خانه

 

٧

 

دگرگون شدن حیرت­انگیز یکی از درباریان

 

با بالا رفتن تعداد سوءقصدها، عمر دولت آموزگار سر آمد. لازم است قبل از به پایان بردن صحبت در بارهٌ این نخست­وزیر، از یکی دیگر از کارهایش نیز به نیکی یاد کنیم: او بود که نصیری، یعنی کسی را که ١٣ سال ریاست ساواک را بر عهده داشت و نامش  برای همیشه به زشتی در خاطرها خواهد ماند، از کار برکنار کرد.

شدت اعمال تروریستی، که به راهنمایی آخوندها انجام می­شد، طبعاً فشار و خفقان را شدت می­بخشید. مأموران مقابله با این اعمال نیز بضاعت اجرای وظایف خود را نداشتند. البته باید پذیرفت که کسی هم در این زمینه به آنها کمکی نمی­کرد. از شهبانو پرسیدم: «در این مملکت که میلیاردها دلار به مصارف مختلف می­رسد، چرا وسائلی وجود ندارد تا به پلیس امکان بدهد بدون کشتن کسی مردم را خلع سلاح و متفرق سازد؟ در تمام کشورهای متمدن در مقابل درگیری­های خیابانی از این نوع وسائل استفاده می­شود و احتمالاً تهیه­اش بیش ازیک میلیون دلار خرج بر نمی­دارد. ما تا کنون از این پول­ها بسیارهدر داده­ایم!»

به من گفته شد که در این فکر بوده­اند. اما وقتی خواستم موضوع را تعقیب کنم به من جواب دادند که طرح به مناقصه گذاشته شده است. در رژیم اختناق سیاق کارها از این قرار بود که ارقام نجومی برای بازسازی جزیره­ای پرت در کرانهٌ خلیج فارس به مصرف برسانند، از آن شهری به سبک یکی از شهرهای هزار و یک شب بیارایند، در آن گیاهانی نادر از چهار گوشهٌ جهان بکارند، به مدرن­ترین وسائل تهویهٌ هوا مجهزش بسازند، آب آشامیدنی را با هواپیما به آنجا حمل کنند، و بعید نمی دانم حتی برای فراهم کردن وسایل عیش و عشرت شیوخ  با پااندازان فرنگی به مذاکره بنشینند، ولی وقتی صحبت از خرید وسائل مناسب برای تأمین نظم و حفظ جان صدها نفر پیش می­آمد، طرح را به مناقصه بگذارند!

شریف امامی، صدر نشین جدید هیئت دولت، از آغاز کار به جبههٌ ملایان تمایل نشان داد. از ابتدا اعلام کرد: «من هرگز با مصدقی­های خائن کنار نمی­آیم، اما روحانیون از قماشی دیگرند – نورانی­اند، آسمانی­اند.» از درفشانی­های شریف امامی، طی حکومت بسیار کوتاهش، می­توان رشتهٌ درازی از کلمات قصار عرضه کرد. از جمله خطاب به نمایندگان مجلس این سخنان حیرت­آور را ادا نمود: «من آن شریف امامی دیروز نیستم. در مقابل شما مرد جدیدی ایستاده است.» عجب حرف یاوه­ای! مگر می­شود از امروز به فردا دگرگون شد؟ کسی که در سال ١٩٦٠ رئیس دولت بود و پس از آن ریاست بسیاری از سازمان­های رسمی، از جمله بنیاد پهلوی، را بر عهده داشت چطور می­توانست مدعی شود که بانی تغییر و تحولی خواهد بود.

روزی که من خواستم خود را به نمایندگان مجلس معرفی کنم، بر سبیل طنز و با اشاره به سخنان شگفت­آور سلفم، گفتم: «آقایان من همان آدم سی سال پیشم و دقیقاً هم همان آدم خواهم ماند.» گاه روشن کردن اینکه چه کسی از گذشته­اش شرم دارد و چه کسی ندارد مفید است. من هم مثل برگسون فکر می­کنم: «گذشتهٌ ما محفوظ است و ما را قدم به قدم تعقیب می­کند.»*

شریف امامی در پی آن است که بخشی از آخوندها را با چاپلوسی و چرب­زبانی به سکوت وا دارد. هیئتی را به عراق می­فرستد، شاه بالأخره کم کم از خواب بیدار می­شود و بعضی حقایق برایش آشکار می­گردد. حالا دیگر شعار فقط «مرگ بر شریف امامی» نیست بلکه «زنده باد انقلاب» است. به مقدسات ملی توهین می­شود و نام پادشاه هم گاه با این توهین­ها آمیخته است. در راه­پیمایی­ها سیصد الی چهارصد هزار نفر شرکت می­کنند. باید یادآور شد که گرد آوری این تعداد تظاهر کننده در مشرق زمین از دیگر ممالک آسان­تر است، چون آنجا کار جدی کمتر و تعداد بیکاران بیشتر است. به علاوه در آن اواخر این کارها نوعی سرگرمی، نوعی نهاد اسلامی شده بود.

پس از تشکیل دولت شریف امامی حوادث سریع­تر پیش می­رود: شورش، آتش­سوزی، حمله به بانک­ها... این اتفاقات در شهرهای مختلف تکرار می­شود: در اصفهان، در تبریز... پادشاه مردی را انتخاب کرده است که کاری از دستش ساخته نیست. اعلام رسمی حکومت نظامی و گسیل کردن ارتش به خیابان­ها اقدامی خطرناک است، زیرا اگر رو در رویی به درازا بیانجامد، بین سربازان و تظاهرکنندگان تفاهم ایجاد می­گردد و شیرازه نظم به کلی از هم می­پاشد. افسران برای واداشتن سربازان به اطاعت دچار مشکل خواهند شد. مسئله چنان حاد خواهد شد که شعارهای انقلابی در صفوف سربازها دهن به دهن خواهد گشت.

ولی قبل از این که کار به اینجا بکشد برقراری حکومت نظامی سیر حوادث را تغییر می­دهد. پنجشنبه ٧ سپتامبر – یعنی شب قبل از موعدی که جمعیتی قابل ملاحظه خود را آمادهٌ تظاهرات کرده­اند – دولت به طور رسمی حکومت نظامی اعلام می کند و تجمعات بیش از پنج نفر را ممنوع می سازد.

این کار خطایی عظیم بود، چون امکان نداشت تا تظاهر ­کنندگان در آن صبح شامگون به موقع از این ممنوعیت با خبر شوند. در نتیجه حوادثی پیش آمد که آن روز به "جمعه سیاه" شهرت یافت.

در این ماجرا اویسی، فرماندار نظامی پایتخت، هم لقب "قصاب تهران" گرفت – چون او فرمان گشودن آتش را به روی جمعیت صادر کرده بود. من کمترین وجه اشتراکی با ارتشبد اویسی ندارم. نه طرز فکر، نه گذشته و نه عقایدم، هیچکدام، مرا به او نزدیک نمی­کند. اما به گمان من او فقط مجری دستور دولت بود که باید خود تمام مسئولیت خونریزی را عهده­دار شود. انصافاً این دولت بود که می­بایست اعلام و اجرای حکومت نظامی را به تعویق می­انداخت و نیانداخت.

اویسی، که اکنون در فرانسه به سر می­برد، نمونهٌ سرباز فرمانبرداری است که بدون چون و چرا از اوامر مافوق اطاعت می­کند. از فرهنگی متوسط برخوردار است، تحصیلاتی جز طی مراحل دانشکدهٌ افسری قدیمی ما در ایران ندارد و ترقی­اش را مدیون پشتیبانی شخص شاه بوده است. من هرگز با او روابط حسنه سیاسی نداشته­ام ولی انصاف حکم می­کند که مسئولیت حادثه "جمعه سیاه" را به گردن او نیاندازم، چون او در آن میان فقط ابزار کار و آلت دست بوده است.

تعداد کشته شدگان آن روز را هزاران نفر ذکر کرده­اند که بسیار مبالغه­آمیز است. خود من دستور حمل ١٨ مجروح را به بیمارستان­ها به راننده­ام دادم و مطلعم که از این عده ١٧ نفرشان پس از معالجه بیمارستان را ترک گفتند. چون در آن زمان من دقیقاً به همین وقایع رسیدگی می­کردم، گزارش­های مختلفی در این باره به دستم رسید و می­توانم به یقین بگویم که تعداد کشته­ها بین ٧٠٠ تا ٨٠٠ نفر بوده است. همین تعداد هم مصیبتی است و لزومی ندارد که با بالا بردن رقم قربانیان بر ابعاد این حادثه دردناک بیافزائیم.

ملاها و دار و دستهٌ خمینی از این ماجرا کمال بهره­برداری را کردند. همه نعره می­کشیدند "آدم­کش­ها! جانی­ها!" دست به آسمان بر می­داشتند و تنبیه گناهکاران را از خداوند بخشنده و مهربان خواستار می­شدند و سخن از فرامین مذهبی می­گفتند – همان  فرامینی که وقتی خود صاحب تفنگ و توپ شدند اعتنایی به آنها نکردند.

ارتشبد ازهاری هم، ­وقتی به نخست وزیری منصوب شد، با اصطلاحات اسلامی باب روز وارد میدان گردید. از او انتظار می­رفت که لااقل زبان سربازی به کار برد ولی تمامی حرف­هایش بوی آخوندی می­داد: "بسم­الله الرحمن الرحیم" از زبانش نمی­افتاد. طولی نکشید که به این دلیل لقب "آیت­الله ازهاری" نصیبش شد و احتمالاً به دلایل دیگر سکتهٌ قلبی کرد.

پادشاه دوباره به تکاپو می­افتد. تا به حال بیشتر دولتمردانی را که فرمانبردار سیاست او بودند به کار گرفته است. حالا چند قدمی در جهت اویسی و عبدالله انتظام بر می­دارد ولی زیاد جلو نمی­رود، چون متوجه شده است که حتی برای بخشیدن مختصر بهبودی به اوضاع نمی­توان مداوماً نالایقی را به جای نالایق دیگری نشاند و به این ترتیب وقت گران بها را تلف کرد.

در اینجاست که ناگهان رفتار شاه عوض می­شود، به ناگزیر چشم امیدش را به صف مخالفین می­دوزد. درک این نیاز قطعاً بر پادشاه گران آمده است. ولی در نهایت سه نام را انتخاب می­کند: سنجابی، بازرگان و من.

به این ترتیب بود که روزی از طرف سپهبد مقدم، رئیس جدید ساواک به من تلفن شد:

- می­توانم به دیدن شما بیایم؟

- در خانه من باز است، تشریف بیاورید.

با اتومبیل شخصی خودش و بدون اسکورت و در روز روشن آمد. به او گفتم:

- من به شما گفته­ام که همیشه آماده­ام با هر کسی که باشد درباره آیندهٌ مملکتم به گفتگو بنشینم. ولی به اصولی پایبندم که رهایشان نمی­کنم. شما بهتر از هر کسی باید بدانید که ما گفته­ایم و بارها تکرار کرده­ایم که قانون اساسی باید اجرا شود. من موضعم را تغییر نمی­دهم.

و افزودم:

- بالأخره کی می­خواهید متوجه شوید که وقت به سرعت می­گذرد؟ الان هم دیر است. با این همه کار امروز را به فردا مگذارید.

او مرا شگفت­زده نگاه کرد و گفت:

- بله اما اگر شما همکاری نکنید...

- با چه کسی همکاری کنم؟ اگر مقصود با دیگر سیاستمداران است حاضرم، ولی اعلیحضرت باید بپذیرد که بر طبق قانون اساسی، تمام قدرت به دولت تفویض شده است و خود ایشان فقط نماد وحدت مملکت هستند که از طرف تمام ملت پذیرفته شده است. همین و بس. ولی اگر ایشان قصد دارند که در این یا آن مسئله مداخله کنند، این یا آن وزیر را انتخاب نمایند، امکان همکاری من نیست و ما در همان وضع گذشته خواهیم ماند.

من اطلاع داشتم که مقدم با بازرگان و سنجابی هم ملاقات کرده است و آنها هم کم و بیش همین جواب را به او داده­اند – نمی­توانستند چیز دیگری گفته باشند.

وقتی ما دوباره با هم ملاقات کردیم خود مقدم به زبان آمد و به من گفت:

- شخص اعلیحضرت به من دستور دادند که درباره مسائل ایران با شما و بازرگان و سنجابی صحبت کنم.

 

 

*جملهٌ برگسون این است:

Notre passé se conserve, il nous suit pas à pas.

پل والری نیز گفتهٌ مشابهی دارد - می­گوید: آیندهٌ ما از گذشته­مان جدایی ناپذیر ا ست.

(Notre avenir est solidaire de notre passé.)  م.

 

بازگشت