خانه

٦

 

آمد و شد كابينه­ها

 

تا اينجا خلاصه­اي از وقايع سال­هاي پر جنجال قبل از فتنهٌ خميني را بازگو كردم. حالا مي­خواهم مختصري عميق­تر مسائل را بشكافم و جنبش­هائي را بررسي كنم كه همه به ظاهر غيرپيوسته بودند ولي وقتي به سرچشمه و مبدأشان دقت كنيم مي­بينيم جملگي به واقعيتي ساده و اندوه­آور مرتبطند.

يكي از عوامل ثابت سياست شاه انزجار عميق او نسبت به مخالفين بود. ولي روزي فرا رسيد كه پادشاه به رغم فاصله­اي كه با واقعيت­ها گرفته بود و انزوائي كه براي خود ايجاد كرده بود، متوجه شد كه اوضاع نابسامان است. دولت هويدا به وعده­هاي خود وفا نکرده بود. تهران حتي در وسط تابستان مواجه با كمبود برق بود. اين مثال را از اين بابت ذكر مي­كنم كه بسيار گوياست. چون مژده داده بودند كه تولید برق سالانه به میزان قابل ملاحظه­ای، یعنی ٣٧% افزايش يافته است، البته هزينه­اي هم در همان حد قابل ملاحظه براي اين طرح در نظر گرفته شده بود. اما پروژه­ها از حد كاغذ طراحان فراتر نرفت. از هر طرف فرياد مردم ازفساد دستگاه بلند بود.

به هوش آمدن اعلیحضرت دلايل ديگري هم داشت: كارتر (كه از اين بابت بر او ايرادی نیست) شاه را از رفتار غيرقانوني ساواك و شكنجه كردن­هايش بر حذر داشته بود. كارتر در زمان مبارزات انتخاباتيش، در حضور چند نفري از دوستان، نگرانيش را چنين ابراز كرده بود: «ما با بعضي ممالك، به خصوص با سه كشور كرهٌ جنوبي، آرژانتين و ايران، مشكلاتي داريم. ايجاد تفاهم با اين آقايان آسان نخواهد بود.»

بيماري هم بي­شك پادشاه را به فكر واداشته بود. بيماري شاه وخيم بود، ولي كسي از آن اطلاع نداشت، جز همسر و دو يا سه نفر از محرمان. حتي خواهر دوقلوي او اشرف از ماجرا آگاه نبود. اخيراً با خبر شدم كه پادشاه به ژيسكارديستن هم در اين باره اشاره­ای كرده بود و شايد به دلیل همین آگاهی ژيسكار به خواهش شاه خميني را در خاك فرانسه پذیرفت. شاه اميدوار بود كه به بركت دور کردن اين مايهٌ شر بتواند نفسي تازه كند، غافل از اين كه از اين نظر پاريس يا نوفل لوشاتو، از عراق يا سوريه به تهران بسيار نزديك­تر است.

به تمام اين دلايل شاه به فكر افتاد كه مختصر تغييراتي در اوضاع بدهد. دولت هويدا با تمام تسهيلاتي كه برايش فراهم بود، از جمله آرامش داخلي و خارجي مملكت و امكانات مالي فراوان، نتوانسته بود مشكلات را برطرف سازد. بنابراين شاه تصميم گرفت وزير اقتصاد هويدا را به نخست­وزيري برگزيند. كابينهٌ آموزگار از كابينهٌ قبلي معقول­تر بود. آموزگار كوشيد مختصر نظمي در اوضاع ايجاد كند و وضع سياسي را بهبود بخشد ولي با اين همه او هم یکی از مهره­های رژیم بود. در سي سال گذشته لااقل دوازده يا سيزده بار به وزارت رسيده بود و تقريباً در تمام كابينه­ها شرکت داشت. من نه در وطن­پرستي او ترديدي دارم و نه در درست­كاري و شرافتش، مع­هذا مرد تازه نفسي براي اين ميدان نبود و در رابطه با تغيير و تحولي كه صحبتش در ميان بود در كسي ايجاد خوشبيني نمي­كرد. بايد افزود كه پادشاه معمولاً براي آن كه بتواند کاملاً بر دولت مسلط باشد وزرا را به جان يكديگر مي­انداخت، گاه حق را به اين، گاه به آن مي­داد و دربارهٌ اختلافات آنها به داوري مي­نشست و هميشه موفق مي­شد كه در هيئت وزرا چند دستگی ایجاد کند. آموزگار را عليه هويدا تحريك مي­كرد و به او مي­گفت: «بالاخره نوبت به شما هم بايد برسد، مگر نه؟»

تا آخرين روزها پادشاه حاضر بود با هر كسي كنار بیايد جز با پيروان مصدق. در سپتامبر ١٩٧٨، يعني چند ماهي قبل از انقلاب، به يك روزنامه­نگار امريكائي* گفته بود كه افراد آن گروه از مخالفين كه نامشان جبههٌ ملي است همه عوامل دول غرب هستند و مصممند كه كشور را به كمونيست­ها تحويل دهند!

اين سخنان نشان می­دهد كه كينه و نفرت حتي رد ابتدائي­ترين و ساده­ترين منطق­ها را هم از استدلال بر مي­چیند: اگر ما عوامل غرب بوديم چطور دستور داشتيم كه مملكت را به كمونيست­ها بسپاريم؟ در نحوهٌ استدلال پادشاه تضادی آشكار وجود داشت كه فقط از بغض پايان­ناپذيرش نسبت به مصدق ريشه مي­گرفت، طي يك ربع قرن او را عوام­فريب ناميد، وطن­پرستيش را منكر شد، و تمام تهمت­های ممكن را به او زد. تا لحظهٌ مرگ با مصدق رفتاري به نهايت ناپسند داشت.

در «پاسخ به تاريخ» برای ناسزا گویی به مصدق گوئي كلماتي به اندازهٌ كافي ناهنجار پيدا نمي­كند – او را: «موجودي قابل ترحم، افسانه­پرداز، هذيان گو... بي­كفايت، منفي، لبريز از لاف و گزاف عوام­فريبانه، حرّاف، بازيگر...» مي­خواند. حتي وقاري را كه به وقت توصیف پر طمطراق دوران سلطنتش از خود بروز مي­دهد به محض آن كه اين نام منفور به قلمش جاری مي­شود فراموش مي­كند. نامي كه ما هرگز در بزرگداشتش غفلت نكرده­ايم.

هر چه دربارهٌ اين بغض بگوئيم كم گفته­ايم، چون دليل مستمر دور نگه داشتن جرياني از ميدان سياسي كشور شد كه در ميان طبقهٌ متوسط و روشنفكر ايراني ريشه داشت و هدفش اجراي دقيق قانون اساسي بود و به همين دليل خود را به مصدق وابسته مي­دانست. پادشاه نمي­توانست آن جريان را ناديده بگيرد. نامه­اي كه ما با احترام تمام ١٨ ماه قبل از آن كه خميني قدرت را به دست گيرد، خطاب به شاه نوشتيم، و من قبلاً به آن اشاره كردم، پس از انتشار به ده زبان ترجمه شد و صدها هزار نسخهٌ آن در سراسر جهان پخش گرديد. تمام مطبوعات دنيا آن را منتشر ساختند. محمد رضا شاه در جريان امر بود منتهي مايل نبود از ما سخني در ميان باشد.

در عوض با ملاها راحت مي­توانست كنار بيايد. با اكثريت نزديك به اتفاق آنها روابطي نزديك داشت. مبالغ گزافي در پنهان، يا به وسيلهٌ ساواك يا توسط نخست­وزير، به نام آنان واريز مي­شد و اين مزدها، سواي پول­هاي مرتبي بود كه در چارچوب قوانين موجود به آخوندها پرداخت مي­گرديد.

شاه به طرق مختلف راه را براي خميني هموار كرد. قسمتي از نيروهاي فعال ملت كه راه را بروي خود بسته يافت به طبقهٌ مذهبي پناه برد. از آنجا كه تجمع مخالفان ممنوع بود و گردهمائي در سلول­هاي حزب واحد نيز معنایی نداشت، جوانان خود را به دامن مذهبيون انداختند: راه ملّيون مسدود شده بود ولي دروازهٌ مذهب باز بود. اين مفر، بدآيند امريكائي­ها هم نبود چون آنها تصور مي­كردند كه مذهب بي­خطر است و جوانان بي آن­كه آزاري برسانند مي­توانند شيطنت و هياهوي خود را در آن ميدان مصرف كنند!

اين برداشت، ابتدائي و خام بود چون كمونيست­ها با روش­هاي مخصوص به خود با همه و به خصوص با ملاها ساخته بودند. نتيجهٌ اين نفوذ، در آن جمعي كه مجاهدين خوانده مي­شد، متبلور شده است. اينان كمونيست­هائي هستند كه صورتك مذهبي بر چهره دارند و يا مذهبيوني كه به آئين ماركسيسم گرويده­اند.

ملايان كه در مدت ٢٥ سال جز مواردی نادر، از جمله مورد شخص خميني در سال­هاي ١٩٦٢ و ١٩٦٣، خودي نشان نداده بودند، بسيار سريع بر شمار مخاطبانشان افزودند. سلول­هاي اين قدرت جديد، در مساجد شكل گرفت كه هم از پول دولت و پادشاه تغذيه مي­شد و هم از اعانه­هاي خميني كه وی از بعضي ممالك مسلمان خارجي دريافت مي­کرد و جزئي از آن را بين ملايان پخش مي­كرد تا هوايش را داشته باشند.

آموزگار پس از آن­كه جانشين هويدا شد، قسمتي از درآمد ملايان را قطع كرد. احتمالاً مقرري آنها را به كمتر از نيم آن تقليل داد. تازه مبلغ باقي­مانده هم بسيار قابل ملاحظه بود. وقتي در سال ١٩٧٩ فهرست پول­هائي كه به آخوندها پرداخت مي­شد به دست من رسيد ديدم كه بعضي از ملاها بيش از يك ميليون فرانك در سال مزد دريافت مي­كنند و وجه دريافتي بعضي ديگر متجاوز از يك ميليون دلار است. اگر به اين مبالغ وجوهات بازاري­هاي مذهبي را هم بيافزائيم به اين نتيجه مي­رسيم كه انقلاب خميني از نظر مالي مطلقاً در مضيقه نبود!

ما حتي اجازهٌ اين كه در خانه­هاي خود گرد هم آئيم نداشتيم، ولي خميني براي جمع­آوري پيروانش در هر شهري صدها مسجد در اختيار داشت. شعار، از نظر مردم مشخص شد، همه فرياد برداشتند: «زنده باد اسلام!» درست به اين دليل كه كسي حق نداشت فرياد بزند «زنده باد مصدق!» به دنبال اسلام خميني هم ظاهر شد. به اين طريق نقشهٌ «انقلاب» و يا زير و زبر شدن مملكت به ثمر رسيد.

آموزگار، هم به دلايلي كه ذكر شد موفقيتي كسب نكرد و هم به دليل بدرفتاريش با ملايان و قطع روزي آنها، به علاوه به نظر مي­رسد كه در كابينه و حتي اطرافيان او كساني بودند كه تمایل داشتند روابط ميان آخوندها و دولت را شکراب کنند.

در آن زمان مقالاتي در بعضي روزنامه­ها نشر يافت كه در شأن سازمان­هاي مطبوعاتي موجه نبود. چه كسي الهام­بخش اين مقالات بود؟ بعضي قدرت­هاي خارجي را متهم مي­سازند ولي اين فرض به اثبات نرسيده است. آنچه مسلم است اين است كه در اين مقالات به شكل حقيرانه­اي به همهٌ روحانيون و به خصوص به خميني توهين مي­شد. از او تصويري به نهايت مسخره مي­ساخت، هم­جنس بازش مي­خواند، سرودن اشعاري سبک را به او نسبت مي­داد. از داستان­هاي دوران جوانيش پرده برمی­داشت...

اگر این روش محض مبارزهٌ منظم تبلیغاتی در پیش گرفته شده بود، كه چنين هم به نظر مي­رسد، به هدفش رسيد: چون اولاً خشم ملاهاي متعصب را بر انگيخت و در ثاني خميني را به كساني كه با او آشنایی نداشتند معرفی کرد.

در مقابل اين جوش و خروش، جبههٌ ملي فعاليتي نداشت به دليل آن كه دولت فلجش كرده بود. از مختصر آزادي زمان آموزگار هم نتوانست بهره لازم را بگيرد، در حالي كه در طي آن سال نفوذ ملايان به طرز سرسام­آوري گسترش یافت. در تمام نهضت­ها و تشكيلات، نقش رهبر فوق­العاده مهم است. از بخت بد، ما در آن زمان و در اين مقام، مردي را داشتيم ضعيف­النفس، مردد ولي خوش حضور و دلپذير كه به هيچ وجه در آن موقعيت مناسب پستش نبود. سنجابي حتي حرمت اصول را هم نگه نمي­داشت، مثلاً به مذهبي بودن تظاهر می­کرد در حالیکه چندان پایبند مذهب نبود. اصولاً نمي­شد هم عضو جبهه ملي بود و هم مذهبي متعصب.

در كنار ما تشكيلات بازرگان هم موجود بود كه با جبهه ملي روابطي داشت ولي از اجزاء آن به شمار نمي­آمد. آن مرد «اكول سانترال» ديده، رئيس سابق دانشكده فني و مدير عامل اسبق شركت ملي نفت ايران از جنم ديگري بود و نمي­توانست طرز ديد خميني را داشته باشد. ناسيوناليست بود ولي از يك درد بزرگ در رنج: او هم بلد نبود بگويد «خير!» من اين نسبت را به هويدا داده­ام و بعد هم در صحبت از بسياري از شخصيت­هاي ايران نوين اين حرف را تكرار كرده­ام. تمام بدبختي­ها از سیاستمدارانی ناشی می­شود كه ادعاي اداره مملکت را دارند ولي به وقت لزوم اين يك كلمهٌ كوتاه را نمي­توانند بر زبان آورند. بازرگان عميقاً مذهبي و ذهنش مداوماً به مسائل ديني مشغول بود، با اين حال در دوره­اي رياست مجمع حقوق بشر را در ايران پذيرفت، در حالي كه اين دو موضوع با هم متنافرند. نمي­شود هم چادر را به زنان تحميل کرد و هم مدافع حقوق بشر بود. در هر حال خميني در يادآوري اين مطلب به بازرگان كوتاهي نكرد: «اين حقوق بشري كه شما هي حرفش را مي­زنيد ديگر چيست؟ همان اسلام خودمان برای همه چیز كافي است.»

در داخل جبهه ملي بر سر استراتژيكي اختلاف افتاد. مسئله به اين شكل مطرح بود: آيا بايد براي ايجاد يك دولت ملي دموكرات لائيك جنگيد يا بايد ادای ملايان را در آورد و معمم شد. وضعيت آن روز جبهه ملي را تا حدي مي­توان با موقعيت فرانسه در سال ١٩٤٠ قياس كرد. بسياري از شخصيت­ها از حوادث عقب ماندند مثل رنو** P. Reynaud ولي كساني هم بودند كه اين قدرت را داشتند تا مطابق اعتقاداتشان تصميم بگيرند، چون دوگل. روشنفكرها، طبقهٌ متوسط، استادان دانشگاه، كساني كه مشاغل آزاد داشتند و بازاري­ها همه بر سر اين دو راهي گير كرده بودند. عده­اي مجذوب تعزيه­گرداني خميني شده بودند و عده­اي مرعوب آن. احساس اكثريت مردم را مي­توان چنين خلاصه كرد: «حالا كه سیل سرازير شده است ما نیز همراهش برویم. چرا در مقابل پديده­اي اجتناب­ناپذير مقاومت نشان دهيم؟» در نتيجه آنها هم تصوير امام را در ماه ديدند و نشريات با لحني بسيار جدي صحبت از معجزه به ميان آوردند.

در سال ١٩٦٣ (خرداد ٤٢) جبههٌ ملي از جنبش خميني پشتيباني نكرد. در اين تصميم­گيري من نقش داشتم. به هيچ قيمت نمي­خواستم خود را با شیوهٌ تفکری مرتبط سازم كه با پيشرفت و تحولي كه ما تحسينش مي­كرديم عناد داشت: زمين بيشتر براي كشاورزان، حقوق بيشتر براي زنان. با چهار رأي در مقابل سه رأي تصميم گرفتيم كه از خميني به هيچ عنوان پشتیبانی نكنيم.

براي آن كه صحبت در بارهٌ آموزگار را ختم كنيم بايد بگوئيم كه او به هر حال توانست از زمين­خواري­هایي كه در اطراف شهرهاي بزرگ صورت مي­گرفت جلوگيري به عمل آورد. به همت او بهاي زمين ٥٠% پائين آمد. متأسفانه اين قبيل دستاوردها، تحت­الشعاع هيجانات عمومي قرار گرفت. سرنوشت مملكت در آن لحظات در خيابان­ها تعيين مي­شد، بانك­ها را غارت مي­كردند، نوبت، نوبت آدمكشان بود. در اواسط اوت حادثهٌ سينما ركس آبادان به مرگ ٣٨٠ نفر زن و مرد و کودک بي­گناه در ميان شعله­هاي آتش انجاميد. ناگهاني بودن حادثه مانع از اين شد كه آتش­نشاني پالايشگاه به موقع در محل حضور پيدا كند. مي­گويند كه درها را از خارج قفل كرده بودند. اين آتش­سوزي فاجعه­اي ملي بود.

از طرف كمونيست­ها و ملاها فرياد بلند شد كه اين جنايت به دست ساواك صورت گرفته است. ساواك هماني بود كه مي­دانيم ولي اين گونه تهمت­ها دروغ است و از بوتهٌ آزمايش هم روسفيد بيرون نمي­آيد. دولتي كه در پي ايجاد آرامش است چه نفعي از به وجود آوردن چنين فضائي مي­تواند ببرد؟

آتش­سوزي بدون شك عامداً ايجاد شده بود، عاملان آن هم ملايان بودند. اين مطلب را من قوياً تأكيد مي­كنم. مردي كه پس از ماجرا دستگير شد و به جنایت اعتراف نمود، بعد چه بر سرش آمد؟ در آغاز به عراق پناهنده شد و بعد به ايران بازش گرداندند و كسي نمي­داند حالا كجاست. بارگاه عدل خميني، چنانكه در ميان گلهٌ گرگان رسم است، به جاي او دو پليس را اعدام كرد.

اول مراسم كفن و دفن و بعد شب هفت و بعد چله­گزاران...اين تشريفات به طور مسلسل تكرار مي­شد و هر كدام بهانه­اي براي يك رشته تظاهرات جديد بود. تمام اين آشوب­ها به دست ملايان بر پا شد، آداب مذهبي اسلام، اسباب و ابزار بر هم زدن تعادل رژيم را فراهم ساخت.

 

 

* اشمیت Schmitt خبرنگار نشريهٌ News Week   م.

 

**­ رنو(پل) (١٨٧٨-١٩٦٦) سياستمدار فرانسوي براي نخستين بار در سال ١٩١٩ به نمايندگي مجلس انتخاب شد و از سال ١٩٢٨ تا ١٩٤٠ مرتباً كرسي وكالت را حفظ كرد. در كابينه­هاي مختلف اداره وزارتخانه­هاي دارائي، مستعمرات و دادگستري را بر عهده داشت. در سال ١٩٤٠ نخست­وزير شد. رنو مايل بود به جنگ با آلمان ادامه دهد ولي چون اطرافيان وي از جمله پتن(معاونش) با ادامهٌ نبرد مخالف بودند، در ١٦ ژوئن همانسال استعفا داد. وي در دوران حكومت ويشي مدتي زنداني بود و پس از آن تا پايان جنگ به آلمان تبعيد شد. پل رنو، پس از آزادي فرانسه از سال ١٩٤٦ تا ١٩٦٢ باز به نمايندگي مجلس برگزيده شد. م.

 

بازگشت