اگر
بخواهیم به
عمق قضایا
نگاه کنیم میبینیم
که محمدرضا
شاه بار دیگر
بر سر دو راهی
قرار داشت، هم
میخواست به
مصر کمک کند و
هم نمیخواست
با لطف به روسها
آمریکاییها
را برنجاند.
- اعلیحضرت،
اگر اینها
قصد جاسوسی
داشتند تا به
حال به هدف رسیدهاند.
ولی در این
منطقه مسئلهای
که به درد
جاسوسان
بخورد نیست.
اگر حالا این
پل هوایی بریده
شود از یک طرف
خشم روسیه
برانگیخته
خواهد شد و از
طرف دیگر مصر
از دریافت
مواد مورد نیاز
محروم خواهد
ماند در حالی
که سیاست اعلیحضرت
تا کنون این
بوده است که
به مصر کمک
شود.
بحثی
طولانی در
حضور وزیر
امور خارجه
وقت که پادشاه
احضارش کرده
بود بین آن دو
در گرفت. طول
جنگ کیپور Kippour
کوتاهتر از
آن بود که
تصور میرفت
ولی میرفندرسکی
پس از این
واقعه معزول
شد.
پادشاه
میرفندرسکی
را با بیمیلی
قبول کرد ولی
از وزارت امور
خارجه و ارتش
گذشته، که
نقاط حساس به
شمار میرفت،
تصویب باقی
نامها به
سهولت انجام
شد. کابینه
تشکیل شده
بود، حالا میتوانستیم
کار را شروع
کنیم.
اما
قبل از آن میخواستم
مأموریت دیگری
را که اولویت
داشت به انجام
برسانم،
مأموریتی که
خود برای خود
تعیین کرده
بودم و بیش از
هر چیز به
انجامش
علاقمند بودم.
از سردبیران 60
روزنامه دعوت
کردم که به
منزلم بیآیند.
دو ماه بود که
نشریات در
اعتصاب به سر
میبرد و
قطعاً این آقایان
از خود میپرسیدند
که من چه پیشنهادی
میتوانم به آنها
بکنم. به آنها
گفتم:
- آقایان
اگر شما از
فردا کارتان
را از سر نگیرید
من به نخستوزیری
نخواهم رفت.
من مایلم که
شما در کار
خود از آزادی
کامل
برخوردار باشید.
قطعاً در آغاز
مشکل خواهد
بود برای این
که عادت ندارید
ولی شروع کنید
و از هیچ چیز
نهراسید. کسی
شما را مورد
تعقیب قرار
نخواهد داد
مگر آن که عملی
غیرقانونی
انجام دهید و یا
این که کسی – که
آن کس من
نخواهم بود –
به شما به
اتهام هتک حرمت
حمله کند. در این
صورت هم طبعاً
به دادگاه
نظامی نمیروید،
مراتب در
دادگاههای
عادی مطرح
خواهد شد.
تحیر
و ناباوری در
صورت حاضرین دیده
میشد. نمیخواستند
باور کنند که
در ایران یک
حکومت واقعی
وجود دارد و
درباره
فرماندهان
نظامی و حکومت
نظامی از من
سئوال میکردند.
گفتم:
-
هنوز برای برچیدن
حکومت نظامی
بسیار زود است
ولی حتماً این
کار را استان
به استان
خواهم کرد. در
هر حال از این
لحظه به بعد
فرماندهان
نظامی مستقیماً
تحت نظارت
نخست وزیر
خواهند بود.
من به شما میگویم
که هر چه میخواهید
بنویسید. اگر
نظامیهای
ساواک برای
سرکشی به
کارهای شما
آمدند، بیرونشان
کنید. من به
آنها دستور اکید
خواهم داد که
مزاحم شما
نشوند. قلمهاتان
را به کار بگیرید
ازین پس میتوانید
کارتان را با
آزادی هر چه
تمامتر انجام
دهید.
بالأخره
این آقایان
حرفهای مرا
باور کردند و
روز بعد
روزنامهها
منتشر شد و زمینلرزهای
هم از این
بابت پیش نیامد.
مهملات
فراوان هم
نوشته شد ولی
به زودی وضع
ثباتی یافت.
شهید سازی یکی
از بزرگترین
اشتباهات است.
یا روزنامهها،
مقالات معقول
چاپ میکردند
و خواننده مییافتند
و یا یاوهسرایی
میکردند و
مردم بالأخره
متوجه میشدند.
در نظر بگیریم
که در فرانسه
چاپ روزنامهای
(مثلاً اومانیته*
L´Humanité)
ممنوع شود، بیآبرویی
عظیمی است ولی
اگر بگذارند این
نشریه هر
مزخرفی که میخواهد
بگوید، خود
اعتبار خویش
را از بین میبرد.
وقت آن
رسیده بود که
کابینه به
حضور شاه معرفی
شود. به
ملاقات
پادشاه رفتم و
گفتم:
- اعلیحضرت
تغییر کوچک دیگری
هم لازم است.
ما همه با
لباسی مناسب
شرفیاب خواهیم
شد ولی فراک
نخواهیم پوشید.
همه کت سیاه،
شلوار مشکی، پیراهن
سفید و کراوات
تیره خواهیم
داشت.
بعد
دربارهٌ نطق
کوتاهی که
پادشاه در این
موارد ایراد میکرد،
به توافق رسیدیم.
در این فاصله دو
مجلس شورا و
سنا در تاریخ 3
ژانویه به من
رأی تمایل
داده بود. به
روزنامهنگاران
گفتم:
« من از
مسئولیت خطیری
که بر عهده
گرفتهام و
مشکلات کم و بیش
لاینحلی که با
آنها روبرو
خواهم شد،
کاملاً آگاهم.
بعضی از شهامت
سخن میگویند،
برای پذیرفتن
آنچه من به
گردن گرفتهام
فقط شهامت کافی
نیست بلکه باید
جسارت و بیباکی
داشت.»
کاری نمیتوانستم
بکنم جز آن که
تمام احتیاطهای
لازم را به
خرج دهم و اعلیحضرت
را تشویق کنم
که نقش خود را
بیکم و زیاد
بازی کند.
روز اول
هفته، یعنی 6
ژانویه، ما به
کاخ رفتیم.
بدون آن تعظیمهای
غرای متعارف،
ولی با رعایت
کامل
احترامات،
چنانکه در
فرانسه رسم
است و یا حتی
مختصری بیشتر
– چنانکه در
انگلستان مرسوم
است – اعضای
دولت را معرفی
کردم. شاه حرفهایی
را که با هم در
نظر گرفته بودیم
در خطابهاش ایراد
کرد و تائید
نمود که بر
طبق قانون
اساسی دولت
مسئول است و
اوست که تصمیم
میگیرد و در آینده
نیز از این
اصل عدول
نخواهد شد.
هرگز از زمان
رسیدنش به تاج
و تخت این جملات
را به این نحو
ادا نکرده
بود. شک نیست
که در موقعیتی
خطیر قرار
داشتیم.
از 8
اوت 1906 تا 6
ژانویه 1979
همهٌ حرفها،
همهٌ
مبارزات،
همهٌ شورشها
و همه خونهایی
که ریخته شده
بود برای آن
بود که این نتیجه
عایدمان شود!
سنسیر* Saint-Cyr
آموزشگاه
اکنون شامل یک
دبیرستان
نظامی نیز
هست. م.
اومانیته* L´Humanité
شالودهٌ
این نشریه را
در 18 آوریل
1904 ژان
ژورس ریخت،
بنابراین در
ابتدا ارگان
«واحد فرانسوی
بینالملل
کارگری» بود
ولی پس از
کنگره «تور» در
سال 1920، به
ارگان حزب
کمونیست
فرانسه بدل
شد. م.