بخش
دوم
پايمردي
در عقايدم
۱
آغاز
چشيدن مزهٌ
زندانهاي شاه
كودتاي ۲۸
مرداد ۳۲ (۱۹
اوت ۱۹۵۳)، به
مدت ۲۵ سال به
عنوان عيد ملي
با همراهي
دستهٌ هوراكشان
جشن گرفته شد.
هيچ كس تا پيش
از انتخاب من
به نخستوزيري،
به خود جازه
نداده بود كه
به این عمل ایرادی
بگیرد. در آن
زمان من
اعلاميهاي
منتشر كردم كه
در آن كودتاي ۲۸
مرداد را
ننگين خواندهام. با آن كه
پادشاه در آن
زمان از در
آشتي در آمده
بود از این
امر چندان
خشنود نشد. در
اينباره به
من گفت: «عدهاي
به كار شما
اعتراض داشتند،
من به آنها
گفتم بختيار
اصولاً حرفش را
به اين شكل ميزند.»
ما خوب ميدانستيم
كه آن «قيام
ملي» كذا از
قبل طراحي شده
بود. اسنادي
كه اين مسئله
را ثابت ميكرد
كم نبود.
مصدق طي
محاكماتش چكي
را به مبلغ يك
مليون دلار كه
يك نفر
امريكائي
بنام بارنر در
بانك ملي
واريز كرده
بود عرضه كرد،
چكهاي ديگري
هم بود۱.
اسكناسهاي
ايراني به
سهولت و
پنهاني دست به
دست شده بود
ولي دلارهايي
پرداختی به
فلان و بهمان
رد به جا
گذاشته بود.
معهذا طبق
اطلاعاتي كه
ما در دست
داريم به رغم
مزدها و مقامهائي
كه به
برپاكنندگان
كودتا رسید و
ميليونها
توماني كه در
محلهٌ بازار و
جنوب تهران
پخش شد، كل
قضيه براي
آمريكائيها
ارزان تمام
شد. كودتاهاي
بعدي «سيا» در
اينجا و آنجا
بسيار بیشتر
آب خورد.
آمريكائيها
به مفت وارد
كنسرسيوم
شدند، ولي
انگليسها در
اين ماجرا
بهاي سنگيني
پرداختند چون
ناگزير شدند ۴۰
درصد از سهام
خود را به
شرکا واگذار
كنند.
بعضي ميگويند
اين جريان به
دست ارتش
انجام شد ولي
اين فرض قابل
قبول نيست. در
مجموع ارتش
خود را از معركه
دور نگه داشت،
در آخرين
ساعات نظامیان
خودي نشان
دادند آن هم
فقط براي آنكه
بتوانند
بگويند: «ما هم
بوديم.» بسياري
كه خود را در
خانههاشان
پنهان كرده
بودند دم آخر
به خيابانها
ريختند تا
نعرهٌ «جاويد
شاه» سر بدهند.
كودتا به
وسيله
افسراني
انجام شد كه
مصدق به دليل فساد
بازنشسته
كرده بود و
همراهي رجالههاي
پائين شهر و
كمك افرادی كه
دولت ملي به
دليل سر و
سرشان با
امريكا و انگلیس
- به خصوص
انگليس - از
كار بركنار
كرده بود.
مصدق را
به اتهام
خيانت به
دادگاه
كشاندند، و با
این کار بيش
از پيش بر
محبوبیتش
افزودند. او طی
محاکمه نه فقط
از خود دفاع
کرد، بلكه
ادعا نامهٌ
دادستان را نیز
حلاجی نمود.
اين یکی را
پادشاه هرگز
بر او نبخشود.
دادستان
نظامي
دادگاه، كه
تعادل رواني
نداشت، براي
مصدق تقاضاي
اعدام كرد،
ولي قضات رأي به
سه سال زندان
دادند.
مصدق
قرباني چندين
عامل شد كه
بعضي از آنها
به خود او
مربوط ميشد.
او هرگز
نخواست حزبي
قوي بسازد كه
در موقع لزوم
بتواند از او
پشتيباني
نمايد. در مورد
شخصيتش ميتوان
گفت كه
درستكاري و
نيكنامياش
از هر چيز
ديگر برايش
ارزندهتر
بود. به جاي
آنكه بجنگد و
پيروز شود
ترجيح ميداد
كه شهيد و
مظلوم باشد.
شرافت و
درستي او در
مسائل مالي،
كه شهرهٌ خاص
و عام است،
توأم با
موشكافيها و
سختگيريهائي
بود كه چندان
به نفعش تمام
نميشد. به محض
آنكه قانوني
به تصويب ميرسيد
انتظار داشت
كه از امروز
به فردا مو به
مو اجرا شود.
هيچ گونه
سازشي را نميپذيرفت
و با آنچه
امروز به نام
«سياست واقعبينانه»
خوانده ميشود
میانهای
نداشت. تحولات
بينالمللي پس
از جنگ را
درست تعقيب
نكرده بود.
تحولاتي را كه
منجر به ايجاد
بازار مشترك
اروپا شد درك
نكرد و تصور
نزديكي
فرانسه و
آلمان حتي
برايش قابل
تجسم نبود. به
نهرو علاقمند
نبود و او را
«مهرهٌ انگليسها»
به حساب ميآورد.
نقاط ضعف
مصدق را بايد
يادآور شد ولي
از یاد نبريم
كه با چه قدرتهای
بزرگی در افتاده
بود و شرايط
هم كارها را
بر او آسان
نميكرد. به
عنوان مثال
حتي مرگ
استالين نیز
در اوضاع آن
زمان براي
ايران مصيبتي
شد. جانشینش
که مالنکف
باشد شخصيتی
در خور مقامش
نداشت. گفتم
مصيبت، زيرا
چرچيل در آن
زمان متعهد
شده بود كه
نفوذ و حيثيت
بريتانيا را
در منطقهٌ
خليج فارس احیا
کند. آمريكائيها
هم ميخواستند
با استفاده از
خلائي كه ضعف
دولت شوروي به
وجود آورده
بود رهبري خود
را بر منطقه تثبيت
نمايند.
آيزنهاور در
توضيح دخالت
آمريكا در آن
بخش از دنيا
گفته است: «هر
جا كه كمونيسم
باشد، ميدان
مبارزهٌ
ماست.» بدبختي
اينجاست كه در
ملك ما با
كمونيسم طرف
نبود، فقط با اشرافزادهاي
به نام دكتر
محمد مصدق طرف
بود.
آيزنهاور
اگر گفته بود:
«هر جا كه نفت
باشد، ميدان
مبارزه ماست»
گفتهاش به
حقيقت نزديكتر
میبود. به هر
حال در اين
مبارزه
بازنده نشد.
در ۶ شهریور (۲۸
اوت)، يعني
فقط ۹ روز پس
از وقايعي كه
شرحش گذشت،
زاهدي اعلام
كرد كه
مذاكرات
درباره
كنسرسيوم
آغاز شده است،
كنسرسيومي كه
در فوريهٌ بعد
تشكيل شد و من
شرحش را وقتي
در سلول تیره
و تار زندان
به سر ميبردم
شنيدم. فاتحين
غنائم را ميان
خود تقسيم ميكردند:
۴۰٪ انگليسها،
۴۰٪
امريكائيها، ۱۴٪
هلنديها و ۶٪
فرانسويها.
به ايران هم
بايد چيزكي ميرسيد:
نيم منافع به
عنوان ماليات
به ما اختصاص
داده شد.
اين
قرارداد از
چند جهت از
شرائطي كه به
مصدق پيشنهاد
شده بود و
تازه او رد
كرده بود،
بدتر بود.
شركاي ما براي
آنكه ثابت
كنند قيام
مصدق عليه
امپراطوري
بريتانيا كار
غلطي بوده است
و او به عبث مدعي
شده است كه
كمر قدرتي را
كه حدود دو يا
سه قرن بر آن
منطقه سروري
کرده شكسته
است، نميخواستند
بيش از آنچه
به عربستان
سعودي و عراق پيشنهاد
كرده بودند به
ما بپردازند،
اگر بيشتر ميپرداختند
سرمشق بدي
براي مصر يا
سوريه ميشد.
(كما اينكه در
سال ۱۹۵۶
ديديم كه ناصر
هنگام ملي
كردن ترعه
سوئز گفت: «من
اين كار را از
مصدق آموختم.»)
دو يا سه
هفته پس از
كودتا،
پيروان مصدق
به ديدار من
آمدند و نظر
مرا دربارهٌ
مقاومت خواستار
شدند. من
البته فكر ميكردم
كه تشكيل
هستهٌ مقاومت
واجب است.
همراه چند نفر
از دوستان از
جمله
بازرگان،
كميتهاي سري
تشكيل داديم.
دولت وقت
هنوز
تشكيلاتي را
که بعدها صاحب
شد و پس از آن
به خميني به
ارث رسید،
نداشت.
بنابراين ما
با آزادي عمل
نسبی كار ميكرديم.
مثلاً ميتوانستيم
سفر كنيم و
ماشين پليكپي
براي تکثیر
اعلاميه در
اختيار داشته
باشيم. سلولي
براي انتشار
روزنامههائي
به نام «راه
مصدق» و
«مقاومت ملي»
به راه انداختيم.
براي
خاتمه دادن به
مسئلهٌ نفت،
دولت نياز به مجلس
داشت،
بنابراين باید
انتخاباتی
صورت ميگرفت.
نمايندگاني
كه به خواست
مصدق تقاضاي
انحلال مجلس
را داده بودند
(چون مجلس به
اين ترتيب
منحل شده بود)
حق نامزد شدن
را نداشتند،
به اين ترتيب
عدهاي از
مخالفين
احتمالي حذف
ميشدند.
من از طرف
دوستانم به
عنوان رئيس
ستاد مبارزات
انتخاباتي
تعيين شده
بودم. در اين
سمت ميبايست
فهرستها را
تهيه كنم و
ترتيب تجمعات
كوچك را بدهم
و غيره. فهرست
نمايندگان
مجلس سنا را
جداگانه و
فهرست
نمايندگان
مجلس شورا را
هم جداگانه
تهيه كرده
بوديم. چون در
آن زمان هنوز ۴۰
سال نداشتم
خود را براي
نمايندگي
مجلس شورا نامزد
كردم.
انتخابات
در شرايطي
صورت گرفت كه
براي همه قابل
تجسم است: اصل
بر اين قرار گرفته
بود كه حتي يك
نفر هم كه
محتمل باشد
حقايق
معاملهٌ نفت
را افشا کند
به مجلس راه نیابد.
انتخابات در
مملكت ما هرگز
به صورتي خيلي
دمكراتيك
انجام نگرفته
است، حتي در
زمان مصدق،
ولي اين یکی
دست بقيه را
از نظر
غيردمكراتيك
بودن از پشت ميبست.
خود مرا
چند ماه قبل
از انتخابات
از گود خارج
كردند.
پاكسازي و تصفيه
اعضاء حزب
توده و مليون
طرفدار مصدق
با شدت و حدت
هر چه تمامتر
شروع شد. در
زماني كه محاكمات
مصدق آغاز شد
من به اتهام
«اخلالگري و
توهين به مقام
سلطنت»
بازداشت و
زنداني شدم.
سرهنگ
كم.سوادي در
خانه من بر
صفحهٌ كاغذي
اين جملات را
ديده بود:
«پادشاه حق
سلطنت كردن و
حكومت كردن را
در آن واحد
ندارد، اين دوگانگي
مغاير با
قانون اساسي
است.» اعتراض
نسبت به جملهٌ
اول اين نوشته
بود: «پادشاه
حق ندارد؟ یعنی
چه؟ پادشاه
همه حقی دارد!»
به من حتي
فرصت رفع
اتهام داده
نشد. حكومت
نظامي برقرار
بود و طبق
ماده 5 آن
تقريباً هر
كسي را ميشد
زنداني كرد.
اين ماده به
هر حال بسيار
قابل تعبير
است. يك بار
ديگر من به
اتهام توطئه
عليه امنيت ملی
با همكاري حزب
توده(!) محكوم
شدم، يعني
اتهامي كه هر
كس مرا بشناسد
ميداند چقدر
از واقعيت به
دور است.
در ربع
قرني كه به
دنبال آن
حوادث آمد من
در مجموع پنج
سال و هشت ماه
در زندان به
سر بردم. يك
دورهٌ هفت
ساله هم ممنوعالخروج
بودم. طبعاً
اين مسائل
مشكلات دیگری
را هم ايجاد
ميكرد. براي
ورود به صحنه
سياست بايد
ثروتي قابل
ملاحظه داشت.
دوستان و
خويشان من به
دفعات به فرزندانم
كمك كردهاند.
راهي جلو
پاي من گذاشته
شد كه از اين
دردسرها خلاص
شوم. نسبت به
كساني كه چون
من فكر ميكردند،
و تعدادشان هم
زياد بود، من
اين مزيت را
داشتم كه خويش
من ملكه مملكت
بود و بر
پادشاه هم
نفوذي قابل
ملاحظه داشت.
من چند بار
دعوت به
همكاري شدم.
شخص پادشاه
براي من پيغام
فرستاد كه به
هيئت دولت
وارد شوم يا
اگر قصد خارج
شدن از ايران
را دارم
سفارتي را
انتخاب كنم.
از گرفتن
گذرنامهٌ
معمولي ممنوع
بودم در عوض
به من پيشنهاد
گذرنامه
ديپلماتيك ميكردند!
ولي ميان رفاه
و پايمردي يكي
را ميبايست
انتخاب ميكردم.
آدمی نميتواند
وزير يا سفير
شاه باشد و
بعد بگويد: من
با آنچه
اعليحضرت ميكند
مخالفم. براي
من ممكن نبود
با لباس تمام
رسمي به
پيشواز
والاحضرت
اشرف به
فرودگاه بروم
و از دم
هواپيما به
تعظيم و
تكريمش مشغول
شوم. اين
کارها از توان
من بیرون بود.
آدمي يا با
همهٌ دل و جان
سياستي را ميپذيرد
و يا ميگويد:
خير!
۱- به کتاب
افشاگریهای کیم
روزولت رجوع
شود.