٥
نخستوزير
«بلهقربان» گو
بسياري بر
این باورند كه
شهبانو عامل
اصلی مصائبی
است كه ايران،
امروز با آن
دست به گريبان
است. من مكرر
اين حرف را از
زبان این و آن
شنيدهام ولي
شخصاً آن را
باور ندارم.
سرنوشت
اين بانوئي كه
بسیاری از
زنان جوان
دنيا را با
تاجی که بر سر
گذاشت به رؤيا
فرو برد،
سرنوشت غريبي
بود. آيا
واقعاً همسر
پادشاه ايران
شدن مايهٌ
حسرت بود؟
فرح ديبا
در زماني كه
به مدرسهٌ
ژاندارك، و بعد
به دبيرستان
رازي، میرفت
دختري
ورزشكار و
سرزنده و فعال
بود، لااقل
اين تصويري
است كه دختر
من ويويان از
او داشت كه با
او هممدرسه
ولي از او
جوانتر بود.
فرح ديبا در
خانوادهاي
قديمي و متوسط
به دنيا آمده
بود. پدرش كه
افسر ارتش بود
بسيار جوان در
گذشت. طبق
آنچه شنيدهام
اين دختر جوان
بيپدر را شاه
روزي در يك
سفر رسمي حين
خواندن عريضهاي
از طرف
دانشجويان
ايراني ديد،
احتمالاً از
او خوشش آمد،
به زنی گرفتش
تا از این
ازدواج سوم
صاحب وليعهدي
شود.
در آغاز
فرح ديبا
كمترين نفوذي
بر شاه نداشت. بر
خلاف ثريا كه
هميشه چند قدم
از شاه جلو ميافتاد،
فرح در مقابل
پادشاه خود را
عقب ميكشيد.
پس از به دنيا
آمدن ولیعهد،
شهبانو به
كارهاي خيريه
سرگرم شد. شاید
بتوان گفت كه
عقايدي
ليبرال حتي
نزديك به سوسياليست
و در هر حال
پيشرو داشت.
نقصي كه
فرح ديبا حتي
با تمرينهاي
مكرر نتوانست
در خود تصحيح
كند، لحن محزون
صحبت كردنش
است، خصوصاً
وقتي فارسي
حرف ميزند.
ولي به فرهنگ
علاقمند است و
در ادب و شعر
حتي شعر فرانسه
از خود ذوقي
نشان میدهد.
چنین صفاتی در
خاندان پهلوي
بسيار نادر
است. یک بار
کتابی از
اشعار الوار* Eluard را براي
من فرستاد.
تنها فرد
خانوادهٌ
سلطنتي است كه
از فرهنگ
ايران ذخيرهاي
دارد.
برداشتن
اولين قدمها
در محيط تازهاي
كه فرح ديبا
به آن وارد
شده بود،
قطعاً ساده و
آسان نبوده
است. براي
مهار کردن
احساسات انساني
بيشك بر خود
فشار زيادي
وارد كرده
است، با اين حال
بر خلاف رفتار
رایج درباریان،
به مستمندان
توجه داشت. من
در نزد او نه
ذرهاي فخر
فروشي ديدم و
نه نشانهاي
از بدذاتي.
سياستي كه
بر طبق آن
راديو و
تلويزيون
موظف بود
روزانه شش بار
از خاندان
سلطنتي نام
ببرد، شهبانو
را آلوده كرد.
از اين بابت
مشكل بتوان وی
را سرزنش كرد.
حقاً میبایست
نقش او را در
زمينههاي
فرهنگي در نظر
گرفت. در اين
رابطه او را میتوان
مروّج اروپایی
شدن ايران
دانست. او
پادشاه را تشویق
کرد که بین
فرهنگهای شرق
و غرب ارتباطی
بر قرار سازد
و پاي عدهاي
از هنرمندان و
شعرا و فلاسفه
را به كاخ سلطنتي
باز كرد.
به علاوه كم
و بيش توانست
از مداخله در
امور دولت
خودداري كند.
من سه ماه قبل
از انتصابم به
پست نخستوزيري
او را ديدم. به
من به طور
خصوصی گفت كه
عقايدش به
افکار من
نزديك است و
اگر ساواك
مزاحم من بوده
او را هم آرام
نگذاشته است،
البته نسبت به
موقعيتها اين
مزاحمتها شدت
و ضعف دارد!
در هر حال
شهبانو به
ندرت براي
منافع شخصي
دست به كاري
ميزد. بايد به
آنهائي كه او
را موجب سقوط
شاه ميدانند
گفت كه بيعدالتي،
خيلي پيش از
رسيدن پاي فرح
ديبا به دربار
آغاز شده بود
و فساد از مدتها
پيش رواج یافته
بود و شهبانو،
گر چه با
وسائلي
ابتدائي و
غالباً بياثر،
ميكوشيد كه
بر بعضي زخمها
مرهم بگذارد و
پادشاه را به
سمت رفتاری پدرانهتر
و نيكخواهانهتر
متمايل سازد.
مردم پادشاه،
اشرف پهلوي و
فرح ديبا همه
را به يك چوب
راندند و ملكه
را متهم به
عوامفريبي
كردند. آيا
دليلش اين بود
كه ملكه كينهٌ
ملايان را در
كوششهايش
براي آزادي
زنان بر
انگيخته بود؟
احتمال دارد،
اما خميني برای
دست به کار
شدن به این
بهانهها نیاز
نداشت. حق است
مسئوليت
بدبختيهاي
ايران را ميان
کسانی كه بر
آن حكمروائي
ميكردند، به
عدالت تقسيم
نمود.
اگر در
ميان افراد
خانوادهٌ
سلطنتي يك نفر
باشد كه بر
جريان امور
نفوذي بيترديد
داشته است،
خواهر توأم
شاه والاحضرت
اشرف است. او از
نظر سياسي
عنصري
نامطلوب است.
مصدق اين موضوع
را خوب فهميده
بود. سه روز پس
از انتصابش دوان
دوان به دربار
رفت و گفت: «من
از حضور
اعليحضرت فقط
يك تقاضا
دارم. استدعا
ميكنم
والاحضرت
اشرف را هر چه
زودتر خود
اعليحضرت از
مملكت خارج
كنند، زيرا من
چنين حقي را ندارم
و خود ايشان
هم با پاي
خودشان تشريف
نخواهند برد.»
و به اين
ترتيب اشرف از
ايران اخراج
شد و از اين
حادثه هنوز
كينهاي شديد
به دل دارد. من
او را چندي
پيش در پاريس ديدم.
سخنانی که بین
ما رد و بدل شد
از این قرار
بود:
- شما از
مصدق با تعريف
و تمجید بسيار
حرف ميزنيد.
- از مصدق
جز با تحسين
نميتوان حرف
زد، مردي بود
خدمتگزار
ايران، تاريخ
اين قضاوت را
دربارهٌ او
كرده است.
- ميدانيد
با من چه كرد؟
- ميدانم
كه شما با او
ميانهٌ خوبي
نداشتيد...
در حالي
كه چشمهايش
از خشم برق ميزد
گفت:
- سه روز
بعد از آن كه
برادرم او را
نخستوزير
كرد، مرا از
مملكتم بيرون
كرد!
آدمي حق
دارد بگويد كه
نفي بلد،
پايمال كردن يكي
از حقوق افراد
است، ولي بايد
در نظر گرفت كه
به دليل پيوند
خانوادگي او
با پادشاه، به
دادگاه
كشاندن و
محاكمه و
محكوم كردنش
مشكل بود.
بنابراين
بهتر آن بود
كه مملكت را
ترك گويد.
شاهدخت و
شهبانو براي
تفاهم با هم
ساخته نشده بودند:
شاهزاده اشرف
هيچ نفوذي جز
نفوذ خود را
بر دولت تحمل
نميكرد. در
حقيقت او
حكمراني مينمود.
يك سال قبل از
سقوط شاه،
شهبانو همسر
خود را متقاعد
ساخت كه اشرف
را روانهٌ
خارج كند. شاهزاده
براي بار دوم
از مملكت خود
اخراج شد.
وقتي من
به نخستوزيري
رسيدم از وزير
امور خارجه
خواستم كه سفراي
ناموجه را از
پستهايشان
كنار بگذارد.
مقرر شد
آنهائي كه
سزاوار
مقامشان
هستند بر جا
بمانند و
ديگران كنار بروند.
وزير امور
خارجه فهرستي
از ١٢ سفير كه
ميبايست از
سمت خود خلع
ميشدند به من
داد: سفراي
واشنگتن،
پاريس، لندن و
غيره... پس از
بررسي به اين
نتيجه رسيديم
كه بهتر است
همهٌ آنها عزل
شوند، از اين ١٢
نفر ٦ نفرشان
از دستنشاندگان
والاحضرت
بودند.
يكي از
مردان سياسي
ايران، كه در
طول سلطنت شاه
نقش مهمی بازی
کرده است،
لااقل از نظر
كمّي مهم زيرا
ركورد طولانيترين
نخستوزيري را
به دست آورده،
امير عباس
هويدا ست. او
از ژانويهٌ ١٩٦٥
تا اوت ١٩٧٧،
يعني قريب ١٣
سال، در این
سمت باقی بود.
من او را
زماني كه ساکن
بيروت بودم،
شناختم. از من
جوانتر بود و
شاگرد همان
دبيرستان
لائيكي كه من
در آن درس ميخواندم.
چنين در ذهنم
مانده است كه
پدرش كنسول ایران
در دمشق بود.
پسري بود چاق
و چله، جسور و
با ابتكار. با
اين كه در
كلاس ديگري
بود غالباً به
كلاس ما ميآمد
و براي بيرون
رفتن يا شيطنت
دستهجمعي
پيشنهادهائي
ميداد. خبر
ندارم بعد چه
رشتهاي را
دنبال كرد،
آنقدر ميدانم
كه از بيروت
به بلژيك و
بعد به فرانسه
رفت و بعد از
آن هم به
استخدام
وزارت امور
خارجه در آمد.
من او را سي
سال پس از دیدارهای
دربيروت، در
تجمعي كه براي
ايجاد انجمن
آفريقا-آسيا
تشكيل شده
بود، دوباره
ديدم. به دليل مأموريتهايي
كه در
سفارتخانهها
و كنسولگريها
به او داده
بودند فرصت
آموختن چند
زبان مختلف را
یافته بود:
زبانهاي
فرانسه،
انگليسي،
تركي و عربي
را ميدانست.
در زمان
ملاقات
دوبارهٌ ما
معاونت مدير
عامل شركت ملي
نفت را بر
عهده داشت.
وقتي براي
ديدارش به
شركت نفت و
دفتر او رفتم،
مختصري خصوصيات
اخلاقيش را
شناختم. چنین
حس کردم كه او
فقط بر سطح
مسائل ميلغزد
و به عمق
مطالب هم كاري
ندارد. تصميمي
كه ميگيرد
متكي بر اصول
نيست و برايش
كافي است كه از
جذابیتاش، كه
قابل انكار
نبود،
استفاده كند.
هويدا تا آنجا
كه من اطلاع
دارم به هيچ
كس آزاري نرسانده
است ولي سواي
خدماتي كه به
«دوستان»
كرده، نيكي خاصي
هم در حق كسي
نكرده است.
در
كابينهٌ يكي
از همين
«دوستان»،
يعني حسنعلي
منصور، به
وزارت اقتصاد
رسيد. كمتر از
يك سال بعد،
پس از ترور
منصور،
پادشاه هويدا
را به نخستوزيري
انتخاب كرد.
اين انتخاب
كاملاً قابل
توجيه است:
شاه پس از
سركوب جبههٌ
ملي در سالهاي
١٩٦٢-٦٣ و
بازداشت مكرر
ما، ميخواست
با استفاده از
مردانی جديد
كه نه سابقهاي
سياسي داشته
باشند و نه
شخصيتي بارز،
يك طبقه
دولتمرد و
سياستمدار
جديد بسازد.
بر سه نفر
شخصاً انگشت
گذاشت: منصور،
هويدا و
خسرواني نامي
كه در زمان
نخستوزيري
مصدق رئيس
دفتر من بود.
هويدا خوش
برخوردتر،
بازتر و گرمتر
از منصور بود.
هيچ كس از
دفتر او
ناراضي بيرون
نميرفت. من
فكر ميكنم كه
ريشهٌ خوشروئي
و خنداني او
از نوعي بيمسئوليتي
آب ميخورد.
نخستوزيري
بود مطيع،
بدون خم به
ابرو آوردن
پذيرفت كه
قانون اساسي
فقط نقش كاغذ
باشد و پادشاه
با خيال فارغ
تمام مراحل
انقلاب سفيدش
را عملي سازد،
با هم بسيار
خوب كنار ميآمدند.
گوئي
مسئوليتي كه
بر عهده داشت
متوجه او
نبود. وقتي
بودجه را عرضه
ميكرد به
نمايندگان
مجلس كيفش را
نشان ميداد و
ميگفت: «كارها
انجام شد، باز
سال ديگر با
همين خدمت ميرسم.»
مجلس هم ديگر
كاري نداشت جز
آنكه لايحه را
به تصويب
برساند،
همانطور كه
شخص هويدا هم
در زمان گرفتن
دستور از
پادشاه فقط سر
خم كرده بود.
اين اواخر
عادت داشت
بگويد:
«فرماندهي دستور
داده است.» در
كجاي قانون
اساسي كلمهٌ
«فرماندهي» را
ديده بود، كسی
نميداند.
هم با
نصيري و هم با
ملكه روابط
بسيار خوب داشت.
با چه كسي
روابط حسنه
نداشت؟ در حفظ
آشنايان و
دوستان به
نهايت كوشا
بود. دفترش
هيچ کسر و كمبودي
نداشت. اگر
فكر ميكرد
كسي به كارهاي
شاتوبريان**
علاقمند
است، يك نسخهٌ
خطي از اين نويسنده
را تهيه و
تقديمش ميكرد.
هم ميتوانست
خود را در دل
سلطان
عربستان
سعودي جا كند
و هم در قلب
پادشاه
انگلستان.
روابط عمومياش
بينقص و
كارآمد بود.
تقريباً هيچوقت
پشت ميز كارش
نبود، در
اتاقش بسيار
بيتكلف،
چهارزانو، با
جورابهاي شل
و ول نزديك
جاي پيپش مينشست
و وقتي كسي
وارد ميشد با
ذوق و شوق او
را بغل ميكرد
و ميبوسيد و
ميگفت: «البته
هر چه شما
بخواهيد.»
وقتي وزير
اقتصاد بود از
من خواست كه
به ملاقاتش
بروم و بسيار
مؤدبانه
پرسيد: «به چه
نياز داريد؟»
من جواب دادم
كه به هيچ
عنوان نمیخواهم
از من با
پادشاه صحبتي
بكند، درآمدی
كافي دارم و
مایل نیستم
زير دين كسي
باشم.
بودجهٌ سری
عظيمی در
اختيار داشت
كه از چپ و
راست بين اين
و آن، از جمله
ملايان پخش ميكرد.
شهرت داشت
بهايي است.
پدرش بيشك
بهايي بود ولي
از محفل
بهاييان
اخراج شده بود.
خود او به هر
حال پایبند
مذهب خاصي
نبود. يكي از
روزنامهنگاران
مشهور
فرانسوي براي
من نقل كرد كه
روزي به
ملاقات هويدا
ميرود و
هويدا از او
ميپرسد: «به
پول احتياج
داريد؟» و
وقتي خبرنگار
يكه ميخورد،
هويدا ميگويد:
«نه، نه،
ناراحت نشويد
مسئله اين است
كه ما ٩
ميليارد دلار
داريم و نميدانيم
با آن چه كنيم.»
اين مرد،
كه از جمله
كساني بود كه
شاه به منظور
به وجود آوردن
نسلي جديد
براي بر پا
كردن ايرانی
نوين انتخاب
كرده بود، يكي
از عوامل
اساسي و تعيينكنندهٌ
وقايعي است كه
يكسال پس از
سقوط خود او
بر ما گذشت. تا
قبل از
بازداشتش هم
شاه به او ميگفت:
«تو بهترين
رئيس دولتي
هستي كه ايران
به خود ديده
است. ميداني
كه من چقدر
براي تو
احترام قائلم
و چقدر به تو
علاقمندم.» از
آنجا كه به
دليل
فشارهايي كه
لحظه به لحظه
شديدتر ميشد
ناگزير بود از
او جدا شود به
او پيشنهاد كرد
– من اين مطلب
را از شخص شاه
شنيدم – به
عنوان سفير به
بلژيك برود
ولي هويدا
قبول نكرد.
اگر پيشنهاد
سفارت در
فرانسه،
آمريكا و يا
روسيه به او
شده بود شايد
ميپذيرفت ولي
چطور ميتوانست
پس از ١٣ سال
رياست دولت
سفارت را در
مملكتي
بپذيرد كه از
كشورهاي رديف
اول جهان به
شمار نمیآمد؟
به اين
ترتيب هويدا
در ايران
ماند، بعد از
ظهرها با
شلوار كوتاه و
راكت تنيس از
خانهاش واقع
در شمال تهران
بيرون ميآمد
و براي بازي
به يكي از
زمينهاي
ورزشي نزديك
ميرفت و با
مردم و
همسايگان گرم
و نرم سلام و
تعارف ميكرد.
پادشاه در
سال ١٩٧٨ براي
خواباندن صدای
اعتراضی كه به
دليل خطاهاي
جمع شده طی
سالیان
طولاني، بلند
شده بود تصميم
گرفت او و چند نفر
ديگر را
بازداشت كند.
سپهبد نصيري
هم كه ديگر
رياست ساواك
را نداشت و
سفير ايران در
پاكستان شده
بود به تهران
احضار شد چون
سرنوشتي مشابه
سرنوشت هويدا
در انتظارش
بود. اين عده،
از جمله چند نفري
بودند كه به
غلط يا به
درست از نظر
مردم متهم
بودند كه يا
به وظايف خود
عمل نكردهاند
و يا قانونشكني
كردهاند.
شهردار تهران
آقاي نيكپي
هم از آن جمله
بود و با
هويدا و ديگر
شخصيتهاي
كشوري و لشكري
به زندان
افتاد. در آن
روزها فقط در
اين فكر بودند
كه كسي را
پيدا كنند تا
كاسه و كوزه
را بر سرش
بشكنند. ولي
بايد گفت كه
بيشتر آنهايي
كه كاسه و
كوزه بر سرشان
شكست ،
سزاوارش هم بودند.
دولت
ارتشبد
ازهاري ٦
نوامبر ١٩٧٨
تشكيل شد و در
آغاز ژانويه ٧٩
به يك رشته
بازداشتهاي
ديگر اقدام
كرد. من هم چند
نفري را
بازداشت كردم
از جمله هوشنگ
نهاوندي وزير
سابق و رئيس
دفتر ملكه را
كه تا كنون
چندين و چند
بار در زندگي
رنگ و قيافه
عوض كرده است.
براي همهٌ
اين افراد
مسئله تازگي
داشت، چون هيچكدام
تا آن روز رنگ
زندان ندیده
بود. به مدت ٢٥
سال زندانهاي
شاه مال
ديگران بود.
من مطلقاً نميخواهم
بگويم كه
زندان رفتن هم
باید نوبتی
باشد، مقصودم
فقط اين است
كه بيكيفري
نميتواند
ابدي باشد.
در
برنامهٌ من
اين لايحه
گنجانده شده
بود:
«محاكمهٌ
سريع
غارتگران و
متجاوزان به
حقوق ملت يا
از طريق
دادگاههاي
موجود و يا از
طريق تدوين و
ارائهٌ
قوانين مورد
نياز به
مجلسين جهت
ايجاد دادگاههاي
ملي با
اختيارات
خاص.»
اين لايحه
تسليم مجلس شد
و به تصويب
رسيد. متن لايحه
شامل ١٥ سال
گذشته ميشد.
بنابراين در
مورد تمام
آنهايي كه در
طول آن مدت در
زندگي و
سرنوشت ملت
دخالتي داشتهاند
و طبعاً در
مورد تمام
كساني كه بعد
مسئوليتي ميداشتند
قابل اجرا میبود.
محتمل بود كه
خود من روزي
ناگزير شوم كه
كارهاي دولتم
را در مقابل
اين دادگاهها
توجيه كنم.
قرار بود
دادگاه را
مردم تشكيل
دهند و هيئت
منصفه متشكل
از ٤٠ نفر
باشد كه ١٥
نفر از آنها
را وزارت
دادگستري
تعيين كند.
نوآوري در همين
نكته بود.
قوانين
مشابهي وجود
داشت كه ميتوانست
مورد استفاده
قرار گيرد: هم
قوانين نظامي
– كه من سخت با
آن مخالفت
كردم – و هم
قوانين مدني.
ولي اجراي
قوانين اخير
همه در صلاحيت
ديوانعالي
كشور بود كه
قضاتش اكثراً
دستپروردهٌ
ساواك بودند.
این کار
ضروری به نظر
ميرسيد. منتهي
حالا ديگر هيچ
كس وعدهها را
باور نداشت.
مردم براي
زماني آنقدر
طولاني آزادي
نديده بودند
كه نميتوانستند
بفهمند حالا
دارند به آنها
ميگويند: «شما
وجود داريد!
آدميد! حرف
بزنيد و صداتان
را بلند كنيد!»
مردم با من
مخالف
نبودند، به
گذشتهٌ من
اعتماد
داشتند ولي
دادگاه تازه
از زمان جلو
بود و مردم به
چيزي كه تجربه
نكرده بودند
اعتماد زيادي
نداشتند.
هويدا در
يكي از زندانهاي
نظامي در
بازداشت به سر
میبرد. من
دادستان
تهران را به
ديدارش
فرستادم. ميخواستم
از شرايط
زندان این
«سياستمداران»
با خبر شوم.
شرايط زندان
معقول بود.
غذايشان را از
خانه برايشان
ميآوردند و
با افراد
خانواده و
دوستانشان در
تماس بودند.
آنها را از
زندانيان
غيرسياسي جدا
نگه داشته
بودند. نخستوزير
اسبق روزهايش
را به خواندن
و نوشتن ميگذراند.
به عنوان
رئيس دولت از
بازپرس
خواستم كه
بازجوئي چند
نفر، از جمله
نصيري و هويدا
را آغاز كند.
اتهامات به
آنها تفهیم
شد. قرار بود
طبق قانوني كه
به تصویب مجلس
رسيده بود و
تمام تضمينهاي
لازم را هم
داشت، محاكمه
شوند. سقوط
كابينهٌ من،
فرضهاي مسئله
را به صورتي
دردناك تغيير
داد. پاسداران
انقلاب به محل
بازداشت حمله
بردند. بعضي
بخت يارشان
بود و
توانستند
فرار كنند.
بقيه گير
افتادند و
بيشترشان
تيرباران
شدند.
در مورد
هويدا به سختی
بتوان از
«اعدام» صحبت
کرد، او را در
واقع به قتل
رساندند و اين
جنايت، مثل
ديگر جنايات
جمهوري
اسلامي، مایهٌ
انزجار است.
اعمال هويدا
قابل دفاع
نبود. خود او
گفته است: «من
تقصيري
نداشتم،
سيستم بود كه
خراب بود.» حتي
با حسننيتترين
قضات در مقابل
چنين حرفي ميگفت:
«سيستم خود
شما بوديد
آقا. شمایي كه
نخستوزيری را
قبول کردید ،
قبل از آن
وزير دارائي
بودید و پس از
آن وزارت
دربار را
گرفتيد. شما
جز بله قربان
گویی کاری بلد
نبوديد.»
هويدا
تقاضاي يك ماه
فرصت كرده بود
تا دفاعيهاش
را تنظيم كند
و كتابي
بنويسد. نوشتن
كتاب لزومی
نداشت، ٣٠
صفحه هم كفايت
ميكرد. كتاب
را برادرش
فريدون به جاي
او نوشت. به نقل
از گروهي كه
داعيهٌ شاهپرستي
دارند، اين
شخص بياخلاق
و ريزهخوار
خوان اشرف،
شاهدخت را
تهديد كرد که
اگر صد هزار
دلار به او
ندهد كتابي
منتشر خواهد
كرد و نشان
خواهد داد كه
برادرش بيگناه
است و شاه به
او خيانت كرده
است. عذر سهلتر
از گناه!
دربارگاه
عدل خميني هيچ
نوع استدلالي
كارگر نميافتد.
چند ماه پس از
سقوط دولت من،
يكي از روزنامهنگاران
ايراني اين
شهامت را داشت
و نوشت: «ميخواهند
هويدا را
اعدام كنند
چون قانون
اساسي را اجرا
نكرد و ميخواهند
بختيار را
اعدام كنند
چون ميخواست
آن را اجرا
كند. مملكت
مسخرهاي است!»
آموزگار
توسط شاه
بازداشت نشد،
چون به موقع ايران
را ترك گفت.
اين مرد كه
مدت يك سال
نخستوزيري
كرد (از اوت ١٩٧٧
تا اوت ١٩٧٨)
قبلاً مدت ده
سال در
كابينهٌ
هويدا وزير
بود. جمشيد
آموزگار مردي
درست و هوشمند
بود و حافظهاي
حيرتانگيز
داشت، ميتوان
او را يك
تكنوكرات
كامل به شمار
آورد. ولي فلز
دولتمردان را
نداشت و به
نظر ميآمد كه
شامهٌ سياسي
ندارد.
او پس از
به پايان
رساندن رشتهٌ
مهندسي در دانشگاه
تهران به
آمريكا رفت و
در آنجا روابط
دوستانهاي با
جمعي برقرار
نمود. ولي به
هيچ وجه نميتوان
او را «مرد
امريكائيها»
ناميد. شرافتش
همين بس كه
هميشه براي
معاش و گذران
زندگي ناچار
بود كار كند.
به زماني
ميرسيم كه
شاه نميدانست
به كدام در
پناه برد.
آموزگار مرد
اين ميدان
نبود. كوشيد
كه وضع را
ساماني بدهد
ولي اوضاع روز
به روز وخيمتر
ميشد:
سينماها و
بانكها را
آتش ميزدند و
ناامني در همه
جا حاكم بود.
غربيها به
اين نتيجه
رسيدند كه
سياست شاه
ديگر کار آمد
نيست.
معهذا
شاه سرسختي میكرد.
بر خلاف عرف و
طبيعتش بود به
شخصي رجوع كند
كه گذشتهاي
منزه داشته
باشد. تا آن
زمان در بازي
«هفت خانوار»
هميشه ورقهاي
معمول را
انتخاب ميكرد.
فقط رو به
کسانی میآورد
که از انجام
هر اقدام مثبتی
ناتوان بودند
– يعني مداوماً
ورقهاي
بازنده را بر
ميگزيد. این
بار ورق شريف
امامي را رو
كرد كه ١٧ سال
قبل نخستوزير
شده بود و بعد
سناتور
انتصابي، و
مردي بود اهل
بده بستان و
مشكوك كه در
تمام جنجالها
و طرحهاي
مالي مهم دستي
داشت، عاري از
هر گونه اعتبار
و حق بود
آخرين كسي
باشد كه به ذهن
شاه بيايد.
يعني اگر شاه
ميخواست
عالماً و
عامداً تيشه
به ريشهٌ خود
بزند نميتوانست
بهتر از شريف
امامي كسي را
انتخاب كند.
دولت شريف
امامي بيش از
سه ماه دوام
نياورد و همين
سه ماه هم
زياد بود. شاه
به دست و پا
افتاد، باز
ورقها را بر
زد و از آن
ميان يكي ديگر
را انتخاب کرد
كه تا آن زمان
و لااقل به
اين منظور به
كار نگرفته
بود: ارتشبد
غلامرضا ازهاري،
ژنرال چهار
ستاره، رئيس
ستاد مشترك.
هفت وزير
كابينهٌ او
نظامي بودند،
افسران در تمام
شهرها شريك
قدرت شدند،
اوضاع در مرز
انفجار بود.
اعليحضرت در
يك سخنراني
خطاب به ملت
گفت كه صداي
مردمش را
شنيده است و
وعده داد كه
تغييرات
اساسي آغاز
خواهد شد.
چگونه؟ با يك
ژنرال چهار
ستاره؟
پادشاه تأكيد
کرد كه ازهاري
براي زماني
دراز در اين
مقام نخواهد
ماند. موقتي
است، فقط همان
مدتي بر سر
كار خواهد بود
كه براي يافتن
يك غيرنظامي
مورد نياز
است. مردم در
حال شورش
بودند،
بنابراين نميتوان
به ارتش خرده
گرفت كه چرا
تمام صحنه را
اشغال كرده
است. ازهاری
فقط دو ماه
حكومت کرد و
نيم اين زمان
را هم در بيمارستان
گذراند.
پادشاه در
حقيقت دولتي
نداشت و در غم
و بی تصمیمی
به سر ميبرد.
آن سخنراني
كذا موجب شد
كه قافيه را
ببازد.
نهاوندي در
كتابش نوشته است:
«چه كسي آن متن
بيمعنا و بيمغز
را براي شاه
نوشت؟» باید
پرسید حقیقتاً
جنابعالی خبر
نداريد؟
جيمي
كارتر در ٣١
دسامبر ١٩٧٧
وارد تهران
شد: «ايران
در يكي از
پرآشوبترين
مناطق جهان
حكم جزيرهٌ
ثبات و آرامش
را دارد... من
براي هيچ يك
از سران ديگر
كشورها احساس
امتنان عميق و
دوستي فوقالعادهاي
كه نسبت به
شاه ايران
دارم، احساس
نميكنم.»***
كدام
ثبات؟ در ٧
نوامبر ١٩٧٧،
بازداشت نخستوزير
اسبق امير
عباس هويدا.
در ٨ سپتامبر ١٩٧٨،
هفتصد نفر
كشته در تهران
در جريان
جمعهٌ سياه.
در ١٦ اوت ١٩٧٧
تا ٣١ دسامبر ١٩٧٨
آمد و شد دولتهاي
مختلف و
بالاخره شكست
ارتشبد
ازهاري.
و همهٌ
اينها،
افسوس، تازه
آغاز كار بود.
* الوآر (اوژن
گريندل معروف
به پل) (١٨٩٥-١٩٥٢)
اشعار
اين شاعر
فرانسوي
سرشار از عشق
به صلح و
زندگي است. او
در نهضت
مقاومت فرانسه
شركت كرد و از
سال ١٩٢٦ تا ١٩٣٣
در حزب
كمونيست
فرانسه
فعاليت داشت
ولي در اين
تاريخ از اين
حزب اخراج شد.
پس از پايان
جنگ، حزب
كمونيست
فرانسه
دوباره الوار
را دعوت به همكاري
كرد. الوار
يكي از شعراي
فرانسوي است كه
در دنياي غير
فرانسهزبان
نيز بسيار
شناخته شده
است.
م.
** شاتوبريان
(فرانسوآ رنه) (١٧٦٨-١٨٤٨)
نويسندهٌ
فرانسوي و از
اعضاي آكادمي
فرانسه.
م.
***
قسمتي از نطق
كارتر در شب
ضيافتي كه به
افتخار ورودش
به ايران در
دربار داده
شد. م.