خانه

٣

 

درس مقاومت

 

مرور اين خاطرات نمي­بايست اين تصور را ايجاد كند كه از ايران و مسائل امروزي­اش به دور افتاده­ايم. چون داشتن چنين تصوري به اين معناست كه در جغرافياي سياسي جهان به وجود سيستم­هاي بسته معتقديم، به وجود دنياهاي موازي كه با یکدیگر درهيچ نقطه­ای تلاقی ندارند. ايران در انتهاي جهان نيست.

ماركوپولو در سفرنامه اش، كتاب «عجايب»، براي هم عصران خود از آداب و رسوم غريب كشوري بيگانه در آخر دنیا سخن مي­گويد كه رنگی از سرزمین افسانه­ای تاتارها دارد. ولي در اين عصر دنيا ديگر ابتدا و انتهايي ندارد. سرنوشت كشوري كه من از آن برخاسته­ام با سرنوشت ملل غرب مرتبط است و خود من، هم در جوانی با فرهنگ فرانسه پرورده شده­ام و هم به خاطر مملكتي كه مرا در خود پذيرفت، جنگيده­ام.

وقتي در سال ١٩٤٦ به ايران بازگشتم، محمد رضا شاه مرا در كاخ اختصاصي­اش به حضور پذيرفت. شرفيابي، چنانكه ديديم تا مدت­هاي مديد ديگر تكرار نشد. هنوز تصوير او در ميان كتابخانه­اش در حالي كه به ميزي بزرگ تكيه دارد، در ذهنم زنده است:

- شما این سال ها در فرانسه چه رشته­اي مي­خوانديد؟

توضیح دادم که چه کرده­ام و چه مدارکی با خود دارم.

- شنيده­ام كه در ارتش فرانسه هم جنگيده­ايد؟

- بله اعليحضرت. فرانسه كشوري است كه به من وسعت مشرب داده است. وقتي شعلهٌ جنگ در آن كشور زبانه کشید طبیعی بود که من به خاموش کردن آتش کمک کنم، كاري كه هر كسي به هنگام آتش سوزی خانهٌ همسايه­اش مي­كند.

شاه چند بار حرف مرا تأئيد كرد: «كاملاً، كاملاً» و بعد اضافه كرد:

- ايران مشكلات فراوان دارد. شما مي­توانيد به مملكت خدمت كنيد، هم با تحصيلاتي كه داريد و هم چون مرد مبارزي هستيد.

بخت بد چنين مي­خواست كه من عليه سياست او به مبارزه برخيزم.

خاتمهٌ خدمت در ارتش، به من اين فرصت را داده بود كه به پاريس باز گردم و دوباره در سوربن و دانشكدهٌ حقوق براي گذراندن دو رسالهٌ دكترا نام­نويسي كنم. يكي از اين دو رساله كه درباره «امكانات بالقوهٌ تفكر»  Le potentiel de l´intellectبود، هرگز به پايان نرسيد. تمام توجه و دقت من وقف رسالهٌ ديگر شد. عنوان اين رساله «رابطة ميان قدرت سياسي و مذهب در جوامع باستاني» بود.

رئيس هيأت ممتحنين من ژرژ سل G. Scelle بود. سل، از سوسياليست­هاي ميانه­رو و استادي مبرز بود و در دعوائي كه كشور ما را در مقابل شركت نفت ايران و انگليس قرار داد مشاور قضائي ايران شد. اليويه مارتن كه قبلاً ذكرش آمد و لوي برول Levy-Bruhl، فرزند جامعه­شناس معروف نيز با او همكاري كردند.

زندگي من در آن زمان ميان پاريس و بروتاني Bretagne مي­گذشت. من در سال ١٩٣٩ با زنی فرانسوي ازدواج كرده بودم. در آغاز اشغال فرانسه صاحب دو فرزند بوديم، من كوشش داشتم آن­ها را، هم از شر بمباران­ها و هم كمبود و جيره­بندي مواد غذائي در امان دارم. در شهر كوچك سن نيكلا دوپلم Saint-Nicolas-du-Pélem واقع در کنار جاده­اي كه از سن بري يو Saint-Brieuc به روسترنن Restrenen مي­رود اين شرايط موجود بود.

والري١ P. Valéry گفته است «ديپلم دشمن جان فرهنگ است.» و ماحصل آنچه من تا آن زمان انجام داده بودم فقط كسب ديپلم بود. من هم چون بسياري ديگر و براي رسيدن به هدفي مشابه، برنامهٌ مشخصي را دنبال و خود را در انضباطی سخت محدود كرده بودم. آگاهي­هاي شخصي با آماده كردن رساله شروع شد. اين دوره به من فرصت داد كه آزموده شوم و آنچه دربارهٌ فلسفه و شعر و حتي حقوق مي­دانم – اگر چيزي بدانم- در همان سال­ها آموخته­ام.

غالباً به پاريس مي­رفتم تا به مطالعهٌ آثار مختلف بپردازم، و در اين رفت و آمدها بود كه فليكس گايار٢ F. Gaillard، يكي از رفقا و هم دوره­هاي علوم سياسي و دانشكده حقوق را دوباره ديدم. او اقتصاد خصوصي مي­خواند و من اقتصاد عمومي. فليكس گايار مرا سخت تحت تأثير قرار داده بود. در كلاس علوم سياسي او با تمايز و رواني و سلاستي كه در بيان مقصودش داشت، بر همه سر بود. ما در ايراد آخرين خطابهٌ سال تحصيلي اجازه داشتيم خواندن بعضي از متون را به دوستي محول كنيم و من براي اين كار گايار را انتخاب كردم. گايار قسمتي از نوشتهٌ آناتول فرانس­٣ را با روال و لحني كه شايستهٌ بازيگران «كمدي فرانسز»­٤ بود، ادا كرد. براي من هيچ جاي تعجب نبود كه او بعدها و در ٣٧ سالگي به نخست­وزيري رسيد. مرگ پيشرس او مرا منقلب ساخت.

در زمان ديدار دوبارهٌ ما، گايار سرگرم نهضت مقاومت بود و بر حسب اتفاق، سن نيكلادوپلم داشت به مركز مبارزه عليه اشغالگران تبديل مي­شد. اين مطلب هم پيوند جديدي ميان ما به وجود آورد. گايار از من خواست كه برايش يكي دو آپارتمان خالي و مطمئن در پاريس پيدا كنم. من يك آپارتمان را كه جوابگوي خواست او بود بلافاصله پيشنهاد كردم: البته مقصود آپارتمان خودم واقع در خيابان آسومپسيون بود. او را به سرايدار خانه معرفي كردم و گفتم دوستي است كه جائي براي زندگي ندارد و پدر و مادرش هم در منطقهٌ آزاد زندگي مي­كنند و گاه چند روزي را در آپارتمان من خواهند گذراند. گايار بازرس عالي مالي شده بود و كار اداريش به او اجازه مي­داد كه تا مرز خط تقسيم دو منطقه هم آزادانه سفر كند.

او سئوال و تقاضاي دومي هم از من داشت: مي­خواست بداند آيا حاضرم نقش رابط پاريس و شبكهٌ مقاومت بروتاني را بر عهده گيرم؟ از آن روز من نامه­رسان او شدم. من از او يا فونتن Fontaine كه مورد اعتماد او بود نامه­ها و بسته­ها را دريافت مي­كردم و به مقصد مي­بردم و روزي هم كاملاً برحسب تصادف كشف كردم كه بازرس عالي مالي ديگري به نام شبان Chaban كه بعضي اوقات دلماس Delmas هم صدايش مي­كردند به كارهائي مشابه كار ما اشتغال دارد.

يك روز صبح وقتي كركره­هاي پنجره را باز مي­كردم چشمم به كلاه­هاي فلزي و لوله­هاي مسلسل سربازان آلماني افتاد كه زير نور خورشيد صبحگاهي برق مي­زد. بي آنكه نشان دهم كه چيزي ديده­ام به اطاق برگشتم و از زنم خواستم كه تمام كاغذها را بسوزاند. از همهٌ خانه­ها بازرسي به عمل آمد و مردان از ١٥ تا ٦٠ ساله، همگي را به ميدان عمومي شهر، جلو حوضچه و فواره­اي كه به نام نيكلاي قديس بر پا شده بود احضار كردند. همه بايد اوراق شناسائيمان را عرضه مي­كرديم و به بازپرسي­ها جواب مي­گفتيم. حضور من طبعاً باعث تعجب بود.

- شما ايراني هستيد؟ اينجا چه مي­كنيد؟

توضيح اين مسئله، در واقع، آسان بود، ولي نه براي اشغالگراني بدگمان: در يک دهكده بروتاني، قاعدتاً كسی جز اهل محل نمی بایست ساکن باشد، حضور يكي دو فرانسوي از استان­هاي ديگر در نهايت قابل توجيه است ولي يكي از اتباع شاه ايران؟

- ناگزيريد اين مسائل را به فرماندهی Kommandantur اطلاع دهید.

 در گروه ما كس ديگري هم بود به نام آقاي برتران Bertrand كه مدير هتلي بود و من گاهي نامه­هائي را كه از گايار مي­گرفتم به او تحويل مي­دادم. اگر او را به حرف وا مي­داشتند تكليف من هم روشن بود. ولي نتوانستند از او حتي يك كلمه هم بيرون بكشند. برتران و پسر ١٧ ساله­اش همراه ١٢ نفر ديگر، بعد به تبعيدگاه فرستاده شدند، و از آن پس هيچ كس آنها را دوباره نديد. ظاهراً جوان آمريكائي ٢٠ ساله­اي به نام دونالد Donald كه تبعهٌ فرانسه شده بود فعاليت­هاي نهضت مقاومت را در سن نيكلادوپلم به آلمان­ها گزارش داده بود. فعاليت­ها انواع و اقسام داشت، مثلاً يك بار ناگزير شديم كه يك چترباز آمريكائي را كه موقع فرود آمدن به زنگ كليسا آويزان مانده بود پنهان كنيم. ولي چون چترباز از سياه­پوستان آمريكا بود او را همرنگ ساكنين محل كردن نياز به مهارت فراوان داشت!

در اين ميان يكي از رابط­هاي من به دست گشتاپو افتاد. درست است كه او اسم مرا نمي­دانست ولي دادن نشاني­هاي من كار ساده­اي بود، كاري كه اين مرد هرگز نكرد. اگر من به دست گشتاپو مي­افتادم الزاماً تيرباران نمي­شدم، ولي شك نيست كه مثل آقاي برتران به يكي از اردوگاه­ها تبعيدم مي­كردند. با شركت كردن در كارهاي زيرزميني با قواعد اين بازي آشنا شدم، قواعدي كه بعدها در ايران و حتي در زمان ديكتاتوري خميني به كارم آمد. اگر مقايسه­اي در اينجا پيش آيد بايد بگويم كه رفتار گشتاپو به رفتار خميني شرف داشت: مثلاً اگر يكي از اعضاي مقاومت تيرباران مي­شد ديگر لااقل برادرش مورد تعرض قرار نمي­گرفت. متأسفانه در جمهوري اسلامي انسانيت در اين حد هم رعايت نمي­شود.

شركت من در اين مبارزات، چنانكه پيداست، بسيار طبيعي پيش آمد. من نمي­توانستم طرفدار پتن٥ باشم چون مخالف آنهائي بودم كه شكست در مقابل آلمان را مسجل مي­دانستند. با اين همه اعتقاد راسخ دارم كه نمي­توان پتن را خائن خواند. قصد او نجات چيزهايي بود كه امكان نجاتش ميسر بود، قضاوت دربارهٌ او مشكل است. قضاوت شخص من مطلقاً در ارتباط با اعتقادات سياسي نيست بلكه قضاوت مردي است كه مي­كوشد با سنجيدگي رفتار مرد ديگري را دريابد. به علاوه فكر مي­كنم كسي كه سنش از ٨٠ متجاوز است نمی بایست به فكر ابداع قانون اساسی جديد براي مملكتش بيافتد. يكي از همسايه­هاي خانهٌ خيابان اسامپسيون من، خانم مارتن نامي، درباره مارشال مي­گفت «پتن پير نيست، پير سالخورده­ای است!» خود خانم مارتن در آن زمان ٧٥ سال داشت.

در اواخر جنگ، فعاليت­هاي نهضت مقاومت در سن نيكلادوپلم ابعادي غيرقابل تصور پيدا كرده بود. يكي از روزهايي كه از سن-بري يو پس از ٨٠ كيلومتر پياده­روي به خانه برمي­گشتم، حادثه­اي برايم پيش آمد كه تصور كردم ساعات آخر عمر را مي­گذرانم. در يكي از قهوه­خانه­هاي سر راه يك پياله آب سيب خورده بودم و بعد دوباره به راه افتاده بودم اما هنوز مسافتي نرفته بودم كه سر و كلهٌ مردي از پشت خاكريزي پيدا شد و قصدش هم اين بود كه همانجا و في­المجلس مرا بكشد. مدعي بود مرا ديده­اند كه در قهوه­خانه با شخصي كه از نظر آنها بسيار مشكوك است صحبت مي­كرده­ام و مي­گفت اگر اسم او را نگويم خونم پای خودم است.

نه با كسي حرفی زده بودم و نه حتي از گوشهٌ چشم نگاهي به طرف يكي از زيبارويان اهل بروتاني انداخته بودم. و هيچ نمي­دانستم چگونه مي­توانم خود را از اين مخمصه خلاص كنم. خوشبختانه در همان لحظه يكي ديگر از رفقاي او، كه از اين پهلوان پنبه مسن­تر بود از ميان بوته­ها بيرون آمد و دستور داد:

- بيا جلو.

استنطاق بي­پايان بود. ناگزير به همه سئوال­ها جواب دادم. از نظر آنها «بختيار» اسم ايتاليائي بود كه ظاهراً مرا بيشتر به خطر مي­انداخت، ولي چون چمدانم پر از جوراب هاي پشمي كودكانه بود (كه قرار بود شكافته شود و به مصرف جديدي برسد) گناهم از نظر اين آقايان بخشودني شد، زيرا ناگهان «خيانتكار» بدل به «پدر خانواده­اي» شده بود كه قصدش فقط گذراندن زندگي است! وقتي اين نتيجه حاصل شد توانستيم در محيطي آرام­تر با هم حرف بزنيم و من تازه متوجه شدم كه برخلاف تصور قبلي­ام كساني كه به من حمله كرده­اند از چريكهاي «ويشي» نيستند بلكه از افراد نهضت مقاومتند. بنابراين از چنگ گشتاپو خلاص نشده، چيزي نمانده بود به ضرب گلولهٌ همرزمان از پا در آيم.

-بسيار خوب، راه بيفت برو، اگر يكي از كسان ما جلويت را گرفت بگو «محصول ٤٣.»

-  يعني چه؟

-  اسم شب.

اين اسم شب براي هميشه در ذهنم حك شد. گاه در لحظات مشكل زندگي برايم پيش آمده كه براي رماندن فكرهاي تيره زير لب با خود بگويم: «محصول ٤٣».

 

1-                              والري (پل) (١٨٧١-١٩٤٥) نويسنده و شاعر فرانسوي كه مدتي رشتة ادبي را رها كرد و به رياضيات رو آورد اما دوباره بسوي هنر بازگشت و از ١٩٣٧ كنفرانس­هايي دربارة ادب و هنر در «كلژ دو فرانس» ايراد نمود.  م

2-                              گايار (فليكس) (١٩١٩-١٩٧٠) سياستمدار فرانسوي از اعضاء فعال نهضت مقاومت ملي. وي در ٢٧ سالگي به نمايندگي مجلس در جمهوري چهارم به وزارت و در سن ٣٨ سالگي به مقام نخست­وزيري رسيد. گايار در ١٩٧٠ با قايقي تفريحي به سفري رفت كه ديگر هرگز از آن باز نگشت.  م

3-                              فرانس (آناتول فرانسوآ تيبو) (١٨٤٤-١٩٢٤) نويسنده نامدار فرانسوي، برنده جايزه نوبل در سال ١٩٢١      م

4-                              كمدي فرانسز نام تئاتر ملي فرانسه كه در سال ١٦٨٠ به همت لوئي چهاردهم بنيانگزاري شد.                      م

5-                              پتن (فیليپ) (١٨٥٦-١٩٥١) كه در جنگ جهاني اول فاتح «وردن» لقب گرفت اما در ژوئن ١٩٤٠ دولت ويشي را تشكيل داد و قرارداد تسليم به آلمان را امضا نمود. پتن، پس از آزاد شدن فرانسه دستگير و محاكمه و محكوم به اعدام شد ولي با يك درجه تخفيف به حبس ابد محكوم گرديد.     م

 

بازگشت