خانه

 

 

بخش اول

 

 

پيوند با ريشه­هايم

 

 


١

 

من در كوهستاني سرسخت به دنيا آمده­ام

 

 

نام خانوادگي من نام منطقه­اي از ايران باستان نيز هست، منطقه­اي كوهستاني، سرسخت كه بر دامنه كوه­هاي زاگرس در جنوب غربي كشور گسترده شده است. چنان دور از دسترس است كه حتي از هجوم اسكندر مقدوني نيز در امان ماند. اسكندر براي رفتن به هندوستان ترجيح داد تمام اين رشته كوه­ها را دور بزند ولي نيروهايش را در آن منطقه به مخاطره نياندازد. در آن زمان هم منطقه به نام ايل بختياري كه افرداش ساكنين محل را تشكيل مي­دادند، خوانده مي­شد. بختياري­ها از نژاد لرند و تعدادشان حدوداً به يك میليون و نيم مي­رسد، و يكي از پیشرفته ­ترين قبايل ايران را تشكيل مي­دهند.

خاندان من يكي از قديمي­ترين تیره های بختياري است. هفتصد سال پيش، سعدي شاعر بزرگ ايراني در باب پنجم بوستان در حكايتي كه با بيت:

بلند اختري نام او بختيار

قوي دستگه بود و سرمايه­دار

آغاز مي­شود؛ به ايل ما اشاره دارد.

من در آنجا ميان دو كوه كلار و سبزه كوه كه هر كدام بيش از چهار هزار متر ارتفاع دارد، در دامان طبيعتي كه بر آدمي چیره است، زير برف و باران و باد به دنيا آمده­ام. آب و هواي آنجا آب و هواي صحرایی است. در آنجا آدمی سينه به سينه­ي آسمان است و هنگام شب سنگيني ستاره­ها را بر پلك چشمهای خود حس مي­کند.

ما از چهار قرن پيش فرمان و عنوان افتخاري حكمراني استان را داريم. نياكان من همراه نادر شاه كه در سنه ١٧٣٦ ميلادي، يعني پس از شكست دادن تركان در همدان و بيرون راندن سلسله افغانيان، بر تخت سلطنت نشست، جنگيده­اند. ولتر از نادرشاه با لحني درشت و ناملايم سخن گفته است و بايد تصديق كرد كه اين پادشاه در اواخر سلطنتش با خودكامگی و خشونت حکمروایی کرد.

كلمه «بختيار» نشان از بلندي ستاره بخت دارد و ياري اقبال. اجداد من با پيروزي­هاي مكرر در افغانستان و هندوستان، بامسما بودن اين نام را به محك تجربه زدند. در اين هر دو كشور، هنوز عده­اي با نام بختيار زندگي مي­كنند، همه خويشان بسيار دور منند كه در ممالكي كه بر آن فاتح شده بودند خانه گزيدند. به عنوان مثال و محض نمونه، من و  وكيل مدافع زبردست علي بوتو، رئيس جمهور سابق پاكستان، هر دو از يك ريشه­ايم.

اصل و نسب من بدون هيچ ترديد ایلیاتی و فئودالي است. سرزمين ما تا همين اواخر از سلطه دولت مركزي نيز به دور بود و خانواده ما تا زمان تدوين قانون اساسي ١٩٠٦، بدون وقفه در سطح محلي صاحب نفوذ و قدرت بود و از مشروطیت به بعد، در سطح مملكتي به قدرت و نفوذ رسید.

در زمان پادشاهي سلسله قاجار (از ١٧٩٤ تا ١٩٢٥)، رسوم فئودالي با قاطعیت رعايت و اجرا مي­شد. جد بزرگ من، در صدد توسعه قلمرو ايلش بر آمد كه در زمان او نسبت به گذشته محدودتر شده بود. وي از دو سو به اين كار پرداخت؛  يكي از طرف شمال شرقي به سمت شهر اصفهان و ديگر از طريق جنوب غربي در جهت اهواز.

ولي او در عين توسعهٌ ميراث گذشته در فكر گشودن روزنه­هاي آينده نیز بود، به سوی دنياي خارج. براي آن عصر فكري بكر به سر داشت؛ و آن برقراري تماس با اروپائياني بود كه به ايران مي­آمدند. اين موضوع مصادف است با زمان سفارت كنت دو گوبينو از طرف كشور فرانسه در تهران.

كنت دو گوبينو نويسنده مشهور «رساله­اي درباره نابرابري­هاي نژادهاي بشري»، طی اين مأموريت در حقيقت به قلب موضوع رساله اش پا گذاشته بود، زيرا ايران یعنی «سرزمين آريائيان».

ايران، در آغاز قرن، تحت فشار دو نيرو بود: روس­ها در شمال كه مي­كوشيدند به توسعه­طلبي­هاي پتر كبير، به منظور رسیدن به آب­هاي گرم صورت عمل بخشند، (چنانکه ملاحظه می کنید اين مسئله تازه نيست بلكه سابقه طولاني تاريخي دارد)، و انگليسي­ها در جنوب كه مي­خواستند با تمام قوا نفوذ خود را بر شاهراه شبه قاره هندوستان حفظ كنند. به اين نيات، حرص دست­يافتن به نفت و ديگر ثروت­هاي ايران هم افزوده شد و روز به روز شدت يافت. پدر بزرگ من، صمصام­السطنه كه دو بار به مقام نخست­وزيري رسيد در دفاع از منافع ايران در مقابل توسعه­طلبي اين قدرت­ها نقشي اساسي ايفا كرد. ولي برای من اشاره به اين نكته و خاطره عزيز است كه صمصام، بار اول براي دفاع از قانون اساسي از حصار كوه­پايه­هايش خارج شد.

اجراي مفاد قانون مشروطيت كه در سال ١٩٠٦، به امضاي مظفرالدين شاه رسيد موجب اغتشاش­هاي قابل ملاحظه­اي در كشور شده بود. هم­زمان با آزادیخواهان شمال كه براي حفظ و حراست شكل جديد حكومت مسلح مي­شدند، صمصام نيز قشوني آماده كرد و به طرف اصفهان به راه افتاد و اين شهر را تصرف نمود. محمدعلي شاه، پسر مظفرالدين شاه، با اينكه خود هم متن فرمان مشروطيت را امضا كرده بود، حاضر به اجراي آن نشد، در نتيجه مبارزان شمال و جنوب به تهران ريختند و پايتخت را فتح کردند.

دولت موقتي كه پس ازخلع محمد علي شاه تشكيل شد، توسط دو نفر اداره مي­شد كه يكي از آن دو، سردار اسعد بختياري، عموي مادر من بود.
صمصام­السطنه بار اول در سال ١٩١٢، و بعد در سال ١٩١٨ به نخست­وزيري منصوب شد. ابطال «كاپيتولاسيون» را ما به او مديونيم. طبق قانون كاپيتولاسيون قضاوت درباره هر اختلاف و دعوایی كه بين يك ايراني و يكي از اتباع خارجي در مي­گرفت بر عهده كنسولگري بيگانه بود. لغو اين قانون، عملي انقلابي به شمار مي­رفت. گر چه پانزده سال پس از اقدام صمصام السلطنه باز هم به اين قانون استناد شد، اما در هر حال با این عمل او قدمي اساسي در راه اثبات استقلال ملي ايران برداشته شد. در تمام اين دوران، ايران شاهد تغيير و تحولي عمده بود: جامعه فئودالي كشور جاي خود را به جامعه­اي نوين و شهرنشين مي­داد و خانواده من در اين تغيير و تحول سهيم بود.

يادآوري اين خاطره هم براي من شيرين است كه وقتي پادشاه جوان، احمد شاه قاجار، صمصام را از سمت نخست­وزيري معزول كرد، با آنكه وزراي جديد نيز تعيين شدند، پدر بزرگ من حاضر نشد از مقام خود كناره ­گيري كند. كابينه او در اقليت قرار نگرفته بود و بر طبق قانون اساسي، پادشاه نمي­توانست او را از كار بركنار سازد. صمصام فقط به دليل درخواست صريح احمد شاه، آن هم بعد از دفاع كردن از اين اصل، حاضر شد دولت را ترك گويد.

در هر صورت احمد شاه پادشاهي حقيقتاً دمكرات و آزاده و پايبند حفظ استقلال کشورش بود. زماني كه به بریتانیا دعوت شد و از طرف دولت ژرژ پنجم تحت فشار قرار گرفت تا مجلس را وادار به تصويب معاهده­اي نمايد كه بر طبق آن ايران تحت­الحمايه انگلستان می- شد، پادشاه ايران اين پاسخ زيبا را به وزير خارجه انگلستان داد، گفت: «من ترجيح مي­دهم كه در سوئيس سبزي­فروشي كنم ولي قانون اساسي را زير پا نگذارم.» (آن عهدنامه نه هيچگاه تصویب شد و نه هرگز به اجرا در آمد.)

پدرم نيز در حدود سن ٢٦ سالگي عليه حكومت خودكامه محمدعلي شاه و براي حفظ سلطنت مشروطه به پا خاست. پدر، هم  مرد رزم بود و هم اهل تفكر. خود فرصت و امكان درس خواندن در اروپا را نیافته بود و كمبود تحصيلات منظم را با خواندن بيش از حد، جبران مي­كرد. يكي از قديمي­ترين خاطرات كودكي من كه به ٥٥ سال قبل باز مي­گردد، تصویر كتابخانه­اي است كه پدرم در آن بدون وقفه سر به ميان كتابهايش برده است. اين صاحب تيول، اين فئودال قديم، به كتاب عشق مي­ورزيد. زبان ادبي و محاوره عرب و انگليسي و طبعاً فارسي را خوب مي­دانست. كتاب­هاي همين كتابخانه را در روزهاي اول فتنه خميني «انقلابيون اسلامي» در استخر ريختند.

من در هفت سالگي مادرم را، كه به بيماري قابل درماني مبتلا شده بود ولي مداوايش را در آن زمان نمي­دانستند، از دست دادم. از او خاطراتي بسيار روشن و زنده دارم و هر چه بيشتر پا به سن مي­گذارم تصويرش آشكارتر در ذهنم شكل مي­گيرد. بيش از همه نزديكانم، حتي بيش از فرزندانم اشتياق ديدار دوباره با او را دارم.

در دهكده ما مدرسه نبود، و من با كمك معلم سر خانه حروف الفبا و چهار عمل اصلي و خواندن و نوشتن فارسي را آموختم. بعد مرا به شهر عمده منطقه، يعني شهر كرد فرستادند. شهر كرد شهركي است واقع در صد و بيست كيلومتري اصفهان. كتابهايي كه در كودكي مرا احاطه كرده بود، بر من اثري عميق داشت. من قدرت حافظه­ام را به پدرم مديونم. اسب سواري را دوست داشتم و پدر در صورتي به من اجازه سواري مي­داد كه هر روز برايش سي بيت، يعني شست مصراع، شعر از بر بخوانم. آنچه من از ادب فارسي مي­دانم به همان دوران باز مي­گردد، چون از آن پس ادامه تحصيلات من در خارج صورت گرفت. هنوز، يعني در زمان نوشتن اين سطور، هم حدود ده هزار بیت شعر فارسي از حفظ دارم.

در سال ١٩٢٦ كه من يازده ساله بودم، براي تحصيلات دبيرستاني به اصفهان رفتم. زمان این سفر مصادف است با تغييرات عمده­اي در تاريخ ايران. در اكتبر سال قبل از آن، سلسله قاجاريه برچيده شده بود. آغاز اين مسئله به چند سال پيش از پايان واقعه باز مي­گردد.

لنين هوشمندانه قروضي را كه ايران به روسيه تزاري داشت بخشود و در عوض امضاي قرارداد دوستانه­اي را پيشنهاد كرد كه انگلستان به ديده سوءظن به آن مي­نگريست. حساس­ترين ماده اين قرارداد كم و بيش به شكل زير تنظيم يافته بود:

(ايران مي­پذيرفت كه) «در صورت حمله يا تهديد عليه خاك يا دولت ايران و يا عليه خاك يا دولت روسيه، سپاه شوروي در ايران مداخله كند. معذالك دولت شوروي متعهد مي­شود كه به محض برطرف شدن خطر، نيروهاي خود را از خاك ايران خارج سازد.»

نامه­اي الحاقي هم وجود داشت كه توضيح مي­داد، از آنجا كه قواي انگليس ايران را ترك كرده است، اين ماده فقط محض خالي نبودن عريضه آمده است. با اين حال نفس امضاي قرارداد، روابط روسيه شوروي را با ايران روابطي ممتاز و متمايز مي­ساخت. استالين تنها كسي بود كه در كميته مركزي با بستن اين قرارداد مخالفت كرد، نظر او اين بود كه نمي­بايست به توافق­هايي تعهد نمود كه گر چه منافعي آني دارد ولي اجراي طرح پيشروي به طرف آب­هاي گرم را به تعويق مي­اندازد.

انگليس­ها در اين فكر بودند كه آدمي قوي را بر تخت سلطنت ايران بنشانند كه خود بتوانند با او كنار آيند.

براي انگليس­ها پذيرفتن اين كه نفوذشان مداوماً در گرو مذاكرات با روساي قبائل باشد، مشكل بود. سرهنگي اهل بريتانيا كه در خاورميانه به مأموريت آمده بود، با فرمانده قزاقان ايران آشنا شد و او را به دولت متبوع خود به عنوان منجي و راه حل مسئله معرفي كرد. اين شخص كه نامش رضا خان بود به تدريج نردبام ترقي را پيمود. زماني كه به وزارت جنگ منصوب گرديد، نداي جمهوري­خواهي سر داد، و وقتي زمان آن رسيد كه تاج بر سر بگذارد، چنان تعارف و تكلف نشان داد كه گويي فقط به ضرب «استدعاي عاجزانه» مقام پادشاهي را خواهد پذيرفت.

در هر حال بالأخره پايه­گزار سلسله پهلوي شد و نام رضا شاه به خود گرفت. در آن هنگام من به سني رسيده بودم كه وقايعي از اين مقوله توجهم را جلب كند و بفهمم كه اطرافيان من درباره پادشاه جديد چه فكر مي­كنند.

رضا شاه مردي عامي بود كه حتي نوشتن را درست نمي­دانست. در عوض صاحب صفات ديگري بود: بردباری خاص، پايداري خاص و خويشتن­داري خاص داشت. قادر بود كه طرح­ها و افكارش را سال­ها از همگان پنهان دارد.

پدرم معتقد بود كه او دو عيب اساسي دارد. اولي علي­رغم هوش ذاتي و غيرقابل انكارش جهل او بود: رضا شاه نمي­توانست نقشه جغرافيايي را بخواند، حتي نمي­توانست به طور دقيق موقع جغرافيايي كشور انگلستان را مجسم كند، و طبيعي است كه ناداني­هايي از اين قبيل براي رهبري كشوري كه با آن قدرت عظيم بحري بستگي­هاي متعدد داشت، مشكلات فراوان ايجاد مي­كرد. عيب دوم او حرصش به اندوختن مال و ثروت بود. من اين دو نكته را مكرر از پدرم شنيده بودم و قضاوتش را درست مي­دانم.

عشق به قدرت، سبب شد كه رضا شاه با مجلس و با متنفذان در افتد. در نتيجه آزادي­ها را ابتدا محدود كرد و بعد به كلي از ميان برداشت.

از مرحله دور افتادم، قصدم پرداختن به همه اين جزئيات نبود. در اصفهان وظيفه من گذراندن دوره متوسطه بود تا براي سفر به خارج آماده شوم. در آن دوران، خانواده­هاي ايران فرزندان خود را براي تحصيل به سوئيس، بريتانياي كبير و يا فرانسه مي­فرستادند. هنوز صحبت از آمريكا در ميان نبود. من در ابتدا به بيروت و به مدرسه فرانسوي آنجا كه تحت نظارت گروهي لائيك اداره مي­شد رفتم. ناگزير بودم كه در آن واحد، هم خود را براي گذراندن امتحانات مدرسه آماده كنم و هم عربي بياموزم.

فرصت كافي نبود كه بتوانم آن زبان را چنانكه بايد و شايد فرا گيرم. تا حدي عربي را حرف مي­زنم و قرآن را مي­شناسم و نه بيش. در مدرسه به عنوان زبان دوم، آلماني را انتخاب كردم كه در برنامه درسي به زبان فرانسه افزوده شد.

تحصيلات متوسطه را با ديپلم رياضي به پايان رساندم. احساس غرور مي­كردم زيرا براي يك نفر خارجي، موفقيت در اين امتحانات نوعي پيروزي به شمار مي­آمد. با اين كه در بيروت بسيار كم از مدرسه خارج مي­شدم و انضباطی آهنين براي كارم داشتم، لبنان آن سال­هاي خوش را هم شناختم. آن مملكت زيبا و آرام را كه در آن هم­زيستي ميان فرقه­هاي مختلف مذاهب ممكن بود. حوادث اين سال­هاي اخير دل مرا از غم مي­فشرد، تصاوير بيروت ويران شده و جنگ­هاي خياباني، در ذهنم بهشت گمشده­اي را مجسم مي­سازد. به خاطر دارم كه در آنجا توانسته ام در يك روز واحد هم اسكي بکنم و هم شنا؛ كاري كه به بركت نزديكي كوه و ساحل در آن ملك به سهولت ميسر بود. من طول آن كوه­ها را، از مرز تركيه تا سرحد فلسطين، پياده پيموده­ام. آن چهار سال كار شديد و توأم با رؤيا در خاطرات جواني من نقش بسته است.

 

Voltaire

ولتر، (١٦٩٤-١٧٧٨) نويسنده و يكي از مهمترين فلاسفه عصر روشنگري است. به دليل عقايدش چندين بار ناگزير به ترك فرانسه شد. كارهايش مورد توجه طبقه آزاديخواه و ضدمذهبيون فرانسه بوده است.

م

Comte de Gobineau

كنت ژوزف آرتور دو گوبينو(١٨١٦-١٨٨٢) نويسنده و ديپلمات فرانسوي طي مأموريتهايش در ايران و برزيل و يونان كتب زيادي به رشته تحرير در آورد كه يكي از معروفترين آنها: «رساله نابرابري نژادهاي انسان» است. گوبينو در اين اثر كوشيده است به نظريه برتري نژاد نورديك و ژرمنيك پايه و اساس عيني بخشد. اين كتاب در فاصله سالهاي ١٨٥٣ تا ١٨٥٥ نوشته شده است.

م

 

اشاره به حوادث ژوئن ١٩٨٢، يعني حمله اسرائيل به لبنان است.

 

 

بازگشت