ساواك مافوق
دولت
صحبت از
سالهاي زندان
بحث را به
موضوع حساسی میکشاند
كه با ذكر يك
كلمه در اذهان
زنده ميشود،
كلمهاي كه
برای تمامی
جهانیان
آشناست:
ساواك. اين
سازمان سه سال
پس از كودتا
تأسيس شد.
تمام كشورهاي
جهان دستگاه
پليس سياسي
دارند، اگر
اين واقعيت را
منکر شویم يا
جاهليم يا
تجاهل ميكنيم.
وقتي از لنين
پرسيدند براي
روسيه چه آرزويي
دارد، گفت:
«دولتي بدون
ارتش، بدون
پليس، و بدون
كاغذبازي
اداري.» و همه
ميدانيم كه
آن كشور چه از
آب در آمد!
روسيه شوروي البته
نه ارتش دارد،
نه پليس و نه
كاغذبازي اداري!
اين را
گفتيم حالا
بايد اضافه
كنيم كه ساواك
پليس سياسي
بسيار خاصي
بود. پس از
رفتن مصدق، دولت
ايران توسط
نظامیان
اداره میشد.
ملت ميبايست
وادار به
اطاعت میشد و
این کار هم
ابزار خودش را
میطلبید.
ساواك با كمك
امريكائيها و
متأسفانه به
دست يكي از
خويشان من،
تيمور
بختيار،
سازمان يافت
كه خود رياست
آن را تا سال ١٩٦١
بر عهده داشت
و ٦ سال پس از
اين تاريخ به
دست يكي از
مزدوران همین
ساواك به قتل
رسيد. به هر
تقدير من اين
رضايت خاطر را
دارم كه اين
تشكيلات
منفور به دست
بختيار ديگري
منحل شد، زيرا
در سال ١٩٧٩
يكي از اولين
اقدامات دولت
من انحلال اين
دستگاه بود.
بايد
پذيرفت كه هر
دولتي مايل
است
شهروندانش چنانکه
میخواهد فكر
کنند و اين
نياز را احساس
ميكند كه
بايد مراقب آنها
باشد. ولي سخت
زننده است كه
قدرتي خودسر و
خودرأي بر
مردم حاكم شود
و بتواند توسط
ساواك هر كه
را خواست صرفنظر
از نوع خطایش
بازداشت كند و
به دادگاه
نظامي تحويل
دهد. اين درست
آن چيزي بود
كه مصدق از
ميان برداشته بود:
او دادگاه
نظامي را فقط
براي رسيدگي
به وضع كساني
كه متهم به
خيانت به كشور
بودند و علاوه
بر آن اختلاس
نیز كرده
بودند، صالح
ميشناخت. پس
از او، هر كسي
به جرم
«اخلالگری»،
كلمهاي كه از
نظر قضائي بسیار
تفسیر پذیر
است، در مظان
بازداشت قرار
داشت.
آنچه در
جمهوري
اسلامي ميگذرد
وحشتناك است،
در زمان ساواك
روشها ظريفتر
بود. مثلأ در
گوش متهمين
گوشيهايي ميگذاشتند
و صدا را در آن
به حدي بالا
ميبردند كه
بالأخره متهم
حاضر ميشد به
هر چه ميخواهند
اقرار كند.
اين چنين
روالي با
شكنجههاي
نازيها قابل
قياس است: شُك
الكتريكي،
سوزاندن با سيگار
و غيره. ولي
همهٌ اين
كارها با روشهايي
بسیار
پيشرفته
انجام ميشد.
همهٌ اين
وسايل از خارج
وارد شده بود،
در آغاز ساواك
صاحب چندين
مشاور
آمريكائي هم
بود ولي پس از
مدتي از وجود
آنها بينياز
شد: تمام
امكانات براي
خودكفا شدن
فراهم آمده
بود! من ميتوانم
بگويم كه شكنجه
تا همين اواخر
هم رايج بود.
استبداد
و فساد حاكم
بود. اگر
بنياد پهلوي
به اين يا آن
قطعه زمين
نياز داشت،
صاحب زمين بازداشت
ميشد و كافي
بود بگويند كه
به پادشاه
توهين كرده
است – يا اتهام
ديگري از اين
نوع. وقتي من
به اتهام توهين
به مقام سلطنت
دستگير شدم،
به سه سال
زندان محكومم
كردند كه
خوشبختانه بيش
از دو سال آن
را در زندان
به سر نبردم.
بعدها محكوميت
چنين جرمي،
حبس ابد بود.
ساواك در
دل همه وحشت
ايجاد كرده
بود. يكي از شيوههاي
خاص ساواك اين
بود كه شخصي
را در يك اطاق
ساعتها تنها
ميگذاشت و پس
از آن سئوالها
را به صورت
كتبي از بيرون
به داخل اطاق
میفرستاد.
خود اين فضا
ايجاد دلهره و
اضطراب ميكرد.
پس از آن به او
گفته ميشد كه
به خانهاش
برود و مثلاً
پسفردا ساعت ٨
صبح دوباره به
ساواك مراجعه
كند. اين
انتظار ٤٨
ساعته چنان
تأثيري بر او
ميگذاشت كه
در بازپرسي
بعد به وسيلهاي
نرم و رام بدل
شده بود. با
متهم درخور
موقعيت و
دستگاه اداري
كه به آن تعلق
داشت رفتار ميشد.
هر قدر
نفوذ اين
تشكيلات
موازي بيشتر
ميشد، اعتبار
وزاراي مسئول
پائين ميآمد.
در اين اواخر
کل دستگاه
اداري در
مرحلهٌ نهايي
به ساواك و يا
به آنچه من
نامش را ساواك
دوم گذاشتهام،
وابسته بود.
مقصودم از
ساواك دوم
كميسيون شاهنشاهي
است كه طرحها
را تحت نظر
داشت، و به
شكايات
رسيدگي مينمود
و از وزراء
بازخواست ميكرد
و همهٌ اين
كارها را به
قيمت زير پا
گذاشتن قانون
اساسي انجام
ميداد. رياست
اين كميسيون
بر عهدهٌ رئيس
دفتر دربار
سلطنتي بود،
كه مدعي ميشد
و از نخستوزير
مملكت توضيح
ميخواست. آيا
در چنين
شرايطي نخستوزير
هنوز نامش
نخستوزير است
يا عروسك خيمه
شب بازي؟
ساواك
عليه عناصري
كه رژيم آنها
را نامطلوب
تشخيص ميداد
روشهاي
مختلفي به كار
ميگرفت. در
اواخر سال ١٩٧٨
ما در يك روز
تعطيل مذهبي
در منزل دوستي
كه باغ بزرگي
داشت ضيافتي
ترتيب داده
بوديم. از تمام
طبقات بدون
توجه به
موقعيت
اجتماعي آنها
دعوت
به عمل آمده
بود. تنها
مسئلهاي كه
من ميتوانم
به يقين بگويم
اين است كه در
ميان مدعوين
يك كمونيست و
يا حتي يك
«سمپاتيزان»
هم نبود. ما
همه در قانونيترين
وضع ممكن دور
هم جمع بوديم
كه ناگهان سر و
كلهٌ ٤٠٠ نفر
با لباسهاي
متحدالشكل
نظامي و چماقهاي
عظيم پيدا شد.
اين عده بر سر
ما ريختند، بقدر
واقع كتكمان
زدند، ما را
«خودفروخته»،
«خائن»، «نوكر
اجنبي»
خواندند و
آنچه
توانستند شكستند
و خراب كردند.
جمع ما حدود ١٥٠٠
زن و مرد را
شامل بود كه
بعضي با
اتوبوس و بعضي
با بنز ٤٥٠ به
اين محل آمده
بودند ولي همه
ناگزير پاي برهنه
و پياده پا به
فرار گذاشتند.
وقتي من
توانستم از
گوشهاي خودم
را به بيرون
برسانم سر
راهم صدها جفت
كفش يافتم.
يكي از دوستان
دچار خون ریزی
شدید شده بود،
يكي ديگر بيحركت
و بيحال در
باغ افتاده
بود، من حوالي
٩ و ٣٠ دقيقه
شب از مخفيگاه
كوچكمان به
راه افتادم و
بالاخره وقتي
با تاكسي و
دستي شكسته به
خانهام رسيدم
ساعت يك بعد
از نیمه شب
بود.هنگامي كه
به نخستوزيري
منصوب شدم
فهميدم ژنرالي
كه اين عمليات
را رهبري كرده
است چه كسي
بوده، ساواك
با هليكوپتر
محل را
شناسائي كرده
بود، و صفآرائي
مأمورين
عمليات در خور
يك جنگ واقعي
بود.
غالب
سران ساواك
نظامي بودند و
بيشترشان در آن
سازمان
مزاياي مالي و
اختياراتي
داشتند كه حتي
وزرا از آن
محروم بودند.
اكثراً آدمهاي
منفوري بودند
جز پاكروان كه
سه سال رياست اين
سازمان را بر
عهده داشت. من
ميتوانم
بگويم كه در
آن سه سال
شكنجه در
ساواك معمول
نبود. مشت و
كتك حتماً
رايج بود ولي
شكنجههاي
متشكل و
سازمانيافته
و مداوم وجود
نداشت.
بر خلاف
نصيري، همان
كسي كه به
خانهٌ مصدق
حمله کرد و ١٤
سال در رأس
ساواك باقي
ماند و از نظر
شعور و اخلاق
فرد پستی بود،
پاكروان
انساندوست
بود، شعور و
فرهنگش بيشك
از سطح متعارف
بسيار بالاتر
بود. چندين
زبان ميدانست،
چون در فرانسه
بزرگ شده بود
فرانسه را مثل
فارسي و بل
بهتر صحبت ميكرد
و با افراد
خانوادهاش با
اين زبان حرف
مي.زد. وقتي
دوگل به تهران
آمده بود، پس
از چند لحظه
گفتگو با
پاكروان به او
گفته بود: «شما
افسر
فرانسوي، در
اينجا چه ميكنيد؟»
و پاكروان
جواب داده
بود: «ژنرال من
افسر فرانسوي
نيستم.»
پاكروان
هر چه از دستش
بر ميآمد
براي نرم كردن
روشهاي خشن
ساواك و ايجاد
نظم در كارهاي
آن دستگاه
انجام داد. به
پادشاه
وفادار ماند
ولي نظرش را
هم با ادب و
تواضع هر چه
تمامتر اظهار
ميكرد. يكي از
دلائل خشم
گرفتن شاه به
او پيشنهاد و
اصرار
پاكروان به
فراخواندن
جوانان پيرو مصدق
براي به دست
گرفتن كارهاي
حساس بود. او
حتي اسم مرا
هم برده بود و من
اين موضوع را
سالها بعد
فهمیدم.
وقتي من
انحلال ساواك
را به شاه
پيشنهاد كردم و
لايحهٌ
قانوني آن را
كه به تصويب
مجلس رسيد عرضه
نمودم به
شكنجههائي كه
ظرف ٢٥ سال
گذشته بر
اعضاي
مجاهدين و يا
عناصر حزب توده
وارد آمده بود
اشاره كردم.
متن لايحه
وجود پليس سياسي
را براي نظارت
بر فعاليت
ايرانيان و
بيگانگان نفي
نميكرد. زيرا
تكرار ميكنم،
مسئله مطلقاً
از ميان بردن
تشكيلاتي نبود
که به دولت
امکان تسلط بر
اوضاع را میداد،
آنچه ميبايست
از بين ميرفت
استبداد و
خفقان بود.
شرح
واقعهاي كه
در يكي از
جرايد خارجي
منتشر شد
نمايشگر
اجحافاتي است
كه به ما ميشد:
مرد جواني
همراه نامزدش
به يكي از
مغازههاي شيك
تهران ميرود
كه هديهاي
بخرد. معاون
نصيري، يعني
رئيس بخش
شكنجه هم سر
ميرسد و ميخواهد
كه قبل از
ديگران به كار
او برسند. مرد
جوان به او
تذكر ميدهد
كه نوبت او
نيست و از او
ميخواهد كه
منتظر بماند.
به جاي دادن
جوابی معقول،
شكنجهگر
ساواك در
مقابل همهٌ
مشتريان به
مرد جوان دستور
ميدهد كه از
مغازه خارج
شود و وقتي كه
جوان نميپذيرد
هفتتيرش را
ميكِشد و او
را ميكُشد.
و اما بعد
چه پيش ميآيد؟
پليس به محل
واقعه ميآيد
و گزارشش را
تهيه ميكند و
كار به
دادگستري
حواله ميشود.
ولی فرداي آن
روز، ساواك
كاخ دادگستري
را محاصره ميكند
و پرونده را
ميسوزاند.
هيچ كس هم پس
از آن مزاحم
قاتل نميشود.
وقتي از
اين حوادث با
كساني كه بيهيچ
قيد و شرط از اعليحضرت
طرفداري ميكنند
صحبت ميشود
ميگويند:
پادشاه اين
چيزها را نميخواست،
خودش هم با
اين اعمال
مخالف بود.
اگر پادشاه،
پادشاه
مشروطه میبود،
در حقيقت هيچ
كس دربارهٌ
اين قضايا حق
اعتراض به او
را نمینداشت.
ولي از لحظهاي
كه او تصميم
به حكومت كردن
گرفت و استبداد
پیشه كرد،
بايد عدالت را
هم خود اجرا
ميكرد و
جوابگوي اين
اعمال نيز ميشد.
ضربالمثلي
عرب ميگويد: «يك مملكت
بدون مذهب
دوام ميآورد
ولي بدون
عدالت بر پا
نميماند.»١
-------------------------------------------------------------------------
١-
الملك يبقي مع
الكفر و لا
يبقي مع
الظلم.