خانه

 

٥

 

از ديد تهران، هيتلر چندان هم وحشتناك نبود

 

 

روز اول سال، براي آغاز مرحله جديدي از زندگي تاريخ مناسبي است. اول ژانويه ١٩٤٦ وارد تولون Toulon شدم و اين سرآغاز نويني در زندگيم بود. ايران را يازده سال بود نديده بودم و خود سي و يك سال داشتم. گذر از مديترانه هنوز به دليل وجود مين خطرناك بود، ولي كشتي ما بي­آنكه با خطري مواجه شود تا اسكندريه رفت. من يكي دو روز را صرف بازديد از قاهره كردم، شهري كه سال­هاي بعد براي ديدار با پريزيدنت انور سادات به آن برگشتم. از مصر تا بيروت، شهري كه هنوز پر از خاطراتي زنده بود، با قطار طي شد. در بيروت اتوبوسي كه خوشبختانه چندان ناراحت نبود من و هم­سفران را يكسره تا بغداد برد؛ يعني راهي خسته­كننده بطول هفتصد كيلومتر. از آنجا اتومبيلي كرايه­اي ما را به تهران رساند.

مملكتم را با نگاهي نو مي­نگريستم،منظرهٌ  خيابان­ها و بناهاي يادبودي كه در گذشته توجهم را جلب نكرده بود حالا برايم پر از جذبه بود. پس از چند روز وقتي خواستم احساسم را براي دوستي فرانسوي به نام آقاي بروآر Béroard شرح دهم، همه را در اين جمله خلاصه كردم:

«در ايران دو چيز مرا به شوق مي­آورد: اول شعر كه هميشه آسماني است و بعد قالي كه كاملاً زميني است.»

پس از به در آمدن از احوالات شيفتگي به سير در مسائل كم­اهميت پرداختم. تا آن زمان فكر مي­كردم ثروتمندم، ولي به زودي فهميدم كه چنين نيست. كسي نمي­تواند اموالش را براي مدت ده سال بدون پدر و بدون سرپرست رها كند و تاواني پس ندهد، آن هم در رژيمي چون رژيم رضاشاهي كه هدفش از ميان برداشتن تمام خانواده­ها و متشخصيني بود كه احتمال كوچكترين خطري از طرف آن­ها براي بر تخت­نشستن پسرش مي­رفت. من البته به ايران براي تفريح و تفرج باز نگشته بودم ولي پس از بررسي حساب­ها ديدم كه بايد بدون تأخير در فكر پيدا كردن كاري بر آيم.

در دوران غيبت من سلطنت رضاشاه به پايان رسيده بود. حتي يك سالي پيش از بازگشت من رضاشاه در تبعيدگاهش ژوهانسبورگ مرده بود. پسرش كه در سال ١٩٤١ جانشين پدر شده بود اوضاعي كم و بيش بغرنج را از پدر به ارث برده بود. رضاشاه مردي پر از تضاد بود. از يكطرف به جامعه فئودالي آن زمان نظام مي­بخشيد، از طرف ديگر تمام كساني را كه مختصر قدرتي داشتند تحت فشار قرار مي­داد. از جمله كساني كه فشار آن دوران را متحمل شدند روحانيون، خوانين، مردان سياسي و آزادي­خواهان، شخصيت­ها و روشنفكران تهران بودند.

وقتي جنگ آغاز شد، رضاشاه ايران را بي­طرف اعلام كرد. اما طولي نكشيد، يا به منظور تضعيف نفوذ انگلستان در ايران يا به دليل كششي كه نسبت به آلمان و شخصيت هيتلر احساس مي­كرد، تمايل بسيار آشكاري نسبت به صدراعظم رايش از خود نشان داد. (ديكتاتورها به شرط آنكه از هم دور باشند به هم ارادت دارند.)

من فكر مي­كنم كه او پيروزي آلمان را به پيروزي شوروي ترجيح مي­داد، به اين دليل كه دومي در همسايگي ايران قرار داشت.

در سال ١٩٣٩ معاهده­اي ميان آلمان و شوروي بسته شد، البته هيچ وقت اين قبيل پيمان­ها با حسن نيت منعقد نمي­شود حتي اگر ظاهر آن جز اين بنمايد. هدف نهايي هيتلر غارت كردن انبارهاي اوكرائين و از ميان بردن بلشويك­ها بود. در زماني كه هيتلر«كاغذپاره» را پاره كرد و به اتحاد جماهير شوروي حمله برد، كشورهاي خاورميانه موضعي محتاطانه به خود گرفتند. از جمله تركيه، با اين كه با انگلستان و فرانسه متحد بود، دودوزه بازي مي­كرد و با آلمان­ها هم مي­لاسيد بي­آنكه خود را در اين زمينه متعهد سازد.

آلمان­ها وقتي به قفقاز، يعني به دويست و هفتاد كيلومتري و دم گوش ايران رسيدند توسط چترباز براي پيروان خود اسلحه و فشنگ و پول در خاك ما ريختند. در ايران طرفدار داشتند. ايراني­ها در حقيقت با حرارتش از هيتلر جانبداري مي­كردند. به قول سپينوزا١ Spinoza: «وقتي همه چيز را دريافتيد همه چيز را مي­بخشيد.» ايرانيان نمي­دانستند چه مي­كنند. شكل ساده مسئله اين بود: هموطنان ما كه هم مظالم انگليس­ها را متحمل شده بودند و هم از فجايع روسيهٌ استاليني باخبر بودند، از آلماني كه مي­خواست اين هر دو قدرت را در هم شكند استقبال كردند.

انگليس­ها طبعاً جز اين مي­خواستند. متفقين به بهانه اشتغال مشاورين فني آلماني در راه­آهن و كارخانه­هاي ايران، به شاه ضربالاجلي دادند كه يا آلماني­ها را از مملكت اخراج كند و يا مسئوليت حضور آن­ها را برعهده گيرد. از آنجايي كه رضاشاه حكومتي خودكامه داشت هيچ كس از جزئيات مسئله باخبر نيست، بنابراين بسياري از گفتگوها و بسياري نكات قضيه تا امروز هم تاريك و مجهول مانده است. ولي نتيجه نهايي را همه مي­دانند: يعني، رسيدن ارتش آلمان به مرزهاي ايران، تحريك مردم توسط تبليغات راديويي، به وجود آمدن يك جريان ضدانگليسي و هوادار آلمان و بالأخره تصميم متفقين در ١٩٤١ براي وارد كردن ضربه­اي كاري. رضا شاه به دليل طرفداري از آلمان­ها از سلطنت كنار گذاشته شد. در آن زمان صحبت از جمهوري هم پيش آمد ولي طرفداران سلطنت پيش بردند.

در اين ميان رند سوم هم وارد ميدان بازي شده بود: امريكا.

ايران به سه منطقه تقسيم شد. شمال تحت اشغال ارتش شوروي، جنوب و غرب تحت اشغال نيروي بريتانيا و تهران و مركز تحت اشغال آمريكايي­ها. براي مردم اشغال شوروي به دليل خشونت و زورگويي روس­ها غيرقابل تحمل بود. انگليسي­ها هم كه مشغول جمع­آوري غله براي ارتش خاورميانه بودند مناطقي را كه تحت اشغال داشتند به مرز قحطي رساندند. فقط آمريكايي­ها رفتارشان معقول بود، تجاوز و غارت نمي­كردند حتي دوا و دارو هم در اختيار مردم مي­گذاشتند. تماس با آن­ها پديده تازه­اي به وجود آورد: گرايش ايران به سمت امريكا.

در كنفرانس تهران كه در اواخر ١٩٤٣ تشكيل شد، چرچيل و استالين هر دو با نظر روزولت موافقت كردند كه متفقين استقلال و تماميت ارضي ايران را تضمين كنند. به­علاوه مقرر شد كه قواي بيگانه، يعني سه ارتشي كه از آن­ها نام بردم، خاك ايران را ظرف شش ماه پس از برقراري صلح، ترك گويند.

انگليسي­ها و آمريكايي­ها اين شرط را رعايت كردند. هر دو آخرين افراد خود را حتي دو ماه مانده به انقضاي مدت مقرر سوار كشتي كردند و بردند. ولي خروج روس­ها به اين سهولت انجام نشد. قصد آن­ها در حقيقت اين بود كه بي­آنكه در ايران بمانند در اين ملك ماندگار شوند. يعني بخشي از ايران را تجزيه كنند و بخش مورد نظر هم استان آذربايجان بود.

ببينيم اوضاع سياست داخلي ايران در اين زمان چه بود؟ محمد رضا شاه در سال ١٩٤١ بر جاي پدر نشسته بود. بسيار جوان بود و فقط نقشي تشريفاتي داشت.

از ميان رفتن ديكتاتور، موجب شكوفايي احزاب سياسي شده بود كه بي­شك براي همه تازگي داشت. اين احزاب با هرج و مرج شكل مي­گرفت. غالباً گروهك­هايي، كه فقط به منظور حفظ منافع شخصي مؤ[T1] سسين آن، تشكيل مي­شد نام حزب بر خود مي­گذاشت. بعنوان مثال احزابي چون «اراده ملي»، «مردم»، «عدالت» طلوعي كوتاه و افولي سريع داشت. دو جريان سياسي از اين موج پرتلاطم به ساحل رسيد: يكي حزب ايران با اعتقادات ملي و تمايلات سوسيال­دمكراسي و ديگري حزب توده با پشتوانهٌ مالي و سياسي اتحاد جماهير شوروي.

ايران در آن زمان در حقيقت به دست سياستمداري كهنسال بنام احمد قوام­السطنه كه هفتاد و يك سال داشت اداره مي­شد. او در دوران قاجاريه و قبل از به سلطنت رسيدن رضا شاه هم صدراعظم ايران شده بود و او بود كه در كابينه­اش به رضا خان پست وزارت جنگ را داد. قوام آدمي بود زيرك و به اصطلاح عوام كلك، اهل بده بستان، نه چندان درستكار و بدون كمترين به دمكراسي. من توافق فكري و همدلي خاصي با او ندارم ولي اقرار مي­كنم كه او مردي بسيار لايق بود و قادر بود در وقت لزوم بگويد «خير!» در زمان بروز اختلافاتي كه ما را در مقابل روس­ها قرار داد، قوام­السطنه با مانورهاي مناسب، درست عمل كرد و به اين ترتيب خدمتي شايان به مملكتش نمود. به طور خلاصه قوام­السطنه موفق شد سر استالين را شيره بمالد.

حتي وقتي ارتش شوروي خاك ايران را ترك گفت، روس­ها از طريق پيروان خود از ورود نيروهاي ما به آذربايجان جلوگيري مي­كردند. قوام براي نشان دادن حسن­نيتش چند وزير توده­اي را وارد كابينه كرد. اين كار هم مخاطره­انگيز بود و هم تهورآميز. به علاوه قوام در عوض تخليه كامل خاك ايران به روس­ها پيشنهاد استخراج و تصفيه نفت شمال و منطقه درياي خزر را داد.

حتي خود در رأس هيئتي به مسكو رفت و يك هفته هم آنجا ماند و با تشريفات تمام باز گشت، و سپس دستور اشغال آذربايجان را توسط ارتش صادر كرد.

اما قرارداد نفت شمال مي­بايست به تصويب مجلس برسد. قوام طرح آن را تسليم مجلس كرد و خوب مي­دانست نتيجه چه خواهد بود: متن قرارداد با صد و دو رأي مخالف در مقابل دو رأي موافق (دو نمايندهٌ كمونيست) رد شد.

در اين فاصله قوام­السلطنه عذر وزراي توده­اي را هم از كابينه­اش خواسته بود.

در اينجا بد نيست راجع به افسانه­اي كه در آن زمان درباره پادشاه جوان به عنوان جلودار نيروهاي ايران و منجي استان­هاي از دست رفته شايع شد، دو كلمه­اي گفته شود. وقتي پادشاه به تبريز وارد شد اهالي شهر از شهرياري بي­گناه كه سمبل استقلال مملكت بود استقبال كردند. تبريز و ديگر شهرهاي استان توسط يك گروهان ارتش، كه در واقع عملياتش بيشتر جنبهٌ سمبليك داشت تا زورآزمايي جنگي، آزاد شد. كل مسئله توسط قوام­السلطنه و از طريق سياسي و ديپلماسي حل شده بود. قوام­السلطنه­اي كه بعدها همواره مورد بي­مهري و هدف بي­انصافي محمد رضا شاه واقع شد تا آنجا كه حتي شاه حاضر نبود نام قوام­السلطنه در مورد نجات آذربايجان برده شود، چون مي­خواست تمام اعتبار اين پيروزي تاريخي منحصر به شخص او باشد.

در ميان اين جوش و خروش بود كه من به ايران وارد شدم.

در آن زمان نسبت به پادشاه كمترين احساس نامطلوبي نداشتم، حتي اميدوار بودم كه بتوانم با او همكاري كنم. او تا آن زمان از امكاناتش استفاده­­اي مستبدانه و ضددمكراتيك نكرده بود. در حقيقت نه قدرتش را داشت و نه فرصتش را يافته بود. خاطرهٌ حكومت خودكامهٌ پدرش هنوز زنده­تر از آن بود كه او بتواند همان طريق را پيش گيرد. پادشاه حوالي سال­هاي ١٩٤٨ و ١٩٥٠ گام برداشتن در راه ديكتاتوري را آغاز كرد و به اصطلاح فرانسوي­ها هر چه از اين غذا بيشتر چشيد اشتهايش تيزتر شد.

هنگام بازگشت من به ايران پادشاه، همان مرد جواني بود كه توصيفش در بالا آمد؛ بر ميز بزرگي در كتابخانه­اش تكيه داشت و مرا از بابت شركتم در جنگ دوشادوش ارتش فرانسه تشويق مي­كرد و از ويكتور هوگو٢­­­­­ ­  V. Hugo از نويسندگان رمانتيك حرف مي­زد. من به او از علاقه و بستگي­ام به والري و به مالارمه٣ Mallarmé گفتم و او اذعان كرد كه سمبليست­ها را نمي­شناسد. اين طرح را تا ترسيم تصوير بعدي او نيمه­كاره رها مي­كنم، فقط اضافه مي­كنم كه شاه عشق چنداني به ادبيات نداشت. در عوض به معلومات عمومي­اش مي­رسيد، هر روز دو ساعت مي­خواند و به ويژه به مسائلي نظير پتروشيمي علاقه بسيار نشان مي­داد. من شخصاً بسيار متأسف بودم كه شاه تقريباً با شعر فارسي بيگانه است.

بعدها به من گفتند كه سواد و فرهنگ ديگران موجب خلق­تنگي او مي­شود. به درجه­اي كه به اشخاصي كه شرفياب مي­شدند توصيه مي­شد اگر به زبان فرانسه با او حرف مي­زنند عمداً چند غلط دستوري در حرف­ها بگنجانند تا حسادت او تحريك نشود. در سنين پيري تاب هيچگونه برتري از هيچ­كس را نمي­آورد، اين كس مي­خواست سياستمدار باشد، مي­خواست مهندس امور فني. چنان به كمال و بي­نقصي رسالت خويش غره بود كه به كمتر شور و مشورتي راه نمي­داد و اطرافيانش هم از نصيحت كردن به او خودداري مي­كردند. وقتي چنين خود را تنها و منزوي ساخت عنان را آزادانه به دست روياهاي بزرگ­بينانه رها كرد. قول­هايي مي.داد از قبيل اين كه ايران را ششمين يا هفتمين قدرت دنيايي خواهد كرد و يا رهبر بازار مشترك اقيانوس هند خواهد شد.

 

 

1-                                                                                                                                                                                                                               اسپينوزا (١٦٧٧-١٦٣٢) فيلسوفي هلندي است كه شهرت جهاني دارد. در اثر مشهورش Tractatus Theologico Politicus، روال نقادي متون مقدس و مذهبي را عرضه كرده است. م

2-                                                                                                                                                                                                                               ويكتور هوگو­­­­­ ­  V. Hugo (١٨٠٢-١٨٩٨) نويسنده و شاعر فرانسوي فرزند يكي از ژنرال­هاي ناپلئون بود. در ابتدا به سبك كلاسيك تمايل داشت و سپس به رمانتيسم گرائيد. از آثار مشهور او مي­توان «بينوايان» و «گوژپشت نتردام» را نام برد. م

3-                                                                                                                                                                                                                               مالارمه٣ Mallarmé (اتين معروف به استفان) (١٨٤٢-١٨٩٨) يكي از شاعران نامدار مكتب سمبوليسم فرانسوي است.م

بازگشت

 


 [T1]