۴
فنجاني
قهوه با پل
والري
كم كم وقت
آن رسيده بود
كه فرانسه را
ترك كنم. اين
ملك را با
آرامشي
بازيافته ترك
ميكردم.
مختصري از روح
آن را با خود
همراه ميبردم:
يعني شعر و
ادبي كه مرا
به چنان شوقی
آورده بود كه
هنوز هم در من
زنده است.
اولين محرك من
در برخورد با
اين زبان،
آناتول فرانس
بود. در بيروت
طبق توصيهٌ
يكي از
استادان كتاب
«جنايت
سيلوستربونار»
Le Crime de Sylvestre Bonnard را خريدم،
شانزده سالگي
خود را در آن
مرد پير سوفسطايي
باز شناختم. احساس
كردم كه در من
همچون او، طنز
و وقار، كه لازمهٌ
اعتقادات
عميق است
توأمان وجود
دارد. بعدها
همين تركيب را
نزد والري هم
يافتم. از آن
پس به خواندن
آثار آناتول
فرانس ادامه
دادم، بيست و
پنج مجلد از
كارهاي او در
قطع وزيري و چاپ
كلمان لوي Calmann-Lévy در كتابخانهام
وجود داشت كه
از خانهام به
يغما رفت.
با برگسون
در سال ۱۹۴۰
ملاقات كردم.
با هم همسايه
بوديم. او در
بلوار بو سه
ژور Beauséjour
خانه
داشت. روزي به
او تلفن كردم
و گفتم دانشجويي
ايراني هستم
كه براي آثار
او تحسين
فراوان دارم و
تقاضا كردم كه
اگر برايش
ممكن است مرا
ربع ساعتي به
حضور بپذيرد.
مرا در يك اطاق
پذيرايي بزرگ
پذيرفت. بر
صندلي راحتي
نشسته بود و
پتويي
چهارخانه روي
زانوهايش پهن
بود. در آن
زمان بيش از
هشتاد سال
داشت. پهلويش
كتابخانه
چرخاني بود كه
بي آنكه از جا
بلند شود –كه
برايش كاري
دشوار بود-
دسترسي به همة
كتابها را
ممكن ميساخت.
در كنار دستش
نيز ميز كوچكي
قرار داشت.
من جذب
عمق چشمهايش
شدم كه به رنگ
آبي تيره بود.
سري بزرگ داشت
و بدنش از
بيماري
رماتيسم نحيف
شده بود. وقتي
با كسي حرف ميزد
به نظر ميآمد
كه وراي فهم و
ادراك محسوس،
رابطهاي
مستقيم از
ذهنش با ذهن
مخاطب ايجاد
ميكند.
دليل
تقاضاي من
براي ديدارش
تضادي بود كه
تصور ميكردم
در «تحول خلاق» L´évolution Créatrice او يافتهام. پس از آن
كه ربع ساعت
وقتي كه به من
داده بود سپري
شد، عازم رفتن
شدم ولي او
مرا از رفتن
باز داشت و
دربارهٌ
علائق ديگر من
سواي فلسفه
سئوال كرد. من
به حقوق و شعر
اشاره كردم.
گفت:
- روزي كه
موفق شويد از
فلسفه به شعر،
از شعر به فلسفه
و حتي به حقوق
و به اخلاق
برسيد آن روز
صاحب فرهنگ
خواهيد بود.
در اين فاصله
در فكر باشيد
كه راههاي
درست را
انتخاب كنيد،
حتي اگر گاه
به نظرتان
كاري بسيار
مشكل بيايد.
اين نصيحت مرا
به كار
ببنديد، بعد
از خواندن متن
يك كمدي مولير۱Molière به
متن يكي از
آثار كانت۲
Kant
رجوع كنيد. در
معنويت
يگانگي وجود
دارد. راه را
پيدا كنيد.
راهي هست،
منتهي نشاني
ثابتی ندارد، هر كس
بايد خودش آن
را به تنهايي
بيابد.۳
والري در
ابتدا باعث
سردرگمي من
شد. وقتي در
بيروت در كلاس
دهم بودم، در
يكي از بعد از
ظهرهاي سوزان ماه
ژوئن استاد ما
براي رفع ملال
شاگردان شعر «گورستان
دريايي» Le cimetière
marin را
براي ما
خواند. چنان
رفع كسالتي از
ما شد كه همه
به خواب
رفتيم! يا
لااقل همه
چنين تظاهر
كرديم تا نشان
دهيم كه اين
شعر استوار
چنگی به دل ما
نزده است. من
در آن زمان با
خود عهد كردم
كه هرگز گرد
آثار والري
نگردم.
اين عهد
را در سال ۱۹۴۰
با گشودن كتاب
«شبنشيني با
آقاي تست» Soirée
avec Monsieur Teste
شكستم و تصميم
گرفتم آن نثر
را همانگونه
كه آدم متني
را از زباني
بيگانه به
زباني آشنا
ترجمه ميكند
بخوانم. دقت و
ظرافت اين نثر
مرا متحير ساخت.
اول تضادهاي
مداوم را
مضمضه ميكردم
و بعد در آخر
كار متوجه ميشدم
كه تضادي وجود
نداشته است.
به عنوان مثال
يكي از موارد
را از حافظه
نقل ميكنم:
«سياست در
گذشته هنر
بازداشتن
مردم از
چيزهايي بود
كه مربوط به آنها
ميشد... و بعد
هنر مشاوره با
آنها شد
درباره مسائلي
كه از آن سر در
نميآوردند.»
اصل و كل
دموكراسي با
اين حرف مورد
سئوال قرار ميگيرد.
در جوامع بدوي
مانع از اين
ميشدند كه
مردم در
مسائلي كه
مربوط به آنان
است مداخله
كنند. رئيس
قبيله، ملا،
يا امپراطور
ميگفت: من به
جاي شما و در
جهت منافع شما
عمل ميكنم.
امروز هم اگر
در مورد پائين
آوردن ارزش فرانك
با مردم مشورت
شود، در اين
باره چه ميدانند
و چه ميتوانند
بگويند؟ فقط
تعداد انگشتشماري
از آنها ميتوانند
به اين سئوال
جواب دهند،
ولي سيستيم
چنين است كه
ميبايد همگي
رأي و نظرشان
را ابراز
كنند. به گمان
من دمكراسي
هنوز تنها
رژيم قابل
قبول است، ولي..!
ميخواستم
«گورستان
دريايي» را كه
فقط خواب و
خميازه آورده
بود، دوباره
پيدا كنم. شبي
در سال ۱۹۴۱
وقتي هوا
تاريك شده بود
و صداي انفجار
بمبها در
نزديكي
پايتخت شنيده
ميشد، به
ميدان اوگوست
كنت A. Comte
و به انتشارات
دانشگاهي
فرانسه كه در
روبروي سوربن
واقع است
رفتم. هر چه از
كارهاي والري
پيدا ميشد
خريدم و
خواندم.
رازگشايي
كردم. درست
مثل ميوهاي
كه براي بهره
بردن از عطر و
طعمش بايد مشكلات
پوست كندن و
قاچ كردن آن
را به خود هموار
كرد. براي
فهميدن و لذت
بردن از والري
من بيش از – يا
تقريباً بيش
از- زماني كه
صرف آموختن آلماني
يا انگليسي
كردم وقت صرف
نمودم. والري
با آن كه عضو
آكادمي
فرانسه بود،
ولي در همهٌ عمر
بيلطفي ديده
بود. «كانار
آنشنه»۴ دربارهاش
نوشته بود:
«شما را بزودي
براي تدريس
زبان چيني به
پكن خواهند
فرستاد!» وضع
مالياش خراب
بود، با اين
حال هرگز به
دنبال راهحل
سهل نميرفت
كه مثلاً با
انتشار رمان
يا مجموعهٌ
شعری پر فروش سر و
ساماني پيدا
كند.
نميدانم
دولت «جبهه
خلقي»۵ بود
يا دولت بعدي
كه كرسي شعر
را در «كولژ
دو فرانس»۶ايجاد
كرد. وقتي من و
دوستانم
شنيديم كه
آقاي والري
اين درس را
افتتاح ميكند،
با سر دويديم.
محفل باغ وحش
كاملي بود: پر از
دوشس و كنتس و
اشراف و
اعيان،
کاسبکار و راننده
و دانشجو... ما
همه در بالاي
آمفيتئاتر
ايستاده
بوديم. من
براي اولين
بار شاعر را
از نزديك ميديدم.
حدود ۶۶ سال
داشت ولي به
نظر ما شكستهتر
ميآمد. مرد
كوچكاندامي
بود با موهاي
نقرهای كه
فرقي در وسط
داشت و سبيلی
سفيد و پرپشت.
من اولین جملهاش
را كم و بيش به
خاطر دارم:
«خانمها،
آقايان اولين
كوشش من در
اين راه خواهد
بود كه تا جاي
ممكن آنهايي
را كه به شعر و
شاعري توجه ميكنند
از سر راهم
دور كنم تا
بخود شعر و
شاعري برسم.»
به عبارت
ديگر: لطفا
تشريفتان را
ببريد! به نظر
ما رسيد كه او
از معلمي
سررشته ندارد.
در پايان
درس من همراه
دوستي بنام
شارر Charaire
كه خود شاعر و
نقاش بود، جلو
رفتيم تا از
نزديك ببينيم
والري چگونه
آدمي است. اين
مردي كه از
دور خشك و سخت
و دور از
دسترس به نظر
ميرسيد، با
ما در نهايت
سادگي و بيتكلفي
برخورد كرد.
ما او را در
مترو تا خانهاش
همراهي كرديم.
بيترديد حرف
زدن او نه به
نحوهٌ صحبت
كردن شارر
شبيه بود و نه
به طرز گفتار
من. سادگي و طراوت
حرفهايش خاص
خودش بود.
پس از اين
ديدار والري
چندين بار به
خانه من آمد.
در آن زمان من
ميتوانستم
توسط دوستي
قهوه براي خود
تهيه كنم كه
در زمان اشغال
فرانسه يكي از
مواد غذايي
كمياب بود.
والري ميآمد
و قهوه را با
لذتي آشكار مينوشيد.
روزي نظرش را
درباره آندره
ژيد۷پرسيدم
چون ميدانستم
كه آنها از
سنين بيست سالگي
يكديگر را
شناختهاند و
با هم حدود
پنجاه سال
خاطرات مشترك
دارند.
والري به
من گفت:
- من براي
ژيد تحسين
بسيار دارم
ولي او جنبههاي
زننده هم
دارد.
ژيد نظرش
را درباره
والري با
خويشتنداري
كمتري بيان
كرده است،
گفته است:
«هوش او
مرا خرد ميكند،
بر من چيره ميشود.
وقتي با هم به
گفتگو مينشينيم
من ديگر وجود
ندارم، گويي
سخنانش حلقم
را ميفشرد و
من چون گنجشك
پر شكستهاي
بال بال ميزنم.»
من همهٌ
آن نويسندگان
چهل سال پيش
را كه نوشتن
ميدانستند،
بسيار دوست
داشتم. مورياك۸ يكي
از بهترينها،
رژه
مارتن دوگار۹يكي
از بزرگان و موراس۱۰
يكي از غولهاي
ادب (حتي اگر
آدم با گفتههايش
توافق نداشته
باشد)، بعد سارتر۱۱،
كامو۱۲...
اما در لحظات
سخت زندگي، در
مواقعي كه ميخواهم
خود را از شر
فكر خميني و
يا ديگر وقايع
نامطبوع برهانم،
به والري پناه
ميبرم.
روح
فرانسه براي
من طبعاً فقط
در شعرا و
نويسندگانش
نبود. من در
كولهبار سفرم
تعليماتي را
كه از سياست
عظيم اين كشور
گرفته بودم
نيز همراه ميبردم.
من عمرم فقط
وقف شعر نيست،
من تبزدهٌ
سياستم.
بلوم۱۳، ژورس۱۴،
دوگل... من
همدلي خاصي با
ژورس دارم. او
نماينده
فرانسهاي
گشادهدست،
فرانسهٌ
روشنگری است.
ژورس طالب
پيشرفت و
برقراري
سوسياليسم بود
بدون كينه و
بدون آزار.
بلوم تجسم
انسانيتي
عميق بود. از گي موله۱۵
نامي نميبرم
چون به او
مطلقاً
ارادتي ندارم.
بلوم نجيبزادهاي
بود بسيار
ممتاز، دوست
ژيد، مورياك و
والري. براي
من او تصوير
كاملي از
انسان است.
اين مرد شريف
سراپا ظرافت
بود. با
روحيهٌ صلحطلبانهاش
درست نقطة
مقابل ژورس
مبارزهجو بود
كه خلق و خوي
اهالي لانگ
دوك Languedoc
را داشت. اما
بلوم هرگز
نتوانست
آزادنه و
مستقل تصميم
بگيرد، چون در
تمام مدت،
خدمهٌ حزب
كمونيست وبال
گردنش بودند.
من متأسفم
كه ناگزيرم
بگويم كه
كمونيستهاي
فرانسه تنكمايهترين
در دنيا
هستند. من فقط
كمونيستهاي
ايران را در
اين حد از تنك
مايگي ديدهام.
اما اگر
از من بپرسند
شخصيتي كه در
نيمهٌ دوم اين
قرن بيش از هر
كسي فرانسه و
يا دنيا را
متأثر كرده
است، كيست
خواهم گفت:
دوگل. نحوه
رفتار و طرز
برخورد او را
با مردم ميتوان
نپسنديد، ولي
اگر تحسيني
عميق برايش احساس
نكنيم قصور
كردهايم. من
جز او هيچ
سرباز ديگري
را ندیدهام
كه حكومت كردن
هم بداند. اين
مرد كه اراده
و هوشي
استثنائي
داشت، گاه به
نظر ميرسد كه
از قوهٌ پیشگویی
هم بهرهمند
است. به علاوه
امتياز برپا
كردن نهادهای
جمهوری پنجم
هم به او ميرسد.
اسباب
سرافرازي
اوست كه به
فرانسه قانونی
اساسی ارزانی
کرد كه امكان
گذر از دولت
ژيسكاردستن
رابه حكومت
ميتران به
قانونيترين
صورتش فراهم
آورد. اگر ژرژ
مارشه رئيس جمهور
اين مملكت شده
بود، همان
قانون چون غل
و زنجير بر
گردنش ميپيچيد.
1-
مولير
(۱۶۲۲-۱۶۷)
نمايشنامهنويس
فرانسوي
فرزند
فرشبافي بود
كه پس از تحصيل
حقوق به تئاتر
رو آورد. از
آثارش ميتوان
«زنان دانشمند»،
«تارتوف» و
«مريض خيالي»
را نام برد. م
2-
كانت
(۱۷۲۴-۱۸۰۴)
يكي از فلاسفه
آلمان، از
پيروان مكتب
ايدهآليسم و
نقدگرا بود.
از جمله آثارش
«نقادي عقل محض»
و «نقادي عقل
عملي». م
3-
سعدي
اين گفته را
چنين بيان
كرده است: آخر
اي كعبه آمال
چه دور افتادي/ كه
خود از هيچ
طرف حد به
بيابان تو
نيست
4-
كانار
آنشنه يكي از
نشريات
فكاهي-سياسي
فرانسه است كه
از سال ۱۹۱۵ تا امروز در
اين كشور
منتشر ميشود.
از بین نشریات
ایران میتوان
آن را معادل
توفیق شمرد.
5-
Front
populaire
(جبهه خلقي).
اين نام به
پيروي از
«فرنته پوپولار»
اسپانيا به ائتلاف
احزاب چپ
فرانسه در سال
1936 داده شد. اين ائتلاف
ميان حزب
كمونيست به
رهبري موريس
تورز، «بخش
فرانسوي بينالملل
كارگري» به
رهبري لئون
بلوم، «اتحاد
سوسياليستهاي
جمهوريخواه»
به رهبري
راماديه و حزب
راديكال به
رهبري
دالاديه
بوجود آمد و
پس از كسب موفقيتهاي
انتخاباتي و
تشكيل كابينه
ائتلافي دست
به يك رشته
اصلاحات
اقتصادي زد،
اما بواسطه
بحران حاكم و
اختلافات بين
احزاب موتلف
ناموفق بود و
كابينه سقوط
كرد.
6-
كولژ
دو فرانس، يكي
از قديميترين
موسسات
آموزشي
فرانسه است كه
در سال ۱۵۳۰
توسط
فرانسواي اول
پايهگزاري
شد، استادان
پنجاه كرسي
اين موسسه
توسط دولت
انتخاب ميشوند.
از معروفترين
آنان ميتوان
برگسون،
شامپوليون و
كلود برنار را
نام برد. م
7-
ژيد
(آندره) (۱۸۶۹-۱۹۵۱)
نويسنده
فرانسوي كه در
سال ۱۹۴۷ موفق
به ربودن
جايزه نوبل
شد- از آثار او:
«مائدههاي
زميني»، «سكهسازان
قلب» و «بازگشت
از شوروي». م
8-
مورياك
(فرانسوآ) (۱۸۸۵-۱۹۷۰)
اين نويسنده
معاصر
فرانسوي از
كودكي تحت تربيت
و تعليمات
شديد مذهبي
قرار داشت و
اين مسئله در
تمام آثارش
هويداست. وي
از اعضاء نهضت
مقاومت
فرانسه بود و
خاطرات اين
مبارزات را با
نام «دفترچهٌ
سياه» منتشر
ساخته است.
مورياك عضو
آكادمي
فرانسه بود و
در سال ۱۹۵۲
نيز برنده
جايزه نوبل
شد.م
9-
مارتن
دوگار (روژه) (۱۸۶۸-۱۹۵۸)
نويسنده
فرانسوي و
برنده جايزه
نوبل در سال۱۹۳۷. م
10-
موراس
(شارل) (۱۸۶۸-۱۹۵۲)
اين نويسنده و
سياستمدار
فرانسوي پايهگزار
جنبش «اكسيون
فرانسز» بود
كه از سال ۱۹۰۸
تا ۱۹۴۴ برپا
بود. وي معتقد
به سنتگرائي
و
ناسيوناليسم
و طرفدار
موسوليني، فرانكو
و پتن بود، به
همين دليل پس
از پيروزي متفقين
و آزادي
فرانسه،
محكوم به
زندان گرديد ولي
كمي قبل از
مرگ بخشوده
شد. موراس از
شيفتگان تمدن
يونان باستان
بود. م
11-
سارتر
(ژان پل) (۱۹۰۵-۱۹۷۹)
نويسنده و
فيلسوف
فرانسوي است و
پايهگزار
مكتب
اگزيستانسياليسم.
سارتر افكار
خود را در
آثار فلسفي و
همچنين در
كتابهاي
ادبي و
نمايشنامههايش
بسط داده است.
به او در سال ۱۹۶۴
پيشنهاد
جايزه نوبل شد
ولي سارتر آن
را نپذيرفت. م
12-
كامو
(آلبر) (۱۹۱۳-۱۹۶۰)
نويسنده
مشهور و معاصر
فرانسوي در
الجزاير قدم
به عرصه وجود
گذاشت و در يك
حادثه
اتومبيل چشم
از جهان بست.
موضعگيريهاي
سياسي و
اجتماعيش
بارها او را
در مقابل كمونيستها
و ژان پل
سارتر قرار
داد.
انسانگرائي و
جستجوي عدالت
تار و پود
بافت آثارش را
تشكيل ميدهد.
آلبر كامو در
سال ۱۹۵۷ به
دريافت جايزه
ادبي نوبل
نائل آمد. م
13-
بلوم
(لئون) (۱۸۷۲-۱۹۵۰)
يكي از
نويسندگان و
سياستمداران
فرانسوي است
كه در ابتدا
به واسطه
مقالات ادبياش
مشهور شد. او
در سال 190۲ به
عضويت حزب
سوسياليست در
آمد و رهبر
«بخش فرانسوي
بينالملل
كارگري» بود.
وي قبل از جنگ
دوم جهاني چند
بار به مقام
نخستوزيري
رسيد. م
14-
ژورس
(ژان) (۱۸۵۹-۱۹۱۴)
سياستمدار،
فيلسوف و مورخ
فرانسوي
اعتقاد داشت
كه يك جمهوري
دمكراتيك ميتواند
بدون اعمال
خشونت به يك
دموكراسي
سوسياليست
تبديل شود.
ژورس با
ديكتاتوري
پرولتاريا
مخالف بود و در
سال ۱۹۱۴ به
دست شخصي به
نام ويلن به
قتل رسيد. م
15-
موله
(گي) (۱۹۰۵-۱۹۷۵)
سياستمدار
فرانسوي كه در
نهضت مقاومت
فرانسه
فعاليت داشت و
در سال۱۹۴۵ به
وكالت رسيد و
در كابينههاي
مختلف جمهوري
چهارم وزير
بود. وي در سال۱۹۵۶
به نخستوزيري
رسيد و پس از
روي كار آمدن
دوباره دوگل،
يكي از اعضاء
كابينه او
بود. م