خانه

٥

 

نخست­وزير «بله­قربان» گو

 

بسياري بر این باورند كه شهبانو عامل اصلی مصائبی است كه ايران، امروز با آن دست به گريبان است. من مكرر اين حرف را از زبان این و آن شنيده­ام ولي شخصاً آن را باور ندارم.

سرنوشت اين بانوئي كه بسیاری از زنان جوان دنيا را با تاجی که بر سر گذاشت به رؤيا فرو برد، سرنوشت غريبي بود. آيا واقعاً همسر پادشاه ايران شدن مايهٌ حسرت بود؟

فرح ديبا در زماني كه به مدرسهٌ ژاندارك، و بعد به دبيرستان رازي، می­رفت دختري ورزشكار و سرزنده و فعال بود، لااقل اين تصويري است كه دختر من ويويان از او داشت كه با او هم­مدرسه ولي از او جوان­تر بود. فرح ديبا در خانواده­اي قديمي و متوسط به دنيا آمده بود. پدرش كه افسر ارتش بود بسيار جوان در گذشت. طبق آنچه شنيده­ام اين دختر جوان بي­پدر را شاه روزي در يك سفر رسمي حين خواندن عريضه­اي از طرف دانشجويان ايراني ديد، احتمالاً از او خوشش آمد، به زنی گرفتش تا از این ازدواج سوم صاحب وليعهدي شود.

در آغاز فرح ديبا كمترين نفوذي بر شاه نداشت. بر خلاف ثريا كه هميشه چند قدم از شاه جلو مي­افتاد، فرح در مقابل پادشاه خود را عقب مي­كشيد. پس از به دنيا آمدن ولیعهد، شهبانو به كارهاي خيريه سرگرم شد. شاید بتوان گفت كه عقايدي ليبرال حتي نزديك به سوسياليست و در هر حال پيشرو داشت.

نقصي كه فرح ديبا حتي با تمرين­هاي مكرر نتوانست در خود تصحيح كند، لحن محزون صحبت كردنش است، خصوصاً وقتي فارسي حرف مي­زند. ولي به فرهنگ علاقمند است و در ادب و شعر حتي شعر فرانسه از خود ذوقي نشان می­دهد. چنین صفاتی در خاندان پهلوي بسيار نادر است. یک بار کتابی از اشعار الوار* Eluard را براي من فرستاد. تنها فرد خانوادهٌ سلطنتي است كه از فرهنگ ايران ذخيره­اي دارد.

برداشتن اولين قدم­ها در محيط تازه­اي كه فرح ديبا به آن وارد شده بود، قطعاً ساده و آسان نبوده است. براي مهار کردن احساسات انساني بي­شك بر خود فشار زيادي وارد كرده است، با اين حال بر خلاف رفتار رایج درباریان، به مستمندان توجه داشت. من در نزد او نه ذره­اي فخر فروشي ديدم و نه نشانه­اي از بدذاتي.

سياستي كه بر طبق آن راديو و تلويزيون موظف بود روزانه شش بار از خاندان سلطنتي نام ببرد، شهبانو را آلوده كرد. از اين بابت مشكل بتوان وی را سرزنش كرد. حقاً می­بایست نقش او را در زمينه­هاي فرهنگي در نظر گرفت. در اين رابطه او را می­توان مروّج اروپایی شدن ايران دانست. او پادشاه را تشویق کرد که بین فرهنگ­های شرق و غرب ارتباطی بر قرار سازد و پاي عده­اي از هنرمندان و شعرا و فلاسفه را به كاخ سلطنتي باز كرد.  به علاوه كم و بيش توانست از مداخله در امور دولت خودداري كند. من سه ماه قبل از انتصابم به پست نخست­وزيري او را ديدم. به من به طور خصوصی گفت كه عقايدش به افکار من نزديك است و اگر ساواك مزاحم من بوده او را هم آرام نگذاشته است، البته نسبت به موقعيت­ها اين مزاحمت­ها شدت و ضعف دارد!

در هر حال شهبانو به ندرت براي منافع شخصي دست به كاري مي­زد. بايد به آنهائي كه او را موجب سقوط شاه مي­دانند گفت كه بي­عدالتي، خيلي پيش از رسيدن پاي فرح ديبا به دربار آغاز شده بود و فساد از مدت­ها پيش رواج یافته بود و شهبانو، گر چه با وسائلي ابتدائي و غالباً بي­اثر، مي­كوشيد كه بر بعضي زخم­ها مرهم بگذارد و پادشاه را به سمت رفتاری پدرانه­تر و نيكخواهانه­تر متمايل سازد. مردم پادشاه، اشرف پهلوي و فرح ديبا همه را به يك چوب راندند و ملكه را متهم به عوامفريبي كردند. آيا دليلش اين بود كه ملكه كينهٌ ملايان را در كوشش­هايش براي آزادي زنان بر انگيخته بود؟ احتمال دارد، اما خميني برای دست به کار شدن به این بهانه­ها نیاز نداشت. حق است مسئوليت بدبختي­هاي ايران را ميان کسانی كه بر آن حكمروائي مي­كردند، به عدالت تقسيم نمود.

اگر در ميان افراد خانوادهٌ سلطنتي يك نفر باشد كه بر جريان امور نفوذي بي­ترديد داشته است، خواهر توأم شاه والاحضرت اشرف است. او از نظر سياسي عنصري نامطلوب است. مصدق اين موضوع را خوب فهميده بود. سه روز پس از انتصابش دوان دوان به دربار رفت و گفت: «من از حضور اعليحضرت فقط يك تقاضا دارم. استدعا مي­كنم والاحضرت اشرف را هر چه زودتر خود اعليحضرت از مملكت خارج كنند، زيرا من چنين حقي را ندارم و خود ايشان هم با پاي خودشان تشريف نخواهند برد.» و به اين ترتيب اشرف از ايران اخراج شد و از اين حادثه هنوز كينه­اي شديد به دل دارد. من او را چندي پيش در پاريس ديدم. سخنانی که بین ما رد و بدل شد از این قرار بود:

-­ شما از مصدق با تعريف و تمجید بسيار حرف مي­زنيد.

-­ از مصدق جز با تحسين نمي­توان حرف زد، مردي بود خدمتگزار ايران، تاريخ اين قضاوت را دربارهٌ او كرده است.

-­ مي­دانيد با من چه كرد؟

-­ مي­دانم كه شما با او ميانهٌ خوبي نداشتيد...

در حالي كه چشم­هايش از خشم برق مي­زد گفت:

-­ سه روز بعد از آن كه برادرم او را نخست­وزير كرد، مرا از مملكتم بيرون كرد!

آدمي حق دارد بگويد كه نفي بلد، پايمال كردن يكي از حقوق افراد است، ولي بايد در نظر گرفت كه به دليل پيوند خانوادگي او با پادشاه، به دادگاه كشاندن و محاكمه و محكوم كردنش مشكل بود. بنابراين بهتر آن بود كه مملكت را ترك گويد.

شاهدخت و شهبانو براي تفاهم با هم ساخته نشده بودند: شاهزاده اشرف هيچ نفوذي جز نفوذ خود را بر دولت تحمل نمي­كرد. در حقيقت او حكمراني مي­نمود. يك سال قبل از سقوط شاه، شهبانو همسر خود را متقاعد ساخت كه اشرف را روانهٌ خارج كند. شاهزاده براي بار دوم از مملكت خود اخراج شد.

وقتي من به نخست­وزيري رسيدم از وزير امور خارجه خواستم كه سفراي ناموجه را از پست­هايشان كنار بگذارد. مقرر شد آنهائي كه سزاوار مقامشان هستند بر جا بمانند و ديگران كنار بروند. وزير امور خارجه فهرستي از ١٢ سفير كه مي­بايست از سمت خود خلع مي­شدند به من داد: سفراي واشنگتن، پاريس، لندن و غيره... پس از بررسي به اين نتيجه رسيديم كه بهتر است همهٌ آنها عزل شوند، از اين ١٢ نفر ٦ نفرشان از دست­نشاندگان والاحضرت بودند.

يكي از مردان سياسي ايران، كه در طول سلطنت شاه نقش مهمی بازی کرده است، لااقل از نظر كمّي مهم زيرا ركورد طولاني­ترين نخست­وزيري را به دست آورده، امير عباس هويدا ست. او از ژانويهٌ ١٩٦٥ تا اوت ١٩٧٧، يعني قريب ١٣ سال، در این سمت باقی بود.

من او را زماني كه ساکن بيروت بودم، شناختم. از من جوان­تر بود و شاگرد همان دبيرستان لائيكي كه من در آن درس مي­خواندم. چنين در ذهنم مانده است كه پدرش كنسول ایران در دمشق بود. پسري بود چاق و چله، جسور و با ابتكار. با اين كه در كلاس ديگري بود غالباً به كلاس ما مي­آمد و براي بيرون رفتن يا شيطنت دسته­جمعي پيشنهادهائي مي­داد. خبر ندارم بعد چه رشته­اي را دنبال كرد، آنقدر مي­دانم كه از بيروت به بلژيك و بعد به فرانسه رفت و بعد از آن هم به استخدام وزارت امور خارجه در آمد. من او را سي سال پس از دیدارهای دربيروت، در تجمعي كه براي ايجاد انجمن آفريقا-آسيا تشكيل شده بود، دوباره ديدم. به دليل مأموريت­هايي كه در سفارتخانه­ها و كنسولگري­ها به او داده بودند فرصت آموختن چند زبان مختلف را یافته بود: زبان­هاي فرانسه، انگليسي، تركي و عربي را مي­دانست. در زمان ملاقات دوبارهٌ ما معاونت مدير عامل شركت ملي نفت را بر عهده داشت.

وقتي براي ديدارش به شركت نفت و دفتر او رفتم، مختصري خصوصيات اخلاقيش را شناختم. چنین حس کردم كه او فقط بر سطح مسائل مي­لغزد و به عمق مطالب هم كاري ندارد. تصميمي كه مي­گيرد متكي بر اصول نيست و برايش كافي است كه از جذابیت­اش، كه قابل انكار نبود، استفاده كند. هويدا تا آنجا كه من اطلاع دارم به هيچ كس آزاري نرسانده است ولي سواي خدماتي كه به «دوستان» كرده، نيكي خاصي هم در حق كسي نكرده است.

در كابينهٌ يكي از همين «دوستان»، يعني حسنعلي منصور، به وزارت اقتصاد رسيد. كمتر از يك سال بعد، پس از ترور منصور، پادشاه هويدا را به نخست­وزيري انتخاب كرد. اين انتخاب كاملاً قابل توجيه است: شاه پس از سركوب جبههٌ ملي در سال­هاي ١٩٦٢-٦٣ و بازداشت مكرر ما، مي­خواست با استفاده از مردانی جديد كه نه سابقه­اي سياسي داشته باشند و نه شخصيتي بارز، يك طبقه دولتمرد و سياستمدار جديد بسازد. بر سه نفر شخصاً انگشت گذاشت: منصور، هويدا و خسرواني نامي كه در زمان نخست­وزيري مصدق رئيس دفتر من بود.

هويدا خوش برخوردتر، بازتر و گرم­تر از منصور بود. هيچ كس از دفتر او ناراضي بيرون نمي­رفت. من فكر مي­كنم كه ريشهٌ خوش­روئي و خنداني او از نوعي بي­مسئوليتي آب مي­خورد. نخست­وزيري بود مطيع، بدون خم به ابرو آوردن پذيرفت كه قانون اساسي فقط نقش كاغذ باشد و پادشاه با خيال فارغ تمام مراحل انقلاب سفيدش را عملي سازد، با هم بسيار خوب كنار مي­آمدند. گوئي مسئوليتي كه بر عهده داشت متوجه او نبود. وقتي بودجه را عرضه مي­كرد به نمايندگان مجلس كيفش را نشان مي­داد و مي­گفت: «كارها انجام شد، باز سال ديگر با همين خدمت مي­رسم.» مجلس هم ديگر كاري نداشت جز آنكه لايحه را به تصويب برساند، همانطور كه شخص هويدا هم در زمان گرفتن دستور از پادشاه فقط سر خم كرده بود. اين اواخر عادت داشت بگويد: «فرماندهي دستور داده است.» در كجاي قانون اساسي كلمهٌ «فرماندهي» را ديده بود، كسی نمي­داند.

هم با نصيري و هم با ملكه روابط بسيار خوب داشت. با چه كسي روابط حسنه نداشت؟ در حفظ آشنايان و دوستان به نهايت كوشا بود. دفترش هيچ کسر و كمبودي نداشت. اگر فكر مي­كرد كسي به كارهاي شاتوبريان** ­علاقمند است، يك نسخهٌ خطي از اين نويسنده را تهيه و تقديمش مي­كرد. هم مي­توانست خود را در دل سلطان عربستان سعودي جا كند و هم در قلب پادشاه انگلستان. روابط عمومي­اش بي­نقص و كارآمد بود. تقريباً هيچ­وقت پشت ميز كارش نبود، در اتاقش بسيار بي­تكلف، چهارزانو، با جوراب­هاي شل و ول نزديك جاي پيپش مي­نشست و وقتي كسي وارد مي­شد با ذوق و شوق او را بغل مي­كرد و مي­بوسيد و مي­گفت: «البته هر چه شما بخواهيد.»

وقتي وزير اقتصاد بود از من خواست كه به ملاقاتش بروم و بسيار مؤدبانه پرسيد: «به چه نياز داريد؟» من جواب دادم كه به هيچ عنوان نمی­خواهم از من با پادشاه صحبتي بكند، درآمدی كافي دارم و مایل نیستم زير دين كسي باشم.

بودجهٌ سری عظيمی در اختيار داشت كه از چپ و راست بين اين و آن، از جمله ملايان پخش مي­كرد. شهرت داشت بهايي است. پدرش بي­شك بهايي بود ولي از محفل بهاييان اخراج شده بود. خود او به هر حال پایبند مذهب خاصي نبود. يكي از روزنامه­نگاران مشهور فرانسوي براي من نقل كرد كه روزي به ملاقات هويدا مي­رود و هويدا از او مي­پرسد: «به پول احتياج داريد؟» و وقتي خبرنگار يكه مي­خورد، هويدا مي­گويد: «نه، نه، ناراحت نشويد مسئله اين است كه ما ٩ ميليارد دلار داريم و نمي­دانيم با آن چه كنيم.»

اين مرد، كه از جمله كساني بود كه شاه به منظور به وجود آوردن نسلي جديد براي بر پا كردن ايرانی نوين انتخاب كرده بود، يكي از عوامل اساسي و تعيين­كنندهٌ وقايعي است كه يكسال پس از سقوط خود او بر ما گذشت. تا قبل از بازداشتش هم شاه به او مي­گفت: «تو بهترين رئيس دولتي هستي كه ايران به خود ديده است. مي­داني كه من چقدر براي تو احترام قائلم و چقدر به تو علاقمندم.» از آنجا كه به دليل فشارهايي كه لحظه به لحظه شديدتر مي­شد ناگزير بود از او جدا شود به او پيشنهاد كرد – من اين مطلب را از شخص شاه شنيدم – به عنوان سفير به بلژيك برود ولي هويدا قبول نكرد. اگر پيشنهاد سفارت در فرانسه، آمريكا و يا روسيه به او شده بود شايد مي­پذيرفت ولي چطور مي­توانست پس از ١٣ سال رياست دولت سفارت را در مملكتي بپذيرد كه از كشورهاي رديف اول جهان به شمار نمی­آمد؟

به اين ترتيب هويدا در ايران ماند، بعد از ظهرها با شلوار كوتاه و راكت تنيس از خانه­اش واقع در شمال تهران بيرون مي­آمد و براي بازي به يكي از زمين­هاي ورزشي نزديك مي­رفت و با مردم و همسايگان گرم و نرم سلام و تعارف مي­كرد.

پادشاه در سال ١٩٧٨ براي خواباندن صدای اعتراضی كه به دليل خطاهاي جمع شده طی سالیان طولاني، بلند شده بود تصميم گرفت او و چند نفر ديگر را بازداشت كند. سپهبد نصيري هم كه ديگر رياست ساواك را نداشت و سفير ايران در پاكستان شده بود به تهران احضار شد چون سرنوشتي مشابه سرنوشت هويدا در انتظارش بود. اين عده، از جمله چند نفري بودند كه به غلط يا به درست از نظر مردم متهم بودند كه يا به وظايف خود عمل نكرده­اند و يا قانون­شكني كرده­اند. شهردار تهران آقاي نيك­پي هم از آن جمله بود و با هويدا و ديگر شخصيت­هاي كشوري و لشكري به زندان افتاد. در آن روزها فقط در اين فكر بودند كه كسي را پيدا كنند تا كاسه و كوزه­ را بر سرش بشكنند. ولي بايد گفت كه بيشتر آنهايي كه كاسه و كوزه بر سرشان شكست ، سزاوارش هم بودند.

دولت ارتشبد ازهاري ٦ نوامبر ١٩٧٨ تشكيل شد و در آغاز ژانويه ٧٩ به يك رشته بازداشت­هاي ديگر اقدام كرد. من هم چند نفري را بازداشت كردم از جمله هوشنگ نهاوندي وزير سابق و رئيس دفتر ملكه را كه تا كنون چندين و چند بار در زندگي رنگ و قيافه عوض كرده است.

براي همهٌ اين افراد مسئله تازگي داشت، چون هيچكدام تا آن روز رنگ زندان ندیده بود. به مدت ٢٥ سال زندان­هاي شاه مال ديگران بود. من مطلقاً نمي­خواهم بگويم كه زندان رفتن هم باید نوبتی باشد، مقصودم فقط اين است كه بي­كيفري نمي­تواند ابدي باشد.

در برنامهٌ من اين لايحه گنجانده شده بود:

«محاكمهٌ سريع غارتگران و متجاوزان به حقوق ملت يا از طريق دادگاه­هاي موجود و يا از طريق تدوين و ارائهٌ قوانين مورد نياز به مجلسين جهت ايجاد دادگاه­هاي ملي با اختيارات خاص.»

اين لايحه تسليم مجلس شد و به تصويب رسيد. متن لايحه شامل ١٥ سال گذشته مي­شد. بنابراين در مورد تمام آنهايي كه در طول آن مدت در زندگي و سرنوشت ملت دخالتي داشته­اند و طبعاً در مورد تمام كساني كه بعد مسئوليتي مي­داشتند قابل اجرا می­بود. محتمل بود كه خود من روزي ناگزير شوم كه كارهاي دولتم را در مقابل اين دادگاه­ها توجيه كنم.

قرار بود دادگاه را مردم تشكيل دهند و هيئت منصفه متشكل از ٤٠ نفر باشد كه ١٥ نفر از آن­ها را وزارت دادگستري تعيين كند. نوآوري در همين نكته بود. قوانين مشابهي وجود داشت كه مي­توانست مورد استفاده قرار گيرد: هم قوانين نظامي – كه من سخت با آن مخالفت كردم – و هم قوانين مدني. ولي اجراي قوانين اخير همه در صلاحيت ديوانعالي كشور بود كه قضاتش اكثراً دست­پروردهٌ ساواك بودند.

این کار ضروری به نظر مي­رسيد. منتهي حالا ديگر هيچ كس وعده­ها را باور نداشت. مردم براي زماني آنقدر طولاني آزادي نديده بودند كه نمي­توانستند بفهمند حالا دارند به آنها مي­گويند: «شما وجود داريد! آدميد! حرف بزنيد و صداتان را بلند كنيد!» مردم با من مخالف نبودند، به گذشتهٌ من اعتماد داشتند ولي دادگاه تازه از زمان جلو بود و مردم به چيزي كه تجربه نكرده بودند اعتماد زيادي نداشتند.

هويدا در يكي از زندان­هاي نظامي در بازداشت به سر می­برد. من دادستان تهران را به ديدارش فرستادم. مي­خواستم از شرايط زندان این «سياستمداران» با خبر شوم. شرايط زندان معقول بود. غذايشان را از خانه برايشان مي­آوردند و با افراد خانواده و دوستانشان در تماس بودند. آنها را از زندانيان غيرسياسي جدا نگه داشته بودند. نخست­وزير اسبق روزهايش را به خواندن و نوشتن مي­گذراند.

به عنوان رئيس دولت از بازپرس خواستم كه بازجوئي چند نفر، از جمله نصيري و هويدا را آغاز كند. اتهامات به آنها تفهیم شد. قرار بود طبق قانوني كه به تصویب مجلس رسيده بود و تمام تضمين­هاي لازم را هم داشت، محاكمه شوند. سقوط كابينهٌ من، فرض­هاي مسئله را به صورتي دردناك تغيير داد. پاسداران انقلاب به محل بازداشت حمله بردند. بعضي بخت يارشان بود و توانستند فرار كنند. بقيه گير افتادند و بيشترشان تيرباران شدند.

در مورد هويدا به سختی بتوان از «اعدام» صحبت کرد، او را در واقع به قتل رساندند و اين جنايت، مثل ديگر جنايات جمهوري اسلامي، مایهٌ انزجار است. اعمال هويدا قابل دفاع نبود. خود او گفته است: «من تقصيري نداشتم، سيستم بود كه خراب بود.» حتي با حسن­نيت­ترين قضات در مقابل چنين حرفي مي­گفت: «سيستم خود شما بوديد آقا. شمایي كه نخست­وزيری را قبول کردید ، قبل از آن وزير دارائي بودید و پس از آن وزارت دربار را گرفتيد. شما جز بله قربان گویی کاری بلد نبوديد.»

هويدا تقاضاي يك ماه فرصت كرده بود تا دفاعيه­اش را تنظيم كند و كتابي بنويسد. نوشتن كتاب لزومی نداشت، ٣٠ صفحه هم كفايت مي­كرد. كتاب را برادرش فريدون به جاي او نوشت. به نقل از گروهي كه داعيهٌ شاه­پرستي دارند، اين شخص بي­اخلاق و ريزه­خوار خوان اشرف، شاهدخت را تهديد كرد که اگر صد هزار دلار به او ندهد كتابي منتشر خواهد كرد و نشان خواهد داد كه برادرش بي­گناه است و شاه به او خيانت كرده است. عذر سهل­تر از گناه!

دربارگاه عدل خميني هيچ نوع استدلالي كارگر نمي­افتد. چند ماه پس از سقوط دولت من، يكي از روزنامه­نگاران ايراني اين شهامت را داشت و نوشت: «مي­خواهند هويدا را اعدام كنند چون قانون اساسي را اجرا نكرد و مي­خواهند بختيار را اعدام كنند چون مي­خواست آن را اجرا كند. مملكت مسخره­اي است!»

آموزگار توسط شاه بازداشت نشد، چون به موقع ايران را ترك گفت. اين مرد كه مدت يك سال نخست­وزيري كرد (از اوت ١٩٧٧ تا اوت ١٩٧٨) قبلاً مدت ده سال در كابينهٌ هويدا وزير بود. جمشيد آموزگار مردي درست و هوشمند بود و حافظه­اي حيرت­انگيز داشت، مي­توان او را يك تكنوكرات كامل به شمار آورد. ولي فلز دولتمردان را نداشت و به نظر مي­آمد كه شامهٌ سياسي ندارد.

او پس از به پايان رساندن رشتهٌ مهندسي در دانشگاه تهران به آمريكا رفت و در آنجا روابط دوستانه­اي با جمعي برقرار نمود. ولي به هيچ وجه نمي­توان او را «مرد امريكائي­ها» ناميد. شرافتش همين بس كه هميشه براي معاش و گذران زندگي ناچار بود كار كند.

به زماني مي­رسيم كه شاه نمي­دانست به كدام در پناه برد. آموزگار مرد اين ميدان نبود. كوشيد كه وضع را ساماني بدهد ولي اوضاع روز به روز وخيم­تر مي­شد: سينماها و بانك­ها را آتش مي­زدند و ناامني در همه جا حاكم بود. غربي­ها به اين نتيجه رسيدند كه سياست شاه ديگر کار آمد نيست.

مع­هذا شاه سرسختي می­كرد. بر خلاف عرف و طبيعتش بود به شخصي رجوع كند كه گذشته­اي منزه داشته باشد. تا آن زمان در بازي «هفت خانوار» هميشه ورق­هاي معمول را انتخاب مي­كرد. فقط رو به کسانی می­آورد که از انجام هر اقدام مثبتی ناتوان بودند – يعني مداوماً ورق­هاي بازنده را بر مي­گزيد. این بار ورق شريف امامي را رو كرد كه ١٧ سال قبل نخست­وزير شده بود و بعد سناتور انتصابي، و مردي بود اهل بده بستان و مشكوك كه در تمام جنجال­ها و طرح­هاي مالي مهم دستي داشت، عاري از هر گونه اعتبار و حق بود آخرين كسي باشد كه به ذهن شاه بيايد. يعني اگر شاه مي­خواست عالماً و عامداً تيشه به ريشهٌ خود بزند نمي­توانست بهتر از شريف امامي كسي را انتخاب كند.

دولت شريف امامي بيش از سه ماه دوام نياورد و همين سه ماه هم زياد بود. شاه به دست و پا افتاد، باز ورق­ها را بر زد و از آن ميان يكي ديگر را انتخاب کرد كه تا آن زمان و لااقل به اين منظور به كار نگرفته بود: ارتشبد غلامرضا ازهاري، ژنرال چهار ستاره، رئيس ستاد مشترك. هفت وزير كابينهٌ او نظامي بودند، افسران در تمام شهرها شريك قدرت شدند، اوضاع در مرز انفجار بود. اعليحضرت در يك سخنراني خطاب به ملت گفت كه صداي مردمش را شنيده است و وعده داد كه تغييرات اساسي آغاز خواهد شد. چگونه؟ با يك ژنرال چهار ستاره؟ پادشاه تأكيد کرد كه ازهاري براي زماني دراز در اين مقام نخواهد ماند. موقتي است، فقط همان مدتي بر سر كار خواهد بود كه براي يافتن يك غيرنظامي مورد نياز است. مردم در حال شورش بودند، بنابراين نمي­توان به ارتش خرده گرفت كه چرا تمام صحنه را اشغال كرده است. ازهاری فقط دو ماه حكومت کرد و نيم اين زمان را هم در بيمارستان گذراند. پادشاه در حقيقت دولتي نداشت و در غم و بی تصمیمی به سر مي­برد. آن سخنراني كذا موجب شد كه قافيه را ببازد. نهاوندي در كتابش نوشته است: «چه كسي آن متن بي­معنا و بي­مغز را براي شاه نوشت؟» باید پرسید حقیقتاً جنابعالی خبر نداريد؟

جيمي كارتر در ٣١ دسامبر ١٩٧٧ وارد تهران شد: «ايران در يكي از پرآشوب­ترين مناطق جهان حكم جزيرهٌ ثبات و آرامش را دارد... من براي هيچ يك از سران ديگر كشورها احساس امتنان عميق و دوستي فوق­العاده­اي كه نسبت به شاه ايران دارم، احساس نمي­كنم.»***

كدام ثبات؟ در ٧ نوامبر ١٩٧٧، بازداشت نخست­وزير اسبق امير عباس هويدا. در ٨ سپتامبر ١٩٧٨، هفتصد نفر كشته در تهران در جريان جمعهٌ سياه. در ١٦ اوت ١٩٧٧ تا ٣١ دسامبر ١٩٧٨ آمد و شد دولت­هاي مختلف و بالاخره شكست ارتشبد ازهاري.

و همهٌ اين­ها، افسوس، تازه آغاز كار بود.

 

 

* الوآر (اوژن گريندل معروف به پل) (١٨٩٥-١٩٥٢)

اشعار اين شاعر فرانسوي سرشار از عشق به صلح و زندگي است. او در نهضت مقاومت فرانسه شركت كرد و از سال ١٩٢٦ تا ١٩٣٣ در حزب كمونيست فرانسه فعاليت داشت ولي در اين تاريخ از اين حزب اخراج شد. پس از پايان جنگ، حزب كمونيست فرانسه دوباره الوار را دعوت به همكاري كرد. الوار يكي از شعراي فرانسوي است كه در دنياي غير فرانسه­زبان نيز بسيار شناخته شده است.                   م.

 

** شاتوبريان (فرانسوآ رنه) (١٧٦٨-١٨٤٨)

 نويسندهٌ فرانسوي و از اعضاي آكادمي فرانسه.                                                                    م.

 

*** قسمتي از نطق كارتر در شب ضيافتي كه به افتخار ورودش به ايران در دربار داده شد.             م.

 

بازگشت