٢
دانشجوي
ايراني
داوطلب جنگ در
ارتش فرانسه
تنها
آرزوي من ورود
به يكي از
مدارس عالي
فرانسه بود.
لبنان كه
سرشار از
فرهنگ
فرانسوي بود براي
من حكم اتاق
انتظار يكي از
اين مدارس را داشت.
سوار كشتي شدم
و سفرم به
مارسی يك هفتهاي
به درازا کشيد
تا بالأخره
كشتي در بندر
پهلو گرفت. چه
شور و شعفی در
تمام اين مدت
داشتم. ولي به
محض رسيدن به
مقصد خبر مرگ
پدرم به من
رسيد. چندين
سال پيش از اين
واقعه، پدرم
در رهبری شورشی
شرکت کرده بود
که در اعتراض
به زياده
رويهاي دولت
مرکزی و دخالت
هايش در امور
ايلی شکل
گرفته بود.
شورش با اعلان
عفو عمومی ختم
شد و پدرم و عده
ای از
همراهانش در
تهران تحت نظر
قرار گرفتند
ولی بعد از
چهار سال
ناگهان رضا
شاه دستور
تيرباران همگی
آنها را صادر
کرد.
ناگزير
ادامه
تحصيلاتم را
به بعد موكول
كردم و بی
درنگ به ايران
بازگشتم. در
ابتداي سفر و
براي رسيدن به
مرز لهستان دو
روز با قطار
در راه بودم و
بعد براي عبور
از خاك اتحاد
جماهير شوروي،
سفري طولاني و
پنج روزه را
طي كردم تا
وارد باكو
واقع در كرانههاي
درياي خزر
شدم. حوادث
راه غم و درد و
نگرانيهايم
را تخفيف ميداد.
از آنجا كه
فاصلهٌ بين
ريل های راه
آهن لهستان و
روسيه شوروي
به يك اندازه
نيست، براي
عوض کردن
قطارمجبور
بوديم لااقل
يك كيلومتر
پياده راه
برويم. بعد
نوبت به واگنهاي
قديمي يادگار
دوران تزاري
قطارهاي شوروي
رسيد، مندرس
با تزئينهای
پر زرق و برق و
سخت ناراحت.
تقريباً در
تمام طول سفر
در قطار آب
نبود و عبور
از ميان زينتهاي
دست و پا گير
سبك «روكوكو» Rococoو
دسترسي به آب
براي شستشوي
صبحگاهي نياز
به تردستي
بندبازان
داشت. قطار
داراي چندين
واگن چوبي هم
بود كه نظايرش
در آن زمان در
فرانسه هم
ديده ميشد.
ولي اين واگنها
مخصوص اتباع
روسيه بود كه
سفرهاي كوتاهتري
از شهري به
شهر ديگر در
پيش داشتند. وضع
اينها هم
طبعاً از ديگر
واگنها بهتر
نبود. غذاي
رستوران قطار
كه مايه اصلياش
هميشه «بورش» بود،
اشتهايي باقي
نميگذاشت. من
آن روز هم چون
امروز دليلي
نميديدم كه
حسرت سرنوشت
مردمي را
بخورم كه تحت
فرمان رژيم
شورايي قرار
گرفتهاند و
ترديد دارم كه
اروپاي غربي
پس از گذشت
بيش از شصت
سال از عمر
حكومت سوسياليستي
شوروي هنوز
اميد داشته
باشد كه بتواند
از آن رژيم
بهرهاي
بگيرد.
مسائل
خانوادگي سبب
شد كه من دو
سال ادامه تحصيلات
را به تعويق
اندازم.
ناگزير بودم
بعضي مشکلات
مالي را حل
كنم، بعد هم
نه ماه در
انتظار صدور
گذرنامه
ماندم. وقتي
پس از اين مدت
دوباره به پاريس
برگشتم ديگر
آن تمركز فكر
را نداشتم كه
در پي رفتن به
يكي از مدارس
عالي باشم. با
خودم خلوت
كردم و كلاهم
را قاضي و در
نهايت به اين
نتيجه رسيدم
كه براي بعضي
از رشتهها،
چون هندسه و
رياضيات، ذهن
آمادهاي
ندارم. بالاخره
شبي تصميم
گرفتم كه رشته
حقوق را دنبال
كنم، در حقيقت
بيش از هر چيز
ديگر به طرف
فلسفه حقوق
كشش داشتم.
اول ميبايست
ديپلم فلسفه
(باكهلورهآ)
را بگيرم و
اين كار را در
مدرسه لوئي
لوگران Louis-le-Grand به
انجام رساندم.
آن ديپلم يكي
از يادگارهاي
نادري است كه
بر خلاف اوراق
و اموال ديگرم
در طوفان انقلاب
از غرق شدن در
آب نجات يافت
و هنوز همراهم
است. نمرات من
در اين مدرك
نمرات خوبي
است.
به
تدريج اعتماد
به نفس را باز
مييافتم. در
آن واحد در
دانشکدهٌ
حقوق و در
رشته فلسفه
دانشگاه
سوربن نامنويسي
كردم. در
كوچهٌ آسومپسيون Assomptionدر محلهٌ
پاسی Passyمنزل داشتم.
تمام يازده
سال اقامتم در
پاريس در همان
كوي و همان
برزن گذشت.
امتحانات
جامعهشناسي و
اخلاق،
فلسفهٌ عمومي
و منطق، و بعد
تاريخ و
فلسفهٌ علوم
را در سوربن
گذراندم. بر
مدرك چهارمم
امتحان زبان
آلماني هم
اضافه شده
است. سال دوم
در رشتهٌ علوم
سياسي هم نامنويسي
كردم. درسها
در اين
دانشكده با
مقايسه با سال
گذشته به نظرم
سهل و ساده ميآمد.
به علاوه فضاي
آنجا سبكتر
بود، در اينجا
به عادت طبقهٌ
متوسط پيراهن
معروف به
«آكسفورد»ي می-
پوشيديم، در
صورتي كه در
سوربن قاعده
بر پيراهن
سفيد و كراوات
قرمز بود.
بايد
بگويم كه تمام
استادان
دانشگاهي من
اخلاص و شرف
فكري را به
نهايت
داشتند، از اليويه
مارتن O. Martin سلطنتطلب
تا آلبواكس
Halbwacks،
جامعهشناس
سوسياليست
اهل آلزاس که
بالاخره بدست
آلمانها
تيرباران شد.
در آن زمان ما
از فضاي «تجمع
مداوم»١
سال ١٩٦٨ شهرك
نانتر Nanterre بسيار
بدور بوديم.
يك استاد
كمونيست هرگز
در كلاس درس
به مدح موريس
تورز٢ M. Thorez نميپرداخت
و اليويه
مارتن ثناي
پيروزينامهٌ
پادشاهان
فرانسه را نميسرود.
بيشتر
استادان و
معلمان در
واقع در متن سياست
غالب آن روز
قرار داشتند –
يعني راديكال
سوسياليست و
ميانهرو
بودند. شايد
براي يك نفر
رياضيدان
ساده باشد كه
خود را به
سياست آلوده
نكند، اما
مسئله براي
كسي كه مثلاً
تعادل نظام
سلطنتي را
بررسي ميكند،
چندان آسان
نيست. با اين
حال من سر
كلاس و در
ساعات درس
هرگز شاهد
مجادله و
مشاجره نبودهام.
در راهروهاي
دانشكده
طبعاً وضع جز
اين بود، در
آنجا
دانشجويان
گاه در نقش
سرسپردگان «شاه»
و گاه در لباس
انقلابيون
«طرفدار كمون»
به جان هم ميافتادند.
من
به اصطلاح با
يك دست سه
هندوانه
برداشته بودم!
سه سال دورهٌ
تحصيلات
عاليه را با
سه مدرك به
اتمام رساندم:
يعني با ديپلم
علوم سياسي و
ليسانسهاي
فلسفه و حقوق.
سال
١٩٣٩ بود، و
چه تابستان
قشنگي در پي
داشت، اما بعد
جنگ آغاز شد!
هيتلر
را ميشناختم،
در طي سالهاي
تحصيل
تابستان -ها
را براي تمرين
زبان در آلمان
ميگذراندم.
در سال ١٩٣٨
به لطف دوستي كه
پدرش مدير
داخلی «فولكيشر
بئوباختر٣» Völkischer
Beobachterبود،
در گردهمایی
نورنبرگ Nurenbergشركت
جستم - از آن
نوع مجالس
شكوهمندي كه
فوت و فنش را
فقط نازيها
بلد بودند. من
در سي متري
هيتلر بودم.
از نظر من
ظاهر و قيافهاش
مطلقاً گيرا
نبود. جلوي
چشمان من صورتي
غير انساني
قرار داشت كه
به شدت مرا ميرماند.
با اين حال
اعتقاد دارم
كه او برخلاف
موسوليني، به
آنچه ميگفت
اعتقاد داشت و
مثل دوچه٤
Duce
نقش بازی نميکرد.
وقتي در يكي
از سخنرانيهاي
پرهياهويش
نعره ميكشيد:
«خون آلماني
بر زمين ريخته
است» صورتش چنان
منقلب و آشفته
ميشد كه من
فقط ميتوانم
بر آن نام
جنون صميمانه
بگذارم.
تا
قبل از اشغال
چكسلواكي ميشد
فكر كرد كه
بعضي از حرف
هايش برحق
است. ولي از
لحظهاي كه
تجاوز به حقوق
ديگران آغاز
شد ديگر چنين
تصوري ممكن
نبود. تا آنجا
كه من شاهد
بودم مسئلة رناني ٥ Rhénanie فرانسويان
را آشفته
نكرد، و در
مورد آنشلوس٦
Anschluss
هم
بايد اقرار
كرد كه جوانان
اطريشي با اين
فكر مخالفت
نداشتند. اما
همانطور كه ميدانيم
هيتلر به اين
حد اكتفا
نكرد.
در
آن طرف آلپ،
موسوليني در
لباس بازيگري
ماهر عرض
اندام ميكرد، بالكن كيرينال٧
Quirinalرا به
عنوان صحنه
بكار ميگرفت،
از چپ به راست
و از راست به
چپ ميرفت،
خودش را در
سايهٌ اتاق
پنهان ميكرد
و باز نمايان
ميشد تا جملهاي
زيبا و
نمايشي، به
طرف
تماشاچيان
پرتاب كند، از
نوع اين جملهاي
كه در ذهن من
مانده است: «ما
به دنيا يك
شاخهٌ زيتون
هديه ميكنيم.
اما دنيا
بداند كه اين
شاخه از جنگلي
چيده شده كه
در آن هشت
ميليون
سرنيزه
روئيده است!»
وقتي
جنگ آغاز شد
من در ژوانلهپن
بودم. در آن
منطقه درخت
زيتون بيشتر
است تا سرنيزه،
معهذا ميتوانم
فكر آندره ژيد
را كه حدود يك
سال قبل از اين
واقعه در دفتر
خاطراتش ثبت
شده است، از
آن آنروز خود
بدانم:
«امروز، از لحظهٌ
سر زدن آفتاب،
از فكر ابر
انبوه و سياهي
كه به طرزي
دهشتناك بر
اروپا بل بر
سراسر جهان بال
گسترده،
نگراني و
اضطراب بر من
چيره شده است...
اين خطر به
گمان من چنان
نزديك است كه
براي نديدنش و
خوشبين ماندن
بايد كور بود.»
مدتها بود كه
آيندهٌ دنيا
فكر مرا به
خود مشغول كرده
بود. براي
شركت در جنگ
جمهوريخواهان
اسپانيا عليه
فرانكو
داوطلب شده
بودم. نه
آنقدر به دليل
همدلي و
همفكري با ديد
جمهوريخواهان
(كه نامشان
«جبههٌ خلقی» Frente Popular بود)
بلكه به اين
خاطر كه در
اين ماجرا به
وضوح قانونشكني
شده بود و من
قانونگرا نميتوانستم
بپذيرم كه
آدمي چون
فرانكو بگويد:
«من به اين
دليل كه اين
يا آن را نميخواهم
قوانين را زير
پا ميگذارم.» و
در نتيجه نه
فقط رياست كند
بلكه خود را
منشاء و
سرچشمهٌ حق و
قانون هم
بداند.
لازم
است كه يك نكته
را در اينجا
روشن كنم: من
هرگز در
«بريگاد بينالمللي»
نامنويسي
نكردم. پس از
كودتاي
فرانكو
سازمانهاي
مختلف به جمعآوري
اعانه، پخش
اعلاميه،
برپا كردن
تجمعات و
تظاهرات به
نفع جمهوريخواهان
و عليه فرانكو
كمر بستند و
من به اين جماعت
پيوستم. در
اين فعاليتها
بارها هم دچار
گرفتاري و
دردسر شدم ولي
در اينجا فرصت
پرداختن به
اين جزئيات
نيست.
به
اين ترتيب ما
درگير
انفجاري شديم
كه در پايانش،
دنيا نميتوانست
چون گذشته
باشد. من
دانشجويي در
ميان ديگر
دانشجويان
بودم. به
اندازهٌ كافي
با اروپا و به
خصوص فرانسه
آشنا و مأنوس
بودم تا
هيجانات
جوانان هم سن
خود را درك كنم.
و آنچه من
احساس كردم
اينست كه در
آغاز بسياري
از جوانان
فرانسوي با
هيتلر همدلي
داشتند. اين
حقيقتي است كه
بسياري مايل
به بازگو كردنش
نيستند.
فاشيسم جوانها
را كم و بيش
جذب كرده بود
و آنها نميتوانستند
فجايعي را كه
اين مسلك فكري
در پي داشت
تجسم كنند و
در نتيجه
بسياري در
گروه «صليب
آتش» Croix de feuيا
«اكسيون
فرانسز» Action française يا
ديگر دستههاي
مشابه عضو
شدند. تندروي،
جوهر جواني
است. هر كدام
از ما نيرويي
دارد كه بايد
به طريقي به
مصرف برساند.
جنگ ديدگاه- ها
را عوض كرد و
شكست آلمان
اين تغيير و
تحول را تسريع
نمود و موفقيت
شوروي سبب
تمايل بسياري از
فرانسويان به
كمونيسم شد.
چون
نميتوان به
طرف فاشيسم
رفت، پس بايد
به كمونيسم رو
آورد. فعل و
انفعال ذهن
بشري چنين
است. عدهاي
امروز ميگويند
كه جنگ،
پادزهر
تروريسم است.
اين گفته به
نظر ترسناك ميرسد،
ولي متأسفانه
خالی از حقيقت
نيست.
من
از جمله كساني
بودم كه در
مجموع حد
تعادل را حفظ
ميكردند، ولي
بيشك افراط و
زيادهرويهاي
مخصوص به خود
را داشتم. من
عقيده دارم – و
اين نظر يك
خارجي آشناي
با فرانسه
است- كه اگر براي
فهم نحوهٌ
رفتار جوانان
كوششي به عمل
ميآمد، شايد
ميشد نتيجه- ای
گرفت. بعضي
مسائل از آغاز
به نظر
غيرمنطقي ميرسيد،
از جمله
معاهدهٌ
ورساي كه طبق
آن آلمان نه
فقط ٨٨ هزار
كيلومتر
مربع، هشت
ميليون جمعيت
و مستعمراتش
را از دست ميداد،
بلكه اختيار
معادن سار Sarre را هم
به فرانسه
واگزار ميکرد
که موجبات
اشغال رنانی را
فراهم آورد.٨
در
سال ١٩٣٢
هيتلر از نظر
جامعهٌ بينالمللي
قابل تحمل
بود. به علاوه
نزد مردم خودش
حرمت فوقالعاده
داشت. تحت
راهنمائي و
شباني او
اقتصاددانانش
موفق شدند
بيكاري را
ريشهكن كنند
و مهندسيناش
توانستند
براي نخستين
بار شاهراههايي
را بسازند كه
تازه امروز
براي همه عادي
شده است.
در
قضاوتي كه پس
از واقعه از
هيتلر ميشود،
مسلك ضد يهود
او نقش عمدهاي
را بر عهده
دارد. قبل از
آغاز سياست «راه حل نهايي٩»،
نظرات هيتلر
فقط ادامهٌ
پديدهاي سنتی
به گمان ميآمد.
من
تصور ميكنم
نوعي
نژادپرستي
خاص در
يهوديان وجود
دارد كه مختص
به آن قوم است
و از جاي ديگر
و گروهي ديگر
بر نميخيزد.
در ميان مردم
سواحل
مديترانه و
قوم لاتين فقط
يهودياناند
كه خود را قوم
برگزيده ميدانند،
اين فكری
يهودي است.
اين مردمي كه
به قول دوگل
«به خود
مطمئنند و
سلطهجو»، قرنها
ستم ديدهاند
ولي با سودای
بزرگي زندگي
كردهاند.
پادشاهان
فرانسه،
انگلستان و
پروس یکسان به
اين قوم محتاج
بوده- اند ولي
مردم اين ممالك
نسبت به آنها
حسادت ورزيدهاند.
در
تمام كشورهاي
اروپائي
يهوديان
اقليتهاي
بسيار همبسته
ای را تشكيل
ميدادهاند و
اجباراً در
سراسر دنيا به
كمك يكديگر ميشتافتهاند.
از اين رو سخت
كارآمد شدهاند
و از كمترين
كوشش بيشترين
بهره را ميگيرند.
و معمولاً در
هر جامعهاي
كه زندگي ميكنند
بيشتر حسرت
مردم را بر ميانگيزند
تا نفرت آنها
را.
دربارهٌ
تغيير مذهب برگسون١٠
H. Bergsonدر
اواخر عمرش،
زياد حرف زدهاند.
اما از آنچه
او در اينباره،
و به عنوان
توصيه به
اطرافيانش
گفته، كمتر
صحبت در ميان
است. گفتهٌ او
را از حافظه
نقل ميكنم: «من
پس از تفكر
بسيار كيش
كاتوليك را
شكوفائي
منطقي و تكامل
يهوديت يافتهام.
اگر در پهنهٌ
افق موج ضد
يهودي را كه
بر جهان
بادبان خواهد
افراشت، نميديدم
تغيير مذهب ميدادم.
يكي از دلائل
به وجود آمدن
اين موج وجود بعضي
از يهوديان
عاري از هر
گونه اخلاق
است... من مايلم
كه در بستر
مرگ يك كشيش
كاتوليك
برايم طلب
آمرزش كند و
اگر اسقف اعظم
پاريس اين تقاضا
را نپذيرفت آن
وقت به سراغ
خاخام بزرگ
برويد بدون
آنكه نظرات
مرا از او
پنهان داريد.»
در
سوم سپتامبر ١٩٣٩،
بريتانياي
كبير و فرانسه
به آلمان كه
به اندازهٌ
كافي بهانه به
دست اين دو
داده بود،
اعلان جنگ
دادند. من
تصميمم را
گرفته بودم،
ميدانستم كه
نميتوانم خارج
اين ماجرا
بمانم و همه
چيز نشانگر
راهي بود كه
ميبايست
دنبال كنم: ميخواستم
به عنوان
داوطلب وارد
ارتش فرانسه
شوم. براي اين
كار به نيس
رفتم. در آنجا
از همه جواب
سربالا شنيدم.
ميگفتند: «شما
كه ساكن
پاريسيد در
همانجا هم اقدام
كنيد!» حيرتآور
بود، با كسي كه
حاضر بود جانش
را براي اين
ملك بدهد چنين
رفتار ميكردند!
ولي من چون به
نظم و قاعده
پايبندم به پاريس
برگشتم و در
آنجا به تمام
وسائل متوسل
شدم، تا
بالاخره روزي
از طرف دفاتر
نظامي جواب آمد
كه: «در لژيون
خارجي اسمنويسي
كنيد.»
اين
جواب براي من
قابل قبول
نبود. بيش از
يك سال بود كه
همسر فرانسوي
داشتم، پنجمين
سالي بود كه
در فرانسه به
سر ميبردم.
فارغالتحصيل
دانشگاههاي
فرانسوي بودم.
بنابراين به
خودم حق ميدادم
دوشادوش
فرانسويان
بجنگم.
با
اينكه در
نهايت امر
مسئولين به
استدلال من عنايت
كردند؛ معهذا
ماهها مرا
بلاتكليف
گذاشتند تا
بالاخره براي
آزمايش طبي احضار
شدم. در آن
زمان ٢٦ سال
داشتم.
ورزشكار هم
بودم، پزشك
مرا براي خدمت
مناسب تشخيص
داد.
فاصلهٌ
اعلان جنگ تا
ماه مه ١٩٤٠
را در تاريخ
«جنگ مسخره»
خواندهاند.
حقيقتاً هم
جنگ مسخرهاي
بود. من
ناگزير شدم تا
ماه مارس صبر كنم
براي آنكه
بالاخره به
اورلئان و هنگ
سيام توپخانه
بپيوندم. از
آنجا كه
داوطلب بودم حق
داشتم نوع
سلاحم را خودم
تعيين كنم.
خاطرم هست كه
در ابتدا به
واحد
توپخانهٌ نود
و هشتم و بعد
به واحد
توپخانة نود و
نهم منتقل
شدم. براي
تمرين به
دهكده ای كوچك
در نزديكي آسيابی
كهنه در
روستايي دور
افتاده رفتيم.
تمرينها به
سبك همان زمان
بود، بس پياده
راهمان ميبردند؛
تنها آرزومان
اين بود كه
پوتينهاي
سنگين را در
آوريم و پا
برهنه به راه
ادامه دهيم.
توپخانة
ما ظاهراً«
مكانيزه» بود.
در زمان عقبنشيني،
بدستور
سروان، كه او
هم بيشك از
دستور
فرمانده هنگ
اطاعت ميكرد؛
ناگزير شديم
سه اتومبيل را
كه ديگر از حيض
انتفاع
افتاده بود
بسوزانيم. هر
سه مدلهاي
سال ١٩١٥ و
مربوط به جنگ وردن١١
Verdun
بود
يعني نزديك سي
سال از عمرشان
ميرفت.
ادارهٌ
تسليحات رسمش
نبود كه هيچ
وسيلهٌ نقليهاي
را، از كار
افتاده اعلام
كند. البته
هنگ ما هنگ
نخبگان نبود،
ولي هنگ
نخبگان هم
وضعي چندان
بهتر از ما
نداشت. وسائل
ما را با
تجهيزات
آلماني و يا ابزار
جنگ آمريكايي
نميشد قياس
نمود.
وقتي
منظم شديم ما
را به عنوان
قواي پوششي به
پشت خط «ماژينو١٢»
فرستادند. من
كلاس تعليمات
افسري را به
پايان
نرسانده
بودم،
بالافاصله رانندگي
به عهدهٌ من
گذاشته شد و
قرار شد بعد به
من درجه داده
شود – در هر حال
درجه اهميتي
نداشت.
ما
حدود يك ماه
در حال توقف
موقت بوديم و
كمترين
فعاليتي
نداشتيم و در
بلاتکليفی
كلافه كننده ای
بسر ميبرديم.
در طرف راستمان
خط ماژينو
قرار داشت و
در سمت چپمان
ارتش ژنرال
هونتزيگر١٣
Huntziger
مستقر
بود. فقط صحبت
حمله و نفوذي
كه بر و در صف دشمن
خواهيم كرد،
در ميان بود.
روزي هم خبر
شديم كه در
جبههاي درست
در انتهاي
ديگر فرانسه
وارد عمليات خواهيم
شد: ايتاليا
هم در اين
زمان وارد
ميدان جنگ شده
بود.
براي
اين كار هم
دير بود، لشكر
زرهي بادبان
برافراشته
بود، حد و مرز
ميان عقبنشيني
استراتژيكي و
پريشاني صفوف
قشون، مشخص و
روشن نبود. من
هنوز نميدانم
به بركت چه
معجزهاي
توانستيم از
چنگ آلمانها
فرار كنيم. شب
در جنگل انبوه
و تيرهاي توسط
يك واحد دشمن
محاصره شده
بوديم و خود
را زنداني
تصور ميكرديم،
ولي از عجايب
اين كه سحرگاه
كه برخاستيم
ديگر كسي در
اطراف ما
نبود. شايد ما
را بياهميت
تلقي کرده
بودند؟ و يا
كار مهمتري از
پرداختن به ما
داشتند؟ دليل
هر چه بود نميدانم.
دوگل در
خاطرات جنگش
با اشاره به
يك لشكر
فرانسوي مينويسد:
بعد از آنكه
افراد لشكر
خلع سلاح شدند
به آنها گفته
شد «شما هم مثل
بقيه به طرف
جنوب راه
بيافتيد، ما
فرصت زنداني
كردن شما را
نداريم.» شايد
وضع ما هم
مشابه آن لشكر
بوده است، منتها
با اين تفاوت
كه حوصلهٌ
قواي دشمن در
مورد ما حتي
تنگتر هم بود
چون فرصت گفت
و شنود هم پيش
نيامد.
به
كلر مونفران Clermont-Ferrandرسيديم،
بعد راه را به
سمت غرب كج
كرديم و به حوالي
كاركاسون Carcassonne
رفتيم و
بالاخره سر از
شبكهٌ گار لانمزان
Lannmezanدر
آورديم. يكي
از خطوط آهني
كه از اين گار
منشعب ميشد
ما را در
تري-سور-بائيز
Tri-sur-Baïse
در
منطقة پيرهنه
Pyrénéeپياده
كرد. از اين
دورتر نميشد
رفت، آنطرف
اسپانيا بود.
تا
عقد پيمان صلح
و ترسيم خط
تقسيم بين
فرانسهٌ آزاد
و فرانسهٌ
اشغالي، در آن
دهكده مانديم.
دو ماه تمام،
دو ماه
پرملال، فقط
به سير و سياحت
پرداختيم.
بارها به ذهنم
رسيد كه از
مرز بگذرم و
جنگ را در جاي
ديگري ادامه
دهم، ولي فكر
ميكنم كه
عميقاً
آمادهٌ اين
كار نبودم.
در
هر حال يك
مسئله مسلم
است و آن
اينكه من حتي براي
يك لحظه هم در
مورد شكست
آلمان ترديد
به خود راه
ندادم. همه در
آن زمان با
تمسخر گفتة
رنو Raynaud را نقل
ميكردند. رنو
گفته بود: «ما
پيروز خواهيم
شد، چون قويتريم.»
ديديم كه حق
با او بود و
اين مطلب
بعدها بر همه
روشن شد.
اولين آشنايي
من با زندان
در فرانسه و
در لباس نظام
صورت گرفت. با
رفيقي كه روحيهٌ
خود را باخته
بود و اشغال
دائمي فرانسه
و انگلستان را
بدست هيتلر
مسلم ميدانست
دست به يقه
شدم. اعتقاد
من درست خلاف
او بود. هر
كدام ما به
پانزده روز
بازداشت
محكوم شديم.
١- اشاره
به شورش
دانشجويان و
اشغال سوربن
در ماه مه ١٩٦٨
است كه به
پيوستن
سنديكاهاي
كارگري به جمع
دانشجويان و
اغتشاشي
گسترده انجاميد. م
٢- موريس
تورز (١٩٠٠-١٩٦٤)
سياستمدار
فرانسوي. اين
كارگر معدن از
سال ١٩٢٠
(كنگره «تور»)
همراه ديگر
انشعابيون
كمونيست از
«واحد فرانسوي
بينالملل
كارگري» جدا
شد و در سال ١٩٣٠
به دبيركلي
حزب كمونيست
فرانسه رسيد.
تورز در زمان
جنگ دوم جهاني
از جبهه گريخت
و به روسيه
پناه برد. وي
پس از آزادي
فرانسه از قيد
اشغالگران
بخشوده شد، به
نمايندگي مجلس
انتخاب شد و
مدتي نيز وزير
خدمات عمومي و
معاون نخستوزير
بود. م
٣- نام
روزنامهٌ
ارگان حزب
نازي آلمان. م
٤- دوچه
به معناي
راهنماست و
لقبي است كه
مردم ايتاليا
به بنيتو
اميلكار
آندرهآ
موسوليني (١٨٨٣-١٩٤٥)
داده بودند. م
٥-
رناني منطقهاي
است در آلمان
كه در دو طرف
رود رن قرار
دارد و در
تاريخ اين
كشور داراي
اهميت بسزائي
است. اين
منطقه از قديم
مورد نزاع بين
آلمان و فرانسه
بوده است.
فرانسه پس از
پايان جنگ
جهاني اول سعي
كرد به بهانهٌ
قرارداد
ورساي و به
تعويق افتادن
پرداخت
غرامات جنگي
آلمان، اين
منطقه را به
خاک خود ملحق
سازد، اما
موفق نشد و در
سال ١٩٢٥ اين
منطقه را طبق
قرارداد
لوكارنو
تخليه كرد.
هيتلر در سال ١٩٣٦
معاهدهٌ بين
فرانسه و
روسيه را
دستاويز قرار داد
و نيروهاي
آلمان را وارد
اين منطقه كرد
و قراردادهاي
ورساي و لوكارنو
را به اين
ترتيب زير پا
گذاشت. رناني
از قرن نوزدهم
به بعد
ثروتمندترين
ناحيهٌ آلمان
به شمار ميرود.
م
٦-
آنشلوس به
معناي اتحاد و
همبستگي است.
الحاق اطريش
به آلمان در ١٥
مارس ١٩٣٨
اعلام شد اما
انگلستان و
فرانسه به
دلايل
اقتصادي از
وحدت اين دو
كشور جلوگيري
كردند.
آلمانيها پس
از قرار دادن
شس اينكوآرت،
در رأس دولت
اطريش، اطريش
را اشغال كردند
و در
رفراندومي كه
در ١٠ آوريل
ترتيب داده
شد، مردم
اطريش با
اكثريت ٩٩.٧٣%
موافقت خود را
با الحاق به
آلمان ابراز
داشتند. م
٧-
كيرينال نام
قصري است كه
در قرن
شانزدهم بنا شده
است و تا ١٨٧٠
اقامتگاه
تابستاني پاپ
محسوب ميشد
ولي از آن
تاريخ
اقامتگاه
پادشاه
ايتاليا شد و
اكنون كاخ
رياست جمهوري
است. م
٨- ژ. ام.
ژيلبر G. M. Gilbert در
روزنامه
«نورنبرگ»:
«بدون معاهدة
ورساي،
هيتلري وجود
نميداشت.»
آندره
ژيد: «شما بستر
هيتلر را
آماده ميكنيد.
شما هيتلر را
مورد نياز،
مردم را چشم
انتظار هيتلر
و او را
غيرقابل
اجتناب ميسازيد...»
٩- «راه حل
نهايي» اشاره
به راه حلي
است كه نازيها
براي از بين
بردن افراد
«نامطلوب»
(يهوديان، كوليها،
همجنسبازان...)
يافته بودند،
يعني اين
افراد را به
اردوگاههاي
كار اجباري ميفرستادند
و بسياري را
روانهٌ اطاقهاي
گاز و كورههاي
آدمسوزي ميكردند.
م
١٠-
برگسون
(هانري) (١٨٣٩-١٩٤١)
یکی از
فلاسفهٌ بزرگ
قرن اخير است
كه در سال ١٩٠٠
وارد كلژ دو
فرانس شد، در
سال ١٩١٤ به
عضويت آكادمي
فرانسه در آمد
و در سال ١٩٢٧
برنده جايزه
نوبل گرديد.
او مايل بود
فلسفهاش
«بازگشتي
آگاهانه و
نقادانه به
سرچشمههاي
غريزي و
احساسي (intuition)» باشد. م
١١-
وردن، بخشي
است از استان
«موز» در
فرانسه كه طي جنگ
جهاني دوم محل
نبرد بسيار
خونيني بين
نيروهاي
فرانسه و
آلمان بود و
جمعاً ٦٩٥٠٠٠
كشته به جا
گذاشت و به
پيروزي
نيروهاي
فرانسه
انجاميد.
فرماندهي
نيروهاي
فرانسه در اين
محل ابتدا با
پتن و سپس با
نيول بود. م
١٢- نام
استحكاماتي
است كه طی سالهاي
١٩٢٧-١٩٣٦ در
مرزهاي
فرانسه ساخته
شد و از اسم
آندره ماژينو
سياستمدار
فرانسوي
گرفته شده
است. ماژينو
مايل بود اين
استحكامات در
طول مرز بلژيك
نيز امتداد
يابد، ولي اين
طرح عملي نشد.
م
١٣-
هونتزيگر
(شارل) (١٨٨٠-١٩٤١)
ژنرال
فرانسوي كه در
جنگ جهاني دوم
فرماندهي
ارتش دوم را
بر عهده داشت
و قرارداد
متاركه جنگ را
با آلمان امضا
نمود. وي تا
هنگام مرگ
وزير جنگ
مارشال پتن بود.
م