٤
جاذبه ٌ حزب واحد
«مردم
ايران بايد
كار كنند و دم
نزنند.» اين
شعار كه در
زمان رضا شاه
بر ديوارها
نوشته شده بود
در زمان
جانشين او هم
عملاً بر جا
ماند. همانطور
كه قبلاً
متذكر شدم،
آغاز سلطنت
محمدرضا شاه
چنين نويد ميداد
كه احزاب آزاد
خواهند بود و
نقشي فعال در سياست
ملي ايفا
خواهند كرد.
ولي احزاب
موجود نه پایهٌ
فکری محکم و
مسلک روشنی
داشتند نه
کادرهای حزبی
مناسب. فقط
حزب توده كه
از بيگانگان
دستور ميگرفت
صاحب مسلك و
تشكيلات بود.
در ضمن عقايد
ماركسيستي
اين حزب مانع
از اين نشده
بود كه در اساسنامهاش
ادعای سلطنتطلبي
بكند.
اين حزب
در ١٩٤٩، پس
از سوء قصدي
كه به جان شاه
شد منحل
گرديد، با
اينكه هرگز
درست معلوم
نشد كه سوء
قصد كننده – كه
خود در محل
كشته شد –
حقيقتاً
كمونيست بوده است
يا خير. لايحهاي
كه حزب توده
را غيرقانوني
اعلام كرد
هرگز لغو نشد.
تا سال ١٩٥٠
هيچ كدام از
احزاب، به
دليل تعداد
زيادشان، نفوذ
چنداني
نداشتند.
زماني كه رضا
شاه براي
اولين بار در
سال ١٩٣٤ از
ايران خارج شد
تا به دعوت
كمال آتاتورك
به تركيه
برود، در ميان
عجايب
ناشناخته و
ناديده،
پديدهٌ تكحزبي
را هم كشف كرد.
بذر اين فكر
در آن زمان
كاشته شد و در
نسل بعد به
بار نشست:
محمدرضا شاه
در سالهاي ١٩٥٥-١٩٥٦
ابتدا به فكر
ايجاد نه يك
حزب بلكه دو
حزب در چارچوب
پارلماني
افتاد. به يك
عده از
نمايندگان
مجلس دستور
داد كه عضو
حزب اول شوند
و به عدهاي
ديگر گفت كه
وارد حزب دوم
گردند. مردم
اين دو حزب را
بر سبيل شوخي
كوكاكولا و
پپسيكولا ميخواندند:
شيشهها عين
هم، محتوا عين
هم و مزهها
عين هم.
از ٢٠٠
نماينده، ١٥٠
نفر عضو حزب
«مليون» و ٥٠
نفر عضو حزب
«مردم» شدند.
حزب مليون در
رأس قدرت قرار
داشت. منوچهر
اقبال، كه سه
سال نخستوزير
بود، عضو اين
حزب بود.
اقبال پزشك
بود ولي تخصصش
در گردآوري
مناصب رياست
بود: در رأس حدود
٧٠ سازمان
قرار داشت و ٤٠
سال آخر عمر
را به اين
منوال گذراند
و تا آخر هم
بخت يارش بود،
چون يكسال قبل
از انقلاب – كه
نتايجش بيشك
دامنگير او
نيز ميشد – دار
دنيا را ترك
گفت. اگر هدف
نهائي دولت حفظ
آرامش شاه
باشد، اقبال
هم چون هويدا
نخست وزیر
ايدهآل بود.
در زمان
انتخابات گفته
ميشد: «اين
حوزهٌ
انتخابيه
متعلق به اين
حزب و آن حوزه
متعلق به آن
حزب است.» با
نمايندگان و
قواعد
انتخاباتي
مثل بازي «هفت
خانوار»* رفتار
ميشد.
تازه اين
هم تشريفاتي
بود كه به
راحتي ميشد
از آن صرفنظر
كرد. بالأخره
پادشاه متوجه
شد كه اين
روال به دردي
نميخورد و
مشكلات سياسي
را حل نميكند،
بنابراين
روزي ورقها
را در هم بر زد
و از آن حزب
«ايراننوين»
را بيرون
كشيد، كه شخص
هويدا يكي از
پايهگزارانش
بود. هويدا در
اواخر نخستوزيرياش
دبير كلي اين
حزب را هم بر
عهده داشت –
حزب مردم هم
به جاي خود
ماند.
حزب ايران
نوين مدت ١٢
سال بر ايران
حكومت كرد.
بهتر بگويم،
اين حزب وسیلهاي
شد براي اعمال
قدرت شخصي.
دبيران كل
مختلف اين حزب
كه به خود نام
بيمسماي
«ايدئولوگ»
داده بودند،
امروز دوران
پيري را در
شهر نيس سپری
ميکنند. اين
گروه رهبران
سياسي چنان بیگانه
با تفكر و به
قدری مسخره
بودند كه وقتي
خميني از راه
رسيد، توانست
بي هیچ درد سری
در مقابل آنها
گل كند.
در سال ١٩٧٤
پادشاه
خبرنگاران
خارجي را براي
انتشار خبری
مهم و تازه
دعوت كرد:
ايجاد يك حزب
واحد جديد به
نام رستاخيز
كه قرار بود
تمام مردم
ايران را در
دل خود جاي
دهد. پادشاه
خطاب به كساني
كه تمایل به
عضويت در اين
حزب نداشتند،
گفت: «گذرنامههایتان
را بگیرید و
از كشور بروید.» همه به
استثناي
معدودی، كه من
هم از آن جمله
بودم، به
تكاپوي گرفتن
ورقهٌ عضويت
افتادند. براي
استخدام در
ادارات لازم
بود. برخی
اعضای حزب
توده هم عضو
حزب رستاخيز شدند،
اگر قلبشان
به اولي گواهي
ميداد
منافعشان به
دومي حكم ميكرد.
هويدا تنها
كاري كه كرد
انتقال از
دفتر حزب ایران
نوین به دفتر
حزب جدید بود
كه شايد حتي
محلشان هم يكي
بود – من در اين باره
تحقيقي نكردهام.
يعني دبير كل
حزب رستاخيز
شد. پس از او
آموزگار در هر
دو پست (نخستوزيري
و دبيركلي
حزب) جانشين
او گرديد و تا
زمان شريف
امامي كه در
سال ١٩٧٨ به
نخستوزيری رسید،
وضع به همين
منوال بود. در
این دوره
وظائف نخستوزيري
از رياست حزبي
تفكيك شد.
در مقابل
اين تشكيلات
رسمي حقوق
مخالفين چه بود؟
در زمان دولت
كوتاه اميني (١٩٦١-١٩٦٢)
كه به توصيهٌ
امريكائيها
تشكيل شده
بود، اسماً
تشكيل حزب
آزاد بود. ولي
در حقيقت هيچ
حزبي بدون
آنكه شديداً
تحت نظر باشد،
نميتوانست
سازمان يابد.
حتی یک حزب
سلطنتطلب و
سرسپردهٌ
مشروطهٌ
سلطنتي نيز پس
از به ثبت
رساندن
اساسنامهاش
ناگزير بود تن
به بازپرسيهاي
ساواك بسپارد.
هيچ مجمعي
بدون جواز اين
سازمان نميتوانست
به وجود
بيايد.
شاخههايي
كه جبههٌ ملي
را تشكيل ميداد،
از جمله حزب
ايران كه من
عضوش بودم،
لنگ لنگان قدم
بر ميداشت.
گاه در زندان
بوديم و گاه،
مثلاً در زمان
رياست جمهوري
كندي، مختصري
آزادي پيدا ميكرديم
و از آن براي
تظاهرات و
اظهار وجود
استفاده ميبرديم.
حق دادن
اعلاميه در
هيچ روزنامهاي
نداشتيم.
نشريات
تماماً توسط
ساواك سانسور
ميشد. تنها
راهی که برای
ما مانده بود
پخش اعلاميههاي
بينام و نشان
بود. اگر
امضاي يكي از
ما بر اين اعلاميهها
گذاشته ميشد
بلافاصله به
سراغمان ميآمدند.
در ١٩٧٧ من به
اتفاق سنجابي
و فروهر نامهاي
سرگشاده
دربارهٌ
گرفتاريهاي
جاودانه يعني:
ساواك، فساد،
آزاديهاي
سياسي و رعايت
قانون اساسي
خطاب به پادشاه
نوشتم. در
همان روز
بلافاصله پس
از نوشتن نامه
چمدانم را هم
بستم، چمدان
كوچك مخصوص
زندانم را كه
در آن لوازم
اوليه جا ميگرفت،
تا وقتي به
سراغم آمدند
آماده باشم.
به اين قضايا
عادت داشتيم.
من شش بار
بازداشت و شش
بار زنداني
شده بودم. نیمی
از سال ١٩٦٠،
تمامی سالهای
١٩٦١ و ١٩٦٢ و
نیمهٌ اول ١٩٦٣
را در پشت
ميلهها بسر
بردم. بقيهٌ مدت
هم در خانهام
تحت نظر بودم.
پادشاه ميتوانست
همهٌ ما را
تيرباران
كند، تمام اختیارات
را داشت. چرا
نكرد؟ تصور
نميكنم فقط
به دليل
بزرگواري. به
گمان من
آمريكائيها
كه از واكنش
افکار عمومي
دنياي غرب
واهمه داشتند
او را از چنين
اقدامي منصرف
كردند. در آن
سالهاي جنگ
سرد اعدام
كمونيستها و
تروريستها
قابل توجيه
بود ولي كشتن
وطنپرستاني
كه تنها
گناهشان
داشتن عقايدي
سواي عقايد
پادشاهان بود
مفهوم نميافتاد.
ايجاد حزب
واحد نه خدمتی
به محمدرضا
شاه کرد و نه
به ملت.
نتيجهٌ آن فقط
منحرف شدن
مخالفت سیاسی
به سمت شاخههاي
افراطی بود،
افتادن آن به
دامن مذهبیون
و حزب توده... از
اظهار نظر
گروه متعادل
ميانهرو
جلوگيري به
عمل آمد و در
نتيجه اين
گروه نتوانست
نقش خود را در
ماجرا بازي
كند. بنابراين
چه جاي تعجب،
كه چنان
اوضاعي به
چنين هرج و مرجي
بيانجامد.
وقت آن
رسيده است كه
خطوط چهرهٌ
اعليحضرت را،
كه در فصول
گذشته به
اشاره از آن
گذشتيم، حالا
برجسته كنم.
محمدرضا شاه
بيترديد به
بيماري خود
بزرگبيني
مبتلا بود، به
همه مشكوك بود
و به كسي اعتماد
نمیکرد. آيا
دوست و ياري
داشت؟ اسباب
تأسف است، ولي
تصور نميكنم.
دورش را كساني
گرفته بودند
كه در مقابلش
به خاك ميافتادند،
از امكاناتش
استفاده ميكردند
و دربارش را
تشكيل ميدادند
ولي دوستش
نبودند.
مصدق صاحب
دوست بود و
تحسينكنندگانش،
به درست يا به
غلط او را
همانگونه كه
بود با تمام
محاسن و
معايب، دوست
داشتند. انور
سادات ميتوانست
دوست داشته
باشد براي آن
كه اعتماد بر
ميانگيخت و
شجاعتي
استثنائي
داشت. شاه،
دوستي را پس
ميزد، نميتوانست
بپذيرد كه كس
ديگري از او
باهوشتر،
آراستهتر، قویتر،
جذابتر يا
ثروتمندتر
باشد. ميخواست
از هر بابت
برتر از همه
باشد و در
نتيجه فقط آدمهاي
تنكمايه و
فاسد را در
اطراف خود گرد
آورده بود.
هرگز نتوانست
جوانان را جذب
كند به همين
دليل بسياري
از آنها در
زمان وقوع
حادثه به آغوش
خميني پناه
بردند.
تصويري كه
از خود داشت
تصوير يك
راهنماي جهاني
بود. در همهٌ
كارها حتي در
حد انتخاب
رئيس كلانتري
بخش يا خريد و
فروش سهام و
يا برنامهٌ توسعهٌ
يك شركت تجاري
هم مداخله ميكرد.
مدعی بود كه
در مسائل نفتي
و انرژي صاحب
نظر است. خيال
ميكرد اعمال
او جواب به
دنيا و به
تاريخ است.
اما نتيجهٌ
كارهايش نه
فقط در خور
ادعاها نبود،
بلكه باعث
سرافکندگی و
سرخوردگي شد.
حتي اين
كجذوقي را هم
نشان داد و
كتابي نوشت. فردريك
كبير** به
چنین كاری دست
زده بود، اما
او را «يكتا»
لقب داده
بودند. عنوان
کتاب شاه خود
به اندازهٌ
كافي گوياست:
«مأموريت براي
وطنم». كدام
مأموريت؟
ايجاد تمدن
بزرگ. چگونه
ميشد تمدني
بزرگ به وجود
آورد، در حالي
كه ٥٥ درصد
ايرانيان
عليرغم «سپاه
دانش» خواندن
و نوشتن نميدانستند؟
عاقلانهتر
اين میبود كه
چنين
بلندپروازيهايي
در قالب كتابي
تخیلی ریخته
نميشد. پول
خرج میکردند
و جوانها را
برای تحصیل به
ممالک متحده میفرستادند
تا پس از
بازگشت مزهٌ
محرومیت از
آزادی را بهتر
درک کنند. کاش
به جای این
کار پولها را
واقعاً صرف
مبارزه با بیسوادی
میکردند.
به رغم
ظواهر
فريبنده،
مملكت پي و
زيربنا نداشت
و به اولين
تندبادي که
نامش خميني
بود در هم
ريخت. پادشاه
كه غرق
خودخواهيها و
کوته بینیهايش
بود هرگز از
مرداني كه
قادر بودند هم
حامي مملكت و
هم پشتيبان
تاج و تخت او
باشند دعوت به
كار نكرد.
تصور ميكرد
خود به تنهایی
از پس همهٌ
کارها بر میآید.
مصدق ميگفت:
«در تمام
كشورها نخستوزيران
میخواهند
پادشاه شوند،
در ايران
پادشاه است كه
ميخواهد نخستوزيري
كند.»
محمدرضا
شاه دو بار در
مدت ٣٧ سال
سلطنتش
محبوبيت عام
يافت. بار اول
در زمان نخستوزيري
قوامالسطنه و
به دليل نجات
آذربايجان، و
بار دوم در
زمان مصدق و
پس از ملي شدن
صنعت نفت. لذت
دو پيروزي
واقعي را درك
كرد که ساواك
سازماندهندهاش
نبود ولي کار
به همين دو
مورد ختم شد.
شاه چند
روز قبل از
عزيمتش از
ايران به من
گفت: «من تحمل
اين را ندارم
كه بر ديوارها
شعارهای ركيك
بر ضد من
نوشته شود.»
من جواب
دادم:
«اعليحضرت به
من پنج يا شش
روز فرصت
بدهند اين وضع
عوض خواهد شد.»
همان شب
به خبرنگاران
تلويزيون
گفتم: «مدت چهل
سال است، به
استثناي
دوران كوتاه
صدارت مصدق،
كه در ايران
نخستوزيري بر
سر كار نيامده
كه شهامت قبول
تمام مسئوليتهايش
را داشته
باشد. امروز
بايد به شما
بگويم كه من
تمام مسئوليتها
را گردن ميگيرم.
اگر كارها
برخلاف ميل
است بايد به
من حمله كنيد.
من در پشت هيچ
مقامي سنگر
نميگيرم.
دولت در مقابل
ملت مسئول
است.»
پنج روز
بعد پادشاه گفت:
«عليهٌ من
ديگر چيزي بر
ديوارها نمينويسند،
اما خدمت شما
خوب ميرسند!»
من جواب دادم:
«قاعده هم بر
اين است.» من
تصور نميكنم
در گذشته، كسي
اين حرفها را
به او زده
باشد.
.-----------------------------------------------------------------------------
* «هفت
خانوار»
نام بازي
كودكانهاي
است با ورق.
دستهٌ ورق
مخصوص اين
بازي شامل ٤٢
صورت است كه ٦
نفر از اعضاء ٧
خانواده را
مشخص ميكند.
سعي هر بازيگر
در اين است كه
افراد يك خانواده
را از ديگر
بازيگران بر
حسب مقررات
بازي خريداري
كند تا
خانوادة كامل
را تشكيل دهد
و مجموعه را
به عنوان دست
برنده رو كند.
م.
** فردريك
دوم (١٧١٢-١٧٨٦)
مشهور به
كبير و يكتا
از ١٧٤٠ تا
زمان مرگ
پادشاه پروس
بود. در جواني
به ادبيات
علاقه نشان ميداد
و خود را پيرو
فلاسفهٌ عصر
روشنگري،
نظير ولتر، ميدانست.
پس از جلوس به
تخت سلطنت در
باب ارتقاء حقوق
اجتماعي كاري
انجام نداد
ولي با
اصلاحات اقتصادي
و چند جنگ
مهم، پروس را
به سطح دول قدرتمند
اروپا رساند.
فردريك دوم در
زمان حكومتش
به تمرکز و
اقتدار دولت
سخت پايبند
بود. م.