خانه

 

٢

 

دانشجوي ايراني داوطلب جنگ در ارتش فرانسه

 

 

تنها آرزوي من ورود به يكي از مدارس عالي فرانسه بود. لبنان كه سرشار از فرهنگ فرانسوي بود براي من حكم اتاق انتظار يكي از اين مدارس را داشت. سوار كشتي شدم و سفرم به مارسی يك هفته­اي به درازا کشيد تا بالأخره كشتي در بندر پهلو گرفت. چه شور و شعفی در تمام اين مدت داشتم. ولي به محض رسيدن به مقصد خبر مرگ پدرم به من رسيد. چندين سال پيش از اين واقعه، پدرم در رهبری شورشی شرکت کرده بود که در اعتراض به زياده رويهاي دولت مرکزی و دخالت هايش در امور ايلی شکل گرفته بود. شورش با اعلان عفو عمومی ختم شد و پدرم و عده­ ای از همراهانش در تهران تحت نظر قرار گرفتند ولی بعد از چهار سال ناگهان رضا شاه دستور تيرباران همگی آنها را صادر کرد.

ناگزير ادامه تحصيلاتم را به بعد موكول كردم و بی درنگ به ايران بازگشتم. در ابتداي سفر و براي رسيدن به مرز لهستان دو روز با قطار در راه بودم و بعد براي عبور از خاك اتحاد جماهير شوروي، سفري طولاني و پنج روزه را طي كردم تا وارد باكو واقع در كرانه­هاي درياي خزر شدم. حوادث راه غم و درد و نگراني­هايم را تخفيف مي­داد. از آنجا كه فاصلهٌ بين ريل های راه آهن لهستان و روسيه شوروي به يك اندازه نيست، براي عوض کردن قطارمجبور بوديم لااقل يك كيلومتر پياده راه برويم. بعد نوبت به واگن­هاي قديمي يادگار دوران تزاري قطارهاي شوروي رسيد، مندرس با تزئين­های پر زرق و برق و سخت ناراحت. تقريباً در تمام طول سفر در قطار آب نبود و عبور از ميان زينت­هاي دست و پا گير سبك «روكوكو»  Rococoو دسترسي به آب براي شستشوي صبحگاهي نياز به تردستي بندبازان داشت. قطار داراي چندين واگن چوبي هم بود كه نظايرش در آن زمان در فرانسه هم ديده مي­شد. ولي اين واگن­ها مخصوص اتباع روسيه بود كه سفرهاي كوتاه­تري از شهري به شهر ديگر در پيش داشتند. وضع اين­ها هم طبعاً از ديگر واگن­ها بهتر نبود. غذاي رستوران قطار كه مايه اصلي­اش هميشه «بورش»  بود، اشتهايي باقي نمي­گذاشت. من آن روز هم چون امروز دليلي نمي­ديدم كه حسرت سرنوشت مردمي را بخورم كه تحت فرمان رژيم شورايي قرار گرفته­اند و ترديد دارم كه اروپاي غربي پس از گذشت بيش از شصت سال از عمر حكومت سوسياليستي شوروي هنوز اميد داشته باشد كه بتواند از آن رژيم بهره­اي بگيرد.

مسائل خانوادگي سبب شد كه من دو سال ادامه تحصيلات را به تعويق اندازم. ناگزير بودم بعضي مشکلات مالي را حل كنم، بعد هم نه ماه در انتظار صدور گذرنامه ماندم. وقتي پس از اين مدت دوباره به پاريس برگشتم ديگر آن تمركز فكر را نداشتم كه در پي رفتن به يكي از مدارس عالي باشم. با خودم خلوت كردم و كلاهم را قاضي و در نهايت به اين نتيجه رسيدم كه براي بعضي از رشته­ها، چون هندسه و رياضيات، ذهن آماده­اي ندارم. بالاخره شبي تصميم گرفتم كه رشته حقوق را دنبال كنم، در حقيقت بيش از هر چيز ديگر به طرف فلسفه حقوق كشش داشتم. اول مي­بايست ديپلم فلسفه (باكه­لوره­آ) را بگيرم و اين كار را در مدرسه لوئي لوگران  Louis-le-Grand به انجام رساندم. آن ديپلم يكي از يادگارهاي نادري است كه بر خلاف اوراق و اموال ديگرم در طوفان انقلاب از غرق شدن در آب نجات يافت و هنوز همراهم است. نمرات من در اين مدرك نمرات خوبي است.

به تدريج اعتماد به نفس را باز مي­يافتم. در آن واحد در دانشکدهٌ حقوق و در رشته فلسفه دانشگاه سوربن نام­نويسي كردم. در كوچهٌ آسومپسيون   Assomptionدر محلهٌ پاسی   Passyمنزل داشتم. تمام يازده سال اقامتم در پاريس در همان كوي و همان برزن گذشت.

امتحانات جامعه­شناسي و اخلاق، فلسفهٌ عمومي و منطق، و بعد تاريخ و فلسفهٌ علوم را در سوربن گذراندم. بر مدرك چهارمم امتحان زبان آلماني هم اضافه شده است. سال دوم در رشتهٌ علوم سياسي هم نام­نويسي كردم. درس­ها در اين دانشكده با مقايسه با سال گذشته به نظرم سهل و ساده مي­آمد. به علاوه فضاي آنجا سبكتر بود، در اينجا به عادت طبقهٌ متوسط پيراهن معروف به «آكسفورد»ي می- پوشيديم، در صورتي كه در سوربن قاعده بر پيراهن سفيد و كراوات قرمز بود.

بايد بگويم كه تمام استادان دانشگاهي من اخلاص و شرف فكري را به نهايت داشتند، از اليويه مارتن O. Martin سلطنت­طلب تا آلبواكس Halbwacks، جامعه­شناس سوسياليست اهل آلزاس که بالاخره بدست آلمان­ها تيرباران شد. در آن زمان ما از فضاي «تجمع مداوم»١ سال ١٩٦٨ شهرك نانتر  Nanterre بسيار بدور بوديم. يك استاد كمونيست هرگز در كلاس درس به مدح موريس تورز٢ M. Thorez  نمي­پرداخت و اليويه مارتن ثناي پيروزي­نامهٌ پادشاهان فرانسه را نمي­سرود. بيشتر استادان و معلمان در واقع در متن سياست غالب آن روز قرار داشتند – يعني راديكال سوسياليست و ميانه­رو بودند. شايد براي يك نفر رياضي­دان ساده باشد كه خود را به سياست آلوده نكند، اما مسئله براي كسي كه مثلاً تعادل نظام سلطنتي را بررسي مي­كند، چندان آسان نيست. با اين حال من سر كلاس و در ساعات درس هرگز شاهد مجادله و مشاجره نبوده­ام. در راهروهاي دانشكده طبعاً وضع جز اين بود، در آنجا دانشجويان گاه در نقش سرسپردگان «شاه» و گاه در لباس انقلابيون «طرفدار كمون» به جان هم مي­افتادند.

من به اصطلاح با يك دست سه هندوانه برداشته بودم! سه سال دورهٌ تحصيلات عاليه را با سه مدرك به اتمام رساندم: يعني با ديپلم علوم سياسي و ليسانس­هاي فلسفه و حقوق.

سال ١٩٣٩ بود، و چه تابستان قشنگي در پي داشت، اما بعد جنگ آغاز شد!

هيتلر را مي­شناختم، در طي سال­هاي تحصيل تابستان -ها را براي تمرين زبان در آلمان مي­گذراندم. در سال ١٩٣٨ به لطف دوستي كه پدرش مدير داخلی «فولكيشر بئوباختر٣»  Völkischer Beobachterبود، در گردهمایی نورنبرگ  Nurenbergشركت جستم - از آن نوع مجالس شكوهمندي كه فوت و فنش را فقط نازي­ها بلد بودند. من در سي متري هيتلر بودم. از نظر من ظاهر و قيافه­اش مطلقاً گيرا نبود. جلوي چشمان من صورتي غير انساني قرار داشت كه به شدت مرا مي­رماند. با اين حال اعتقاد دارم كه او برخلاف موسوليني، به آنچه مي­گفت اعتقاد داشت و مثل دوچه٤  Duce نقش بازی نمي­کرد. وقتي در يكي از سخنراني­هاي پرهياهويش نعره مي­كشيد: «خون آلماني بر زمين ريخته است» صورتش چنان منقلب و آشفته مي­شد كه من فقط مي­توانم بر آن نام جنون صميمانه بگذارم.

تا قبل از اشغال چكسلواكي مي­شد فكر كرد كه بعضي از حرف هايش برحق است. ولي از لحظه­اي كه تجاوز به حقوق ديگران آغاز شد ديگر چنين تصوري ممكن نبود. تا آنجا كه من شاهد بودم مسئلة رناني ٥ Rhénanie فرانسويان را آشفته نكرد، و در مورد آنشلوس٦ Anschluss هم بايد اقرار كرد كه جوانان اطريشي با اين فكر مخالفت نداشتند. اما همانطور كه مي­دانيم هيتلر به اين حد اكتفا نكرد.

در آن طرف آلپ، موسوليني در لباس بازيگري ماهر عرض اندام مي­كرد، بالكن كيرينال٧  Quirinalرا به عنوان صحنه بكار مي­گرفت، از چپ به راست و از راست به چپ مي­رفت، خودش را در سايهٌ اتاق پنهان مي­كرد و باز نمايان مي­شد تا جمله­اي زيبا و نمايشي، به طرف تماشاچيان پرتاب كند، از نوع اين جمله­اي كه در ذهن من مانده است: «ما به دنيا يك شاخهٌ زيتون هديه مي­كنيم. اما دنيا بداند كه اين شاخه از جنگلي چيده شده كه در آن هشت ميليون سرنيزه روئيده است!»

وقتي جنگ آغاز شد من در ژوان­له­پن بودم. در آن منطقه درخت زيتون بيشتر است تا سرنيزه، معهذا مي­توانم فكر آندره ژيد را كه حدود يك سال قبل از اين واقعه در دفتر خاطراتش ثبت شده است، از آن آنروز خود بدانم: «امروز، از لحظهٌ سر زدن آفتاب، از فكر ابر انبوه و سياهي كه به طرزي دهشتناك بر اروپا بل بر سراسر جهان بال گسترده، نگراني و اضطراب بر من چيره شده است... اين خطر به گمان من چنان نزديك است كه براي نديدنش و خوشبين ماندن بايد كور بود.» مدت­ها بود كه آيندهٌ دنيا فكر مرا به خود مشغول كرده بود. براي شركت در جنگ جمهوري­خواهان اسپانيا عليه فرانكو داوطلب شده بودم. نه آنقدر به دليل همدلي و همفكري با ديد جمهوري­خواهان (كه نام­شان «جبههٌ خلقی» Frente Popular بود) بلكه به اين خاطر كه در اين ماجرا به وضوح قانون­شكني شده بود و من قانون­گرا نمي­توانستم بپذيرم كه آدمي چون فرانكو بگويد: «من به اين دليل كه اين يا آن را نمي­خواهم قوانين را زير پا مي­گذارم.» و در نتيجه نه فقط رياست كند بلكه خود را منشاء و سرچشمهٌ حق و قانون هم بداند.

لازم است كه يك نكته را در اينجا روشن كنم: من هرگز در «بريگاد بين­المللي» نام­نويسي نكردم. پس از كودتاي فرانكو سازمان­هاي مختلف به جمع­آوري اعانه، پخش اعلاميه، برپا كردن تجمعات و تظاهرات به نفع جمهوري­خواهان و عليه فرانكو كمر بستند و من به اين جماعت پيوستم. در اين فعاليت­ها بارها هم دچار گرفتاري و دردسر شدم ولي در اينجا فرصت پرداختن به اين جزئيات نيست.

به اين ترتيب ما درگير انفجاري شديم كه در پايانش، دنيا نمي­توانست چون گذشته باشد. من دانشجويي در ميان ديگر دانشجويان بودم. به اندازهٌ كافي با اروپا و به خصوص فرانسه آشنا و مأنوس بودم تا هيجانات جوانان هم سن خود را درك كنم. و آنچه من احساس كردم اينست كه در آغاز بسياري از جوانان فرانسوي با هيتلر همدلي داشتند. اين حقيقتي است كه بسياري مايل به بازگو كردنش نيستند. فاشيسم جوان­ها را كم و بيش جذب كرده بود و آنها نمي­توانستند فجايعي را كه اين مسلك فكري در پي داشت تجسم كنند و در نتيجه بسياري در گروه «صليب آتش»  Croix de feuيا «اكسيون فرانسز»  Action française يا ديگر دسته­هاي مشابه عضو شدند. تندروي، جوهر جواني است. هر كدام از ما نيرويي دارد كه بايد به طريقي به مصرف برساند. جنگ ديدگاه- ها را عوض كرد و شكست آلمان اين تغيير و تحول را تسريع نمود و موفقيت شوروي سبب تمايل بسياري از فرانسويان به كمونيسم شد.

چون نمي­توان به طرف فاشيسم رفت، پس بايد به كمونيسم رو آورد. فعل و انفعال ذهن بشري چنين است. عده­اي امروز مي­گويند كه جنگ، پادزهر تروريسم است. اين گفته به نظر ترسناك مي­رسد، ولي متأسفانه خالی از حقيقت نيست.

من از جمله كساني بودم كه در مجموع حد تعادل را حفظ مي­كردند، ولي بي­شك افراط و زياده­روي­هاي مخصوص به خود را داشتم. من عقيده دارم – و اين نظر يك خارجي آشناي با فرانسه است- كه اگر براي فهم نحوهٌ رفتار جوانان كوششي به عمل مي­آمد، شايد مي­شد نتيجه- ای گرفت. بعضي مسائل از آغاز به نظر غيرمنطقي مي­رسيد، از جمله معاهدهٌ ورساي كه طبق آن آلمان نه فقط ٨٨ هزار كيلومتر مربع، هشت ميليون جمعيت و مستعمراتش را از دست مي­داد، بلكه اختيار معادن سار  Sarre را هم به فرانسه واگزار مي­کرد که موجبات اشغال رنانی را فراهم آورد.­­٨

در سال ١٩٣٢ هيتلر از نظر جامعهٌ بين­المللي قابل تحمل بود. به علاوه نزد مردم خودش حرمت فوق­العاده داشت. تحت راهنمائي و شباني او اقتصاددانانش موفق شدند بيكاري را ريشه­كن كنند و مهندسين­اش توانستند براي نخستين بار شاه­راه­هايي را بسازند كه تازه امروز براي همه عادي شده است.

در قضاوتي كه پس از واقعه از هيتلر مي­شود، مسلك ضد يهود او نقش عمده­اي را بر عهده دارد. قبل از آغاز سياست «راه ­حل نهايي٩»، نظرات هيتلر فقط ادامهٌ پديده­اي سنتی به گمان مي­آمد.

من تصور مي­كنم نوعي نژادپرستي خاص در يهوديان وجود دارد كه مختص به آن قوم است و از جاي ديگر و گروهي ديگر بر نمي­خيزد. در ميان مردم سواحل مديترانه و قوم لاتين فقط يهوديان­اند كه خود را قوم برگزيده مي­دانند، اين فكری يهودي است. اين مردمي كه به قول دوگل «به خود مطمئنند و سلطه­جو»، قرن­ها ستم ديده­اند ولي با سودای بزرگي زندگي كرده­اند. پادشاهان فرانسه، انگلستان و پروس یکسان به اين قوم محتاج بوده- اند ولي مردم اين ممالك نسبت به آنها حسادت ورزيده­اند.

در تمام كشورهاي اروپائي يهوديان اقليت­هاي بسيار همبسته ای را تشكيل مي­داده­اند و اجباراً در سراسر دنيا به كمك يكديگر مي­شتافته­اند. از اين رو سخت كارآمد شده­اند و از كمترين كوشش بيشترين بهره را مي­گيرند. و معمولاً در هر جامعه­اي كه زندگي مي­كنند بيشتر حسرت مردم را بر مي­انگيزند تا نفرت آن­ها را.

دربارهٌ تغيير مذهب برگسون١٠  H. Bergsonدر اواخر عمرش، زياد حرف زده­اند. اما از آنچه او در اين­باره، و به عنوان توصيه به اطرافيانش گفته، كمتر صحبت در ميان است. گفتهٌ او را از حافظه نقل مي­كنم: «من پس از تفكر بسيار كيش كاتوليك را شكوفائي منطقي و تكامل يهوديت يافته­ام. اگر در پهنهٌ افق موج ضد يهودي را كه بر جهان بادبان خواهد افراشت، نمي­ديدم تغيير مذهب مي­دادم. يكي از دلائل به وجود آمدن اين موج وجود بعضي از يهوديان عاري از هر گونه اخلاق است... من مايلم كه در بستر مرگ يك كشيش كاتوليك برايم طلب آمرزش كند و اگر اسقف اعظم پاريس اين تقاضا را نپذيرفت آن وقت به سراغ خاخام بزرگ برويد بدون آنكه نظرات مرا از او پنهان داريد.»

در سوم سپتامبر ١٩٣٩، بريتانياي كبير و فرانسه به آلمان كه به اندازهٌ كافي بهانه به دست اين دو داده بود، اعلان جنگ دادند. من تصميمم را گرفته بودم، مي­دانستم كه نمي­توانم خارج اين ماجرا بمانم و همه چيز نشانگر راهي بود كه مي­بايست دنبال كنم: مي­خواستم به عنوان داوطلب وارد ارتش فرانسه شوم. براي اين كار به نيس رفتم. در آنجا از همه جواب سربالا شنيدم. مي­گفتند: «شما كه ساكن پاريسيد در همانجا هم اقدام كنيد!» حيرت­آور بود، با كسي كه حاضر بود جانش را براي اين ملك بدهد چنين رفتار مي­كردند! ولي من چون به نظم و قاعده پايبندم به پاريس برگشتم و در آنجا به تمام وسائل متوسل شدم، تا بالاخره روزي از طرف دفاتر نظامي جواب آمد كه: «در لژيون خارجي اسم­نويسي كنيد.»

اين جواب براي من قابل قبول نبود. بيش از يك سال بود كه همسر فرانسوي داشتم، پنجمين سالي بود كه در فرانسه به سر مي­بردم. فارغ­التحصيل دانشگاه­هاي فرانسوي بودم. بنابراين به خودم حق مي­دادم دوشادوش فرانسويان بجنگم.

با اينكه در نهايت امر مسئولين به استدلال من عنايت كردند؛ معهذا ماه­ها مرا بلاتكليف گذاشتند تا بالاخره براي آزمايش طبي احضار شدم. در آن زمان ٢٦ سال داشتم. ورزشكار هم بودم، پزشك مرا براي خدمت مناسب تشخيص داد.

فاصلهٌ اعلان جنگ تا ماه مه ١٩٤٠ را در تاريخ «جنگ مسخره» خوانده­اند. حقيقتاً هم جنگ مسخره­اي بود. من ناگزير شدم تا ماه مارس صبر كنم براي آنكه بالاخره به اورلئان و هنگ سي­ام توپخانه بپيوندم. از آنجا كه داوطلب بودم حق داشتم نوع سلاحم را خودم تعيين كنم. خاطرم هست كه در ابتدا به واحد توپخانهٌ نود و هشتم و بعد به واحد توپخانة نود و نهم منتقل شدم. براي تمرين به دهكده ای كوچك در نزديكي آسيابی كهنه در روستايي دور افتاده رفتيم. تمرين­ها به سبك همان زمان بود، بس پياده راهمان مي­بردند؛ تنها آرزومان اين بود كه پوتين­هاي سنگين را در آوريم و پا برهنه به راه ادامه دهيم.

توپخانة ما ظاهراً« مكانيزه» بود. در زمان عقب­نشيني، بدستور سروان، كه او هم بي­شك از دستور فرمانده هنگ اطاعت مي­كرد؛ ناگزير شديم سه اتومبيل را كه ديگر از حيض انتفاع افتاده بود بسوزانيم. هر سه مدل­هاي سال ١٩١٥ و مربوط به جنگ وردن١١ Verdun بود يعني نزديك سي سال از عمرشان مي­رفت. ادارهٌ تسليحات رسمش نبود كه هيچ وسيلهٌ نقليه­اي را، از كار افتاده اعلام كند. البته هنگ ما هنگ نخبگان نبود، ولي هنگ نخبگان هم وضعي چندان بهتر از ما نداشت. وسائل ما را با تجهيزات آلماني و يا ابزار جنگ آمريكايي نمي­شد قياس نمود.

وقتي منظم شديم ما را به عنوان قواي پوششي به پشت خط «ماژينو١٢» فرستادند. من كلاس تعليمات افسري را به پايان نرسانده بودم، بالافاصله رانندگي به عهدهٌ من گذاشته شد و قرار شد بعد به من درجه داده شود – در هر حال درجه اهميتي نداشت.

ما حدود يك ماه در حال توقف موقت بوديم و كمترين فعاليتي نداشتيم و در بلاتکليفی كلافه كننده ای بسر مي­برديم. در طرف راستمان خط ماژينو قرار داشت و در سمت چپمان ارتش ژنرال هونتزيگر١٣  Huntziger مستقر بود. فقط صحبت حمله و نفوذي كه بر و در صف دشمن خواهيم كرد، در ميان بود. روزي هم خبر شديم كه در جبهه­اي درست در انتهاي ديگر فرانسه وارد عمليات خواهيم شد: ايتاليا هم در اين زمان وارد ميدان جنگ شده بود.

براي اين كار هم دير بود، لشكر زرهي بادبان برافراشته بود، حد و مرز ميان عقب­نشيني استراتژيكي و پريشاني صفوف قشون، مشخص و روشن نبود. من هنوز نمي­دانم به بركت چه معجزه­اي توانستيم از چنگ آلمان­ها فرار كنيم. شب در جنگل انبوه و تيره­اي توسط يك واحد دشمن محاصره شده بوديم و خود را زنداني تصور مي­كرديم، ولي از عجايب اين كه سحرگاه كه برخاستيم ديگر كسي در اطراف ما نبود. شايد ما را بي­اهميت تلقي کرده بودند؟ و يا كار مهمتري از پرداختن به ما داشتند؟ دليل هر چه بود نمي­دانم. دوگل در خاطرات جنگش با اشاره به يك لشكر فرانسوي مي­نويسد: بعد از آنكه افراد لشكر خلع سلاح شدند به آنها گفته شد «شما هم مثل بقيه به طرف جنوب راه بيافتيد، ما فرصت زنداني كردن شما را نداريم.» شايد وضع ما هم مشابه آن لشكر بوده است، منتها با اين تفاوت كه حوصلهٌ قواي دشمن در مورد ما حتي تنگ­تر هم بود چون فرصت گفت و شنود هم پيش نيامد.

به كلر مون­فران  Clermont-Ferrandرسيديم، بعد راه را به سمت غرب كج كرديم و به حوالي كاركاسون  Carcassonne رفتيم و بالاخره سر از شبكهٌ گار لان­مزان  Lannmezanدر آورديم. يكي از خطوط آهني كه از اين گار منشعب مي­شد ما را در تري-سور-بائيز  Tri-sur-Baïse در منطقة پيره­نه  Pyrénéeپياده كرد. از اين دورتر نمي­شد رفت، آنطرف اسپانيا بود.

تا عقد پيمان صلح و ترسيم خط تقسيم بين فرانسهٌ آزاد و فرانسهٌ اشغالي، در آن دهكده مانديم. دو ماه تمام، دو ماه پرملال، فقط به سير و سياحت پرداختيم. بارها به ذهنم رسيد كه از مرز بگذرم و جنگ را در جاي ديگري ادامه دهم، ولي فكر مي­كنم كه عميقاً آمادهٌ اين كار نبودم.

در هر حال يك مسئله مسلم است و آن اينكه من حتي براي يك لحظه هم در مورد شكست آلمان ترديد به خود راه ندادم. همه در آن زمان با تمسخر گفتة رنو  Raynaud را نقل مي­كردند. رنو گفته بود: «ما پيروز خواهيم شد، چون قوي­تريم.» ديديم كه حق با او بود و اين مطلب بعدها بر همه روشن شد. اولين آشنايي من با زندان در فرانسه و در لباس نظام صورت گرفت. با رفيقي كه روحيهٌ خود را باخته بود و اشغال دائمي فرانسه و انگلستان را بدست هيتلر مسلم مي­دانست دست به يقه شدم. اعتقاد من درست خلاف او بود. هر كدام ما به پانزده روز بازداشت محكوم شديم.

١- اشاره به شورش دانشجويان و اشغال سوربن در ماه مه ١٩٦٨ است كه به پيوستن سنديكاهاي كارگري به جمع دانشجويان و اغتشاشي گسترده انجاميد.   م

٢- موريس تورز (١٩٠٠-١٩٦٤) سياستمدار فرانسوي. اين كارگر معدن از سال ١٩٢٠ (كنگره «تور») همراه ديگر انشعابيون كمونيست از «واحد فرانسوي بين­الملل كارگري» جدا شد و در سال ١٩٣٠ به دبيركلي حزب كمونيست فرانسه رسيد. تورز در زمان جنگ دوم جهاني از جبهه گريخت و به روسيه پناه برد. وي پس از آزادي فرانسه از قيد اشغالگران بخشوده شد، به نمايندگي مجلس انتخاب شد و مدتي نيز وزير خدمات عمومي و معاون نخست­وزير بود.   م

٣- نام روزنامهٌ ارگان حزب نازي آلمان. م

٤- دوچه به معناي راهنماست و لقبي است كه مردم ايتاليا به بنيتو اميلكار آندره­آ موسوليني (١٨٨٣-١٩٤٥) داده بودند. م

٥- رناني منطقه­اي است در آلمان كه در دو طرف رود رن قرار دارد و در تاريخ اين كشور داراي اهميت بسزائي است. اين منطقه از قديم مورد نزاع بين آلمان و فرانسه بوده است. فرانسه پس از پايان جنگ جهاني اول سعي كرد به بهانهٌ قرارداد ورساي و به تعويق افتادن پرداخت غرامات جنگي آلمان، اين منطقه را به خاک خود ملحق سازد، اما موفق نشد و در سال ١٩٢٥ اين منطقه را طبق قرارداد لوكارنو تخليه كرد. هيتلر در سال ١٩٣٦ معاهدهٌ بين فرانسه و روسيه را دستاويز قرار داد و نيروهاي آلمان را وارد اين منطقه كرد و قراردادهاي ورساي و لوكارنو را به اين ترتيب زير پا گذاشت. رناني از قرن نوزدهم به بعد ثروتمندترين ناحيهٌ آلمان به شمار مي­رود. م

٦- آنشلوس به معناي اتحاد و همبستگي است. الحاق اطريش به آلمان در ١٥ مارس ١٩٣٨ اعلام شد اما انگلستان و فرانسه به دلايل اقتصادي از وحدت اين دو كشور جلوگيري كردند. آلمانيها پس از قرار دادن شس اينكوآرت، در رأس دولت اطريش، اطريش را اشغال كردند و در رفراندومي كه در ١٠ آوريل ترتيب داده شد، مردم اطريش با اكثريت ٩٩.٧٣% موافقت خود را با الحاق به آلمان ابراز داشتند. م

٧- كيرينال نام قصري است كه در قرن شانزدهم بنا شده است و تا ١٨٧٠ اقامتگاه تابستاني پاپ محسوب مي­شد ولي از آن تاريخ اقامتگاه پادشاه ايتاليا شد و اكنون كاخ رياست جمهوري است. م

٨- ژ. ام. ژيلبر  G. M. Gilbert  در روزنامه «نورنبرگ»: «بدون معاهدة ورساي، هيتلري وجود نمي­داشت.»

آندره ژيد: «شما بستر هيتلر را آماده مي­كنيد. شما هيتلر را مورد نياز، مردم را چشم انتظار هيتلر و او را غيرقابل اجتناب مي­سازيد...»

٩- «راه حل نهايي» اشاره به راه حلي است كه نازيها براي از بين بردن افراد «نامطلوب» (يهوديان، كولي­ها، همجنس­بازان...) يافته بودند، يعني اين افراد را به اردوگاه­هاي كار اجباري مي­فرستادند و بسياري را روانهٌ اطاق­هاي گاز و كوره­هاي آدم­سوزي مي­كردند. م

١٠- برگسون (هانري) (١٨٣٩-١٩٤١) یکی از فلاسفهٌ بزرگ قرن اخير است كه در سال ١٩٠٠ وارد كلژ دو فرانس شد، در سال ١٩١٤ به عضويت آكادمي فرانسه در آمد و در سال ١٩٢٧ برنده جايزه نوبل گرديد. او مايل بود فلسفه­اش «بازگشتي آگاهانه و نقادانه به سرچشمه­هاي غريزي و احساسي (intuition)» باشد. م

١١- وردن، بخشي است از استان «موز» در فرانسه كه طي جنگ جهاني دوم محل نبرد بسيار خونيني بين نيروهاي فرانسه و آلمان بود و جمعاً ٦٩٥٠٠٠ كشته به جا گذاشت و به پيروزي نيروهاي فرانسه انجاميد. فرماندهي نيروهاي فرانسه در اين محل ابتدا با پتن و سپس با نيول بود. م

١٢- نام استحكاماتي است كه طی سال­هاي ١٩٢٧-١٩٣٦ در مرزهاي فرانسه ساخته شد و از اسم آندره ماژينو سياستمدار فرانسوي گرفته شده است. ماژينو مايل بود اين استحكامات در طول مرز بلژيك نيز امتداد يابد، ولي اين طرح عملي نشد. م

١٣- هونتزيگر (شارل) (١٨٨٠-١٩٤١) ژنرال فرانسوي كه در جنگ جهاني دوم فرماندهي ارتش دوم را بر عهده داشت و قرارداد متاركه جنگ را با آلمان امضا نمود. وي تا هنگام مرگ وزير جنگ مارشال پتن بود. م

 

بازگشت